و بهمان اسناد سابق مذكور از حضرت امام الهمام جعفر بن محمّد - الصّادق عليه السّلام مرويست كه فرمود : قول حضرت ايزد كريم در آيهء * ( اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ) * مراد از آن و مفاد أرشدنا الصّراط المستقيم است ، يعنى : ارشاد ما تمامى بلزوم طريق كه مؤدّى بسوى محبّت تو گرداند و بىامتنان غير ما را به جنّت تو رساند و ما را محافظت كن از متابعت نفس و هواى ما كه بوسيلهء اطاعت آن بعطب و مشقّت گرفتار و بموجب تبعيّت رأى نافرجام بىسرانجام خود به بليّت و هلاكت روز حساب و شمار بلكه در عذاب و عقاب دايم قايم و پايدار خواهيم بود زيرا كه هر منابع آز و هوا و معجب براى ظلمت انتها مثل آن مرديست كه من شنيدم از طوايف مردمان كه تعظيم و توصيف او بعلم و عرفان مينمودند لهذا من مشتاق ملاقات او گشتم و خواستم كه او را بهبينم امّا بنوعى كه او مرا نشناسد تا من نظر در مقدار و محلّ او در قول و كردارش نمايم .
روزى او را در ميان جمعى از خلايق كه تمامى آن عامّه را چشم باو بود ديدم و از ايشان دورتر نقاب و لثام بسته بگوشهء ايستادم بلكه خود را بلثام پوشيده نظر بسوى آن شيخ و آن عوام مينمودم و آن مرد هميشه در فكر مكر و فريب بود تا آنكه از آن طايفه در سلوك طريق و سير مخالفت و مفارقت فرمود و آن جماعت او را نشناختند و از او آن عوام جدا گشته در پى مقاصد و مهام خود شتافتند ليكن من تابع او شده بر أثرش ميرفتم چون اندك راه رفت به در دكَّان خبّاز رسيد بعد از لبث و مكث زمان قليل خبّاز را غافل و ضليل ساخته دو نان از دكَّان آن غافل نادان ربود و پنهان گردانيد من از مسارقت آن قليل البضاعت حيران شدم و از آن تعجّب فراوان نمودم امّا خود را باو آشنا
ننمودم و بخاطر خود رسانيدم كه گوئيا اين شيخ را سابقهء معامله با خبّاز بود كه اين عمل ناساز از او بوجود آمد بعد از آنكه از دكَّان خبّاز آهنگ راه و ساز نمود و قدم چند طىّ فرمود بدكَّان انار فروش بيهوش رسيد و آن غافل را مدهوش يافت از در دكَّانش مسافرت ننمود تا آنكه دو انار از كنار آن خاكسار بربود از عمل دزدى ناستود مرا از رؤيت اين مسارقت حيرت و عجب بسيار افزود باز با خود گفتم اميد است كه معامله فيما بين ايشان بود كه شيخ حركت ناپسند چنين پسند نمود .
باز با خود گفتم : كه اگر معامله در ميان ايشان ميبود شيخ را چه احتياج بسرقت بود خلاصه من رعايت طريق مرافقت و متابعت او مينمودم و بر أثر او ميبودم تا آنكه او بمريض رسيد و آن دو گرده و دو انار كه پنهان داشت ، در پيش آن بيمار گذاشت و راه صحرا برداشت و گذشت و من نيز تابع او شدم .
و چون شيخ در صحراء ببقعهء رسيد و در آن مقرّ قرار گرفت باو گفتم : يا عبد الله بدرستى كه تعريف تو از مردم شنيدم و آرزو داشتم كه ملاقات با تو نمايم امّا چون ترا ديدم آنچه از أوصاف تو شنيده بودم در تو موجود نديدم لهذا مرا دل از حركت و عمل تو مشغول گردانيد ، من نيز سؤال از حقيقت أحوال تو نمايم بايد كه مرا از حقايق آن فعل مطَّلع و مكمّل گردانى تا از دلم آن شغل را مهمل بلكه زايل گردانى .
شيخ گفت : از ما چه ديدى كه موجب شغل دل شما از عمل ما گرديد ؟
حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فرمود كه :
اى شيخ من ترا ديدم كه بدكَّان خبّازى رسيدى و دو رغيف از دكَّان آن مرد ضعيف بسرقت و حيف برداشتى و بعد از آن بدكَّان صاحب الرّمّان گذشتى
و دو انار از دكَّان آن مرد ذى عسار بدزدى بردى .
راوى گويد كه : أبو عبد الله عليه السّلام فرمود كه من چون كلام به اين محل و مقام انصرام و انجام دادم ، شيخ فرمود كه : شما پيشتر از سؤال حقيقة أشياء از ما بگوئيد كه تو كيستى ؟
حضرت امام الهمام جعفر بن محمّد ( ع ) گفت : من مردىام از فرزندان آدم از امّت حضرت محمّد ( ص ) .
شيخ گفت : البتّه براى من حكايت كن كه تو كيستى ؟
آن حضرت فرمود كه : من از اهل بيت رسولم .
شيخ گفت : مسكن تو در كدام شهر است ؟
امام عليه السّلام فرمود مسكنم مدينه رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است .
شيخ گفت : گوئيا تو جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب ( ع ) باشى ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : بلى في الفور شيخ گفت : اين جهل كه با تست شرف أصل تو معلوم شد كه بهيچ وجه من الوجوه نفع بتو نرسانيد و تو ترك علم جدّ و پدرت نمودى بدرستى كه آنچه تو دوست دارى كه فاعل آن محمود و ممدوح گردد آن منكر خوبى من بهيچ عنوان نيست بلكه شاهد عادل مرسل از حضرت عزّ و جلّ است .
امام الانس و الجانّ فرمود كه : چه چيز است آن شيخ گفت : قرآن لازم الاذعان .
حضرت امام عليه السّلام فرمود : چيست آنكه در قرآن من جاهل از آن
باشم مرا بيان و عيان نمائى .
شيخ گفت : آن قول خداى عزّ و جلّ است : * ( مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَه عَشْرُ أَمْثالِها وَمَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها ) * .
بدرستى من در هنگامى كه سرقت آن دو گرده نمودم مرتكب آن دو سيّئه گشتم و چون دو انار برداشتم دو سيّئهء ديگر را بر گردن خود گذاشتم پس چهار گناه از من در حضرت اله بحيّز صدور رسيد ليكن در وقت تصدّق آن چهار چيز از براى تصدّق هر يك آن ملايك حضرت عزّ و جلّ ده حسنه ، در ديوان عمل ما مسجّل گردانيد ، پس از چهل حسنهء ما چهار حسنه بواسطهء عمل آن چهار سيّئه كم شد و بجهت من سى و شش حسنه باقى است نفع بهتر و زياده از اين چه خواهد بود .
حضرت امام جعفر الصّادق عليه السّلام فرمايد كه : من بآن شيخ گفتم مادرت بمرگت گريان باد تو جاهل بكتاب حضرت ايزد وهّاب خواهى بود آيا تو نشنيدى كه عزّ و جلّ در فعل و عمل ميفرمايد كه : * ( إِنَّما يَتَقَبَّلُ الله مِنَ الْمُتَّقِينَ ) * پس قبول عمل موقوف بتقوى و تحصيل رضاى ايزد تعالى است تو چون دو نان سرقت نمودى دو سيّئه حاصل كردى ، و چون دو انار دزديدى ايضا دو سيّئه از براى خود تحصيل كردى و وقتى كه بغير اذن صاحب دو نان و مالك دو انار آنها را بكسى اعطاء كردى چهار سيّئه بر سيّئات أربع اوّلى اضافه نمودى و اضافه حسنات أربعين بر سيّئات أربع ننمودى زيرا كه در تصدّق مال غير بغير اذن صاحب آن بغير ذلَّت و خسران چيزى ظاهر و عيان نيست .
آن شيخ شروع در لجاجت نمود و أصلا بجواب صواب ملزم و مجاب نميشد من او را گذاشتم و راه خانه خود برداشتم .
و باسناد سابق مذكور از حضرت أبى محمّد الحسن بن علىّ العسكرى عليهم السّلام منقول و مرويست كه آن حضرت فرمود كه : روزى در حضور امام الصّبور الشّكور ولىّ ايزد خالق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام شخصى از نواصب بيكى از شيعيان ايشان گفت چه ميگوئى تو در عشرهء بشّره از صحابه .
آن مرد مؤمن گفت : كه در حقّ ايشان سخن خير ميگويم كه حضرت واهب العطيّات بوسيلهء آن سخن خيرم حبط سيّئات و رفع درجات من نمايد ناصبى چون اين كلام از آن شيعهء أئمّة المعصومين عليهم السّلام شنيد في الفور گفت : الحمد لله ، شكر و سپاس مر خداى راست كه مرا نگاه داشته از عداوت و بغض تو چه مرا گمان در حقّ تو چنان بود كه تو رافضى باشى و به صحابه البتّه بغض و عداوت دارى .
آن مرد گفت : هر كه يكى از آن أصحاب را بغض داشته باشد ، لعنت خداى بر او باد .
باز ناصبى گفت : چه ميگوئى در حقّ كسى كه مبغض أصحاب عشرهء مبشّره بود ؟
آن مرد گفت : هر كه دشمن عشرهء مبشّره بود لعنت خدا و ملائكه و ساير مردمان بر آن جاهل نادان باد .
در آن وقت ناصبى برجست و سر او را بوسيد و گفت : اى عزيز مرا حلال كن كه ترا برفض دشنام دادم چه من پيش از امروز ترا رافضى ميدانستم .
گفتم : من تو را حلال كردم سايل بعد از جواب مراجعت بمقصد و مآب خود نمود .
حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام فرمود كه :
خداى تعالى ترا خير دهاد و الله كه ملائكه از حسن توريهء تو و بلطفى كه بواسطهء احسانت و محافظت دين خود كردى و قطع مذهب خود نكردى و عمى بر عمى مخالفان ما افزودى و حقيقت أمر جمعى كه بمودّت ما متجلَّىاند در تقيّهء بر آن طايفه مرديّه محتجب گردانيدى بسيار بسيار تعجّب نمودند و بعد از آن كه ترا ستايش بسيار كردند در آسمان بيكديگر نمودند .
در آن أثر بعضى از أصحاب حضرت جعفر بن محمّد الصّادق ( ع ) به آن سرور گفتند : يا ابن رسول الله ما از كلام اين مرد بغير اتّفاق در مخالفت و تمرّد با اين ناصبى متعنّت متمرّد چيزى ديگر نيافتيم و عقل ما بجز اينكه به خدمت شما اى خلاصهء أولاد حضرت سيّد المرسلين معروض گردانيديم أصلا بچيزى ديگر نميرسد و شما او را ميسّر آن خير بسيار از حضرت واهب مختار گردانيديد حقيقت اين أمر پنهان از براى محبّان از روى مكرمت و احسان عيان و بيان نمائى .
امام الانس و الجانّ عليه السّلام فرمود كه : اگر شما را استطلاع ، و استعلام بحقيقت كلام اين مؤمن نيكو سرانجام بانصرام و انجام نرسيد ، و مراد او از اين كلام بعقل و فهم شما معقول و مفهوم نشد ليكن فهم و علم ما به حقايق كلام التيام اين مؤمن ستودهء ايزد مجيد كما ينبغى و يليق رسيد و او مشكور و مغفور از ربّ غفور در يوم النّشور گرديد زيرا كه هر گاه ولىّ ما كه موالى أولياء ما و دشمن أعداى ما باشد و خداى تعالى او را مبتلا گرداند به امتحان مخالفان و موفّق سازد بجواب آن طايفه وخيم العاقبه كه بوسيلهء آن دين و ايمان و عرض او و باقى اخوان در حرز سلامت و أمان مانند و تقيّه را در زمان
ضرورت بر لسان آن مؤمن جارى و عيان گرداند بىشبهه واهب بىامتنان ثواب او را بواسطهء آن تقيّه عظيم و گران سازد و او را باعطاى جنان و بمواصلت حور و رضوان در آن مكان بنوازد و بدانيد كه اين مؤمن صاحب شما كه در جواب آن سايل فرمود :
هر آن كس كه عيب يكى از عشرهء مبشّره كند لعنت خداى تعالى و ملائكه أرض و سماء بر او باد آن مؤمن از واحد عشره حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را اراده نمود و در مرتبهء ثانيه گفت : كه هر كه عيب عشره مبشّره نمايد يا او دشنام ايشان دهد لعنت خداى تعالى و ملائكهء أرض و سما بر او باد آن مؤمن راست گفت زيرا كه بر كسى كه عيب و شتم تمام أصحاب نمايد البتّه آن جاهل غبىّ عيب و دشنام حضرت أمير المؤمنين على عليه سلام الملك العليّ داد چه آن حضرت يكى از أصحاب سيّد البريّه بود و اگر أمير المؤمنين على عليه السّلام را مذمّت بعيب و دشنام ننمايد .
پس آن كس عيب جميع أصحاب رسول ايزد تعالى و تقدّس ننمود بلكه عيب بعضى از أصحاب نبىّ المقدّس نمود و عمل اين مؤمن مطيع عزّ و جلّ بعينه عمل جزيل حزقيل مؤمن آل فرعون با قوم ايشانست .
مرويست كه چون گروه از قبطيان بر حقيقت اسلام و ايمان حزقيل مطَّلع و مخبر گشتند و بعد از آنكه او را از اطاعت و متابعت موسى و هارون مكرّر منع بلكه زجر بزبان نصيحت در حضور و غيبت نمودند و از آن أصلا نفع و أثر استشمام ننمودند .
و گروهى هم از قوم فرعون بسمع او رسانيدند كه حزقيل كه خويش نزديك است بشما قبطيان بلكه همه أقوام و عشاير شما را بيگانگى خداى تعالى و
نبوّت موسى عليه التّحيّه و الثّناء در تمامى ايّام شهور و سنين ميخواند و به تفضيل محمّد خاتم الأنبياء بر جميع رسل حضرت عزّ و جلّ و پس از آن حضرت به تفضّل علىّ بن أبى طالب و خيار از أئمّهء معصومين عليهم السّلام بر ساير أوصياء پيغمبران قائل و مقرّ ميگرداند و تمامى امّت اقرار از ربوبيّت تو ممنوع بلكه مأمور باظهار براءت از پرستش و عبوديّت شما ميگرداند .
فرعون گفت : بحقيقت اين خواهم رسيد چون آن لئام ملاحظه نمودند كه فرعون توجّه تمام بكلام نافرجام ايشان در باب حزقيل ننمود روز ديگر - جمعى از ايشان حزقيل را گرفته بنزد فرعون بردند و گفتند كه : اين حزقيل در پى اغواء و تضليل است زيرا كه مردم را بمخالفت تو ميخواند و اعانت أعداى تو بر ضدّيت تو داده مقوّى ميگرداند .
فرعون گفت : اى قبطيان حزقيل ابن عمّ و خليفهء من بر ملك من است و بعد از من ولىّ عهد منست عجب است كه او بأمثال اين حركت قيام و اقدام باين جرأت نمايد و راه مخالفت و شيوهء معاندت ظاهر فرمايد اگر چنانچه او اقدام باين فعل نافرجام كه شما بيان و ابرام در آن مهام نموديد نموده باشد مستحقّ عقاب و عذاب از من بوسيلهء كفران نعمت من در آن باب گرديد بىشبهه و ارتياب بجزاى عمل ناصواب خود خواهد رسيد و اگر شما در حقّ او كذب و افتراء كرده باشيد سزا و جزاى خود خواهيد ديد چه شما در سيّئات و بدى او قيام و اقدام نموديد و عتاب و خطاب خود را بر ما واجب فرموديد .
پس روز ديگر حزقيل و آن قوم ضليل را بحضور خود طلبيد و كشف اين أمر محجوب بر وجه مرغوب نمود .
آنگاه فرمود : اى قوم شما را بحزقيل چه نوع سؤال دعوى قيل و قال