راوى گويد كه : حضرت موسى كاظم ( ع ) چون اين سخن بيان نمود سكوت تمام به ابو حنيفه نافرجام رسيد چنانچه گفتى از كلام صدق التيام امام عليه السّلام حجر بر دهان أبو حنيفه مستهام آمد و بهت تمام از آن اعتراض ناتمام يافت .
من گفتم : كه ترا زنهار متعرّض أولاد رسول مختار بأمثال اين گفتار نگردى كه در روز حساب و شمار خاسر و شرمسار گردى و يكى از شعراى عرب بيان اين معنى از روى علم و ادب در اين أبيات مرتبط و منتظم گردانيد شعر :
< شعر > لم تخل أفعالنا اللَّاتى نذمّ بها أحدى ثلث معان حين نأتيها امّا تفرّد بارينا ، بصنعتها فيسقط اللَّوم عنّا حين ننشيها او كان يشركنا فيها فيلحقه ما سوف يلحقنا من لائم فيها او لم يكن لإلهي في جنايتها ذنب و ما الذّنب الَّا ذنب جانيها < / شعر > روايت كند علىّ بن يقطين رضى الله عنه كه أبو جعفر الدّوانيقى پدرم يقطين را أمر بحفر بئر در قصر العبّادى نمود و تا أبو جعفر در ربقهء حيات بود پدرم در حفر بئر سعى موفور بحيّز ظهور رسانيد امّا آب از چاه مستنبط و ظاهر نگردانيد .
مهدى از منهيان چون استماع خبر حفر بئر در موضع مذكور نمود پدرم را بحضور خود طلب فرمود و گفت : يا يقطين در باب حفر بئر در آن سرزمين سعى و اهتمام تمام بانصرام بايد رسانيد و آب از آن مكان ظاهر بايد گردانيد اگر تمامى آنچه در خزانه بيت المال موجود است صرف بايد نمود زنهار در آن بقدر وسع و امكان سعى و اهتمام فراوان نمائى و تقصير ننمائى كه عذر
نامسموع است .
يقطين چون جدّ و اجتهاد مهدى در حفر بئر قصر العبادى بسيار بسيار ديد برادر خود أبو موسى را بجهت حفر بئر بر آن سرزمين مقرّر تعيّن فرمود أبو موسى پيوسته و لا يزال با سعى و كمال استعجال در حفر چاه درگاه و بيگاه اشتغال داشت و عمله و فعله در كندن چاه بودند كه نقب در ته چاه پيدا شد در آن سفل زمين كه از آن باد تصاعد مينمود در ساعت اينخبر بسمع أبو موسى رسيد بسر چاه حاضر شد نقب ديد مانند چاه كه چهل ذرا طول و عرض آن چاه بود .
أبو موسى گفت : مرا باين چاه فروز آريد پس آنگاه در شقق محلّ محمل نشسته متوجّه قعر چاه گرديد چون به ته چاه رسيد نظر بأطراف و جوانب آن نمود هول و صداى باد از أسفل آن چاه استماع ميفرمود در آن أثر أمر كرد كه او را ببالا كشند چون ببالا رسيد حكم كرد تا آن خرق را واسع گردانيدند و مانند درى عظيم بر آن وضع كردند ، پس آنگاه أبو موسى دو مرد در شقّ محلّ محمل گذاشته گفت : بايد كه به ته اين چاه رفته خبر حقايق آن را كما ينبغى و يليق استعلام و تحقيق نموده كه آن صدا و ندا از چه چيز مسموع و متميّز ميگردد .
چون آن دو مرد بقعر چاه رسيدند عجايب بسيار و غرايب بيشمار به نظر درآوردند و بعد از مكث مدّت در آن محلّ حركت آن حبل نمودند ، جمعى كه در أعلاى آن چاه منتظر و آگاه بودند آن دو مرد را ببالا كشيدند و حقايق آن را از آن دو نفر استعلام و استخبار نمودند .
أبو موسى گفت : آنچه در قعر اين چاه مرئى شما گرديد بيان نمائيد
آن دو نفر هر چه در آن بئر مرئى و مبصر ايشان گرديد بابو موسى خبر دادند كه رجال و نسوان و بيوتات و أبنيهء بيرون از حدّ حصر و بيان و متاع فراوان به نظر ما عيان گرديد كه همگى و تمامى آن مسخ بأحجار گرديدند ليكن با مردان و زنان لباسها و جامهاى الوانست ، بعضى ايشان نشسته و گروهى بر پهلوى ايشان خوابيده و برخى تكيه بحيطان بيوت و جدران دارند چون بجامها و لباسهاى آن طايفه دست گذاشتيم آن را مانند هبا يافتيم أمّا ديوارهاى منازل قايمه بهمان حال سابق و محكم و برقرار است .
راوى گويد كه : أبو موسى در ساعت حقايق اين خبر بنزد مهدى خليفه يكسر محرّر گردانيد مهدى بعد از اطَّلاع بر آن أمر حقيقت اين خبر بمدينه سيّد البشر بموسى بن جعفر عليه السّلام تحرير فرمود و التماس و سؤال قدوم مسرّت لزوم آن حضرت عليه السّلام بنزد خود نمود بعد از آنكه آن خلاصهء أولاد نبىّ المحمود او را مشرّف فرمود از حقايق آن أمر استعلام و استخبار نمود آن سرور او را بحقيقت آن أمر خبر داد و گفت :
يا أمير المؤمنين اين جماعت بقيّهء قوم مغضوباند كه حضرت قادر منّان منازل ايشان را بر سر آن طايفه أهل عصيان فروز آورده هلاك گردانيد ، و اين قوم أحقافند .
مهدى گفت : يا أبا الحسن أهل أحقاف كدام قومند و أحقاف عبارت از چيست ؟
حضرت موسى بن جعفر ( ع ) گفت : أحقاف رمل است و حقايق أحوال اين طايفه و عصيان ايشان مشهور و عيانست .
حكايت كرد أبو أحمد هانى بن محمّد العبدى رضى الله عنه و گفت :
حديث و حكايت نمود براى من أبو محمّد الحسن العسكرى عليه السّلام و سند حديث و روايت خود بحضرت موسى بن جعفر عليهما الصّلوة و السّلام رسانيد كه آن ولىّ ايزد أكبر عليه السّلام فرمود كه : من در هنگامى كه بمجلس رشيد داخل شدم بر او سلام كردم ردّ سلام من نمود و گفت :
يا موسى بن جعفر شما و پدرت كه خراج براى شما و ايشان مىآيد ؟
من چون اين سخن از آن نامؤتمن شنيدم گفتم : يا أمير المؤمنين از تو پناه بحضرت آله ميبرم * ( أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ ) * مرا التماس و استدعا از شما آن است كه قبول سخنان باطله و بهتان عامله از أعداء ما در حقّ ما ننمائيد زيرا كه بر شما ظاهر و هويدا است كه از زمان قبض رسول آخر الزّمان الى هذا الاوان پيوسته خلقان كذب و بهتان نسبت بما ميدهند آيا اين أمر بر شما ظاهر نيست اگر شما خويشى و رابطهء قرابتى بحضرت رسول قريشى بينيد و ما را از آن سلسلهء عليّه دانيد بوثيقهء كريمهء * ( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْه أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ) * ما را مأذون گردانيد بذكر و بيان حديث كه براى شما حكايت كنيم .
رشيد گفت : ترا مأذون گردانيدم .
گفتم : خبر داد بمن پدرم از آباى ما و آن أعيان از جدّ ما رسول ايزد منّان عليهم سلام الله تعالى بر آنكه آن نبىّ مكرّم فرمود كه : هر گاه رحم مسّ رحم نمايد هر دو رحم متحرّك و مضطرب ميگردند مرا خداى تعالى فداى تو گرداناد دست خود بمن ده تا حقيقت اين أمر بر تو نيز بيّن و ظاهر گردد .
چون رشيد اين سخن از من شنيد گفت : يا موسى بن جعفر به من نزديكتر آى و دورى منماى من نيز بنزديك او رفتم دست مرا گرفته به پيش خود كشيد و مرا بسينهء خود چسبانيد و دست در گردن من كرد و مدّت طويل
ميان من و او معانقه بود زو چون دست از گردن من برداشت و مرا گذاشت و گفت : يا موسى بن جعفر بنشين با اطمينان خاطر زيرا كه ترا أصلا هيچ گونه بأس و خوف ضرر از من نسبت بتو متصوّر نيست .
من چون در آن أثر نيك در او نظر كردم ديدم كه از هر دو چشم او آب مانند فواره جوشيد من نظر از او برداشتم و رجعت بنفس خود نمودم .
رشيد در آن وقت روى بمن آورده گفت : تو راست گفتى و جدّت رسول ايزد خالق نيز صادق بود و الله كه بعد از ملاقات شما خونم بحركت آمد ، و عروقم بغايت مضطرب و بىآرام و رقّت بر من مستولى گشته در آن مرام بىانتظام شدم و آب از چشمم بىاختيار روان و آشكار گرديد .
يا موسى ترا طلب كردم بجهت آنكه چيزى بسيار خلجان سينه و خاطر منست و مدّتى است كه من هيچ أحدى از أرباب فضل و حال از كيفيّت حقايق آنها استعلام و سؤال نكردم اگر تو مرا از آن مجاب گردانى در آن باب آنچه جواب صواب بود بيان نمائى دست از تو بردارم و قول هيچ أحدى را در حقّ تو نشنوم بدرستى كه بمن رسيد كه شما هرگز دروغ نگفتيد نبايد كه تصديق من نمائيد در باب مختلجات كلام كه در خاطر منست .
آن حضرت گويد كه : من در جواب رشيد گفتم : حقايق امور آنچه دانم ترا بر آن مطَّلع گردانم بشرطى كه مرا از طرف خود ايمن گردانى .
هارون رشيد گفت : ترا امانست اگر بمن راست گوئى و ترك تقيّه كه شما معشر بنو فاطمه و بنو عبد المطَّلب ميدانيد نمائيد .
آنگاه فرمود كه : يا موسى بن جعفر ما در نسبت با رسول ( ص ) مساوى با شما خواهيم بود و أصلا هيچ گونه تفاوت در آن باب ميان ما و شما با حضرت
رسالتمآب نخواهد بود زيرا كه ما بنو عبّاسايم و شما أولاد أبى طالب و عبّاس و أبى طالب هر دو عمّ رسول ايزد واهباند و ربط خويشى و نسب قرابتى اين هر دو با نبىّ أبطحى يكيست شما را در اين باب چه سخن است ؟
حضرت موسى الكاظم ( ع ) گفت : ما به نسب و رحم بحضرت رسول ايزد عالم أقرب از شما خواهيم بود .
هارون رشيد پرسيد كه چون شما أقرب به رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از ما خواهيد بود كه بسبب قرابتى ما و شما نسبت بحضرت سيّد البرايا عمومت است ؟
حضرت امام الاكرم موسى الكاظم عليه السّلام فرمود : نه چنين است و وجه أقربيّت ما به رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از شما آنست كه عبد الله و أبى طالب هر دو برادر از طرفين مادر و پدرند و پدر شما عبّاس برادر ايشان بود امّا از طرف پدر ، چه مادر او غير مادر عبد الله و أبا طالب بود .
رشيد گفت : شما بنى أبى طالب چون دعوى وراثت بحضرت نبىّ الرّحمه توانيد كرد كه أبا طالب پيشتر از حضرت رسول قادر واهب وفات يافت و پدر ما عبّاس بعد از وفات نبىّ المحمود مدّتى در ربقهء حيات باقى و موجود بود .
حضرت موسى الكاظم عليه السّلام فرمود كه : گفتم يا أمير المؤمنين التماس و استدعا از مكارم أخلاق شما آنست كه مرا از سؤال اين مسأله معذور دارى و بغير اين باب از هر باب سؤال نمائى كه در جواب آن بقدر الوسع و الامكان سعى و اجتهاد نمايم .
هارون رشيد گفت : نه دوست دارم كه از حقيقت اين كما هو حقّه واقف و عالم گردم .
من گفتم : يا أمير المؤمنين پس مرا أمان ده .
هارون رشيد گفت : يا موسى بن جعفر شما پيش ازين كلام يعنى قبل از سؤال أمان از ما در ايمن و با جمعيّت خاطر و مطمئن خواهيد بود بايد كه ما را بحقايق اين أمر عالم و مخبر گردانى .
موسى بن جعفر عليه السّلام گويد كه : گفتم در قول حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام كه فرمود كه : ليس مع ولد الصّلب ذكرا كان او انثى سهم الَّا الابوين و الزّوج و الزّوجه . يعنى : بعد از وفات مورث كه از او ولد صلبى باقى ماند خواه ذكر و خواه انثى هيچ أحدى را در آن ميراث سهم تراث نيست مگر آنكه با ولد صلبى پدر و مادر و شوهر باشند يا زن كه هر يك از والدين و زوج يا زوجه حصّهء سهم خود را برميدارند و باقى ميراث تعلَّق بولد صلبى دارد خواه ذكر و خواه انثى و عمّ مورث را با ولد صلبى او ميراث نرسد .
و در كتاب مستطاب حضرت ربّ الأرباب چيزى كه ناطق در اين باب بود موجود نيست الَّا آنكه بنى عدى و بنى اميّه ميگويند عمّ والد است اين رأىشان است كه بىحقيقت و بىأثر از قول رسول ايزد منّانست و أعيان دين و علماى صادقين اعتماد و اعتنا بقول هيچ أحدى بدون دلايل و براهين ننمايند و هر كه قائل بقول حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام گردد از علماء قضايا و أحكام آن طايفه خلاف قضاياى اين جماعت است اين نوح بن درّاج در اين مسأله قائل بقول على عليه السّلام است و باين قول حكم فرمود و حضرت او را باين دو شهر كوفه و بصره متولَّى قضايا و أحكام امّت گردانيد او بهمين نوع حكم ميفرمود مردم اين خبر بسمع شريف منهى و معروض گردانيدند آن حضرت
أمر باحضار او و احضار آنكه بر خلاف نوح بن درّاج بود نمود .
از آن طايفه مخالفين و از جملهء ايشان سفيان بن ثورى و ابراهيم - المدنى و فضيل بن عيّاض بودند ، چون آن جماعت بمحضر أمير المؤمنين ( ع ) حاضر گشتند و شهادت دادند كه آنچه نوح بن درّاج بر آن قائل است در اين مسأله آن قول أمير المؤمنين على عليه السّلام است حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام بآن طايفه فرمود كه آنچه بما رسانيدند بعض علماء أهل حجاز چرا شما فتوى به آنچه نوح بن درّاج حكم و فتوى بآن نمود نمىنمائيد .
پس گفتند : ما بخدمت شما آمديم تا بهر چه مأمور گرديم معمول گردانيم حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام حكم و قضاء خود را امضاء نمود .
آنگاه حضرت أبى ابراهيم موسى بن جعفر گفت : يا أمير المؤمنين قدماء و عامّه ميگويند كه روزى حضرت نبىّ جليل القدر در محضر أنصار و مهاجر خطاب مستطاب بأصحاب نموده فرمود كه : أقضاكم علىّ .
و همچنين عمر بن الخطَّاب در بعض محفل و مآب ميفرمود كه علىّ أقضانا و اين اسم جامع تمامى أسماء محموده است زيرا كه جميع آنچه از صفات ممدوح كه حضرت رسالتمآب مدح أصحاب نمود از قرائت و فرايض و علم همگى آنها داخلاند در قضا .
هارون رشيد گفت : يا موسى بن جعفر حقيقت اين أمر را بر من زياده گردان و واضحتر بيان و عيان نماى .
امام الاكرم گفت كه : در آن مجلس از هر نوع مردم بودند گفتم مجالس را أمانات و ساعات بسيار است خاصّه مجلس شما كه هر لحظه متقاضى أمر