بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 149


حضرت ايزد وهّاب در جواب آن نبوّت مآب فرمود كه : يا موسى ( ع ) تو هرگز مرا نخواهى ديد نه در دنيا و نه در عقبى .
چون معلوم حضرت بيچون بود كه قوم موسى باين جواب مجاب نميگردند فرمود كه يا موسى نظر بسوى جبل كن اگر جبل بعد از رؤيت آيهء از آيات من مستقرّ وز آن ممكَّن گردد ترا نيز رؤيت من ميسّر شود * ( فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ ) * چون عزّ و جلّ بآيهء از آيات خود متجلَّى بآن جبل گرديد .
* ( جَعَلَه دَكًّا وَخَرَّ مُوسى صَعِقاً ) * آن از هيبت و جلالت آن آيت بستوه آمده و شكاف شكاف گشت و موسى بيهوش شد و بعد از افاقه بمضمون صدق مشحون * ( فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ ) * موسى عليه السّلام فرمود كه : منزّه و مقدّس ذات أقدس تو و توبه و رجعت بسوى معرفت خود بتو از جهل قوم ناأهل خود نمودم .
* ( وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ ) * و من أوّل مؤمنان آن جماعتم كه بتو ايمان آرند ، كه مرئى و مشاهد بصر هيچ شاهد نگردى .
مأمون گفت : لله درّك يا أبو الحسن مرا خبر ده از قول خداى عزّ و جلّ كه در حكايت - يوسف ( ع ) ميفرمايد كه : * ( وَلَقَدْ هَمَّتْ بِه وَهَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّه ) * ؟ حضرت أبى الحسن الرّضا ( ع ) فرمود كه امرأهء عزيز مصر قصد يوسف ( ع ) در باب مراوده نمود و اگر يوسف ( ع ) برهان پروردگار خود نميديد هر آينه او نيز قصد مينمود چنانچه آن امرأه قصد نمود ليكن چون آن نبىّ حضرت بيچون معصوم بود و معصوم قصد گناه نكند و هرگز بآن راه بيراه نيابد فلهذا آن حضرت نيز قصد گناه در هيچ گاه ننمود و اتيان به آن نفرمودند .
ايضا پدرم موسى الكاظم عليه السّلام از پدر خود جعفر صادق عليه سلام الملك الخالق حديث و حكايت نمود كه آن حضرت فرمود كه زليخا قصد فعل نمود


صفحه 150


و يوسف عليه السّلام قصد عدم فعل فرمود .
مأمون گفت : لله درّك يا أبا الحسن مرا خبر ده از قول عزّ و جلّ كه در حقّ يونس پيغمبر ( ع ) ميفرمايد كه : * ( وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْه ) * .
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : ذا النّون يونس بن متى بود كه از روى غضب از قوم خود روى پنهان نمود و يقين او بود كه ما رزق او را در هر مكان و محلّ كه بود مضيق نخواهيم فرمود لفظ ظنّ اينجا بمعنى استيقن است و از اينجاست قول خداى عزّ و جلّ * ( وَأَمَّا إِذا مَا ابْتَلاه فَقَدَرَ عَلَيْه رِزْقَه ) * .
يعنى : رزق او را مضيّق و مقتر گردانيد * ( فَنادى فِي الظُّلُماتِ ) * . يعنى يونس در ظلمت شب و ظلمت بحر و ظلمت شكم ماهى در اين سه جا مناجات بحضرت آلهى نموده گفتى : * ( أَنْ لا إِله إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ) * يعنى : اى مقدّس خداى كه نيست خدائى خداى بحقّ تبارك و تقدس بجز ذات أقدس تو بدرستى كه من از جملهء ظالمان بنفس خودم بواسطهء ترك عبادت قادر سبحان كه قرّت عين من در بطن حوت بتذكار و تكرار آن بود .
حضرت قادر لم يزل اجابت دعاى آن نبىّ عزّ و جلّ نمود و فرمود كه * ( فَلَوْ لا أَنَّه كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِه إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ) * .
يعنى : اگر يونس بن متى عليه السّلام در بطن حوت تسبيح و دعاى ايزد تبارك و تعالى نمينمود و مناجات بحضرت مجيب الدّعوات نمىفرمود در بطن حوت تا روز بعث ساكن مىبود .
مأمون گفت : لله درّك يا أبا الحسن مرا خبر ده از قول عزّ و جلّ : * ( حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا ) * .


صفحه 151


حضرت امام الأتقياء أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : حضرت عزّ و جلّ ميفرمايد كه : تا هنگام كه رسل مأيوس از قوم پر افسون و افسوس خود گشتند و قوم ايشان را بر ظنّ و گمان چنان بود كه رسل تكذيب ميكردند در آن وقت نصرت ما برسل رسيد .
مأمون گفت : لله درّك يا أبا الحسن عليه السّلام مرا خبر ده از قول حضرت ايزد علَّام قادر * ( لِيَغْفِرَ لَكَ الله ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ ) * .
حضرت ولىّ ايزد أكبر أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : اين خطاب مستطاب بحضرت رسالتمآب محمّد مصطفى عليه صلوات الله تعالى از حضرت قادر وهّابست زيرا كه در نزد مشركان مكَّه هيچ أحدى در وزر و اثم أكبر و أعظم از نبىّ العرب و العجم محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در آن دم نبود بواسطهء آنكه مشركان مكَّه در آن زمان بغير بندگى قادر عالم پرستش سيصد و شصت صنم مينمودند .
چون آن رسول خالق بيچون برسالت مبعوث گرديد آن طايفه را دعوت بكلمة الاخلاص لا اله الَّا الله نمود و أمر باقرار بيك خداى خاصّ فرمود ، اين مقدّمه بر آن كفّار بغايت عظيم و بسيار نمود .
قالوا * ( أَ جَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ وَانْطَلَقَ الْمَلأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ ) * .
مشركان قريش و غيره مىگفتند كه : يا محمّد ما را از بندگى و پرستش - خدايان ما منع نمايد و ما را مأمور بطاعت و عبادت يك خداى ناديده براى زمين و آسمان فرمايد اين أمر بغايت عجيب و غريب است و جمعى از آن جماعت جدا


صفحه 152


گشتند و طريق حقّ برداشتند و گروهى بهمان آئين كه سابقا داشتند بر عبادة آلههء متعدّده ثابت قدم و راسخ دم بوده دست از آن شيوهء نامرضيّه بر نداشتند و ميگفتند كه اين در ملَّت آخرت پسنديده نيست .
پس چون عزّ و جلّ براى حضرت خاتم الرّسل مكَّه را مفتوح گردانيد ايزد أكبر كريمهء * ( إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ الله ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ ) * بر آن حضرت منزل فرمود .
يعنى : يا محمّد گناه تو كه باعتقاد مشركان بواسطهء دعوت آن كافران به يگانگى خداى عزّ و جلّ ثابت و حاصل است از ما تقدّم و تأخّر يكسر معفوّ است و مغفور و ما تأخّر بواسطهء آن مذكور و عيان است كه مشركان مكَّه بعضى مسلمان گشتند و بعضى بعد از فتح مكَّه از آن محلّ بيرون رفته ليكن بر همان شرك و عصيان بودند و جمعى از ايشان كه در مكَّه باقى و پنهان بودند آن طايفه قادر بر انكار توحيد در هنگام كه مردمان ايشان را بر آن دعوت مينمودند نبودند .
پس گناه آن رسول ايزد تعالى و تقدّس معفوّ و مغفور است به واسطهء آنكه توحيد و يگانگى قادر مجيد بر آن طايفه بيّن و ظاهر گرديد .
مأمون گفت : لله درّك .
يا أبا الحسن مرا خبر ده از قول خداى عزّ و جلّ : * ( عَفَا الله عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ ) * .
أبى الحسن الرّضا عليه الصّلوة و السّلام فرمود كه : نزول اين آيه از بابت إيّاك أعنى و اسمعى يا جاره است .
يعنى : من ترا ميگويم و يا همسايه تو بشنو حضرت مالك الرّقاب مستطاب بحضرت نبىّ الرّحمه فرمود و ليكن ارادهء امّت آن حضرت نمود .


صفحه 153


يا مأمون همچنين است قول خداى عزّ و جلّ : * ( لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ ) * .
و نيز قول حضرت ربّ العزّت * ( وَلَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا ) * ، در اين موضع هر چند خطاب بحضرت نبوتّمآب است امّا مراد ربّ العباد اعلام و ارشاد بندگان اوست .
مأمون گفت : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم راست گفتى مرا خبر ده از قول خداى تعالى : * ( وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ الله عَلَيْه وَأَنْعَمْتَ عَلَيْه أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ الله وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا الله مُبْدِيه وَتَخْشَى النَّاسَ وَالله أَحَقُّ أَنْ تَخْشاه ) * .
حضرت الرّضا عليه الصّلوة و السّلام فرمود كه : روزى حضرت رسول ايزد معبود بواسطهء مهمّ ضرور كه بر زيد بن حارثه بن شراحيل الكلبى داشت ارادهء خانهء آن مرد نمود چون آن رسول بيچون بسراى زيد رسيد زن او را ديد كه غسل ميكرد آن حضرت ( ص ) مخاطبه بآن امرأه نموده فرمود كه : سبحان الله الَّذى خلقك و ارادهء حضرت نبىّ المقدّس از اين كلام تنزيه و تقديس خداى منّان از قول آنكه زعم او چنانست كه فرشتگان دختران خداوند قادر بيچونند نمود .
پس حضرت عزّ و جلّ دفع قول آن طايفه نموده فرمود : * ( أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً ) * اين استفهام بىشبهه و ابرام بر سبيل انكار و استعظام آن مقصد و مرامست چنانچه ميفرمايد كه آيا اى جماعت قائلين باين قول بو الفضول خداى تعالى كه پروردگار تمامى خلقان است شما را برميگزيند و پسر ميگرداند و ملائكه كه در صنعت تجرّد


صفحه 154


از شما پيشترند ايشان را باعتقاد تمام شما دختر ميگرداند اين سخن شما بسيار بسيار بزرگ است .
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : چون نبىّ المحمود ديد كه امرئه زيد غسل ميكند فرمود كه : آن كسى كه ترا خلق كرد اگر فرزند ميگرفت او نيز هر آينه محتاج باين تطهير و اغتسال ميگرديد .
امّا بعد از مراجعت آن سرور و معاودت زيد بخانه زوجهء او حقيقت أمر كما كان مسموع زيد گردانيد حتّى كلام آن حضرت كه در حقّ او فرمود كه : سبحان الَّذى خلقك .
زيد بعد از استماع حديث سيّد البشر بغايت متحيّر گرديد در باب آنكه نميدانست كه مطلب و مرام سيّد الأنام از آن كلام چه بود ؟
بالأخره ظنّ زيد بر آن قرار گرفت كه رسول بيچون امرئه او را ديد و عاشق گرديد زيرا كه آن امرأه در ميان عرب در حسن و جمال بديع المثال بود .
بناء على هذا بخدمت حضرت سيّد البريّه آمد و گفت : يا رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم زن من بغايت بد خلق است ميخواهم او را برخصت شما طلاق دهم .
رسول ( ص ) فرمود كه : « * ( أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ الله ) * » يعنى : اى زيد امساك محافظت زوجهء خود نماى و او را طلاق مفرماى و بپرهيز بخداى عزّ و جلّ از طلاق او در اين محلّ بنماى چون حضرت ( ص ) عالم و عارف بعدد ازواج خود بود و ميدانست كه آن نيز داخل سلسلهء ازواج خواهد بود ليكن نبىّ حضرت مهيمن اين أمر پنهان ميداشت و بزيد اظهار نميكرد و مىترسيد كه مردم گويند


صفحه 155


كه محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ميگويد اگر زيد نمىبود البتّه زن او بزودى مرا خواهد بود و باين وسيله عيب و سرزنش آن رسول حبيب صلَّى الله عليه و آله و سلَّم نمايند .
پس حضرت عزّ و جلّ اين آيه بخاتم الرّسل منزل گردانيد كه : * ( وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ الله عَلَيْه ) * .
يعنى : در هنگام نبىّ ملك العلَّام گفت : بآن كس كه خداى تعالى و تقدّس او را از نعم متواتره خود منعّم گردانيد يعنى نعمت اسلام باو انعام و اكرام نمود تو نيز اى رسول عزيز باو انعام و احترام فرمودى چنانچه گفتى : * ( أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ الله وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا الله مُبْدِيه وَتَخْشَى النَّاسَ وَالله أَحَقُّ أَنْ تَخْشاه ) * .
امّا زيد بن حارثه زوجهء خود را مطلَّقه گردانيد و آن زن عدّت طلاق از زيد نگاهداشت بعد از آن حضرت رحيم الرّحمن او را بتزويج رسول آخر الزّمان در آورد . واحد متعال حقيقت اين خبر را در قرآن انزال فرمود چنانچه عزّ و جلّ فرمود كه : * ( فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكانَ أَمْرُ الله مَفْعُولًا ) * چون خداى بيچون عالم بود كه منافقان در باب تزويج زوجهء زيد عيب و سرزنش رسول مجيد نمايند .
لهذا واجب تبارك و تعالى انزال اين آيه بحضرت نبىّ الورى نمود كه * ( ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ الله ) * .
يعنى : خبرى كه حضرت ايزد واهب بر آن نبىّ العجم و العرب لازم و واجب گردانيد آن سيّد البشر را در آن أمر هيچ گونه جرح و تعب نخواهد بود


صفحه 156


مأمون گفت : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و الله كه سينهء مرا از آن اندوه و ألم كه در باب آن أمر مبهم بود شفاء دادى و آنچه بر من ملتبس و بغايت مخفى و مبهم بود واضح و عيان و لايح درخشان گردانيدى فجزاك الله عن أنبيائه و عن الاسلام خيرا پس حضرت ربّ العباد ترا از اسلام و از أنبياى أمجاد جزاى خير دهاد .
و راوى اين كلام علىّ بن الجهم گويد مأمون بعد از آن براى نماز و عبادت حضرت بىنياز برخاست و محمّد بن جعفر چون در آن مجلس حاضر بود مأمون دست او را گرفته بيرون رفتند و باتّفاق و متابعت يك ديگر روانه منزل و مقام شدند در راه مأمون بمحمّد بن جعفر گفت : يا عمّ امروز پسر برادرت را چون ديدى ؟
محمّد بن جعفر گفت : عالم و فاضل بود و دانا و كامل با آنكه نديدم او را تردّد در در خانهء مردم براى علم نمايد .
پس مأمون گفت : اى عمّ اين پسر برادرت از أهل بيت النبوّه و معدن الرّسالت است از آن جماعت كه حضرت نبىّ الرّحمه در حقّ ايشان فرمود كه ألا إنّ أبرار عترتى و أطايب ارومتى أحلم النّاس صغارا و أعلم النّاس كبارا فلا تعلَّموهم انّهم أعلم منكم لا يخرجونكم من باب هدى و لا يدخلونكم في باب ضلال .
بر أصحاب دانش و بينش واضح و روشن و لايح و مبرهن است كه اين حديث بر تقدير صحّت مخصوص عترت و ذرّيت آن حضرت است چه آن صفات كامله در آن طايفه موجود است و يقين است كه هيچ طايفه را علم و حلم وجود و كرم بقدر كمال حضرات أئمّه معصومين صلوات الله عليهم نيست .
چون مأمون و ساير تبعه متوجّه مقام شدند حضرت امام الأشرف أبى