قاضى گفت : آن كدامست ؟
حضرت امام زين العابدين ( ع ) فرمود : بدرستى خداى متعال از لفظ قرى ارادهء رجال نمود .
قاضى گفت : آن در كجاست در كتاب خداى عزّ و جلّ كه ايزد لم يزل ارادهء آن كرده باشد ؟
علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه : آيا استماع قول حضرت ايزد تعالى : * ( وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَرُسُلِه ) * .
در جاى ديگر ميفرمايد كه : * ( وَتِلْكَ الْقُرى أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا ) * .
و در محلّ ديگر : * ( وَسْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها ) * ، آيا سؤال اى قاضى از قريه كنند يا سؤال از رجال و سكنهء آن محالّ و كاروان نمايند ؟
گويد كه : حضرت امام علىّ بن الحسين ( ع ) آيهء بسيار در همين معنى بر آن قاضى تلاوت نموده .
من گفتم : فداى تو گردم آن جماعت چه كسانند ؟
حضرت امام ( ع ) فرمود كه : آن طايفه نيكو سرانجام ما أئمّهء معصومين عليهم السّلام خواهيم بود .
آيا شنيدى قول حضرت ربّ العالمين : * ( سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَأَيَّاماً آمِنِينَ ) * يعنى : سير با آن أعيان سبب نجات از عذاب زيغ و بهتان و عقاب عصيان است .
مروى و منقول است كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روزى بحسن بصرى گذشت در منى و او مردم را وعظ ميگفت آن حضرت لمحهء در آن مكان توقف فرمود و گفت :
خود را نگاه دار من ترا سؤال از حال تو مينمايم آيا تو باين حال كه بالفعل بر آن مقيم و باين جادّه كه بر آن مستقيمى راضى هستى از براى نفس خود ميان تو و ميان حضرت الله تعالى اگر فردا موت بتو رسد ؟
حسن بصرى گفت : نه علىّ بن الحسين ( ع ) گفت : آيا هيچ بنفس خود حكايت تحوّل ، و انتقال از اين حال غير مرضىّ بحالى كه مرضىّ تو باشد مينمائى و نجات از آن حال از حضرت واهب متعال از روى تضرّع و ابتهال استدعا ، و التماس ميفرمائى ؟
حسن بصرى سر در پيش انداخت و بعد از مدّتى كه سر برآورد ، و گفت : من حقيقت اين حال بشما نخواهم گفت .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه : هيچ اميد دارى كه بعد از حضرت محمّد ( ص ) پيغمبرى موجود و مبعوث گردد كه ترا با او سابقهء باشد و دين ، و آئين سواى دين آن سيّد المرسلين بهم رسد ؟
حسن گفت : نه حضرت سيّد السّاجدين ( ع ) فرمود كه آيا بغير اين مسكنت دار دنيا هيچ جاى ديگر دارى اميدوارى كه ترا بآنجا برند و براى عبادت گذارند تا تو در آن محلّ بعبادت و عمل بندگى عزّ و جلّ مشتغل گردى ؟
حسن بصرى گفت : نه امام زين العابدين ( ع ) فرمود : آيا تو هيچ أحدى ديدى كه او را في الجمله عقل باشد او راضى شود براى نفس خود باين حال كه تو بآن حالى و راضى نباشى بآن و مع هذا با نفس خود حديث انتقال از آن حال بحال
كه راضى باشى بحقيقت آن ننمائى و مترجّى نبىّ محمّد سيّد العربى و مترقّب دار و سراى بغير همين دار و بناء كه مسكن تست نباشى كه ترا به آنجا رد كنند تا عمل كه موجب نجات و وسيلهء رفع درجات تو گردد بجاى آرى پس چرا وعظ مردمان مينمائى و تعهّد حال خود نمينمائى .
پس آنگاه حضرت ولىّ الله متوجّه مقام و آرامگاه خود گرديد ، حسن بصرى از حضّار استعلام و استبصار أحوال آن امام الأبرار و الأخيار نمود ايشان گفتند كه : او علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است .
حسن بصرى گفت كه : اين طايفهء أهل بيت علم و حال و أرباب معرفة كاملند .
راوى گويد كه : بعد از آن حسن بصرى براى هيچ أحدى از عربى و عجمى و بدوى و حضرى وعظ و پندى نگفت .
و از أبى حمزهء الثّمالى رضى الله عنه مرويست كه من از حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) شنيدم كه براى شخصى از قريش حديث و حكايت ميكرد كه :
چون آدم عليه السّلام توبه كرد و ندامت و رجعت از وزر و آثام بحضرت ملك العلَّام نمود و باز مواصلت حوّا و آدم چون با هم بهم رسيد آدم با حوّا مواقعه نمود و از روزى كه آدم و حوّا مخلوق گشتند و بزمين آمدند چون توبهء آدم قبول شد تعظيم خانهء كعبه و حوالى آن بسيار مينمود بواسطهء احترام و اكرام خانه و چون ارادهء مواقعهء حوّا ميكرد از حرم بيرون ميرفت و حوّا نيز با او بيرون رفتى وقتى كه از حرم ميگذشتند و داخل حلّ ميشدند در آن مكان با هم جمع شدندى بعد از آن غسل ميكردند پس آنگاه داخل حرم ميشدند
و بعد از آن رجوع بآستانهء خانه مينمود .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : حوّا بواسطهء آدم داراى بيست پسر و بيست دختر شد و در هر بطن توأمان آوردى پسر و دختر و در أوّل بطن از حوّا هابيل متولَّد گرديد و با او جاريه تولَّد يافت مسمّيه بإقليما كه در حسن يكتا نبود و در بطن ثانى قابيل از او تولَّد گرديد و با او جاريه بود كه آن را لوزا ميگفتند و اين جاريه أجمل بنات آدم در حسن و ملاحت ، و نيكوترين دختر او در خوبى و صباحت بود چون اين دو پسر و دختر به سنّ بلوغ رسيدند حضرت آدم بواسطهء ايشان بهم ترسيد ايشان را نزديك خود خواند و در باب تزويج ايشان بر قانون شرع خود سخن راند و گفت :
اى فرزندان اراده چنانست كه لوزا را بتو اى هابيل نكاح كنم و اى قابيل ارادهء من آنست كه اقليما را بنكاح و عقد تو درآرم .
في الفور قابيل از كلام آدم عليه السّلام برآشفت و گفت : من راضى نيستم كه خواهر هابيل كه قبيح المنظر است معقودهء من گردد و خواهرم كه با من توأمان در شكم حوّا بود در كمال حسن و جمال است او را به نكاح هابيل درآرى .
آدم گفت : من قرعه ميان شما ميزنم اى قابيل اگر سهم تو بر لوزا افتد يا سهم هابيل بر اقليما برآيد هر يك شما تزويج آنكه بسهم او برآيد نمايد .
حضرت امام السّاجدين زين العابدين ( ع ) فرمود كه : چون آدم ( ع ) اسم قرعه در ميان فرزندان مذكور نمود ايشان راضى بر آن گشتند و چون آدم قرعه زد ميان فرزندان سهم هابيل بلوزا و سهم قابيل بر اقليما بر آمد و توأم واجب هر يك ايشان بنام آنكه با او توأم نبود حضرت معبود مقرّر فرمود
بنا بر آن آدم ( ع ) تزويج هر يك ايشان بنوعى كه قرعه بنام آنها بر آمده بود نمود و بعد از آن حضرت ايزد منّان نكاح أخوات به برادران در جميع شرع و أديان حرام فرمود .
آن مرد قريشى بحضرت امام زين العابدين ( ع ) گفت : أولاد ايشان كه در آن زمان بهم رسيده باشند حلال زاده باشند ؟
حضرت امام علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود : بلى حلالزادهاند .
پس آنگاه قريشى گفت : يا بن رسول الله ( ص ) اين فعل اليوم عمل مجوس است ؟
آن حضرت ( ع ) فرمود كه : بعد از آنكه خداى معبود آن فعل را حرام نمود و از ارتكاب آن منع فرمود آنگاه آن طايفه مرتكب آن شدند .
پس آنگاه علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : منكر اين نشوى زيرا كه اين شرايع جارى شد ، نه حضرت ايزد مجيد حوّا را از پهلوى آدم موجود و پديد نموده زوجه و محلَّله او گردانيد .
پس اين پيشتر در شريعت آدم ( ع ) أبو البشر جايز و مستمرّ بود بعد از آن حضرت ايزد داور او را آن را حرام گردانيد .
مرويست كه عبّاد بصرى در طريق مكَّه معظَّمه زادها الله شرفا و تعظيما الى يوم القيامة ملاقات و دريافت شرف خدمت علىّ بن الحسين عليه السّلام نمود و گفت :
يا علىّ بن الحسين ( ع ) ترك صعوبت جهاد با كفرهء لئام نموده اقبال و توجّه بشغل آسان حجّ بيت الله الحرام فرمودى و حال آنكه حضرت عزّ و جلّ بحضرت خاتم الرّسل در قرآن منزل گردانيد كه :
* ( إِنَّ الله اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الله فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ ) * « الى قوله » * ( وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ ) * .
در اين آيه حضرت ربّ العالمين براى مجاهدين ثواب بسيار كه عبارت از دخول * ( جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ ) * است مقرّر و معيّن گردانيد حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : اگر ما جمعى را بنظر آريم كه جهاد با ايشان أفضل از حجّ بيت الله الحرام باشد بىشبه بيقين در آن وقت جهاد با آن أرباب انكار و عناد خواهيم كرد .
غرض امام زين العابدين ( ع ) از اين كلام آنست كه ما را علم تمام به حقايق أحوال أنام زياده از شما و ساير خلق الله تعالى است .
شخصى از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام از نبيذ سؤال كردند آن حضرت ( ع ) فرمود كه : قوم بشرب آن مشغولند و گروه صلحا آن را حرام ميدانند پس شهادت آن جماعتى كه شهوات و مستلذّات دنيويّه وسيلهء شهادت و ايمان دفع و ترك نمودند أولى بقبول است از شهادت آن جمعى كه شهوات ايشان را بشهادت اسلام و ايمان جارى گردانيدند بلكه به وسيلهء مشتهبات دنيويّه اختيار اسلام و ايمان نمودند .
عبد الله بن سنان از أبى عبد الله عليه السّلام روايت كند كه مردى به حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) گفت : يا على فلانى ترا منسوب بضلالت و گمراهى و بدعت و بيراهى ميگرداند .
حضرت امام ( ع ) فرمود كه : تو رعايت حقّ مجالست آن مرد نكردى زيرا كه حديث كه او در خفيه بتو نقل كرد تو در نزد ما عيان و بيان كردى و أداء حقّ ما ننمودى زيرا كه از برادرم سخن غيبت بما تبليغ نمودى و حال آنكه آن
برادر ميداند كه موت مدرك ما و ايشان و بعث محشر ما و ايشان در روز قيامة موعود ما و ايشان است و حضرت الله تعالى و تقدّس حاكم است ميان ما و ايشان .
آنگاه فرمود كه : ايّاكم و الغيبه يعنى زنهار غيبت يكى نكنى بدرستى كه غيبت إدام سگهاى آتش دوزخ است .
اى فلان بدان كه كسى كه عيب مردمان بسيار گويد همان شاهد است بر آنكه او مطالبهء عيوب به قدرى كه خودش بآن معيوب است مينمايد .
و مرويست كه شخصى از آن امام الأنام عليه السّلام يعنى : امام زين العابدين ( ع ) سؤال كرد كه آيا سكوت أفضل است يا كلام ؟
آن حضرت فرمود كه : هر يك از كلام و سكوت را اوقاتست پس اگر سكوت و كلام هر دو از آفات سلامت باشند پس كلام أفضل از سكوت است .
شخصى گفت : يا ابن رسول الله ( ص ) در هنگام سكوت و كلام از آفات و ملام سالم و با سرانجام باشند اختيار كلام از سكوت بچه وجه بانجام و سر انجام باشد ؟
حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمود كه : خداى عزّ و جلّ هيچ پيغمبرى از أنبياء و أوصياء خود را مبعوث بسكوت نگردانيد بلكه تمامى آن أعيان را حضرت ايزد علَّام مبعوث بكلام و به تبليغ شرايع و أحكام گردانيد مع هذا هيچ أحدى سزاوار چنان سكوت و مستوجب ولايت ايزد منّان به سكوت و وقايت و صيانت نفس از بر آن بسكوت و اجتناب از سخط خداى سبحان بسكوت و وقايت بلكه همه اين أسباب بكلام بانصرام رسد يا تعديل قمر بآفتاب و سها به ماهتاب نميكنم زيرا كه توصفت تفضيل سكوت به كلام
ميكنى و صفت فضل كلام بسكوت نميكنى چنانچه بيّن و ظاهر است .
از امام الباطن و الظَّاهر أبى جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهم السّلام مرويست كه : چون امام السّعيد الشّهيد أبى عبد الله الحسين عليه السّلام شربت شهادت چشيد محمّد بن الحنفيّه كسى بخدمت علىّ بن الحسين ( ع ) فرستاد و گفت : مرا حرفيست با تو كه بخلوت بايد گفت :
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه در هر زمانى كه اراده نمائى ميسّر است .
چون محمّد بن الحنفيّه بخدمت آن امام البريّه حاضر گرديد گفت :
يا ابن رسول الله رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ميدانى كه وصيّت و امامت را بعد از خود براى علىّ بن أبى طالب ( ع ) و بعد از علىّ براى حسن عليه السّلام و پس از آن براى پدرت حسين ( ع ) مقرّر گردانيده بود و الحال ، پدرت مقتول شده و او كسى را وصىّ خود نگردانيد و من عمّ تو و هم فرزند پدر توام چون من در سنّ از تو أقدم و بأمير المؤمنين على ( ع ) أقربم و تو در حداثت سنّ و جوانى ، پس بر تو اطاعت و متابعت من لازم است بايد كه با من منازعه در وصيّت و مخالفت در امامت نكنى .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود :
يا عمّ اتّق الله و لا تدّع ما ليس لك بحقّ انّى اعظك ان تكون من الجاهلين . اى عمّ من بپرهيز بخدايتعالى و چيزى كه حقّ تو نباشد دعوى آن نكنى و من ترا وعظ و نصيحت ميكنم از آنكه مبادا از جاهلان گردى .
يا عمّ بدرستى كه پدرم صلوات الله عليه مرا وصىّ خود گردانيد و ولايت و امامت بمن سپرد پيش از آنكه متوجّه عراق گردد و نيز در هنگام شهادت