اى طايفهء غدرهء مكره اگر توانيد حيله و مكر فيما بين خود و شهوات نفوس أمر خود نمائيد .
آيا ارادهء آن داريد كه چنانچه به آباء ما طريقهء مخالفت و شيوهء - مخاصمت مرعى داشتيد و بدان وسيله خاك در ديدهء امانى و آمال خود نپاشيد .
كلَّا و حاشا بحقّ پروردگار رقّاصان منى و مشتاقان كعبهء لقا هنوز جراحت شما ديروز از قتل پدرم سبط سيّد الرّسل و نور ديدهء ولىّ حضرت عزّ و جلّ مندمل نشده .
اى أهل كوفه بىفرزند شدن جدّم رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و قتل اهل بيت او در أمس فراموش من بلكه نسيان هيچ كس نگردد و از قتل پدرم و دو پسر او پدر و جدّم أمير المؤمنين حيدر عليه السّلام را بىفرزند و جهانى را بسوز و شيون و درد و حزن مقترن گردانيديد .
از اين مصيبت سينه من شكافته و مجروح و دلم محزون و مقروح است و از تلخى اين غصّه و غم حنجره و حلقم در غايت مرارت و تلخ كامى و از تجرّع كأس ألم اين درد غصص بيحدّ در فراش سينهء بىكينهام بشادكامى است .
استدعاى و التماس من از حضرت ايزد تعالى آنست كه شما أهل كوفه را بمددكارى و يارى ما و از دشمنى و عداوت ما مهجور گرداند .
بيت :
< شعر > ز كوفى اميد بهى داشتن بود خاك در ديده انباشتن < / شعر > بعد از آن آن سرور انس و جان متكلَّم باين كلمات منظومه گرديد .
شعر :
< شعر > لا غرو إن قتل الحسين و شيخه قد كان خيرا من حسين و أكرما فلا تفرحوا يا أهل كوفة بالَّذى أصيب حسينا كان ذلك أعظما قتيل بشطَّ النّهر نفسى فداؤه جزاء الَّذى أرداه نار جهنّما < / شعر >
ذكردر بيان احتجاج حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بعد از وصول آن حضرت با أهل بيت النّبوه بنزد يزيد به شام بر بعض سكنه و اهالى لا ابالى آن مقام از ديلم بن عمر مرويست كه در هنگام كه سباياى آل محمّد ( ع ) را بشام آوردند در آن أيّام من از مقيمان آن مقام بودم چون آن برگزيدگان حضرت ايزد أحد را بر در مسجد جايى كه اسارى ترك و روم را در آن مقام نگاه ميداشتند در همان مكان اقامت فرمودند و حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) در ميان ايشان بود .
در آن هنگام شيخ از مشايخ أهل شام را نظر بآن نيكوترين طوايف أنام افتاد آن غافل جاهل از حقايق آغاز و انجام آن روى بأهل بيت رسول عليهم السّلام آورده گفت :
الحمد لله ، حمد و سپاس مر آن خداى را كه شما را مقتول و هلاك نموده و شاخ فتنه را مقطوع و محبّت شما را از دلهاى مردمان بزدود و آسان مقلوع
گردانيد .
بعد از آن شروع درشتم و دشنام نموده هر چه خواست از زبان تيره سرانجام بانصرام و انجام رسانيد .
چون كلام او باتمام رسيد حضرت امام ( ع ) فرمود كه : من آنچه تو گفتى گوش كردم تا تو از منطق فارغ گشتى ، و آنچه در نفس از عداوت و بغض ما أهل بيت رسول خداى تبارك و تعالى و تقدّس مضمر داشتى فاش و ظاهر كردى الحال تو نيز گوش كن به كلام من ، چنانچه من گوش بسخن تو داشتم .
شيخ شامى بكام و ناكامى گفت : بيار يا هاشمى .
حضرت امام ( ع ) فرمود كه : آيا در كلام حضرت واجب تعالى آيهء : * ( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْه أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ) * تلاوت نمودى ؟
گفت : بلى حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) گفت : ما آن جماعت هستيم .
آنگاه آن سلالهء رسول الله ( ص ) فرمود كه : آيا بجهت ما در سورهء بنى اسرائيل هيچ حقّ كه مخصوص ما باشد و أحدى از مسلمان را در آن أصلا حقّ نباشد مىيابى ؟
شيخ شامى گفت : نه حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه : آيات تلاوت آيت * ( وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّه ) * در قرآن ننمودى ؟
گفت : نعم نمودم آن حضرت فرمود كه : ما آن جماعتيم كه الله تبارك و تعالى رسول خود
محمّد مصطفى عليه سلام الله تعالى أمر نمود كه حقّ ما را بما اعطا نمايد .
شامى گفت : شما آن طايفهايد ؟
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه : نعم آيا اى شامى تلاوت اين آيهء كلام ربّ العزّت * ( وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّه خُمُسَه وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى ) * نمودى ؟
گفت : بلى امام زين العابدين عليه السّلام فرمود : ذوى القربى مائيم ايا براى ما يا شيخ هيچ حقّ در سورهء الأحزاب مييابى كه مسلمانان را حقّ در آن نباشد ؟ شامى گفت : بلى حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود : كه آيا تلاوت آيهء * ( إِنَّما يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) * نمودى ؟
شامى چون از آن ولىّ حضرت بيچون استماع اين آيه نمود دست - خود بسوى آسمان برداشت و گفت : بار خدايا مرا از اين مقال توبه و رجعت و ندامت و انابت بتو يا ذا الجلال است .
آنگاه سه مرتبه گفت : اللَّهمّ انّى أتوب اليك من عداوة آل محمّد و من قتل اهل بيت محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم .
بار خدايا من مدّت عمر خود تلاوت كتاب تو مينمودم و تا امروز مشعر و مطَّلع باين معنى نبودم .
ذكردر بيان احتجاج زينب بنت أمير المؤمنين على عليه السّلام بر يزيد در هنگام كه آن باغى ايزد تعالى چوب بر دندانهاى سيّد الشّهداء عليه سلام الملك العلى ميزد در محضر روايت كرد شيخ الصّدوق السّعيد أبو جعفر القمّى رضى الله عنه از مشايخ بنى هاشم و غير ايشان از مردمان كه چون حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام را با حرم محترم او داخل شام بر يزيد عليه ما يستحقّ من الملك العلَّام من اللَّعنة الدّائمه گردانيدند ، أمر كرد كه سر حسين ( ع ) را بمجلس حاضر كنيد چون سر مبارك حضرت امام حسين ( ع ) را در طشت - گذاشته بنزد يزيد حاضر كردند مخصره كه در دست آن لعين بيدين بود بر ثناياى آن حضرت ميزد و ميگفت كه : حسين ( ع ) عجب لب و دندان بغايت نيكو داشت .
پس از آن ، آن طاغى ايزد أكبر شروع در انشاد اين شعر نمود :
شعر :
< شعر > لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل ليت أشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسلّ لأهلَّوا و استهلَّوا فرحا و لقالوا يا يزيد لا تشل فجزيناهم ببدر مثلها و أقمنا مثل بدر فاعتدل لست من خندف إن لم اسقم من بنى أحمد ما كان فعل < / شعر > چون زينب بنت علىّ عليه السّلام كه مادرش فاطمه بنت نبىّ الاكرم عليه صلوات الملك العلَّام بود آن حال و آن مقال از آن باغى ضالّ عدوّ محمّد ( ص ) و آل استماع نمود بر پاى خاست و زبان صدق نشان بحمد ، و سپاس ايزد منّان بياراست و فرمود كه :
حمد و سپاس و شكر بيحدّ و قياس مر خداى را كه پروردگار عالميانست و صلاة بىاندازه و احساس بر روح پر فتوح جدّم كه سيّد أنبياء و رسولانست و اصل باد .
اى يزيد راست گفت : حضرت ايزد سبحان چنانچه در قرآن لازم - الاذعان فرمود كه : * ( ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ الله وَكانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ ) * .
يا يزيد زعم و گمان تو آنست كه از اين حركت عصيان كه از روى تمرّد و طغيان نسبت بما اهل بيت رسول آخر الزّمان ظاهر و عيان گرديد أقطار زمين بر ما بظلم و كين گرفتى و آفاق آسمان را بر ما تنگ مانند حلقه مكين و مكين سجّين گردانيدى تا بوسيلهء آن ما را اسارى آثار رانده امروز نزد تو خاكسار بقطار آوردند و تو بر ما ذو اقتدارى اين براى ماهوان و خوارى حضرت ايزد
بارى و براى تو منّت و كرامت از ربّ العزّت و مزيد و قادر تو و ذو اعتباريست .
حاشا و كلَّا نه اين از براى تو خوبى و تكريم است يا از براى عزّت و تعظيم يا بواسطهء بزرگى و خطر تو بجهت جلالت قدرتست كه باد در بينى اندازى و نظر بعطف دامن نامؤتمن خود كنى و سينهء خود را مسرور سازى و غم و ألم بواسطهء اين حركت ناملايم از خاطر دور اندازى در هنگامى كه دنيا را بر وفق خاطر فاتر خود مستولى و امور را بر نسق خواهش خويش متّسق يابى و ملك ما را براى خود صافى و سلطانيّت ما را بواسطهء خود بلا منازع و مكافى بينى مناز كه حضرت عزّ و جلّ را مهل است مهل بايد كه مسرور بنشاط و سرور نگردى از روى غرور و جهل .
آيا فراموش كردى قول حضرت ايزد لم يزل : * ( وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ ) * .
يا ابن الطَّلقاء اين از عدالت و دعوى اسلام است كه زنان و كنيزان خود را در پس پرده مستور گردانى و بنات رسول ( ص ) و فرزندان فاطمهء بتول ( ع ) را در سلك سبايا و اسارى منخرط و مشهور گردانى و هتك ستور عصمت ايشان و وجوه محجوبهء عفّت اين محتجبات حرم محترم سيّد البريّات را ظاهر و غير مستور نمودى بر دشمنان ايشان و ايشان را حدى گويان از شهر به شهر ميگردانى و اين جماعت را مستشرف مىسازى بأهل منافق و بارز و ظاهر گردانى بأهل مناهل يعنى در كوهها و در صحرا و در مشارب و آبخورها اين سلسلهء نبىّ الرّحمه را بر همه برايا ظاهر و هويدا گردانيدى و رويهاى ايشان را بر قريب و بعيد و غايب و شاهد و شريف و وضيع و دنى و رفيع ظاهر و پديد نمودى و حال آنكه با آن نسوان كسى از اولياى ايشان و خويشان و أقربا هيچ أحدى