پس آنگاه آن ولىّ الله بمن گفت : يا يونس بيرون رو و هر كه را از متكلَّمين بيابى او را داخل اين منزل گردان من غير تراخى و مهل من حسب الأمر آن سرور چون از محلّ و منزل آن ولىّ عزّ و جلّ بيرون رفتم حمران بن أعين كه حسن الكلام و عالم و محمّد بن نعمان أحول كه مرد متكلَّم بودند و هشام بن سالم و قيس الماصر كه اين دو نفر نيز از متكلَّمان آن عصر بودند .
امّا قيس چون تعليم علم كلام از حضرت علىّ بن الحسين عليهما الصّلوة و السّلام گرفته لهذا در كلام أحسن و أعلم از تمام بود حاضر يافتم بعد از تبليغ پيام آن امام الأنام ( ع ) ايشان را داخل منزل آن سلالهء سيّد الرّسل - گردانيدم و آن حضرت در آن وقت در خيمهء خود در طرف جبل در راه حرم تشريف داشتند و آن چند روز پيش از احرام و اتيان مناسك حجّ بيت الله الحرام بود چون ما با ياران بمجلس بهشت قرين ارم تزيين آن امام الثّقلين درآمديم آن سرور سر مبارك از خيمه بدر كرد ما بعد از عرض نيكو بندگى و اداء عبوديّت و سر افكندگى ناگاه ديديم كه در عقب آن سرور شتر در پس خيمهء مخبى است ، گفت : هشام و ربّ الكعبه كه حضرت امام الجنّ و البشر ما را بواسطهء تحقيق أمر و خير طلب داشت .
يونس گويد كه ما را گمان چنان بود كه هشام مردى از أولاد عقيل بن أبى طالب باشد زيرا كه آن عبد صالح ايزد علَّام شديد المحبّه بحضرت أبى عبد الله عليه السّلام بود كه ناگاه هشام بن الحكم وارد بخدمت آن امام اكرام گشت و در ميان ما كسى بجز أكبر و أسنّ از او نبود و أوّل كسى كه خطَّ لحيهء او نمود او بود .
يونس گويد كه : حضرت أبى عبد الله عليه سلام الملك المجيد چون او
را بىجاى ديد براى جلوس او در پهلوى خود موسّع گردانيد .
پس آنگاه فرمود كه : اين ناصر ما بقلب و لسان و بدست و باقى جوارح و اركانست .
بعد از آن آن حضرت روى بحمران بن أعين آورد و گفت : با اين مرد يعنى بشامى متكلَّم شو حمران حسب الأمر آن امام الانس و الجانّ با آن مرد شروع در تكلَّم و جدال و مباحثه و قيل و قال نمود تا آنكه بر او مستظهر ، و غالب گشته الزام فرمود بعد از آنكه حمران الزام شامى نمود حضرت امام الأنام جعفر بن محمّد عليه السّلام روى بمحمّد بن نعمان آورد فرمود كه يا طاقى با شامى متكلَّم شوى حسب الأمر آن ولىّ ايزد بارى طاقى بعد از تكلَّم با شامى او را الزام داده بر او مستظهر گرديد .
پس آنگاه آن ولىّ مهيمن علَّام روى بهشام آورده گفت تو نيز به او تكلَّم نماى چون هشام را سابقهء آشنائى بشامى بود بعد از ملاقات و تعارف يك ديگر حرف از آن ممرّ مذكور و مشتهر نگردانيدند .
بعد از او حضرت أبى عبد الله عليه السّلام بقيس الماصر فرمود كه : تو نيز با شامى متكلَّم شوى همان كه هر يك ايشان با شامى بتكلَّم و بيان در - مىآمدند ، حضرت أبو عبد الله عليه الصّلاة و السّلام از سخنان ايشان خندان ميشد و چندان مباحثه در كلام نمودند كه شامى بكام و ناكامى مستخذل و خجل گرديد .
بعد از آن حضرت امام الاكرام جعفر بن محمّد عليه السّلام به شامى گفت : كه با اين غلام متكلَّم شوى يعنى به هشام بن الحكم در تكلَّم درآى .
شامى گفت : نعم
پس آنگاه شامى گفت : بهشام كه از من سؤال در باب امامت حضرت ولىّ ايزد متعال أبى عبد الله عليه سلام الملك الفعّال نماى .
هشام چون از آن اعلم أهل شام استماع اين كلام نمود در غضب تمام شد چنانچه مرتعد و مرتعش گرديد بعد از آن گفت : اى شامى آيا پروردگار تو خلق خود را انظار و مهلت دهد يا خلايق ايزد خالق هر نفس انتظار و مهلت از براى نفس ايشان بهر كيفيّت و عنوان كه خواهند ظاهر و عيان گردانيد ؟
شامى گفت : بلكه حضرت پروردگار خالق مهلت خلق دهد .
هشام گفت : پس هر نظر و مهل كه از براى خلايق بود عزّ و جلّ آن را در دين ايشان بحيّز عمل آورد و آن كدام است ؟
شامى گفت : آن چنانست كه رحيم الرّحمن تكليف تمامى امّت بمعرفت و عبادت و شناخت و طاعت نمود و اقامت دلايل و حجّت بر آن تكليف ظاهر و عيان فرمود و علل ايشان را زايل نمود .
هشام گفت : كدام است آن دليل كه حضرت ربّ جميل از براى بندگان خود نصيب فرمود ؟
شامى گفت : كه آن دليل ظاهر و مشهور ارسال ذات رسول واجب الوجود بود .
هشام گفت : چون رسول ايزد بيچون وفات كرد بعد از آن حضرت دليل واضح و مرشد لايح چه خواهد بود ؟
شامى گفت : كتاب مالك الرّقاب و سنّت رسالتمآب .
هشام گفت : اى شامى كتاب و سنّت اليوم براى ارشاد و هدايت نفع
تمام در جاى كه در آن اختلاف واقع گردد خواهد داد بنوعى كه اختلاف از ما بغير خلاف و گزاف واقع نخواهد شد و ما را تمكين تمام بر اتّفاق پيدا خواهد گرديد ؟
شامى گفت : بلى هشام فرمود كه : پس تو از شام باين محلّ و مقام براى چه آمدى و ما و ترا مخالفت از براى چيست و ترا زعم و گمان چنانست رأى در دين طريق پسنديده و آئين سنجيده است و قول تو آنست و مقرّى بآن كه رأى مجتمع بر قول واحد كه مختلف باشد نخواهد شد .
شامى ملزم و ساكت شد مانند منكران .
حضرت أبى عبد الله عليه السّلام فرمود كه : يا شامى چرا متكلَّم نميشوى شامى گفت : يا حضرت اگر من گويم كه خلاف و اختلاف نكرديم مكابره است و اگر گويم كه كتاب و سنّت رفع اختلاف ميكنند و از ما دفع مخالفت مينمايند قول من باطل است زيرا كه در هر يك از قرآن و سنّت وجوه بسيار محتمل است و مرا نيز بر هشام بمثل همين كلام است .
حضرت امام الامّه فرمود كه : آن را سؤال كن كه جوان آن را بر وفق دلخواه بلا اشتباه بسيار خواهى يافت .
شامى گفت : يا هشام آيا كه خلق را انظار و مهلت دهد پروردگارشان يا أنفس ايشان ؟
هشام گفت : بلكه پروردگار ايشان انظار و مهلت از جهت بندگان مقرّر گرداند .
شامى گفت : آيا حضرت ايزد قادر تعالى براى ايشان كسى كه جمع
كلمات و رفع اختلافات آن جماعت نمايد و باين حقّ از باطل بواسطهء آن طايفه فرمايد ؟
هشام گفت : بلى شخصى عالم كامل قادر بر ازالهء جهل در هر وقت و محلّ از حضرت عزّ و جلّ معيّن و مسجّل است .
شامى گفت : يا هشام آن كيست ؟
هشام فرمود كه : امّا در ابتداء شريعت آن رسول ربّ العزّتست ليكن بعد از فوت رسول حضرت مهيمن آن مرشد أهل زمين ديگرى خواهد بود شامى گفت : كيست آن غير كه او نايب مناب آن نبىّ الرّحمه و قائم مقام آن حضرت در تبليغ أحكام اسلام و حجّت بعد از آن سيّد البريّه بطوايف امّت باشد ؟
هشام گفت : در اين وقت ما يا پيشتر از اين ؟
شامى گفت : بلكه در اين وقت ما .
هشام گفت : امام امّت در اين وقت اين كس است كه در اين مجلس نشسته است و او از اين كلام اراده حضرت أبى عبد الله عليه السّلام نمود و فرمود كه :
آنست آن كسى كه شدّ رحال بسوى او و مرجع و مآب رجال در يوم لا ينفع بنون و لا مال بر او است كه بأمر حضرت واجب تعالى مخبر بأخبار سماء به وراثت أجداد و آبا است .
شامى گفت : مرا حقيقت صدق اين كلام شما بچه نوع ظاهر و هويدا و معلوم و پيدا خواهد شد ؟
هشام گفت : اى شامى سؤال كن از آن حضرت هر چه بخاطرت خطور و عبور كند .
شامى گفت : يا هشام باين جواب عذر مرا منقطع و بىآب و تاب گردانيدى الحال مرا سؤال از آن ولىّ ايزد متعال واجب است بىشبهه و احتيال .
حضرت أبى عبد الله عليه سلام الملك الفعّال در آن حال بسعادت و اقبال باكمال استعجال فرمود كه : يا شامى من كفايت مسألت تو نمايم ترا از سير و سفرت آگاه فرمايم تو از شام در فلانه روز بيرون آمدى در راه تو بفلان محلّ بتقدير حضرت عزّ و جلّ واقع شدى و در راه چنين و چنين ديدى و مرور در طريق با رفيق بصفت اين و اين كردى .
شامى گفت : و الله كه هر چه در باب سير و سفر در قفاى من در هر منزل خبر دادى راست گفتى ، و در غرر فوايد سوانح أحوال مرا بمثقب صدق سفتى در آن وقت شامى گفت الحال من مسلمان گشته اقرار بحضرت ذو الجلال و به نبوّت رسول ايزد لا يزال نمودم .
أبو عبد الله عليه السّلام گفت : يا شامى بلكه در اين ساعت ايمان به واهب سبحان آوردى زيرا كه اسلام پيش از ايمان است چه توارث و تناكح با سلام است و ثواب بايمانست .
شامى گفت : راست گفتى آنگاه گفت : كه أشهد أن لا اله الَّا الله ، و أشهد انّ محمّدا رسول الله و أشهد أنّك وصىّ الأوصياء .
يونس گويد كه : حضرت أبو عبد الله عليه السّلام روى مبارك بحمران بن أعين آورده فرمود كه يا حمران كلام مجرى بر أثر كلام گردد پس هر چه جواب بصواب گفتى صواب كردى .
و بعد از آن حضرت امام عليه السّلام ملتفت بهشام بن سالم گرديد و گفت : ارادهء تو آنست كه بر أثر آن روى و ليكن معرفت بحقيقت آن ندارى .
پس آنگاه آن ولىّ حضرت عزّ و جلّ ملتفت بمحمّد بن نعمان الأحوال گرديد و گفت : قياس تو قياس روّاغ است اراده باطل بباطل ديگر كردى لكن باطل تو بغايت بيّن و ظاهر است .
پس از آن متوجّه به قيس الماصر گرديد و گفت : يا قيس متكلَّم شو امّا بايد كه كلام خود را نزديك گردانى بخبر از رسول عليه الصّلوة و السّلام و سخنان خود را از كلام حقّ كه ممزوح از باطل باشد دور گردان زيرا كه حقّ اندك براى تو كافى است از باطل بسيار ، اى هشام تو و محمّد بن نعمان الأحوال دو معاذ حاذق و صاحب فراست لا يقيد .
يونس بن يعقوب گفت : ظنّ من چنان بود كه آن حضرت و الله كه هشام بن الحكم همان كلام كه با آن دو شخص أوّل گفته بمثل آن يا قريب به همان خواهد گفت امّا آن خلاصهء أولاد رسول ربّ العباد فرمود كه : يا هشام اگر نخواهى كه پايهاى تو در هنگام طىّ مسافت زمين كه مثل طيران أمثال خود كنى و آن بهم پيچد پس بايد كه متكلَّم بمردم از روى عرف و مكرم گردى و پرهيز از ذلَّت و شفاعت آنكه در وراء تست نمائى .
و از يونس بن يعقوب مرويست كه : من در خدمت حضرت أبى عبد الله عليه السّلام مشرّف شدم جماعت از أصحاب آن حضرت در آن وقت در خدمت آن سرور حاضر بودند و در ميان ايشان حمران بن أعين و مؤمن الطَّاق و هشام ابن سالم و طيّار يك بار بودند و نيز جمعى از أصحاب در خدمت آن ولايتمآب بودند كه هشام بن الحكم كه جوان نوخواسته بود او نيز در سلك آن طايفه منخرط بوده ، حضرت أبو عبد الله عليه السّلام روى بجانب هشام آورد و گفت : يا هشام ، هشام گفت : لبّيك يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله
و سلَّم .
حضرت امام الامّه فرمود : بمن خبر نميدهى كه با عمرو بن عبيد چه كردى و با او چگونه سؤال نمودى ؟
هشام گفت : جعلت فداك يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا حياء از جلالت قدر شما مانع از بيان آن است و زبانم در پيش دست شما يا راى گويائى و بيان ندارد .
حضرت أبو عبد الله عليه السّلام فرمود : كه يا هشام هر چه ما شما را مأمور بآن گردانيم شما را بنا بر وجوب اطاعت فعل آن بر شما لازم است .
هشام بعد از استماع اين كلام گفت : سمعا و طاعتا يا ابن رسول الله ( ص ) حقيقت اين أمر چنانست كه از عمرو بن عبيد سخنان چند بمن رسيد كه در مسجد بصره مىنشيند و سرانبان لاف و گزاف گشوده كلام خارج از طريقت و شريعت حضرت سيّد الأنام و أئمّة المعصومين عليهم السّلام در نزد عوام خاصّ و عامّ ميگويد اين مقدّمه بر من بغايت گران آمد با خود گفتم كه بهتر آنست كه خود را ببصره رسانم و او را بامداد و اعانت حضرت ربّ العزّه از اين لاف بازگردانم بواسطهء همين روانه بصره گشتم و روز جمعه داخل شهر بصره گشته بمسجد جامع آن بلده درآمدم ناگاه ديدم حلقهء مجمع بزرگ است چون نيك نظر كردم عمرو بن عبيد را ديدم كه شمله سياه از صوف پوشيده و شملهء ديگر را رداء ساخته در آن مجمع مربّع نشسته و مردمان از او سؤال ميكنند من از مردم راه طلبيدم و بهر نوع كه خود را در آن ازدحام بر كنار حاشيهء مجلس ايشان رسانيدم و در آخر محفل قوم بر زانو نشستم چون بسوى من نگريست گفتم :