من الحال دانستم كه ايزد تعالى قادر و توانا بر ايجاد و احياء تمامى أشياء است .
و نيز قوم را كه از طاعون گريخته و وطن گذاشته بيرون رفته بودند چون ارادهء كامله و قدرت شاملهء بيچون بر موت ايشان تعلَّق پذير گشته بود همان كه آن قوم كه احصاء عدد ايشان را جز حىّ قيّوم كسى نداند بر كنار رودبار ارادهء رحل اقامت نمودند هنوز أثقال و أحمال فروز نياورده بودند كه بصداى نداى دو ملك از ملايك حضرت عزّ و جلّ يكى از أعلا و ديگرى از أسفل موتوا موتوا ميگفتند در حال رجال و نسوان و خورد و كلان همگى و تمامى تعب جان بقابض آن سپرده در سلك مردهگان منخرط گشتند و ربّ جليل مدّت مديد طويل آن جماعت را بهمان صفت مردهگان گذاشته تا اعضا و جوارح ايشان از يك ديگر جدا گشته و گوشت پوسيده و عظام رميم گرديد .
پس حضرت ايزد جميل در هنگام كه ارادهء او تعلَّق گرفته كه خلق او مشاهده قدرت او نمايد پيغمبر جليل القدر كه او را حزقيل و گروهى ارميا و برخى عزير گفتند بر آن محلّ گذشت در حقّ ايشان دعا كرد و التماس أحياء آن جماعت از حضرت ربّ العزّت در خواست نمود تير دعاى آن نبىّ ايزد تبارك و تعالى بهدف اجابت كارگر آمد تراب أبدان هر يك ايشان به فرمان خالق منّان در يك محلّ و مكان جمع گشتند و أرواح ايشان مراجعت به أبدان نموده برخاستند بر همان هيئت روز وفات كه نقد جان بمتصدّى آن سپردند .
چنانچه يك كس از أعداد آن بندگان خداى تعالى و تقدّس معقود و محتبس نشد و بعد از احياء مدّت بسيار تعيّش در اين دهر ناپايدار نمودند
و به تناكح و تناسل از ايشان خلق بيشمار موجود و آشكار شدند .
و نيز حضرت ربّ العزّت بر جمعى كه با موسى ( ع ) كليم عليه السّلام به ميقاتگاه حضرت اله بيرون رفتند و چون بآن محلّ موعود حضرت عزّ و جلّ رسيدند * ( فَقالُوا أَرِنَا الله جَهْرَةً ) * گفتند يا موسى تا خداى تعالى را بما بيّن و آشكارا ننمائى ما ايمان بخداى تعالى و اقرار به نبوّت شما نمىآريم ، الله تعالى به أخذ صاعقه آن طايفه را ميرانيد و بالتماس موسى عليه السّلام آن جماعت را زنده گردانيد .
زنديق گفت : مرا خبر ده از آن كسى كه قايل بتناسخ أرواح است در چه وجه قايل باين قول نامعقول گشتند و كدام حجّت بر مذهب خود اقامت نمودند ؟
حضرت أبى عبد الله عليه السّلام فرمود كه : أصحاب تناسخ و اين جمعى ناسپاس در ناسخ منهاج دين و مسالك طرق و آئين را پسى پشت انداختند و شيوهء نامرضيّهء ضلالت را براى نفس خويش مزيّن ساختند و نفسهاى خود را ممتزج بشهوات گردانيدند و زعم ايشان چنانست كه آسمان خاليست از آنچه صفت و بيان وجود آن در آسمان ميكنند و مدبّر اين علم بصورت مخلوقين است بحجّت و برهان آنكه روايت است كه حضرت قادر عالم آدم صلَّى الله عليه و سلَّم را بصورت خود خلق و ايجاد نمود و ايزد جبّار را جنّت و نار و بعث و نشور روز حساب و شما راست و قيامت در نزد أرباب تناسخ بىرويّت عبارت از خروج روح از قالب و ولوج در قالب ديگر است اگر در قالب أوّل محسن و پسنديدهء عزّ و جلّ بود اعادهء او در قالب ديگر كه أفضل و أكمل است از قالب أوّل كه در حسن در أعلا درجهء دنيا بود گردد .
و اگر مسمّى بود و عارف بمعارف حقايق شرع شريف نبود روح او منقلب بقالب دوابّ تبعهء دنيا يا هوام مشوهّة الخلق بىسر و پا گردد و نماز و روزه و هيچ چيز از عبادت حضرت واهب العطيّه بر مردم واجب و لازم نيست بغير از آنكه شناخت و معرفت آن كسى كه شناختن او بر اين كس واجب باشد چيزى ديگر واجب نيست .
و نيز اعتقاد أهل تناسخ آنست كه همه چيز از شهوات دنيا مباحست بر ايشان از فروج نسوان و غير اينها از خواهران و دختران و خالات و زنان شوهردار و همچنين مردار و خمر و خون را مباح و حلال ميداند و مقالهء آن طايفه بيرويّت بغايت در نزد هر فرقت قبيح و وسيلهء ذلَّت و خطيّت است و تمامى امّت مذمّت و لعنت آنها ميكنند و چون از ايشان سؤال حجّت و برهان نمايند تند و آشفته گردند تورات تكذيب مقالهء ايشان و فرقان لعنت بر ايشان مينمايد .
و نيز أرباب تناسخ را با اين اعتقاد گمان چنانست كه خداى ايشان منتقل از قالب أوّل بسوى قالب ديگر گردد .
و بدرستى كه أرواح أزليّه همان روحست كه در آدم عليه السّلام بود باز همان روح كشيده آمده از يكى بديگرى منتقل گرديد تا بروزگار ما رسيد پس خالق در صورت مخلوق بود در آنچه استدلال كنند كه يكى از ايشان خالق و موجد صاحب خود است .
و نيز أهل تناسخ ميگويند كه : ملايكه از أولاد آدماند چون هر كدام در درجهء أعلى در دنيا سرفراز و ممتاز گردند از درجهء امتحان بيرون ميروند و چون بمنزلهء تصفيه رسيد بگذرد ، پس آن كس ملك ايزد تعالى و تقدّس
هست پس طور ايشان را طايفهء نصارى در بعضى أشياء اختيار نمودند و طور ديگر اين طايفه مثل طور دهريّه است كه ميگويند كه : أشياء بر غير حقيقت خود باشند و آنچه در نظر شما است نه عين هر أشياء است پس بر أهل تناسخ لازم است كه از هيچ گوشت نخورند بواسطهء آنكه دوابّ بالتّمام از أولاد آدماند كه تحويل صور ايشان شده بسا باشد كه بموجب اعتقاد ايشان آن جانوران خويشان پس جايز نباشد كه أكل لحوم قربات و خويشان خود نمايند .
زنديق گفت : و از أهل تناسخ جمعى هستند كه گمان ايشان چنان است كه لم يزل و لا يزال با حضرت ايزد متعال طينت و داخل بآن گردد پس خداى تعالى را خلق بعضى أشياء از اين طينت موذيه هست كه أصلا و قطعا ايزد تعالى قدرت و استطاعت گريز از آن ندارد بلكه او ممتزج بآن طينت و داخل بآن گردد پس خداى تعالى خلق بعضى أشياء از اين طينت موذيه نمود .
حضرت امام الأنام عليه السّلام فرمود كه : سبحان الله تعالى چون خداى منّان متّصف بصفت قدرت و توان بود كه او عاجز بود و او را استطاعت تفصّى و گريز از آن طينت موذيه نبود .
پس اگر آن طينت را كه لازمهء ذات الهيّه است حيات أزليّه بوده باشد بيقين لازم آيد كه دو اله كه هر دو قديم باشند بهم ممتزج و مركَّب گشته تدبير عالم هر دو با هم كنند و اگر اين چنين باشد پس موت و فناء از كجا پيدا شد ، و اگر آن طبيب لازمهء ذات ميّت بود و بر صفت حيات أزليّت نبود ميّت را با أزلى قديم بقاء و ثبات نيست و از ميّت دمى حيات موجود نگردد .
و اين قول مقاله جماعت ديصانيّه كه أشدّ طايفه و خيم العاقبه زنادقه
هستند در قول ، و مهملترين آن جماعتاند در مثل ، ايشان نظر در كتب كه أوايل آن أهل ضلال تصنيف نمودند و خبر براى ايشان در أفعال و أعمال بألفاظ مزخرفه و كلمات مزيّفه اثبات و بيان نمودند كه أصلا آن دعوى بيمعنى آن جماعت را دليل ثابت و برهان حجّت كه موجب اثبات دعوى كه گرديد نيست تمامى و همگى قول آن طايفه بو الفضول خلاف بر خداى تعالى و رسول ، و تكذيب ما جاء به من عند الله است .
و امّا آن كسى كه زعم و گمان او چنان بود كه أبدان ظلمت و أرواح نور است و نور فاعل شرّ و ظلمت عامل خير نيست ، پس بر آن طايفه واجب و لازم نيست كه الزام هيچ أحدى بر فعل و ارتكاب معصيت و حرمت و اتيان فاحش است نمايند زيرا كه اين چيزها همه از ظلمت ظاهر و پيدا شد چه از ظلمت و أثر او پيدا شدن مثل اين أمر مستنكر نيست و او را نرسد كه پروردگار را بخواند و تضرّع بسوى او نمايد زيرا كه نور ربّ است و پروردگار را سزاوار از تضرّع بسوى نفس خود نيست لهذا تضرّع بنفس خود ننمايد .
و نيز پناه و استعاذه بغير نمايد و هيچ أحدى از أهل اين مقاله را نرسد كه گويند خوب كردى يا بد كردى بواسطهء آنكه اساءت از فعل و عمل ظلمتست و احسان از نور است و نور بنفس خود بگويد كه يا محسن تو نيكو كردى و ثالث در آنجا نيست ، پس ظلمت بنا قياس قول برويّت ايشان در فعل محكمتر و در تدبير استوارتر و در أركان عزيز از نور بود زيرا كه أبدان بغايت محكم در بنيانست ، پس از اين خلايق كه تصوّر صورت واحده بر نعوت مختلفه نمايد و همه أشياء كه مرئى و مشاهد ما گردد و از شكوفه و أشجار و از طيور و دوابّ و أثمار واجب و لازم است كه همه اله و پروردگار باشند و نور در آن صورت محبوس و
دولت از جهت او مخصوص بود .
و آنچه أهل تناسخ ادّعا نمودند كه عاقبت بسا باشد كه بجهت نور بود پس اين قول مجرّد دعواى پيش نيست و بر قياس قول ايشان بايد كه نور را فعل نبود زيرا كه او اسير است نه سلطان نه أمير تا ايجاد فعل تواند نمود يا تدبير و تقدير شىء تواند فرمود و اگر نور را با ظلمت قدرت تدبير بود بيقين نور امير نبود بلكه مطلق و عزيز ، و گر نور در هنگامى كه او با ظلمت بود أصلا او را قدرت تدبير نبود ، پس او اسير ظلمت بود زيرا كه مرئى و مشاهد ما ميگردد و ما مىبينيم كه در اين عالم كون و فساد احسان و خير و فساد و شرّ بيّن و ظاهر ميگردد .
پس وقتى كه از نور تدبير و تصرّف متصوّر نبود البتّه اين كه گاهى خير و احسان آشكارا و عيان گردد ظلمت آن چيز را نيكو دانسته معمول گردانيد .
چنانچه شرّ را نيكو دانسته بفعل آورد اگر أهل تناسخ گويند محالست كه از ظلمت فعل خير ظاهر گردد بناء عليه نور و ظلمت هر دو حاصل و ثابت نباشند و دعوى ايشان باطل و از درجهء استماع ساقط و عاطل گردد و أمر مراجعت نمايد بآن قول أنبياء و رسل كه خداى عزّ و جلّ واحد و عادل و ما سواى ايزد لم يزل فاسد و باطل است و اين قول أهل تناسخ كه مذكور شد مقالهء مانى زنديق است و أصحاب او .
و امّا آن كسى كه گويد : نور و ظلمت البتّه واقع است و ميان ايشان بىشائبه گمان حكم ظاهر و عيان است كه اگر يكى از ايشان ارادهء زيادتى و ظلم بر ديگرى نمايند حكم ظالم را از عمل ظلم مانع آيد .
اين حكم بعقل محكم نيست زيرا كه لازم آيد كه حكم ازين ثلثه أكبر و
أحكم بود و نور و ظلمت مغلوب و حكم غايب بود و مغلوب محتاج است زيرا كه محتاج بحاكم نگردد الَّا مظلوم و ملهوف غير كافل يا مغلوب و جاهل و اين مقاله مانويّه از جماعت زنادقه و حكايت و قصّهء ايشان بسيار بسيار طويل البيان است زنديق گفت : يا أبا عبد الله عليه السّلام قصّهء قول مانى چه نوعست ؟
حضرت امام النّاطق الأمين جعفر بن محمّد الصّادق عليهم سلام الله أجمعين فرمود كه : قول او بغايت منخفض و بىاعتبار بود امّا بعضى مجوسيّه دور از رويّت آن را اعتبار نموده فرا گرفتند و بعضى از نصرانيّه را نيز اشتباه بهم رسيد .
و بعضى از آن سخنان مستحسن نصرانيان گرديد و أصحاب اين هر دو ملَّت خطا كردند و هيچ يك از اين دو مذهب عمل براى صواب نكردند و زعم و گمان ايشان چنانست كه اين عالم مدبّر بتدبير دو خداست يكى نور و ديگرى ظلمت و نور در حصار ظلمت است بر آن وجه كه ما حكايت و بيان آن كرديم چون نصارى استماع قول زنادقه در اين باب نمودند تكذيب آن جماعت كردند ليكن مجوس قبول قول آن طايفه تناسخيّه نمودند .
زنديق گفت : يا أبا عبد الله مرا خبر ده از طايفه مجوس آيا الله تبارك و تعالى براى ايشان نبىّ يا رسول مبعوث و مرسل گردانيد يا نه .
امّا من در پيش ايشان كتب محكمه و مواعظ بليغه يافتهام و بأمثال شافيه و أحكام وافيه و مقرّ بثواب و عقاباند و ايشان را شرايع و دين و ملَّت و آئين است كه بدان عمل مينمايند .
حضرت امام الهمام جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام اين آيه مباركه را در جواب آن زنديق تلاوت نمود كه : * ( وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ ) * .
يعنى : هيچ طايفه از امّت باين دار المحنهء دنيا نيامد الَّا آنكه نذير كه عبارت از نبىّ و رسول ايزد سميع بصير است بايشان آمد و خداى تعالى براى مجوس نيز كتاب و رسول مبعوث و مرسل گردانيد آن طايفه منكر پيغمبر ، و جاحد كتاب ايزد وهّاب گشتند .
زنديق گفت : آن رسول كيست يا أبا عبد الله عليه السّلام وجه استعلام از اسم آن رسول قادر عالم آنست كه جمعى كثير از مردمان را زعم و گمان چنانست كه آن نبى خالد بن سنانست .
آن حضرت فرمود كه : خالد مرد عربى بدوى بود و نبىّ نبود و اين حرفى است كه مردم ميگويند و هيچ أحدى از أنبياء باين كلام متكلَّم نگرديد .
زنديق گفت : آيا آن نبىّ زردشت بود ؟
امام الأنام ( ع ) فرمود كه : نعم زردشت با جمعى بنزد ايشان آمد و دعوى نبوّت نمود گروهى از آن قوم بآن نبىّ حىّ قيّوم ايمان آوردند ، و جمعى از آن قوم جحد و انكار آن پيغمبر ايزد أكبر نموده او را از شهر اخراج به بيابان كه در آن سرزمين درّندگان بسيار بود فرمودند آن نبىّ قادر سبحان در آن مكان طعمهء سباع و درّندگان گرديد .
زنديق گفت : يا أبا عبد الله عليه السّلام مرا خبر ده از مجوس كه آيا اين طايفه أقرب بصوابند يا مشركين عرب ؟
حضرت امام الأنام ( ع ) فرمود كه : عرب در زمان جاهليّت بدين حنفى أقرب از مجوس بودند و بواسطهء آنكه مجوس كافر بجميع أنبياء و جاحد كتب ايشان و منكر براهين آن أعيان شدند و أصلا هيچ چيز از سنن و آثار انبيا بر نداشتند و كيخسرو ملك مجوس و پادشاه آن جمع بافسوس در أيّام حكومت