خداى علَّام بر تو و بر ساير أهل اسلام باد مرا اعلام و ارشاد فرمائى .
أبو حنيفه بعد از استماع اين سخن سر در پيش انداخت و چون سر بر آورد و گفت : فخر و اكرام و عزّت و احترام اين دو نفر يعنى أبا بكر و عمر از أصحاب سيّد الأنام همين كافيست كه هر دو ايشان در قرب جوار حضرت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم خوابگاه دارند چه حجّت واضحتر از اين بواسطهء مزيد شرف و رتبت و عزّت و كرامت انسان در كار است .
فضّال گفت : يا با حنيفه من اين مقدّمه را ببرادرم گفتم : و الله كه در جواب من گفت : اى برادر اگر آن خانه از آن رسول يگانه بود و آن دو بيگانه را در آن خانه حقّ نبود پس بعد از دفن ايشان در آن موضع كه حقّ آن بيگانگان نبود اين ظلم و جور بود از ايشان نسبت بحضرت نبىّ المحمود المبعوث الى الانس و الجانّ و اگر آن موضع از ايشان بود كه بحضرت رسول مجيد بخشيد و بعد از وفات سيّد البريّات از آن همه رجوع نمودند و عهد را فراموش كردند هر آينه بسيار بسيار بد كردند و اينكه رجوع بهبه و نيكوئى خود نمودند و خوب نكردند .
أبو حنيفه سر در پيش انداخت و بعد از ساعتى سر برآورد و گفت كه آن مكان نه از رسول آخر الزّمان و نه از ايشان بود بلكه بعد از وفات نبىّ ايزد منّان آن خانه تعلَّق بوارثان گرفت و هر يك از أبى بكر و عمر نظر بحقّ دخترانشان عايشه و حفصه كردند لهذا نظر بحقّ دختران ايشان هر دو مستحقّ دفن آن مكان گشتند .
فضّال گفت : من اين سخن را بر برادرم گفتم او در جواب من گفت كه تو ميدانى حضرت نبىّ العدنانى از سر نه زن وفات يافت چون نظر در ميراث
نسوان رسول حضرت واهب منّان بنمائيم همگى و تمامى نسوان نيست كه ميراث مستحقّاند ؟ ، پس هر يك از عايشه و حفصه نه يك از هشت يك ميراث دارند و آن در هنگام تقسيم آن مكان شبر در شبر يا كمتر از آن است پس چگونه آن دو مرد در آن مكان در حصّه و سهم دختران مدفون باشند مع هذا آن مكان مشاع و غير مقسوم است و ديگر آنكه چگونه است كه عايشه و حفصه از رسول ميراث برند و فاطمه بنت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از ميراث آن - حضرت ممنوع است .
أبو حنيفه بعد از استماع اين سخنان از فضّال بن حسن بن الفضّال گفت : اى ياران اين شخص را از پيش من دور كنيد كه اين رافضى خبيث بلكه از أعيان ايشان است .
حكايت كنند از أبى الهذيل العلَّاف كه گفت : من در وقتى از أوقات ايّام مسافرت داخل رقّه گشتم بمن گفتند كه در دير زكن مجنون نيكو كلام ، بلكه شخصى پاكيزه سرانجام است مرا شوق ملاقات او دريافت قصد ملازمت او كردم و چون بخدمت او رسيدم مرد پير نيكو منظر بنظر من درآمد كه بر روى بالش راحت عزلت استراحت نموده سر و ريش را شانه ميكند نزديك رفتم و سلام كردم جواب سلامم از روى عزّت و احترام داد و گفت اى مرد از كجائى ؟
أبو الهذيل گويد كه : گفتم از أهل عراق عرب .
شيخ گفت : نعم أهل طرف و أدب .
آنگاه گفت : از كدام عراق ؟
گفتم : از أهل بصره .
شيخ گفت : بلى أهل علم و تجارب .
پس از آن فرمود : از آن قوم كيستى ؟
گفتم : أبو الهذيل العلَّاف .
شيخ گفت : از متكلَّمان آن مكانى ؟
گفتم : بلى ، في الفور از جاى برجست و دست من گرفت بر پهلوى خود جاى داد و بعد از آنكه سخنان فراوان ميان من و ايشان گذشت گفت : اى أبو الهذيل شما أهل بصره چه ميگوئيد در باب امامت ؟
گفتم : كدام امامت قصد و ارادت نمودى ؟
شيخ گفت : كرا مقدّم بعد از سيّد عالم محمّد رسول ( ص ) براى امامت مردم ميدانيد ؟
أبو الهذيل گويد كه : گفتم آن كسى را كه حضرت نبىّ الاكرام خود در أيّام حيات ذات محترم براى امامت امّت معيّن و مقدّم گردانيد ؟
شيخ گفت : كيست آن ؟
گفتم : أبو بكر .
شيخ گفت : يا أبا الهذيل چرا شما أبو بكر را بر ساير أنصار و مهاجر مقدّم داشتيد ؟
راوى گويد كه : أبو الهذيل گفت : يا شيخ چون رسول بيچون فرمود :
قدّموا خيركم و ولَّوا فضلكم . يعنى : تقديم بهترين خود نمائيد و أفضل خود را بولايت برداريد بناء على هذا جميع مردمان راضى بولايت و خلافت ايشان گشتند و در عقب هر أحدى از أصحاب رسالتمآب نگشتند .
شيخ گفت : يا أبا الهذيل در همين مكان از روى جهل افتادى زيرا كه اينكه گفتى حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود قدّموا خيركم و ولَّوا أفضلكم بدرستى كه من ترا و أكثر اصحابت را يافتم كه روايت كنند كه چون أبو بكر تصاعد بمنبر سيّد البشر نمود در محضر جمع كثير از أنصار و مهاجر فرمود كه : ولَّيتكم و لست بخيركم و علىّ فيكم پس اگر شما دروغ بر او بستيد ، شما مخالفت أمر رسول ايزد تبارك و تعالى فرموديد و اگر أبو بكر تكذيب نفس خود نمود و در آن باب كاذب بود بيقين صعود كذوب بر منبر رسول حضرت واجب الوجود جايز و محمود نيست .
و امّا آنچه گفتى كه مردمان راضى بامامت و خلافت ايشان شدند حال آنكه أنصار ميگفتند كه از ما أمير و از شما أمير براى انصرام أمر خطير خلافت امّت در كار است تا آنكه خلافت بر نهج عدالت دلپذير گشته داير گردد ، و امّا مهاجران ايشان هم خلاف در باب ولايت و امامت ظاهر كردند ، چنانچه زبير بن العوام ميگفت : كه من بغير علىّ بن أبى طالب ( ع ) بهيچ أحدى بيعت نكنم زيرا كه جز آن حضرت من ديگرى را امام نميدانم عمر بعد از استماع اين سخن از زبير بن العوّام در عقب و قهقرى رفت و أمر كرد تا شمشير او را شكستند و أبو سفيان بن الحرب نيز بخدمت حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام آمد و گفت :
يا أبا الحسن اگر بخواهى و مرا رخصت دهى شهر مدينه با سكنه را مملوّ از اسب و مرد گردانم و أبو بكر را بر تصاعد منبر سيّد البشر نگذارم و او را از تخت خلافت دور آرم و سلمان فارسى رضى الله عنه در آن روز پر خون حال چنان ديد گفت : اى ياران كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد ، يعنى اى قوم
هر چه خواستيد از خلاف و عناد با أهل بيت رسول أمجاد كرديد و گمان شما آنست كه هيچ تقصير نكرديد در ظلم و جور با أولاد و أوصياى نبىّ المشكور آيا شما نميدانيد چه كرديد ، يعنى تا هنگام مكافات و پاداشت عمل هر يك شما از حقيقت ظلم و ستم خود جاهل و غافليد و نيز مقداد و أبى ذر و جمعى ديگر از مهاجر هر يك در أيّام خلافت أبو بكر حجّت بر او در باب ولايت أمير المؤمنين حيدر عليه السّلام از قول حضرت سيّد البشر تمام ظاهر كردند و أكثر در أيّام خلافت أبى بكر منكر ولايت او بودند و تا در حيات مستعار بودند باو بيعت ننمودند .
يا أبا الهذيل مرا خبر ده از آنكه أبو بكر بعد از تصاعد بمنبر حضرت خير البشر ميفرمود كه : إنّ لى شيطانا يعترينى فاذا رأيتمونى مغضبا فاحذرونى يا أبا الهذيل نه در كلام منظوم و منثور شما مذكور و مزبور و مشهور و منشورست كه أبو بكر در منبر شما را مطَّلع و مخبر بر جنون و زبونى عقل و فكر خود نمود و گفت من مجنون و از ورطهء عقل ذو فنون بيرونم آيا شما را رخصت و رواست كه مجنون را ولىّ حضرت بيچون و وصىّ رسول شافع * ( يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ ) * نمائيد .
و نيز مرا اى أبو الهذيل العلَّاف خبر ده از قول عمر كه در منبر مىگفت كه :
انّى وددت أن أكون شعيرة في صدر أبى بكر .
يعنى : من آرزو داشتم كه يك موئى در سينهء أبو بكر ميبودم و بوطن در آن مكمّن ميداشتم و بعد از آنكه خلافت باو رسيد در منبر ميگفت كه انّ بيعتى لأبى بكر كانت فلتة وقى الله شرّها فمن دعاكم الى مثلها فاقتلوه .
پس بيان معنى اين دو كلام بر وجه نيكو سرانجام و انصرام نمائى كه عمر در يك موضع ميگويد كه : دوست دارم كه يك موى در سينه او باشم و در محلّ
و موضع ديگر اظهار كراهيّت خود بلكه أمر هر أحدى باجتناب بيعت أبى بكر مينمايد و بعد از ارتكاب أمر بقتل گويد .
ديگر مرا خبر ده از أحوال آن كسى كه زعم آن نادان چنان است كه حضرت رسول ايزد منّان در هنگام مسافرت بسوى چنان خليفه براى خلقان تعيين و عيان ننمود و أبو بكر خليفه براى خلقان و وصىّ بواسطه خود عمر را معيّن كرد و نيز چون عمر در هنگام مسافرت خليفه تعيين ننمود و أمر خلافت را بشورى مقرّر فرمود زيرا كه ميان امّت تناقض مشاهدت مينمود .
و مرا خبر ده يا أبا الهذيل از عمر خطَّاب در هنگامى كه خلافت امّت را به شورى ميان شش نفر مقرّر گردانيد و زعمش چنان بود كه همگى آن جماعت أصحاب صلاح و أرباب فلاح و جنّتاند مع هذا گفت : اگر دو نفر از اين شش نفر در هنگام شور مخالفت با چهار نفر نمايند و از صلاح و صوابديد قول ايشان بيرون روند آن دو نفر را مقتول گردانند و اگر سه نفر از آن جماعت مخالفت با سه نفر كه ابن عوف با او نباشد مقتول گردانند اين ديانت عمر بود كه أمر بقتل أهل جنّت مينمود و نيز يا أبا الهذيل مرا خبر ده از آنكه در وقتى كه بعمر زخم رسيد عبد الله بن عبّاس بعيادت ايشان رفت او را در كمال اضطراب و جزع ديد و گفت يا أمير المؤمنين اين جزع و قلق چيست ؟
عمر گفت : يا ابن عبّاس جزع من بواسطهء نفسم نيست و از مرگ نميترسم امّا جز عم بجهت اين امر خلافت امّت است كه بعد از من متولَّى اين أمر خطير كه تواند بود .
ابن عبّاس گويد كه : من گفتم بواسطهء خلافت طلحه حاضر است .
عمر گفت : كه او مرد با حدّت است و حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و
سلَّم او را مىشناخت لهذا او را بلكه هيچ مردى تند و متهتّك را متولَّى امور مسلمانان نميگردانيد .
من گفتم : زبير بن العوّام نيز براى خلافت و انصرام اين مهام حاضر است .
عمر گفت : او مرد بخيل است و همواره زن خود را بواسطهء چرخه بگردن آزار ميكند من دلالت مسلمانان را بدست بخيل نخواهم گذاشت .
ابن عبّاس گويد كه گفتم : براى خلافت سعد بن أبى وقّاص نيز حاضر است .
عمر گفت : او مرد صاحب اسب و كمان است ، يعنى مرد سپاهى است و از أهل أحلاس خلافت نيست .
گفت : گفتم : عبد الرّحمن بن عوف نيز حاضر است .
عمر گفت : او كفايت مئونت عيال خود را نيكو نميداند فكيف خلافت امّت كما ينبغى و يليق تواند .
گفتم : عبد الله بن عمر نيز لايق أمر خلافت امّت است .
در آن أثر في الفور عمر از جاى بستر برخاست و راست نشست و گفت يا ابن عبّاس اما و الله ارادهء من آنست كه متولَّى أمر خلافت كسى را گردانم كه او طلاق زوجه خود را بهيچ وجه من الوجوه نيكو نداند و آن عمل مستحسن - نشمارد .
ابن عبّاس گويد : چون عمر را در باب خلافت جمعى مذكور راضى نديدم گفتم براى اين أمر عثمان بن عفّان نيز حاضر است .
عمر گفت : و الله كه من او را متولَّى أمر خلافت امّت نميگردانم زيرا كه او بعد
از تسلَّط بنى أبى معيط را بر رقاب مسلمانان بىشبهه و گمان مسلَّط گرداند و گمانم چنانست اگر من او را متولَّى أمر خلافت امّت گردانم او كار بجائى رساند كه بدست مسلمانان كشته شود و اين سخن را در باب خلافت عثمان سه مرتبه بيان نمود .
ابن عبّاس گويد كه : چون من عالم و عارف بمعاندت و كين عمر نسبت بحضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام بودم لهذا نام نامى و اسم گرامى آن ولىّ ربّ غفور را در حضور او بواسطهء أمر خلافت اظهار و مذكور نكردم .
عمر گفت : يا ابن عبّاس صاحبت را ذكر كن .
ابن عبّاس گويد كه : چون عمر ذكر نام حضرت أمير المؤمنين حيدر ( ع ) نمود من نيز گفتم پس على ( ع ) را متولَّى أمر خلافت گردان .
عمر گفت : يا ابن عبّاس فو الله پس بخداى عالم مرا سوگند و قسم است كه جزع و حزن من نيست الَّا بجهت آنكه أخذ حقّ از او در باب آن و مستّحق نمودم .
و الله كه اگر من أمير المؤمنين على عليه السّلام را متولَّى اين أمر گردانم هر آينه خلايق را حمل بر حجّت عظما و برهان واضح و هويدا گردانم و هر كه اطاعت و متابعت على كند بىشبهه بجنّت داخل گردد .
عمر يا أبا الهذيل العلَّاف اين سخن در محضر ابن عبّاس و جمعى - ديگر در باب أحقّيت و اولويّت أمير المؤمنين حيدر ميگفت مع هذا بعد از آن أمر خلافت را بشورى شش نفر از امّت مقرّر گردانيد .
ويل له من ربّه از حضرت ايزد أكبر براى عمر بواسطهء عمل اين فعل منكر چاه ويل مكان و مقرّ مستقرّ باد .