طلب و بازخواست نكنند .
آيا دوست داريد كه شما را مخبر و مطَّلع گردانم بچيزى كه آن أعظم از قتل و آنچه حضرت عزّ و جلّ بر قاتل واجب و لازم گردانيد از آنچه آن أعظم از اين قصاص است .
آن جماعت گفتند : بلى يا بن رسول آخر الزّمان اين كلمات مرحمت و احسان است .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود : أعظم از اين قتل آنست كه بسبب آن بحال اين محبّان و شيعيان بقتل آرند كه أصلا آن منجرّ نگردد ، بعد از آن آن را زندگى نيايد .
حضّار مجلس بهشت آثار گفتند : يا بن نبىّ المختار آنچه آن أعظم از قتل انسان و قصاص ايشان كدام است .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : آن گمراهى از ادراك نبوّت حضرت رسالت پناهى است و اضلال از ولايت علىّ و آل عليهم سلام الله الملك الفعّال و سلوك مسلك غير سبيل حضرت ذو الجلال و عادى گردد بوسيلهء اتّباع طريق أعداء علىّ عليه السّلام و قايل بامامت آن عاديان لئام و دفع حقّ علىّ عليه السّلام نموده منكر فضل آن ولىّ عزّ و جلّ گردد و آن را اعطا به اعداى آن حضرت نمايد و أصلا باك از آن نداشته باشد و تعظيم دشمن آن ولىّ حضرت مهيمن را دوست داشته باشد پس اين كشته شدن در آن عالم باعث تخليد مقتول در نار جهنّم است زيرا كه جزاى آن قتل پيوسته خلود و ابود در آتش دوزخ است .
و از حضرت أبو محمّد الحسن بن علىّ العسكرى عليه السّلام مروى و
منقول است كه : مردى با خصم خود بخدمت حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام آمده گفت : يا بن رسول الله اين مرد پدرم را بقتل آورد .
حضرت سيّد السّاجدين امام زين العابدين ( ع ) از مدّعى عليه حقيقت آن استعلام نمود آن كس اعتراف بقتل پدر مدّعى فرمود در حال آن ولىّ ايزد متعال بر او قصاص و قتال واجب و لازم بناء على اقراره گردانيد و بعد از آن از مدّعى قود سؤال عفو از قتل مدّعى عليه نمود و فرمود كه : چون عفو او موجب بسيارى ثواب و أجر از حضرت عزيز وهّابست أنسب آنست كه تو از قتل او درگذرى و نفس او را بمعرض تلف نيارى .
نفس مدّعى عليه به كلام عفو راضى و خوشحال نگرديد .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) در آن حال روى بآن ولىّ دم يعنى مدّعى كه مستحقّ از طرف از براى قصاص بود آورده گفت : اگر اين مرد را بر تو فضل و حقّ باشد بايد كه بخاطر آرى و اين جنايت را باو بخشى و او را بوسيلهء آن حقّ نكشى و طلب مغفرت اين گناه او از حضرت آله نمائى و او را باين جرايم عفو فرمائى .
آن مرد گفت : يا بن رسول الله ( ص ) او را بر من حقّ است لكن آنقدر نيست كه از واسطهء آن او را عفو نمايم و خون والد خود طلب نفرمايم .
حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمود كه : از او چه ميخواهى گفت : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم اگر ارادهء شما باشد كه من بهمان حقّ قليل او با او مصالحه بديت كنم و از قتل او درگذرم من نيز صلح كردم و عفو او نمودم .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود كه : حقّ او در ذمّهء شما
چيست ؟ گفت : يا ابن رسول الله ( ص ) تلقين توحيد خداى مجيد و نبوّت حضرت رسول لازم التّمجيد ( ص ) و تعليم امامت علىّ بن أبى طالب ( ع ) و أئمّهء معصومين عليهم سلام الملك الحميد بما نمود .
علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه : اين وفا و كفايت بخون پدرت باعتقاد تو نميكند .
و الله بخداى عالم مرا قسم است كه اين تلقين و تعليم أعيان دين قويم و آداب شريعت مستقيم سواى خون أنبياى مرسلين و أئمّهء معصومين صلوات الله عليهم أجمعين وفا و كفايت بدماء تمامى أهل زمين از أوّلين و آخرين اگر مقتول شوند مينمايد ليكن وفا بدماء أنبياء و أئمّة الهدى عليهم السّلام نكند و از حضرت امام الباطن و الظَّاهر محمّد بن علىّ الباقر عليهم السّلام منقول و مرويست كه محمّد بن شهاب الزّهرى داخل دولتسراى حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) شد و بشرف بساطبوسى آن حضرت مشرّف گشته ليكن با كمال حزن و اندوه بود .
حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام چون او را بدان حال مشاهدت نمود و فرمود كه : يا فلان چرا مغموم و مهمومى ؟
گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم غم و همّ و اندوه و ألم بر من متابع و متوالى گرديد بواسطهء آنكه مرا ممتحن گردانيد بجمعى كه حسّاد نعمت من و طامعان مال من از آن جماعت كه از ما اميدواريها ميداشتند ، و من نيكوئيها نسبت بايشان كردم و از آن جماعت گمان خوبى و احسان داشتم ظنّ من خلاف واقع بود و بغير آزار از آن طايفه أمر ديگر متصوّر شود .
حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) فرمود كه : يا فلان حفظ لسان در حقّ اخوان باعث صيد دلهاى ايشان و مالكيت آن محبّان است .
زهرى گفت : يا بن رسول الله ( ص ) من نيكوئى بايشان آنچه از دست و زبان مىآيد تقصير در آن ننمودم .
سيّد السّاجدين عليه السّلام فرمود : هيهات ، هيهات ، زنهار زنهار ، عجب بنفس خود راه ندهى و متكلَّم بكلام نگردى كه چون بدلهاى مردمان رسد انكار تو بر ايشان واجب و لازم گردد و اگر ترا أحيانا عذر آن كلام باشد بسا كه هر كس آن عذر ترا نشنود و ترا قدرت و امكان نيست كه آن عذر را برّ و بحر بشنوانى .
اى زهرى هر گاه عقل كسى در باب مقدّمه كامل نباشد و بحقيقت آن چيز كما ينبغى و يليق نرسد يقين كه هلاكت آن كس در آن أمر بغايت سهل و آسان است .
يا زهرى نه طريق زيست و سلوك در ميان مسلمانان آنست كه همگى ايشان را بمنزلهء اهل بيت و خويشان خود شمرى ، پيران ايشان را به منزلهء پدر دانى و جوانان ايشان بجاى فرزند خود قياس كنى و جمعى كه در سنّ با تو شريك و سهيم باشند آنها را برادران خود دانى تا در طريق سلوك در نمانى و هر گاه بمتابعان حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم باين نوع سلوك كنى پس بكدام طايفه از اين مردم راضى بتعدّى و ظلم گردى ، و خوشحال بنفرين و دعاى بد و ستم كدام جماعت از اين مردم شوى ، و كدام طايفه را هتك ستر ايشان كنى .
يقين كه هر گاه ايشان بمنزلهء پدر و برادران و فرزندان باشند هرگز
راضى بسلوك خلاف رضاى ايشان نگردى و اگر شيطان بعرض تو رساند كه تو أفضل از ساير مسلمانان أهل قبله در معرفت و ايمان خواهى بود ، پس بايد كه نظر بحال هر يك از أهل قبله نمائى اگر آن كس از تو بزرگتر باشد پس بگوئى كه آن بندهء ايزد سبحان چون در عمل صالح و ايمان سبقت به من دارد پس او بيقين از من بهتر خواهد بود و اگر او در سنّ از تو أصغر باشد كه بنفس خود گوئى كه من بآن بنده الهى در معاصى و ملاهى و گناه و روسياهى سابقم پس بواسطهء اين همين بنده أرحم الرّاحمين از من بهتر خواهد بود .
و اگر در سنّ برابر تو باشد بايد كه بنفس خود گوئى كه من در گناه خود مقيم و در گناه او بشكّ چرا يقين را بشكّ بگذارم و آن را بعمل نيارم .
و اگر جميع مسلمانان را در تعظيم و توقير و تكريم و تبجيل خود راغب و تحريص نمائى ، پس بگوئى كه اين فضل و احسان از توجّه و مرحمت واهب بىامتنان است كه آن جماعت نسبت بشما ظاهر و عيان كردند و اگر از اين جماعت آزار و جفا و انقباض و ايذا از سرا پا بينى آن را از وزر و خطاياى خود دانسته كه بآن مؤاخذ گشتى بدرستى كه تو اگر آنچه من گفتم عمل نمائى حضرت عزّ و جلّ اين أمر را بتو سهل و يسير و عيش ترا بغايت خوش و قرير گرداند .
بايد كه أصدقاء خود را بسيار و أعداء را كم و خوار گردانى و از ترحّم كه بمردم نمودى خوشحال باشى و از آنكه كسى بتو جفا كرده باشد و تو مكافات به جفا نكرده باشى در تأسّف و بدحالى نباشى .
اى زهرى بدان كه أكرم و أسخى مردمان بمعشر مردمان آن كسى است
كه خير ايشان بساير خلقان فايض و رايگان باشد و حال آنكه آن كسى از تمامى مردمان مستغنى باشد و محتاج نباشد و سخىترين مردمان بعد از او بمردمان آن كس است كه از مردم اظهار استغناء نمايد هر چند محتاج به ايشان باشد ، زيرا كه أرباب ثروت و منال و مخلَّفات تركهء أموال خود را در عقب خود گذارند چون كسى مزاحمت بحال و مآل ايشان نرساند أهل دنيا آن كس را نسبت بجود كريم دانند و بر كسى كه مزاحمت بمال و مخلَّفات متعقّبه ايشان برساند بلكه آن كس ايشان را بآن مال ممكَّن و مسلَّط گرداند ، آن شخص در نزد ايشان أعزّ خلايق و أكرم بندگان ايزد خالق است .
و باسناد متقدّم ذكره از سلطان سرير قضا امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام منقول و مرويست كه آن حضرت فرمود كه : حضرت علىّ بن الحسين ( ع ) گفت : اگر شما شخصى را ببينيد كه سلوك او خوب و مرغوب و صفت و سيرتش محبوب بود و از پارسائى مسارعت در نطق و بيان ننمايد و خضوع و خشوع در عبادات خالق البريّات و در حركات در ميان مردمان نمايد بايد كه شما مغرور بآن و فريفته ايشان نشويد زيرا كه أكثر مردمان كه ايشان را دست به زخارف و باقى مشتهيات دنيا و ركوب محارم و مستلذّات ما فيها نيست بغير نيّت و صورت او بدل و او خايف و بد دل گردد ، پس آن شخص دين را در ميان خلقان مانند آلت صيد آهو گرداند و أمثال اين جماعت پيوسته مختلّ أحوال مردمان و وسيلهء فسق و معصيت ايشانند زيرا كه ضعف و عدم قدرت از تمكَّن و تصرّف مال حرام باعث منع و زجر مردمان از آنست پس هر گاه شما جمعى را ببينيد كه آن جماعت احتراز و اجتناب بعزّ منع و ابرام مينمايند بايد كه شما مغرور و فريفته آن نشويد .
بدرستى كه شهوات و دواعى نفس هر كس از خلايق خالق أقدس - مختلف است بسا كسى كه چشم از مال حرام بردارد اگر چه آن بسيار باشد ليكن نفس آن شخص متحمّل فضايح و قبايح ديگر شود .
پس اگر چه از آن محترز و مجتنب است ، امّا باين امور قبيحه ملوّث و به أفعال مرتكب است .
و اگر بينيد كه از آن نيز اجتناب كند باز مغرور نشويد تا آنكه نظر بعقده عقل او نمائيد بسا باشد كه ترك جميع ملاهى و معاصى نمايد امّا نه از روى عقل تمام و فراست لا كلام پس بسا باشد كه آنچه مفسد او باشد او جاهل آن بود در اين حال آنچه فساد او نمايد بواسطهء جهالت و نادانى او بسيار - بسيار بيشتر است از آنچه مصلح او بعقل و جهد اوست .
و اگر عقل او را متين و محكم و فراست او را استوار و مستحكم دانيد بايد كه مغرور و فريفته نشويد تا آنكه نظر كنيد كه آيا هوا و هوس او بر عقل او غالب است يا عقلش بر هوا متغلَّب و أيضا نظر بر محبّت و مودّت بر رياست و حكومت باطله دنيا و بر عدم ميل و زهد او از زخارف اين سرا و ما فيها نمائيد زيرا كه جمع هستند از مردمان كه ايشان خسر الدّنيا و الآخرهاند .
و اين جماعت ترك دنيا براى دنيا كردند و لذّت رياست باطلهء عاجله را أفضل از لذّت أموال و نعمت مباحه آجله ميدانند .
پس ترك نعم آخرت همگى بواسطهء رياست باطله اين جهانى از روى جهل و نادانى نمايند ، تا آنكه اگر با جدّى ايشان گويد :
* ( اتَّقِ الله أَخَذَتْه الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُه جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهادُ ) * آن كس را مخبط عشوا گويند و حال آنكه او را اوّل طلب باطل او با بعد غايت خسارت
كشد ، و چون مدام در طلب أمر باطل نافرجام باشد حضرت پروردگار علَّام او را كشاند بچيزى كه او قدرت طغيان از آن نداشته باشد .
و آن ضالّ در آن حال آنچه ايزد متعال حرام گردانيد حلال داند و حلال را حرام گرداند و همان كه رياست باطلهء دنيويّه براى او سلامت ماند او أصلا باك از ترك و فوت آداب دين و ملَّت ندارد زيرا كه او اختيار شقاوت به واسطهء دنيا كرده .
أولئك الَّذين * ( غَضِبَ الله عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ ) * عذابا مهينا .
ليكن مرد تمام و نيكو در معرفت و شناخت حضرت لا آله الَّا هو و مطيع أوامر و نواهى رسول او آن مرد است كه هواى خود را تابع أمر خداى تعالى و قواى خود را مبذول رضاى حضرت خالق البرايا گرداند و ذلَّت را با حقّ أقرب به عزّ أبد از عزّت أمر باطل هر چند بيحدّ بود داند و عالم و عارف و شاهد و واقف شود بآن كه متحمّل قليل از ضرّاء و شدايد آلام دنيا .
البتّه مؤدّى بجلايل عقبى و دوام آن از مزاياى انعام حضرت ايزد علَّام گردد و در آن سراى أبد كه أصلا منقطع و متبدّد نگردد .
و نيز بداند كه اگر تابع هوا و هوس و مشتهيات نفس گردد از كثرت شرّ او آنچه ملحق و مختصّ آن كس شود بىشبهه و ارتياب او را مؤدّى گرداند به عذاب حضرت مالك الرّقاب كه آن را أصلا انقطاع و زوال در هيچ باب نباشد .
پس اين مرد مردى نيكو و در علم و حال و معرفت و كمال متفرّد است به اين مرد متمسّك و مترجّى و البتّه شما نسبت باو تشبّث و اقتداء به پروردگار توسّل و اقتفاء نمائيد ، زيرا كه دعاى او ردّ و طلبش از حضرت ايزد أحد - مستردّ نگردد .