بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 173


حال خود را بلسان تيره مقال خود بيان كرد چنانچه قتل أولاد نبىّ كريم را أمر شنيع و فعل منيع ندانسته آن بىتوقيع آن را محلّ وقيع عظيم و آمر ، و متصدّى آن را مستوجب عذاب أليم و مخلَّد در دركات جحيم نميداند ، بلكه فرح و سرور از قتل ولد نبىّ المشكور و سبى ذرّيّت رسول ربّ غفور بخير ظهور ظاهر نمود چنانچه فرمود :
< شعر > لأهلَّوا و استهلَّوا فرحا و لقالوا يا يزيد لا تشل < / شعر > مع هذا مخضر به ثناياى أبى عبد الله الحسين عليه السّلام كه محلّ مقتل و مكان بوسهء حضرت خاتم الرّسل بود ميزنى اميدوارم كه هرگز :
بهجت و سرور روى ترا مسرور نگرداند .
لعمرى بعمر و بقايم قسم است كه درد قرحه و جراحت از براى تو ظاهر و طراوت و نضارت از تو مستأصل گرديد بواسطهء ريختن خون سيّد شباب أهل الجنّه و پسر يعسوب عرب و شمس آل عبد المطَّلب صاحب كريمتر حسب و نسب أبى عبد الله الحسين بن علىّ بن أبى طالب عليه السّلام .
و تو بوسيلهء اهراق خون آن سبط رسول ( ص ) بيچون ندا به شيوخ أرباب خلاف و تقرّب بدم آن امام امم بكفرهء أسلاف خود مينمائى و فرياد بر ميدارى بنداى خود و افتخار ميكنى باين فعل نار و او از اين عمل غير مرضىّ خود .
و لعمرى و مرا بعمر و بقايم سوگند است اگر تو آن جماعت را كه ترا بينند و تو نيز مشاهدهء ايشان نمائى چون نداى آن طايفه كنى نگاه بجانب تو نكنند و هرگز شهادت براى تو ندهند بلكه هر آينه دست راست تو دوست دارد چنانچه زعم تست كه شل ميگرديد از تو بلكه مقطوع از مرفق خود ميگرديد تا از


صفحه 174


او اين بىادبى نسبت بسبط النّبيّ العربى سائح و صادر نميگرديد و مادرت بتو حامله نمىشد و پدرت سبب تولَّد تو در حينى كه تو در سخط خداى جبّار و خصم تو رسول ( ص ) مختار نميبود تا از تو اين عنود و جحود ظاهر نشدى .
آنگاه آن بضعهء ولىّ الله متكلَّم باين كلمات دعا و مناجات بحضرت قاضى الحاجات گرديد كه اللَّهمّ خذ بحقّنا و انتقم ممّن ظلمنا و احلل غضبك على من سفك دمائنا و نقض دمارنا و قتل حماتنا و هتك عنّا سدولنا .
بعد از آن گفت : يا يزيد كردى فعل خود را و نسوختى از اين شغل و فعل الَّا جلد خود را و خوار و ضايع نساختى مگر لحم جسد خود را و زود بود كه تو وارد برسول ( ص ) گردى يا آنچه از وزر دائم و خطيئت كه متحمّل تجشّم به واسطهء جور و ظلم و تعدّى و ستم پدرت بنبىّ الاكرام نمودى و هتك حرمت او و سفك دماى عترت او بلكه پارهء از گوشت بدن او قطع فرمودى و كسى را بقتل آوردى كه پريشانى اهل بيت رسول از او بجمعيّت و پراكندگى آن نيكوترين أنام بوجود وافر الجود آن سبط نبىّ الاكرام التيام پذيرفتى و انتقام از ظلمهء لئام و أخذ حقّ ايشان از دشمنان براى ايشان نمودى بايد كه تو مستقرّ به فرح و سرور بقتل آن نور ديده رسول ربّ غفور گردى .
آنگاه تلاوت اين آيت نمود كه : * ( وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ الله أَمْواتاً ، بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ الله مِنْ فَضْلِه ) * .
اى يزيد كافى است ترا به آنكه خداى عالم در آن عالم ولىّ حاكم ، و رسول خصم تو ظالم بود و جبرئيل ظهير و معين أولاد رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم باشد و زود معلوم شود كه ترا برانگيخت و بر رقاب مسلمين ممكَّن گردانيد .


صفحه 175


انّ بئس للظَّالمين بدلا و انّكم شرّ مكانا و أضلّ سبيلا قدر تو وسيلهء استصغار و احتقار ما نگردد و تقريع تو با ما أصلا در نظر ما هيچ گونه استعظام و استظهار ندارد و بجهت انتجاع خطاب تو در حقّ ما ما را بوهم و اضطراب ندارد .
بعد از آنكه عيون مسلمانان را بسبب آن بقطرات عبرات ما مفتوح نمودى و سينه‌هاى ايشان را در اين هنگام بافتاده‌گى و عجز ما منشرح فرمودى پس اينها را دلهاى قاسيه و نفوس طاغيه باغيه و اجسام و أبدان مملوّ و محشوّ به سخط خداى تعالى و لعنت رسول مجتبى ( ص ) است كه در دلهاى ايشان شيطان مكان نفيس خويش نموده جوجه و فرزندان بهم رسانيد و از آنجا مانند ترا بدرج و منتهض گردانيد و عجب و جاى بسيار بسيار تعجّب است بواسطهء شهادت و قتل أتقيا و أسباط و سلالهء أوصيا از دست أبناء طلقاى خبيثه و أولاد الزّنا كه كف دستهاى خود را از خون ما نطيف و خضاب و دهنهاى خود را از لحوم ما متخلَّب و مستطاب گردانيدند يعنى گوشت أبدان ما را قياس - پستان مادران خويش دانسته روزان و شبان مشتغل بمكيدن آنند و بسيار بسيار تعجّب است .
از آن جثّه‌هاى زاكيه و أبدان طاهره كه در آن صحراى كربلا در حرارة آفتاب سوخته و كباب ميگردند گرگان و ساير جانوران بر آن أعيان نوحه‌كنندگان و گريانند اگر چه الحال ما را در اين صحرا تنها يافته غنيمت دانستى و آنچه از دست تو آمد معمول گردانيدى ليكن زود ما غرامت اين حركت ترا در وقتى كه هر چه كردى از تو بازخواست كنند خواهيم گرفت .
و ما الله بظلَّام للعبيد فالى الله المشتكى و المعوّل و اليه الملجأ و


صفحه 176


المؤمّل .
بعد از اين تو هر كيدى كه دارى بعمل آر و هر جهدى كه از تو متصوّر باشد مبذول گردان بحقّ آن خدائى كه ما را مشرّف گردانيد بارسال وحى و كتاب و اعطاى نبوّت و تكريم انتخاب هرگز تو ادراك أمد و عزّت ما نكنى و به رتبه و غايت درجهء ما نرسى و محو ذكر ما در أيّام و دفع عار ما از خود بتمادى و انصرام شهور و أعوام نتوانى نمود .
و در هنگام كه ندا كند منادى كه لعنت خداى بر ظالم عادى رأى خود را باطل و ايّام حكومت را عدد متزايل و جمعيّت خود را متبدّد و عاطل بلكه خود را در أسفل سافلين گرفتار بأغلال و سلاسل يابى .
و شكر و سپاس خداوندى را سزاست كه حكم و أمر كرد بواسطهء اولياى خود بسعادت و ختم مآل أحوال أصفياء ببلوغ مطالب ارادت و نقل ايشان نموده برحمت و برأفت و برضوان و مغفرت و بمشقّت تو گرفتار و مبتلا و ممتحن به جز تو خاكسار نگردانيد .
و استدعا و سؤال من از حضرت ايزد متعال آنكه آن برگزيدگان را أجر جميل و ذخر جزيل كرامت كند و دشمنان آن أعيان را بعذاب نكيل و عقاب وبيل گرفتار گرداناد .
و نيز سؤال من از حضرت مجيب الدّعوات آنكه أمر خلافت را مستحسن گرداند و انابت را جميل بدست شخصى مؤتمن بندهء خاصّ حضرت مهيمن رساند انّه رحيم و دود .
و چون يزيد اين كلمات از زينب استماع نمود در جواب فرمود :
شعر :


صفحه 177


< شعر > يا صيحة تحمد من صوايح ما أهون الموت على النّوائح < / شعر > بعد از آن حكم كرد ايشان را كه مراجعت بمدينه طيّبه نمايند .
و بعضى گفته‌اند كه فاطمه بنت الحسين عليه السّلام بغايت صبيحة الوجه بود و در ميان نسوان نشسته بود يكى از ملاعين شام كه در آن مقام حاضر بود گفت :
يا يزيد اين جاريه را بمن عنايت نمائيد يزيد گفت بتو بخشيدم في الفور آن ملعون دست بطرف دامن آن معصومه نجيبه دراز نمود و خواست كه او را بكشد .
چون آن مظلومه آن حال مشاهده نمود دست بدامن عمّهء خود دراز كرد و خود را باو چسپانيد و فرياد بر آورد كه وا ابتاه و يا عمّتاه .
زينب روى بشامى آورده فرمود كه : و الله كه دروغ ميگوئى و ملامت نفس خود مينمائى اين دختر نه از براى تو و نه براى يزيد است چه اين نبيره رسول الله مجيد است .
از استماع اين سخن يزيد در غضب شد و گفت كه : اين جاريه به من متعلَّق است و من اگر اراده او داشته باشم هر چه خواهم بعمل مىتوانم آورد .
زينب فرمود : كلَّا و حاشا و الله بخداى عالم قسم است كه هرگز خداى تعالى او را براى تو نگردانيد و نخواهد گردانيد مگر آنكه از ملَّت ما و آباى ما بيرون روى و بدين غير ما در آئى .
يزيد گفت : از دين پدر و برادرت بيرون رفتند و بجزاى خود رسيدند .
زينب فرمود : تو بدين خداى تعالى و دين جدّ و پدر و برادرم مهتدى


صفحه 178


شدى اگر مسلمان باشى .
يزيد گفت : دروغ ميگوئى يا دشمن خدا .
زينب فرمود : تو پادشاهى چرا مردم را شتم از روى ظلم بسلطانيّت خود بخلايق عالم قهر و ستم ميكنى ؟
چون زينب اين سخن گفت : يزيد گوئيا از روى حياء ساكت گشت در آن حال آن شامى بىسعادت و اقبال باز اعادهء همان مقال نمود كه يا أمير اين جاريه را بمن بخش .
يزيد گفت : دور شو كه خداى واحد مرگ معجّل بتو بخشيد ديدى كه از شومى تو شامى كلام بدشنام انجام و انصرام يافت ، شامى مأيوس و معبوس از مجلس آن منحوس بيرون رفت .
يزيد در همان هفته أولاد و أحقاد رسول أمجاد را رخصت انصراف به مدينه نمود .


صفحه 179


ذكردر بيان احتجاج علىّ بن الحسين ( ع ) بر يزيد در آن هنگام كه داخل دار الملام شام شد روات ثقات و عدول اين جماعت روايت كردند كه چون علىّ بن الحسين عليه السّلام را با جملهء سبايا و اسارى از أولاد حسين ( ع ) بدار الملام شام انتقال نموده مقام دادند .
روزى كه حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام بر يزيد وارد گرديد آن ظالم باغى گفت يا على شكر و سپاس مر خداى را كه پدرت را بقتل رسانيد و خاطر ما و ساير أنام از افساد او جمع گردانيد .
امام زين العابدين عليه السّلام فرمود : پدرم را مردمان كشتند و به وسيلهء قتل او از دين برگشتند .
يزيد گفت : الحمد لله شكر است خدا را كه او را مقتول نمود و شرّ او كفاية فرمود .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود : لعنت خداى تعالى بر آنكه


صفحه 180


پدرم را بقتل رسانيد .
اى يزيد آيا مىبينى مرا از اين كلام لعنت به حضرت خداى علَّام كرده باشم ؟
يزيد در اين باب أصلا جواب آن ولايتمآب نداد و گفت : يا على بالاى منبر رو و مردم را از حال فتنهء پدرت اعلام نماى و توفيق روزى ظفر از حضرت ايزد داور به أمير المؤمنين عليه السّلام در اين محضر بر جميع مردم حاضر ظاهر كن .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود : كه نميدانم كه ترا از اين كلام مطلب و مرام چيست ، امّا چون بموجب وجوب تقيّه آن حضرت خود را در باب اجابت آن مرتاب در كمال عجز و اضطراب ديد .
بعد از آن كه آن سرور منبر را بقدوم ميمنت لزوم خود مشرّف گردانيد حمد و ثناى ايزد تعالى نمود و درود نامعدود و صلاة بر حضرت نبىّ المحمود مؤدّى فرمود آنگاه گفت :
اى معشر مردمان هر كه از شما مرا شناسد شناسد و آنكه مرا نشناسد پس بر من لازم است كه خود را بشما بشناسانم .
من پسر صاحب مكَّه و منى .
من پسر چاه زمزم و صفا .
و من پسر محمّد مصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم .
و من پسر آن كسم كه او مخفى بر هيچ أحدى از بندگان و متابعان واجب تبارك و تعالى نيست .
و من پسر آن كسم كه در هنگام معراج و استعلا بعد از قطع منازل عالم