بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 180


و از جماعت است كه خداى تعالى بر آن طايفه غضب نموده .
و حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام از زبان صدق نشان خود بيان و عيان نمود كه عبوديّت را از ما بگذرانيد و ما را يكى از بندگان واجب تعالى دانسته بعد از آن هر چه خواهيد بگوييد و بايد كه تلفّف ما بجمع ديگر مكنيد و در حقّ ما غلوّ مانند غلوّ نصارى در حقّ عيسى روح الله عليه السّلام منمائيد بدرستى كه من نيز از او برى از غلات و آن طايفهء عصاتم .
چون آن ولىّ بيچون يعنى أبى الحسن الرّضا عليه السّلام كلام باين مقام رسانيد شخصى از محفل جنّت مثل قدر است كرده بنزد أبى الحسن ( ع ) آمد و گفت : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم پروردگار خود را براى ما بيان نماى زيرا كه ما سخن هر كه در اين باب شنيده قبول كرديم مردم اختلاف بر ما ظاهر كردند .
آن ولىّ ايزد أقدس وصف ذات مقدّس واجب تعالى و تقدّس به نيكو ترين وصف براى آن كس نمود و تنزيه و تمجيد ذات مهيمن شفيق از آنچه باو لايق و حقيق نبود فرمود .
آن مرد گفت : بأبي انت و أمّي يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بدرستى كه با من شخصى رفيق است كه در مودّت و موالات شما بغايت غلوّ دارد و آنچه شما الحال در اين مجال در تنزيه ذات ايزد متعال بيان و عيان فرموديد ميگويد تمامى آن صفات در شأن عاليشأن على عليه السّلام است و او بيقين ربّ العالمين است .
راوى گويد كه : اين كلام چون بسمع امام الأنام أبى الحسن الرّضا عليه السّلام رسيد عرق در روى آن حضرت عليه السّلام ظاهر گشته و اعضاى مباركش


صفحه 181


بلرزه و رعشه درآمد باقبال و سعادت فرمود كه : سبحان الله عمّا يقول الظَّالمون الكافرون . منزّه و مقدّس خداى تعالى و تقدّس از آنچه ظالمان كافران در حقّ او بيان كنند .
آنگاه هادى خلق الله روى بمن آورده گفت : آيا على در ميان خورندگان أكل و در ميان آشامندگان شارب و در ميان ناكحان ناكح و در ميان محدّثان و حكايتكنندگان محدّث نبوده بلكه آن حضرت ( ع ) بعد از بندگى و طاعت حضرت فالق الاصباح مرتكب بأكثر مباح مىشد مع هذا نماز و بندگى مهيمن كارساز * ( بَيْنَ يَدَيِ الله ) * بغايت ذليل ذلَّت و خضوع و تضرّع و خشوع بجاى مىآورد و هميشه انابت و رجعت بحضرت ربّ العزّت مىنمود .
پس اگر كسى كه صفت او چنين و شغل و فعل او اين باشد خداى تعالى بود بناء عليه هر أحدى از شما بواسطهء مشاركت او با على عليه السّلام در آن صفات دالَّه بر حدوث و احتياج بايد هر أحدى از شما كه موصوف و منعوت بآن باشد هر آينه خداى باشند .
آن مرد گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم جماعت غلات را زعم و گمان چنانست كه چون على عليه السّلام از قبل نفس خود بغير استعانت كس معجزات ظاهر نمود كه جز خداى تعالى و تقدّس هيچ كس را قدرت و دسترسى مثل آن نيست همان دليل بيّن أولى برهان مبين جلى بر الوهيّت أمير المؤمنين على عليه السّلام است .
بلكه آن حضرت عليه السّلام بر آن جماعت ظاهر گردانيد تا صفات حدوث و احتياج كه لازمهء محدثين محتاجين عجز و قصور است آيات و معجزات كه آن


صفحه 182


أصلا در حيزهء قدرت و توان ايشان و ساير خلقان نبوده و مطلب حضرت على عليه السّلام از اظهار آن اختيار و امتحان آن جماعت بواسطهء معرفت آن حضرت به ولايت و امامت بود و از جهت آنكه ايمان آن امّت باختيار و رغبت نفس ايشان و بدون جبر و كراهت در آن باشد ليكن آن طايفه بيرويّه بعد از مشاهدت ، و رؤيت معجزه از حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام و التّحيّه از دين و ملَّت سيّد البريّه عليهم الصّلوة و السّلام برگشته‌اند ، اين آئين فاسد برداشتند .
حضرت الرّضا عليه السّلام فرمود كه چون از أمير المؤمنين على عليه السّلام فقر وفاقه كه هر دو دلالت ميكنند بر آنكه هر كرا صفت او اين و شريك با ضعفاء و محتاجين باشد بالبداهه و اليقين معجزات چنين از قبل فعل نفس آن كس نباشد .
پس از اينجا معلوم شد كه آنچه از معجزات از نزد آن امام البريّات بيّن و ظاهر گرديد از فعل قادر مجيد است كه او را مشابهت بمخلوقين نبود و فعل عزّ و جلّ مثل فعل محدث محتاج مشارك ضعفا در ضعف عمل نيست چنانچه بر أرباب عقل بيّن و ظاهر است .
منقول و مرويست كه مأمون الرّشيد عليه ما يستحقّ من الملك الحميد اگر چه در ظاهر با حضرت أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام أنواع لطف و احسان مينمود ليكن در باطن سقطات و بديهات آن حضرت را بغايت مترجّى و مستدعى بود و بسيار بسيار ميخواست بهر نوع كه ميسّر گردد بآن امام الانس و الجانّ بحجّت غالب و مستظهر شود و اگر خود بر آن حضرت غلبه نتواند نمود بارى هر كه باشد از ساير خلق الله تعالى از أصناف مردم آن امام أكرم أعلم را ببحث علم ساكت و ملزم گردانند .


صفحه 183


بناء عليه حكم باحضار جميع فقها و متكلَّمان نمود و چون حاضر گشتند به ايشان در خفيه كسى فرستاد كه بايد در امامت با أبا الحسن الرّضا عليه السّلام مناظرت نمائيد و بهر نوع كه توانيد او را ساكت و ملزم گردانيد .
بعد از آنكه با آن فقها و متكلَّمين سازش چنين نمود يكى از متقرّبان خود را بخدمت حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام ارسال داشت و گفت به آن حضرت بگويند كه ابن عمّت بعد از عرض تحيّت و سلام بشما اعلام مينمايد كه چون فضلاء عجم اليوم در خراسان بالتّمام حاضر شدند و حقيقت حال و فضل حسب و كمال و نسب شما بحضرت نبىّ العجم و العرب بسمع أهل شرق و غرب عالم بجميع طوايف امم رسيده لهذا أكثر درين محلّ در خانه و منزل اين عبد - مستوثق بخداى عزّ و جلّ حاضرند و آرزوى ملاقات و مكالمات شما دارند در آن باب آنچه برأى مستطاب لايق و صواب دانند بعمل آرند .
چون پيغام مأمون بخدمت آن ولىّ بيچون رسانيد در همان وقت با آن امام الامّه باقبال سعادت روانهء خانهء مأمون گرديد بعد از دخول آن مجمع محضرى ديد مملوّ مشحون از طوايف مردم و أقرباى مأمون و أكثر أعيان بنى هاشم .
مأمون الرّشيد چون آن سرور را ديد بىاختيار از جاى خود برخاسته و ساير مردم و تبعهء ايشان را أقربا و خويشان بالتّمام تواضع و استقبال آن امام الهمام عليه الصّلوة و السّلام بتقديم و انصرام رسانيدند و همان كه نزديك مأمون الرّشيد رسيد او دست مبارك آن حضرت را گرفته در سرير در پهلوى خود متمكَّن گردانيد و أنواع تفقّدات و تلطَّف ظاهر نمود .
پس آنگاه فرمود كه : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم آرزوى اين


صفحه 184


مردم آنست كه با شما مناظره و تكلَّم نمايند .
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : مضايقهء تكلَّم مرا با اين طوايف امم نيست ليكن بشرط كه متكلَّم يك آدم كه أعلم آن مردم بود تكلَّم نمايد در آن وقت امام الامم روى بآن مردم آورده فرمود كه : اقتصار بواحد كه أعلم از تمامى مردم باشد نمايند كه الزام بشما كه الزام او بود . يعنى : همان كه آن مرد در بحث و جدل ملزم و منفعل گردد كافى و پسند باشد و احتياج متكلَّم ما با باقى مردم نباشد .
چون آن طوايف امم بر اين شرط ثابت قدم شدند پس همهء قوم بيك مرد كه معروف بيحيى بن الضّحاك السّمرقندى بود باو راضى گشتند كه در خراسان مثل او در فضل و عرفان كسى نبود .
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه الصّلوة و السّلام روى بيحيى آورده فرمود كه : يا يحيى خبر ده مرا از آن كس كه تصديق كسى نمايد كه او تكذيب نفس خود كند يا تكذيب كسى نمايد كه او تصديق خود آيا آن كس محقّ مصيب يا مخطئ مبطل غير مثيب است .
يحيى ساكت گرديد .
مأمون الرّشيد گفت : يا يحيى جواب و سؤال أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام بگوى و در راه تغافل مپوى .
يحيى بن الضّحّاك گفت : يا أمير المؤمنين بايد كه أبى الحسن الرّضا ( ع ) مرا از جواب اين سؤال معفوّ و معذور دارد .
مأمون گفت : يا أبا الحسن غرض خود را در اين مسأله بما بشناسان .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : يحيى لا بدّ بايد كه ما را خبر از أئمّه خود


صفحه 185


دهد كه ايشان سخنان كه گفته‌اند تكذيب بر نفس خود بستند و دروغ گفتند يا راست گفته‌اند ؟ پس اگر زعم يحيى در حقّ خلفا چنان باشد كه ايشان در سخنان دروغ گويان بودند بىشبهه بيقين كذّاب أئمّه دين نخواهند بود .
و اگر زعمش چنان بود كه آن أئمّه صادق در قول باشند پس أوّل خلفا يعنى أبو بكر در بالاى منبر سيّد البشر در محضر أنصار و مهاجر ميگفت : اقيلونى ولَّيتكم و لست بخيركم و علىّ فيكم . يعنى : اى معشر أنصار و مهاجر مرا در باب امامت و ولايت بگذاريد و دست از من بداريد كه با وجود على عليه السّلام من براى امامت امّت لايق نيستم .
و دوّم خلفا عمر در بالاى منبر ايضا در حضور أنصار و مهاجر اين كلام مكرّر ميگفت : كه كانت بيعتى لأبى بكر فلتة فمن عاد لمثلها فاقتلوه .
يعنى : بيعتم بابى بكر از روى فكر و رويّت و عقل بصيرت نبود پس كسى اعادهء ارتكاب بمثل اين بيعت نمايد او را البتّه بقتل رسانيد و او را سفيه جاهل دانيد فو الله ما رضى لمن فعل مثل فعله الَّا بقتل .
اين قسم از حضرت امام الأتقياء أبى الحسن الرّضا عليه السّلام واقع شد كه آن سرور فرمود كه پس بخداى عالم مرا سوگند و قسم است كه عمر در حقّ كسى كه مثل فعل او در بيعت أبى بكر بخير عمل از او بهيچ چيز بغير قتل راضى نميشد ، پس آن كس بخيريّت مردمان نباشد كه راضى بامامت همچو كسى گردد و خيريّت واقع نگردد الَّا بنعوت پسنديده و صفات حميده كه از آن جمله يكى علم است بلكه از آن جمله جهاد است و ساير فضايل كه در او اصلا موجود نبود و آن را كه


صفحه 186


كسى كه بيعتش فلته بود و كسى كه مرتكب مثل فعل او گردد واجب القتل داند چگونه قبول عهد او بسوى غير او رسد و اين صورت و صفت بود . و بعد از آن بر منبر گويد كه : أنّ لى شيطانا يعتريني فاذا مال بى فقوّمونى و اذا أخطأت فأرشدونى .
معنى اين كلام آنست كه بدرستى اى دوستان مرا شيطانيست كه در پى اغوا و اعتراى منست پس هر گاه مرا ميل دهد بأمر خلاف شرع كه وسيلهء كجى دين و اعوجاج در ملَّت سيّد المرسلين است بايد كه شما ما را راست گردانيد و در اعوجاج مگذاريد و هر گاه خطا از من ظاهر و هويدا گردد مرا ارشاد و هدايت كنيد .
جمعى را كه قول ايشان اين و كلام بىسرانجام آن طايفه چنين باشد البتّه آن جماعت أئمّه نيستند اگر صادق باشند و اگر كاذب پس آنچه در نزد يحيى در اين باب بود نيايد .
مأمون از كلام صدق التيام آن ولىّ بيچون بغايت متعجّب بلكه محزون گرديد و گفت : يا أبا الحسن الرّضا عليه السّلام اليوم در روى زمين كسى نيست كه اين كلام را نيكوتر از شما داند ، بلكه هيچ أحدى بغير از شما اين مقدّمه را نميداند .
و نيز از حضرت امام الأتقياء أبى الحسن الرّضا عليه السّلام منقول و مروى است كه فاضلترين چيزى كه عالم از علماى محبّان و متواليان ما بعد از معرفت ربّ العزّت براى ذخيرهء آخرت مقدّم بر جميع عمل و طاعت ميدارند امام ايشان است تا آنكه فقر و فاقت و ذلَّت و مسكنت او در آخرت مرتفع گردد اگر آن عالم در اين عالم باستغاثه مسكين محتاج از محبّان و مواليان ما رسد و او را از دست


صفحه 187


ناصبى دشمن خداى تعالى و رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم خلاص سازد روزى از قبر مبعوث گردد ملائكه از لب قبر تا محلّ و مكان او در جنّات حضرت خالق البريّات صف در صف كشيده منتظرند و بعد از خروج قبر آن عالم را بر أجنحهء خود سوار گردانند و تهنيت و مرحبا گويان روانه مكان و منزل او در جنان گردند و گويند طوبى لك اى دافع كلاب موذيه از أبرار واى محبّ متعصّب براى أئمّهء أخيار و آن مؤمن عالم را با كمال احترام و احسان داخل جنان گردانند و باسناد مذكور مكرّر از أبى الحسن العسكرى منقول و مرويست كه مردى داخل در مجلس بهشت قرين ارم تزئين بضعهء سيّد المرسلين أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهم سلام الله تعالى شد و گفت : يا بن رسول الله ( ص ) اليوم خير عجب ديدم .
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود آن چه بود ؟
آن مرد گفت : يا بن رسول الله ( ص ) مردى پيوسته با ما در حضر و سفر و در أكثر محفل و محضر رفيق بود و همواره با ما اظهار موالات شما أئمّة الهدى مينمود و تبرّا از أعدى شما ميفرمود اليوم ديدم كه او را مخلَّع بخلعت فاخره گردانيده جامها پوشانيدند و او را در شهر و محلَّات بغداد ميگردانيدند و چند كس از دست راست و چپ و پيش روى و عقب او ندا مىنمودند كه اى معشر مسلمانان بشنويد توبهء اين رافضى را كه چگونه از طريق رافضيان انابت ، و رجعت بايزد منّان نمود .
بعد از آن باو گفتند كه بگوى .
آن مرد گفت : بهترين مردمان بعد از رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم أبا بكر است . پس هر گاه آن مرد اين كلمات بر زبان راندى آن جماعت