بعد از آن حسن بن على عليه السّلام را قسم بذات ايزد أقدس داد كه ساكت باشيد و با مغيره زياده ازين متكلَّم نگرديد لهذا آن حضرت ساكت شد مرويست كه روزى عمرو بن العاص بمعاويه التماس نمود كه كسى به خدمت حسن بن على عليه السّلام فرستد و او را بمسجد حاضر سازد و مأمور گرداند كه آن حضرت بمنبر رفته براى مردمان خطبه بخواند كه اميد است كه در هنگام بيان خطبه در ماند و آن را بفصاحت و بلاغت مؤدّى نگرداند ، و آن وسيلهء توبيخ و سرزنش آن ولىّ عزّ و جلّ در آن محفل گردد .
معاويه نيز استدعاى آن عادى بو الفضول را مرعى و مبذول داشته و كسى بطلب آن نور ديدهء بتول و سبط الزّكى الرّسول مرسول داشت چون آن پسنديدهء ايزد أكبر در آن أثر كه أكثر أعيان عزّت با قبايل بالتّمام و رؤساء شام در آن هنگام در مسجد مقام و آرام داشتند حاضر شد .
معاويه گفت : يا با محمّد چون أعيان شام آوازهء فصاحت و بلاغت أهل بيت نبىّ الاكرام عاليشأن شنيده استدعا مينمايند كه بمنبر رفته خطبه مشتمل بر حمد ايزد قادر و نعت سيّد البشر مؤدّى گردانيد بايد كه التماس ايشان را مقرون باجابت سازى و آن جماعت را از التماس كه دارند محروم نسازى .
در ساعت آن امام الامّه باقبال و سعادت قد مبارك برافراشت و مدارج و معارج منبر را بيمن قدوم ميمنت لزوم خود بياراست و بعد از أداء حمد و سپاس واجب الوجود و بيان نعت و ستايش نبىّ المحمود گفت :
ايّها النّاس اى معشر مردمان هر كه مرا بشناسد پس عارف و شناسا و عالم و داناست بحقايق أحوال من و آنكه مرا نداند بايد كه بداند كه من حسن بن على بن أبى طالبام كه ابن عمّ رسول أنام و اوّل مسلمانان در
ايمان و اسلام بود و مادرم فاطمه ( ع ) بنت نبىّ الاكرام و جدّم محمّد صلَّى الله عليه و آله بن عبد الله عليه الصّلوة و السّلام است و من ابن نبىّ الرّحمه و من ابن بشير و من ابن نذير و من پسر سراج منير و من پسر آن كسم كه رحمت عالميان و مبعوث بانس و جانست .
چون معاويه ديد كه آن نور ديدهء رسول آخر الزّمان بذكر محامد و بسير مناقب خود و آباى عاليشأن و أجداد عاليمقام رفيع مكان رطب اللَّسان و عذب البيان است بخوف آنكه مبادا بعضى از رؤساى شام كه كما ينبغى و يليق مطَّلع بر حقايق أحوال خير مآل حضرت نبىّ ايزد متعال محمّد و آل عليهم صلوات الملك الفعّال هستند ، بعد از استماع كما هى أحوال ميل تمام بآن طايفه برگزيدگان واهب علَّام نمايند بلكه اراده نمود كه آن ولىّ ايزد معبود عزّ و جلّ را از آن كلام ساكت و خجل نمايد .
گفت : يا أبا محمّد براى ما حديث خوبى رطب نماى تا دماغ طبيعت خود را بآن مرطَّب گردانيم چون حضرت دانست كه مطلب از طلب تعريف رطب ترك بيان رطب اللَّسان عذب البيانست بواسطهء ترطيب دماغ خاطرش گفت :
آرى ، خرما را أرياح منفتح و حرارت آن را منضج و بىنفخ گرداند ، و شب رطب را مبرّد و متطيّب سازد .
و بعد از آن حضرت امام الانس حسن بن على ( ع ) رجعت بكلام اوّل نمود و فرمود : من پسر مستجاب الدّعوه و من پسر شفيع الامّة و مطاع البريّهام و من پسر آن كسم كه پيشتر از تمامى بنى آدم از سر خود خاك فرو ريزد و پيش از همه كس از قبر برخيزد .
و من پسر آن كسم قبل از همه در جنّت زند و آن باب بأمر ايزد وهّاب سبّوح بر آن حضرت مفتوح گردد .
و من پسر آن كسم كه در حرب ملائكهء ايزد غفّار براى او مقاتله و كارزار كردند و غنيمت بر او حلال بود ، و بمسافت يك ماهه راه برعب و اقبال نصرت يافتى ، و هرگز از حرب و قتال روى برنتافتى .
حسن بن على عليه السّلام مثل اين كلام در آن مقام بسيار مذكور كرد تا آنكه دنيا را در نظر معاويه تاريك ساخت و خود را بأهل شام و بساير أنام كه اطَّلاع بحقايق أحوال او و آباى كرام و أجداد عظام عليهم الصّلوة و السّلام نداشتند شناسانيد و بعد از آن از منبر بزير آمد .
معاويه گفت : يا حسن ( ع ) آرزوى خلافت امّت دارى ليكن لايق آن نيستى .
حسن بن على عليه السّلام فرمود كه : اى معاويه خليفهء امّت كسى است كه ساير بسيرت رسول البريّت باشد و عمل بطاعت خداى عزّ و جلّ و متسنّن بسنن آن خاتم الرّسل بود ، و كسى كه ساير بجور و رفتن و معطَّل - آداب شرع و سنن رسول ايزد مهيمن بود بيقين آن جائر بيدين و ظالم لايق خلافت امّت سيّد المرسلين نيست چه او دنيا را مادر و پدر خود دانسته .
مثل اين كس مثل ملك است كه بملك دنيا بعاريت چند روز متمتّع به مدّت قليل فيروز است و عمّا قريب آن تمتّع ازو منقطع و لذّات آن مختتم ، و مندفع گشته ظلم و جور كه در أيّام حكومت ازو سانح و صادر شده براى او باقى و تابع است .
و اينست آنكه خداى تعالى در حقّ او فرموده : * ( وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّه فِتْنَةٌ لَكُمْ
وَمَتاعٌ إِلى حِينٍ ) * * ( مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ ) * .
در آن ايماء به معاويه نمود ، و بدست مبارك اشاره بسوى او فرمود .
آنگاه آن ولىّ الله برخاست و منصرف به مقام و مصرف خود گرديد .
معاويه در آن حال روى بعمرو بن العاص آورد و گفت : و الله به خداى عالم قسم است كه ترا مطلب از طلب حسن باين مسكن فضيحت و رسوائى من بود كه مرا أمر بآن نمودى .
و الله كه أهل شام هرگز مثل من در حسب و نسب در هيچ أحدى از أنام در تمامى ولايات حجاز و شام و عراق و عجم و كوفه نميدانستند تا آنكه امام حسن بن على متّصدى بيان آن كلام گرديد اين همه از شومى تو روى داد .
عمرو بن العاص گفت : مقدّمات نجابت حسن بن على عليه السّلام أمرى است بغايت واضح و هويدا كه هيچ كس را قدرت و استطاعت پنهان داشتن و دفن كردن آن نيست و تغيير آن بواسطهء شهرت و عيان نتوان كرد زيرا كه آن در ميان مردمان واضح و روشن و لايح و بيّن است .
معاويه بعد از استماع اين سخن ساكت و ساكن گرديد .
شعبى كه از أعيان روات ثقاتست روايت كند كه : چون معاويه بعد از وفات حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام و التّحيّة بمدينه حضرت سيّد - البريّة آمد روزى در محضر حسن بن على ( ع ) و بعضى ديگر برخاست و خطبه خواند در اثناء گفت : علىّ بن أبى طالب ( ع ) كيست ؟
همان كه اين كلام بسمع شريف حسن رسيد في الفور برخاست و خطبه خواند و در أثناى آن حمد خدا و ثناى واجب تعالى و تبارك و نعت نبىّ -
المحمود در غايت فصاحت و نهايت بلاغت مؤدّى نمود .
آنگاه فرمود كه : حضرت واجب الوجود هيچ نبىّ را مبعوث و موجود ننمود الَّا آنكه براى آن نبىّ وصىّ اهل بيت او مقرّر و معيّن نمود و نيز هيچ پيامبر نبود مگر آنكه او را از مجرمان و أهل طغيان و دشمنان بودند .
و حضرت أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام بنصّ ايزد علَّام و حديث سيّد الأنام وصىّ حضرت نبىّ الاكرام بود و من پسر على ولىّ مهيمنام و تو پسر صخرى و جدّت حرب بود و جدّم حضرت رسول است ، و مادرت هند بود و مادرم فاطمه سيّدة نساء العالمين است ، و جدّهء من خديجهء كبرى و جدّهء تو نثيله است .
خداى عالم بر كسى كه ملامت حسب ما نمايد برو لعن و ذمّ نمود و آنكه به ريا يا كفر و شقاق تقديم نمايد و ما را در نام و نسب خمول فرمايد و در نفاق با أشدّاء ساير منافق بيحيا باشد لعنت ايزد تعالى برو باد و عامّهء حضّار كه در آن دم در مسجد نبىّ صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بودند گفتند : آمين آمين .
معاويه از استماع آمين بغايت ملول و حزين گشته از منبر بزير آمده قطع خطبه نمود .
مروى و منقولست كه چون معاويه بعد از وفات أمير المؤمنين على ( ع ) بكوفه آمد بعضى از أرباب شقاق و نفاق با بعضى ديگر اتّفاق كرده گفتند كه حسن بن على ( ع ) چون خود را از ساير مردمان در رتبه و مكان بغايت عالى شأن ميداند بايد كه او را أمر كنى كه در منبر جايى كه شما در آن مقام قيام و آرام مينمائيد او يك پايه از آن پستر در منبر مقام گيرد و در مقام و مسكن شما بايستد بيقين چون شما أمر چنين نمائيد او را غم و ملال رسد و در بيان و مقال عاجز و
أبكم بلكه لال گردد .
معاويه ضالّ را مقال أرباب ضلال بغايت پسنديده خصال نمود و ارادهء ايشان آن بود كه شايد آن امام الانس و الجانّ در هنگام بيان سخنان عاجز و حيران گشته از نظر مردمان ساقط و عاطل و قولش هابط و باطل گردد و مردم را باد انكار آن حضرت ظاهر و آشكار كنند و اقتداء و اقتفاء باو نكنند لهذا معاويه أمر نمود كه حسن بن على ( ع ) در منبر در محلّ و مقامى كه او قيام نمايد آن حضرت يك پايه از آن فروتر ايستد و در موقف او نايستد .
حضرت امام حسن عليه السّلام ديد كه تمام أرباب نفاق بر آن أمر شقاق اتّفاق كردند لا علاج آن سبط نبىّ الوهّاج چون بواسطهء حفظ عرض و دماء شيعيان خويش مفتقر و محتاج بقبول آن بود فلهذا تقبّل نمود كه در منبر در هنگام أداء خطبهء معاويه فروتر ايستد .
روز ديگر چون بمسجد سيّد البشر حاضر شد بعد از صعود منبر در مقام مقرّر ساكن و مستقرّ گرديده حمد خداى أكبر و ثنا بر ذات مقدّس ايزد داور نمود و نعت پيغمبر جليل القدر و تحيّت آن سرور مؤدّى فرمود آنگاه گفت :
امّا بعد اى معشر مردمان اگر شما از مشرق تا مغرب طلب و تفحّص نمائيد كه مثل من كسى كه جدّ او پيغمبر باشد بغير من و برادرم هيچ أحدى نمىيابيد ما صفقه و متاع پسنديدهء كه از جدّم سيّد المرسلين بأمر ربّ العالمين بما رسيده ما باين طايفهء طاغيه گذاشتيم و اشاره بدست مبارك خود ببالاى منبر نبىّ ايزد تعالى بمعاويه نمود و او در آن هنگام در منبر مقام رسول ايزد علَّام ايستاده بود .
بعد از آن حسن بن على ( ع ) فرمود : اى معشر مردمان من اختيار اين أمر براى آن كردم كه حقن دماى مسلمانان و صيانت عرض ايشان را أفضل از اهراق خون ايشان و ساير محبّان خود دانستم .
بعد از آن تلاوت اين آيه نمود كه * ( لَعَلَّه فِتْنَةٌ لَكُمْ وَمَتاعٌ إِلى حِينٍ ) * و اشارت بدست خود بجانب معاويه نمود .
معاويه گفت : يا حسن ازين سخن خود چه ميخواهى ؟
حضرت أبى محمّد الحسن فرمود كه : آنچه خداى عزّ و جلّ و خاتم الرّسل اراده نمودند مرا نيز ارادهء همان بلا زياده و نقصان است .
معاويه چون اين كلام از آن امام المؤتمن أبى محمّد حسن شنيد ، جهان روشن در نظرش تيره و تاريك گرديد برخاست و خطبه در غايت طويله كه مشتمل بر فحش و سبّ أمير المؤمنين على عليه السّلام بود مؤدّى نمود .
حضرت امام المؤتمن چون حال بدان منوال ديد بىتاب گرديد هنوز معاويه در منبر بود كه آن حضرت برخاست و فرمود : يا ابن آكله الأكباد سبّ على ( ع ) مينمائى كه آن حضرت نبىّ العجم و العرب در حقّ او فرمود : كه هر كه سبّ على نمايد همانست كه سبّ من نمود و آنكه سبّ من نمود چنان است كه سبّ خداى تعالى كرده باشد و سابّ خداى وهّاب بىشبهه و ارتياب بحكم ايزد أحد در جهنّم مخلَّد و مقيم و بعذاب أليم مؤيّد و مستقيم خواهد بود اين بگفت و از منبر بزير آمد و متوجّه دولتسراى خود گرديد و آن وقت در مسجد نماز نگذارد .
< فهرس الموضوعات > ذكر بيان احتجاج حضرت امام حسن عليه السّلام بر معاويه لجاج < / فهرس الموضوعات > ذكر بيان احتجاج حضرت امام حسن عليه السّلام بر معاويه لجاج در باب اينكه بعد از نبى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم آنكه مستحقّ امامت بود و آنكه نبود < فهرس الموضوعات > بيان آنچه ميان عبد الله بن جعفر بن أبى طالب و عبد الله بن عبّاس ( ع ) و معاويه واقع شد < / فهرس الموضوعات > بيان آنچه ميان عبد الله بن جعفر بن أبى طالب و عبد الله بن عبّاس ( ع ) و معاويه واقع شد و بيان حجج اين دو عبد الله بر معاويه گمراه در امامت مستحقّ در محضر حسن ( ع ) و فضل بن عبّاس و غيرهما .
از سليم بن قيس الهلالى منقولست و مرويست كه فرمود : من از عبد الله بن جعفر بن أبى طالب رضى الله عنهم شنيدم كه گفت : روزى معاويه بمن گفت : اين همه تعظيم و تكريم از براى حسن و حسين براى چه ميكنى ايشان بهتر از تو و پدرشان نيز بهتر از پدر تو نبود و اگر فاطمه عليها سلام بنت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم نبودى هر آينه من ميگفتم كه : أسماء بنت عميس كمتر از فاطمه ( ع ) نيست بلكه كمتر از ايشان .
هر دو عبد الله گويد كه : من از استماع اين كلام نافرجام در غضب شدم و لرزه بر اندام من بمرتبهء مستولى شد كه ضبط خود نتوانستم نمود گفتم : اى