ضرورت بر لسان آن مؤمن جارى و عيان گرداند بىشبهه واهب بىامتنان ثواب او را بواسطهء آن تقيّه عظيم و گران سازد و او را باعطاى جنان و بمواصلت حور و رضوان در آن مكان بنوازد و بدانيد كه اين مؤمن صاحب شما كه در جواب آن سايل فرمود :
هر آن كس كه عيب يكى از عشرهء مبشّره كند لعنت خداى تعالى و ملائكه أرض و سماء بر او باد آن مؤمن از واحد عشره حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را اراده نمود و در مرتبهء ثانيه گفت : كه هر كه عيب عشره مبشّره نمايد يا او دشنام ايشان دهد لعنت خداى تعالى و ملائكهء أرض و سما بر او باد آن مؤمن راست گفت زيرا كه بر كسى كه عيب و شتم تمام أصحاب نمايد البتّه آن جاهل غبىّ عيب و دشنام حضرت أمير المؤمنين على عليه سلام الملك العليّ داد چه آن حضرت يكى از أصحاب سيّد البريّه بود و اگر أمير المؤمنين على عليه السّلام را مذمّت بعيب و دشنام ننمايد .
پس آن كس عيب جميع أصحاب رسول ايزد تعالى و تقدّس ننمود بلكه عيب بعضى از أصحاب نبىّ المقدّس نمود و عمل اين مؤمن مطيع عزّ و جلّ بعينه عمل جزيل حزقيل مؤمن آل فرعون با قوم ايشانست .
مرويست كه چون گروه از قبطيان بر حقيقت اسلام و ايمان حزقيل مطَّلع و مخبر گشتند و بعد از آنكه او را از اطاعت و متابعت موسى و هارون مكرّر منع بلكه زجر بزبان نصيحت در حضور و غيبت نمودند و از آن أصلا نفع و أثر استشمام ننمودند .
و گروهى هم از قوم فرعون بسمع او رسانيدند كه حزقيل كه خويش نزديك است بشما قبطيان بلكه همه أقوام و عشاير شما را بيگانگى خداى تعالى و
نبوّت موسى عليه التّحيّه و الثّناء در تمامى ايّام شهور و سنين ميخواند و به تفضيل محمّد خاتم الأنبياء بر جميع رسل حضرت عزّ و جلّ و پس از آن حضرت به تفضّل علىّ بن أبى طالب و خيار از أئمّهء معصومين عليهم السّلام بر ساير أوصياء پيغمبران قائل و مقرّ ميگرداند و تمامى امّت اقرار از ربوبيّت تو ممنوع بلكه مأمور باظهار براءت از پرستش و عبوديّت شما ميگرداند .
فرعون گفت : بحقيقت اين خواهم رسيد چون آن لئام ملاحظه نمودند كه فرعون توجّه تمام بكلام نافرجام ايشان در باب حزقيل ننمود روز ديگر - جمعى از ايشان حزقيل را گرفته بنزد فرعون بردند و گفتند كه : اين حزقيل در پى اغواء و تضليل است زيرا كه مردم را بمخالفت تو ميخواند و اعانت أعداى تو بر ضدّيت تو داده مقوّى ميگرداند .
فرعون گفت : اى قبطيان حزقيل ابن عمّ و خليفهء من بر ملك من است و بعد از من ولىّ عهد منست عجب است كه او بأمثال اين حركت قيام و اقدام باين جرأت نمايد و راه مخالفت و شيوهء معاندت ظاهر فرمايد اگر چنانچه او اقدام باين فعل نافرجام كه شما بيان و ابرام در آن مهام نموديد نموده باشد مستحقّ عقاب و عذاب از من بوسيلهء كفران نعمت من در آن باب گرديد بىشبهه و ارتياب بجزاى عمل ناصواب خود خواهد رسيد و اگر شما در حقّ او كذب و افتراء كرده باشيد سزا و جزاى خود خواهيد ديد چه شما در سيّئات و بدى او قيام و اقدام نموديد و عتاب و خطاب خود را بر ما واجب فرموديد .
پس روز ديگر حزقيل و آن قوم ضليل را بحضور خود طلبيد و كشف اين أمر محجوب بر وجه مرغوب نمود .
آنگاه فرمود : اى قوم شما را بحزقيل چه نوع سؤال دعوى قيل و قال
است در بيان آن سعى و استعجال لازم دانسته جواز تأنّى و اهمال را مجال ندانيد ؟ آن جماعت گفتند : اى حزقيل تو منكر ربوبيّت فرعون ملك جليلى و كفران نعمت او را بر تمامى خلقان ظاهر و عيان گردانيدى حزقيل روى به فرعون آورده پرسيد كه اى ملك در اين مدّت كه در سلك چره خوان نعمت و احسان توئيم هرگز دروغ از زبان من جارى و سارى گرديد ؟
فرعون گفت : حاشا هرگز كذب از شما مرئى و مشاهد ما نشد .
حزقيل گفت : التماس اين داعى قديم در حضرت ملك كريم شما آن است كه آن طايفه را از پروردگار ايشان استطلاع و استعلام نمائيد ، در حال فرعون از آن طايفه پرسيد كه خالق شما كيست آن قوم گفتند خالق و پروردگار ما فرعون است كه در اين مجلس بهشت قرين حاضر است .
فرعون گفت : رازق كافل از جهت معايش شما و دافع مكاره و أذيّت از هر ظالم بيرويّت از شما كيست ؟
گفتند : اين فرعون كه شاهد حاضر است .
حزقيل گفت : اى ملك من شما را با ساير حضّار اين محفل جنّت آثار شاهد ميگيرم كه شما گواه باشيد ، و براى من در هنگام حاجت اقامت شهادت كنيد كه پروردگار اين جماعت پروردگار منست و خالق ايشان خالق من و رزّاقشان رزّاق من و مصلح معايش ايشان مصلح معايش منست و مرا پروردگار و خالق و رزّاق جز پروردگار و خالق و رزّاق ايشان نيست و من از غير خداى تعالى كه پروردگار اين جماعت است كافر و بيزارم و اقرار با آن ندارم .
حزقيل كه اين سخنان ميگفت مطلب و مراد او آن بود كه پروردگار ايشان
كه واجب تعالى است همو پروردگار منست و بگفت كه آن را كه ايشان پروردگار ميدانيد همان پروردگار منست ، چه آن فرعون ملعون بود و اين معنى را بر فرعون و حضّار مجلس او مخفى و پنهان گردانيد چه ايشان از قول حزقيل توهّم نموده چنان دانستند كه او ميگويد فرعون پروردگار و خالق و رزّاق من است .
در آن هنگام روى بايشان آورده گفت : شما بسيار بسيار مردم بد و خواستگان فساديد در ملك من ارادهء فتنه ميان من و پسر عمّ من حزقيل كه بازوى ملك و دولت منست داريد و ميخواستيد كه من او را بقتل آرم تا بعد از من ولىّ عهدم كه حزقيل است در ميان نباشد و اين ملك و دولت بواسطهء شما بلا منازعه باشد شما مستحقّ سياست و عقاب و لايق ايذاى تمام و عذاب لا كلاميد چه شما در فساد أمر من و هلاك ابن عمّ و در شكست دولتم ساعى و جاهد بوديد .
بعد از آن أمر كرد كه ايشان را بند و حبس نمايند پس در ساق هر يك ايشان زنجيرهاى گران نهادند و روز ديگر حكم كرد گوشتهاى أبدان آن جماعت را ميتراشيدند و بسياست تمام آن طايفه * ( خَسِرَ الدُّنْيا وَالآخِرَةَ ) * را بقتل رسانيدند و از اينجا است قول خداى تبارك و تعالى * ( فَوَقاه الله سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا ) * و سيّئات آن طايفه عبارت از گفتن سخنان ايشان است بفرعون در باب قتل حزقيل مؤمن آل فرعون و هلاك آن بندهء خاصّ واهب بيچون * ( وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ ) * .
يعنى : رسيد بآل فرعون عذاب بدو آل فرعون عبارت از آن جماعت است كه بفرعون سخنان اسلام و ايمان حزقيل بيان كردند و فرعون بعد از استماع
سؤال از حزقيل و جواب آن طايفه وخيم العاقبه را بأوتاد أمر نمود يعنى حكم كرد كه آن جماعت را چهار ميخ و گوشت أبدان ايشان را از مشّاطهء جديد جلَّاد ميتراشيد تا هر يك آنها بجزا و سزاى خود رسيد .
و مثل اين توريه از حضرت أبى عبد الله عليه السّلام و التّحيّه در مواضع كثيره غير عديده بحيّز ظهور رسيده .
از آن جمله يكى آنست كه معاويه بن وهب از سعيد سمّان نقل و بيان نمود كه گفت : من در خدمت آن سرور زمن حاضر بودم كه ناگاه دو مرد از گروه زيديّه بخدمت آن امام البريّه آمدند و از آن حضرت پرسيدند كه آيا در ميان شما امام مفترض الطَّاعه هست ؟
آن حضرت در ساعت فرمود كه : نه آن دو نفر گفتند : كه ما را جمعى از ثقات شما خبر دادند كه قايل به آن در اين زمانيد و أسامى آن جماعت را يكان يكان بيان و عيان نمودند و گفتند ايشان كه اين سخن از شما بيان كردند آن طايفه أصحاب و صلاح و أرباب تقوا و فلاحند و آن جماعت از آن طايفهاند كه هرگز دروغ از زبان بيان ايشان فروغ نگرفت .
حضرت أبو عبد الله عليه السّلام از آن كلام در غضب و مستهام شد و فرمود من آن طايفه را مأمور بگفتن اين كلام بهيچ محلّ و مقام نگردانيدم .
راوى گويد : كه چون آن دو نفر زيديّه مرديّه أثر غضب از روى مبارك آن ولىّ ايزد تعالى و تبارك مشاهده و ملاحظه نمودند از همان راه كه آمده بودند مراجعت فرمودند .
سعيد سمّان گويد كه : بعد از خروج ايشان از مجلس جنّت نشان آن
امام الأنس و الجانّ روى بجانب من آورده گفت : اين دو كس را ميشناسى ؟
گفتم : يا بن رسول الله اين دو نفر از أهل بازار اين شهر و از گروه زيديّه بيرويّهاند گمان ايشان چنانست كه شمشير حضرت رسول الزّمان در پيش عبد الله بن الحسن است .
حضرت امام الهمام جعفر بن محمّد عليه السّلام فرمود كه : هر دو دروغ ميگويند كه لعنت خداى منّان بر ايشان باد .
و الله بخداى عالم قسم است كه عبد الله بن الحسن آن سيف را به هر دو چشم بلكه بيك چشم خود نيز نديده و پدرش هم مشاهده آن شمشير ننموده مگر آنكه در نزد جدّ بزرگوارم علىّ بن أبى طالب عليهم السّلام ديده باشد و اگر آن دو زيدى باعتقاد خود صادق باشند از ايشان نشان مقبض و أثر و علامت مضرّت استعلام نمائيد يعنى از قبضه و مكان ضرب آن نشان پرسيد اگر شما را بحقايق صفت آن گاهى اعلام نمايند شما آن جماعت را صادق دانيد و الَّا فلا .
اى سعيد آن سيف رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و رايت آن حضرت و درع و لامت و جوشن و مغفر سر حضرت سيّد البريّه در نزد منست و اگر كسى دعوى كند كه درع آن صاحب الكوّاء و الورع در پيش آن كس است بايد كه نشان آن را بيان و عيان نمايد بدرستى كه رايت مغلَّبه حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و ألواح موسى و عصاى آن حضرت عليه و على نبيّنا السّلم و التّحيّه و خاتم سليمان بن داود ( ع ) و طشت كه با موسى كليم بود كه قربان بوسيلهء آن قبول حضرت مهيمن سبحان مىشد و آن آلت تجربه و امتحان بود با منست و آن اسم كه با حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بود كه چون آن را
آن رسول حضرت بيچون در ميان مسلمانان و مشركان ميگذاشت أصلا و قطعا تير آن طايفه متمرّده بأهل اسلام و ايمان نرسيدى و گزندى بهيچ كس نرسانيدى در پيش منست .
و نيز تابوت كه ملائكه آن را براى أنبياى بنى اسرائيل آوردند مثل سلاح است در ميان ما كه آن مثل تابوتست در ميان بنى اسرائيل كه چون آن را بر در هر خانه يافتند نبوّت براى أهل بيت آن خانه مقرّر بود همچنين سلاح بهر خانه كه بگردد امامت تعلَّق بأهل آن خانه دارد پدر بزرگوارم چون درع رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم را پوشيد آن درع بسيار دراز بود ، چنانچه دامان أطراف آن بزمين ميكشيد و من نيز لبس درع رسول ايزد معبود نمودم چنانچه بقامت با استقامت آن حضرت دراز بود براى قدّ من بعينه همچنان بود و چون قائم ما ملبّس بدرع حضرت رسول ايزد تعالى و تقدّس گردد أبدان مبارك ايشان ملبان و موافق بآن گردد ان شاء الله تعالى .
و نيز مرويست كه حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام بلسان معجز نشان ميفرمودند كه علم ما غابر و مزبور و نكت در دلها منشورست و نقر در اسماع مقرّ و در عالم مذكور و مشتهر است و جفر أحمر و جفر أبيض و جفر جامع كه در او جميع ما يحتاج اليه مردم مذكور است و مصحف حضرت فاطمه عليها السّلام در نزد ما است پس شما از هر چه خواهيد سؤال كنيد از تفسير اين كلام .
بعد از آن آن ولىّ ايزد سبحان فرمود كه : امّا غابر عبارت از علم بما يكون است يعنى آنچه بعد از اين بحيّز ظهور و تبيين رسد و مزبور عبارت از علم بما كان است ، يعنى آنچه پيش از اين بوده و امّا نكت در قلوب آن بىشبهه
و ابرام عبارت از الهام است و امّا نقر در أسماع آن حديث و كلام ملائكه عظام عليهم السّلام است كه ما كلام ايشان را مىشنويم و أشخاص آن طايفه كرام را مىبينيم و امّا جفر أحمر آن عبارت از ظرفيست كه در آن سلاح رسول آخر الزّمان است و آن سلاح به حكم حضرت خالق الاصباح از آن مكان بيرون نيايد تا آنكه قايم أهل البيت ما بيرون آيد و زمين را بعد از آنكه بظلم و جور مملوّ و محشوّ باشد بعدل و انصاف بيارايد .
و امّا جفر أبيض آن نيز ظرفيست كه تورات موسى كليم ( ع ) و انجيل عيسى عليه التّحيّه و التّسليم و زبور داود و باقى كتب خداى تعالى كه سابقا برسل و أنبياء مرسل گردانيد همگى در آن مندرج و مضبوطست .
و امّا مصحف حضرت فاطمه زهراء عليه السّلام كه در او جميع آنچه بعد از اين حادث گردد و از جزئيّات و كلَّيات و نام جمعى كه در دنيا مالك و پادشاه گردند تا قيام قيامت و اقامت آن ساعت بالتّمام در آن مسطور و مزبور است .
و امّا جامعه كتابيست كه طول آن هفتاد ذرع است باملاء رسول ملك - العلَّام و بخطَّ علىّ بن أبى طالب عليه السّلام هر كه پيدا گردد و آنچه سانح و عيان نمود بىشبهه و گمان و همه ما يحتاج اليه خلقان تا روز قيامت و نصب ميزان همگى مذكور در آنست تا ارش خدشه و جلده و نصف جلده .
از روات مرويست كه زيد بن علىّ بن الحسين عليه السّلام طمع داشت كه برادر او از طرف پدر حضرت امام الباطن و الظَّاهر محمّد الباقر عليه سلام الله الأكبر در هنگام وفات او را وصىّ و نايب مناب و قايم مقام در خلافت ، و ولايت امّت سيّد الأنام عليه الصّلوة و السّلام گرداند تا بعد از آن حضرات به ولايت امّت مشغول باشد ، چنانچه پيشتر محمّد بن الحنفيّه همين معنى