بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 365


پس آنگاه آن ولىّ حضرت عزّ و جلّ ملتفت بمحمّد بن نعمان الأحوال گرديد و گفت : قياس تو قياس روّاغ است اراده باطل بباطل ديگر كردى لكن باطل تو بغايت بيّن و ظاهر است .
پس از آن متوجّه به قيس الماصر گرديد و گفت : يا قيس متكلَّم شو امّا بايد كه كلام خود را نزديك گردانى بخبر از رسول عليه الصّلوة و السّلام و سخنان خود را از كلام حقّ كه ممزوح از باطل باشد دور گردان زيرا كه حقّ اندك براى تو كافى است از باطل بسيار ، اى هشام تو و محمّد بن نعمان الأحوال دو معاذ حاذق و صاحب فراست لا يقيد .
يونس بن يعقوب گفت : ظنّ من چنان بود كه آن حضرت و الله كه هشام بن الحكم همان كلام كه با آن دو شخص أوّل گفته بمثل آن يا قريب به همان خواهد گفت امّا آن خلاصهء أولاد رسول ربّ العباد فرمود كه : يا هشام اگر نخواهى كه پايهاى تو در هنگام طىّ مسافت زمين كه مثل طيران أمثال خود كنى و آن بهم پيچد پس بايد كه متكلَّم بمردم از روى عرف و مكرم گردى و پرهيز از ذلَّت و شفاعت آنكه در وراء تست نمائى .
و از يونس بن يعقوب مرويست كه : من در خدمت حضرت أبى عبد الله عليه السّلام مشرّف شدم جماعت از أصحاب آن حضرت در آن وقت در خدمت آن سرور حاضر بودند و در ميان ايشان حمران بن أعين و مؤمن الطَّاق و هشام ابن سالم و طيّار يك بار بودند و نيز جمعى از أصحاب در خدمت آن ولايتمآب بودند كه هشام بن الحكم كه جوان نوخواسته بود او نيز در سلك آن طايفه منخرط بوده ، حضرت أبو عبد الله عليه السّلام روى بجانب هشام آورد و گفت : يا هشام ، هشام گفت : لبّيك يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله


صفحه 366


و سلَّم .
حضرت امام الامّه فرمود : بمن خبر نميدهى كه با عمرو بن عبيد چه كردى و با او چگونه سؤال نمودى ؟
هشام گفت : جعلت فداك يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا حياء از جلالت قدر شما مانع از بيان آن است و زبانم در پيش دست شما يا راى گويائى و بيان ندارد .
حضرت أبو عبد الله عليه السّلام فرمود : كه يا هشام هر چه ما شما را مأمور بآن گردانيم شما را بنا بر وجوب اطاعت فعل آن بر شما لازم است .
هشام بعد از استماع اين كلام گفت : سمعا و طاعتا يا ابن رسول الله ( ص ) حقيقت اين أمر چنانست كه از عمرو بن عبيد سخنان چند بمن رسيد كه در مسجد بصره مىنشيند و سرانبان لاف و گزاف گشوده كلام خارج از طريقت و شريعت حضرت سيّد الأنام و أئمّة المعصومين عليهم السّلام در نزد عوام خاصّ و عامّ ميگويد اين مقدّمه بر من بغايت گران آمد با خود گفتم كه بهتر آنست كه خود را ببصره رسانم و او را بامداد و اعانت حضرت ربّ العزّه از اين لاف بازگردانم بواسطهء همين روانه بصره گشتم و روز جمعه داخل شهر بصره گشته بمسجد جامع آن بلده درآمدم ناگاه ديدم حلقهء مجمع بزرگ است چون نيك نظر كردم عمرو بن عبيد را ديدم كه شمله سياه از صوف پوشيده و شملهء ديگر را رداء ساخته در آن مجمع مربّع نشسته و مردمان از او سؤال ميكنند من از مردم راه طلبيدم و بهر نوع كه خود را در آن ازدحام بر كنار حاشيهء مجلس ايشان رسانيدم و در آخر محفل قوم بر زانو نشستم چون بسوى من نگريست گفتم :


صفحه 367


ايّها العالم اى مرد داناى كامل و اى فقيه فاضل ، من مرد غريبم و مسألهء بر من مشكل است و چون أوصاف فضل و كمال و معرفت و حال شما در أطراف و أكناف عالم كالشّمس في رائعة النّهار مشهور و آشكار است من بعد از استماع أحوال خير المآل شما خود را بهر حال بخدمت شما رسانيدم آيا مرا اذن هست كه مسألهء خود را سؤال نمايم ؟
عمرو بن عبيد گفت بپرس آنچه خواهى .
من گفتم : يا شيخ آيا چشم دارى ؟
عمرو گفت : اى پسر من اين چه قسم سؤالست و چگونه تو آنچه بينى و مشاهده ميكنى سؤال مينمائى ؟
من گفتم : يا شيخ مسألهء من اينست .
عمرو گفت : اى پسر هر چند سؤال مسألهء تو مثل مسألهء احمقان است امّا چون مشكل تو همانست سؤال كن .
من گفتم : آيا شما را چشم بينائى هست ؟
گفت : بلى گفتم : از اين چشم چه چيز مرئى و مشاهد شما است ؟
گفت : ألوان و أشخاص .
گفتم : آيا شما را أنف كه ادراك مشمومات نمايد هست ؟
گفت : بلى گفتم : باو چه ميكنى ؟
گفت : از او استشمام رائحه مينمايم .
گفتم : يا شيخ آيا با شما زبان گويا هست ؟


صفحه 368


گفت : بلى گفتم : با او چه ميكنى ؟
گفت : باو تكلَّم نمايم .
گفتم : آيا گوش دارى ؟
گفت : نعم گفتم : با او چه ميكنى ؟
گفت : أصوات أشياء باو استماع ميكنم .
گفتم : آيا تو دستها دارى ؟
گفت : بلى گفتم : با او چه ميكنى ؟
گفت : بطش من بدستهاى من است و ديگر شناختن نرمى أشياء ، و درشتى آن ، چون مرتبط بدان است من نيز مبروهات بآن مينمايم .
گفتم : آيا پايها دارى ؟
گفت : بلى گفتم : با او چه ميكنى ؟
گفت : باو نقل از مكان بمكان ديگر ميكنم .
گفتم : يا شيخ آيا دهان دارى ؟
گفت : بلى گفتم : با او چه ميكنى ؟
گفت : بدهان اختلاف مطاعم و غير آن شناسم گفتم : يا شيخ آيا قلب كه مكان معرفت ايزد واهب است با تو هست ؟


صفحه 369


گفت : بلى گفتم : با او چه ميكنى ؟
عمرو بن عبيد گفت : هر چه بر جوارح و أركان من وارد گردد بميزان بدل نمايم .
گفتم : آيا اين جوارح از تميز دل مستغنى نيست ؟
گفت : نه گفتم : چون چنين باشد كه تمامى جوارح صحيح و سالم باشند ؟
عمرو گفت : اى پسر هر گاه جوارح شكّ در چيزى كنند آيا او را بو ميكند يا بنظر مىبيند يا مىچشد بلكه بهيچ يك از اينها متميّز نگردد امّا چون ردّ آن به قلب نمايد آنچه يقين است بر او شود و شكّ باطل گردد .
من گفتم : پس حضرت عزّ و جلّ دل را براى شكّ جوارح اقامت نموده باشد .
گفت : بلى من گفتم : پس دل براى جوارح ضرور باشد چه اگر دل نباشد جوارح را تيقّن حاصل نگردد .
عمرو گفت : بلى من گفتم : يا با مروان حضرت حقّسبحانه و تعالى جوارح شما را بغير هادى مرشد نگذاشت بلكه امام براى جوارح شما معيّن گردانيد كه هر چه صحيح است نزد او تصحيح يابد و هر چه در آن شكّ و گمان باشد در خدمت او نفى و بىبنيان شود چه اگر چنين نباشد لازم آيد كه حضرت ايزد خالق همگى و تمامى خلق را در حيرت و شكّ و اختلاف ترك كرده باشد و براى ايشان امام


صفحه 370


و حجّت معيّن و اقامت نكرده باشد كه ايشان در حيرت و شكّ رجوع بآن نمايند و حال آنكه حضرت واهب متعال امام براى جوارح تو مقرّر نمود كه در شكّ و حيرت ترا البتّه رجوع باو بايد نمود و آن ولىّ ايزد معبود حاضر و موجود است .
چون سخن باينجا رسانيدم عمرو بن عبيد ساكت بلكه مبهوت گرديد .
بعد از بهت مدّت بسيار ملتفت به جانب من گرديد و گفت : تو هشامى ؟
گفتم : نه گفت : با هشام مجالست و التيام داشتى ؟
گفتم : نه گفت : پس تو از كدام صلابت عراقى ؟
گفتم : من از أهل كوفه‌ام .
گفت : البتّه هشام تو خواهى بود .
بعد از آن بغل گشود و مرا در بغل گرفت و در آن زمان مرا در پيش خود نشانيد و در أصل بعد از آن متكلَّم نشد تا آنكه من از نزد او برخاستم .
حضرت امام الهمام جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام بعد از استماع كلام هشام تبسّم نمود ، بعد از آن فرمود كه : يا هشام كه ترا تعليم اين كلام نمود ؟
هشام گفت : يا بن رسول الله ( ص ) حضرت ايزد بارى اين سخنان بر زبانم جارى گردانيد .
امام جعفر الصّادق عليه السّلام فرمود : و الله كه آنچه گفتى همگى و تمامى آن در صحف ابراهيم خليل و موسى كليم عليهم السّلام مكتوب و مرقوم است .


صفحه 371


و بهمان اسناد سابق مذكور از حضرت امام الهمام جعفر بن محمّد - الصّادق عليه السّلام مرويست كه فرمود : قول حضرت ايزد كريم در آيهء * ( اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ) * مراد از آن و مفاد أرشدنا الصّراط المستقيم است ، يعنى : ارشاد ما تمامى بلزوم طريق كه مؤدّى بسوى محبّت تو گرداند و بىامتنان غير ما را به جنّت تو رساند و ما را محافظت كن از متابعت نفس و هواى ما كه بوسيلهء اطاعت آن بعطب و مشقّت گرفتار و بموجب تبعيّت رأى نافرجام بىسرانجام خود به بليّت و هلاكت روز حساب و شمار بلكه در عذاب و عقاب دايم قايم و پايدار خواهيم بود زيرا كه هر منابع آز و هوا و معجب براى ظلمت انتها مثل آن مرديست كه من شنيدم از طوايف مردمان كه تعظيم و توصيف او بعلم و عرفان مينمودند لهذا من مشتاق ملاقات او گشتم و خواستم كه او را به‌بينم امّا بنوعى كه او مرا نشناسد تا من نظر در مقدار و محلّ او در قول و كردارش نمايم .
روزى او را در ميان جمعى از خلايق كه تمامى آن عامّه را چشم باو بود ديدم و از ايشان دورتر نقاب و لثام بسته بگوشهء ايستادم بلكه خود را بلثام پوشيده نظر بسوى آن شيخ و آن عوام مينمودم و آن مرد هميشه در فكر مكر و فريب بود تا آنكه از آن طايفه در سلوك طريق و سير مخالفت و مفارقت فرمود و آن جماعت او را نشناختند و از او آن عوام جدا گشته در پى مقاصد و مهام خود شتافتند ليكن من تابع او شده بر أثرش ميرفتم چون اندك راه رفت به در دكَّان خبّاز رسيد بعد از لبث و مكث زمان قليل خبّاز را غافل و ضليل ساخته دو نان از دكَّان آن غافل نادان ربود و پنهان گردانيد من از مسارقت آن قليل البضاعت حيران شدم و از آن تعجّب فراوان نمودم امّا خود را باو آشنا


صفحه 372


ننمودم و بخاطر خود رسانيدم كه گوئيا اين شيخ را سابقهء معامله با خبّاز بود كه اين عمل ناساز از او بوجود آمد بعد از آنكه از دكَّان خبّاز آهنگ راه و ساز نمود و قدم چند طىّ فرمود بدكَّان انار فروش بيهوش رسيد و آن غافل را مدهوش يافت از در دكَّانش مسافرت ننمود تا آنكه دو انار از كنار آن خاكسار بربود از عمل دزدى ناستود مرا از رؤيت اين مسارقت حيرت و عجب بسيار افزود باز با خود گفتم اميد است كه معامله فيما بين ايشان بود كه شيخ حركت ناپسند چنين پسند نمود .
باز با خود گفتم : كه اگر معامله در ميان ايشان ميبود شيخ را چه احتياج بسرقت بود خلاصه من رعايت طريق مرافقت و متابعت او مينمودم و بر أثر او ميبودم تا آنكه او بمريض رسيد و آن دو گرده و دو انار كه پنهان داشت ، در پيش آن بيمار گذاشت و راه صحرا برداشت و گذشت و من نيز تابع او شدم .
و چون شيخ در صحراء ببقعهء رسيد و در آن مقرّ قرار گرفت باو گفتم : يا عبد الله بدرستى كه تعريف تو از مردم شنيدم و آرزو داشتم كه ملاقات با تو نمايم امّا چون ترا ديدم آنچه از أوصاف تو شنيده بودم در تو موجود نديدم لهذا مرا دل از حركت و عمل تو مشغول گردانيد ، من نيز سؤال از حقيقت أحوال تو نمايم بايد كه مرا از حقايق آن فعل مطَّلع و مكمّل گردانى تا از دلم آن شغل را مهمل بلكه زايل گردانى .
شيخ گفت : از ما چه ديدى كه موجب شغل دل شما از عمل ما گرديد ؟
حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فرمود كه :
اى شيخ من ترا ديدم كه بدكَّان خبّازى رسيدى و دو رغيف از دكَّان آن مرد ضعيف بسرقت و حيف برداشتى و بعد از آن بدكَّان صاحب الرّمّان گذشتى