بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 190


أحبّا ترك منازل و أوطان و ولايت خود نموده فرار بر قرار اختيار خواهيم كرد زيرا كه ما را طالع عاقّ و طاقت طاق شده و كلام الفرار ممّا لا يطاق من سنن المرسلين كلام صدق التيام سخن برگزيدگان ايزد علَّام است .
چون پيغام آن جماعت بسمع شريف أبى الحسن الرّضا عليه السّلام رسيد آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : اذن دهيد تا داخل شوند چون اذن يافتند بالتّمام داخل دولت سراى آن امام عليه السّلام شدند و سلام بآن حضرت ( ع ) كردند ردّ سلام ننمود و ايشان را اذن جلوس در خدمت آن سرور نفرمود كه همچنان بر پاى ايستادند و گفتند :
يا ابن رسول الله اين چه جفاى عظيم و استخفاف جسيم است كه بعد از آن منع و حجاب صعب منتج قلق و اضطراب نسبت بما ظاهر ميگردانى امّا بعد از رياضت مهاجرت و منع أشرف ملاقات و سعادت مكالمات هنوز چيزى ديگر براى ما باقى است .
حضرت أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : اقرار كنيد كه آنچه بشما ميرسد از مصيبت كسب ايادى شما است .
آنگاه آن ولىّ الله تلاوت اين آيهء كلام الله نمود كه : * ( ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ ) * فرمود كه : من در اين كار اقتدا بايزد غفّار و برسول مختار و بأمير المؤمنين حيدر كرّار و بعد از آن حضرت بآباى خود أئمّهء أطهار نمودم و اقتدا بآن أعيان كرده بشما عقاب مينمايم .
آن جماعت گفتند : يا بن رسول الله عتاب ما از چه وجه و چه باب است ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود بواسطهء آنكه شما دعوى نموديد كه ما شيعهء أمير المؤمنين على و از محبّانيم و بحكم شيعهء أمير المؤمنين على عليه السّلام


صفحه 191


حسن و حسين و سلمان و أبو ذر و مقداد و عمّار و محمّد بن أبى بكر اين جماعتند كه أصلا و قطعا مخالفت بآن حضرت در أوامر او نكردند و از جادّهء اطاعت حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام و التّحيّه قدم برون نگذاشتند و شما در أكثر أعمال مخالف أقوال آن ولىّ ايزد متعال و مقصّر در بسيار از فرايض حضرت ذو الجلال و متهاون در تعظيم حقوق اخوان مؤمنين و متقاعد از أكثر آداب شرع سيّد المرسلين صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ميباشيد و تقيّه مىكنيد در مكان كه تقيّه در آن واجب نيست و ترك تقيّه مينمائيد در محلّ كه بحكم عزّ و جلّ و بشريعت حضرت خاتم الرّسل تقيّه واجب و لازم است .
اگر شما گوئيد كه ما موالى ايشان و محبّان و دوستدار اولياى آن أعيان و دشمن أعداى آن أوصياى رسول خالق منّانيم من منكر قول شما نيستم و ليكن شما اين مرتبه را دعوى مينمائيد اگر قول شما بفعل شما موافق و مصدّق نباشد منخرط بسلسلهء هلكا در قيامت خواهيد بود و هيچ عمل و طاعت و بندگى و عبادت شما مقبول حضرت ربّ العزّت نيست مگر آنكه رحمت پروردگار شما تدارك شما فرمايد بايد كه استغفار نمائيد .
آن جماعت گفتند : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ما بچه وجه استغفار بخداى تعالى و توبه بسوى او از قول خود نمائيم بلكه آنچه مولى بما تعليم نموده و ما را بآن أمر فرموده ميگوئيم كه ما محبّ شما و محبّ اولياى شما و دشمن أعداى شمائيم و ما را ملجا و پناه بغير شما أولياء الله نيست .
در آن حال حضرت امام الانس و الجانّ أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : مرحبا بكم اى برادران و دوستان من خوش آمديد ببالا آئيد .
آن طايفه ببالا آمدند باز آن حضرت فرمود : ببالا بنزديك آئيد ، همچنان


صفحه 192


ايشان را أمر بنزديكى خود نموده مرتفع ميگردانيد تا آنكه آن جماعت را ملتصق به نفس أقدس و ذات مقدّس خود نمود بعد از آن بحاجب خود گفت : يا فلان چند مرتبه منع ايشان نموديد ؟
دربان گفت : يا حضرت حسب الحكم شصت مرتبه منع ايشان نمودم .
حضرت امام الهمام عليه السّلام فرمود : كه شصت مرتبه متواليه بنزد آن جماعت رفته سلام كن و سلام من نيز بايشان رسان بدرستى كه محو گناهان ايشان باستغفار و توبهء آن جماعت شده و اين طايفه بوسيلهء موالات و محبّت ما مستحقّ كرامت گشتند بايد كه تفقّد امور ايشان و امور عيال ايشان نمائى ، و دفع معرّات و أذيّات از ايشان نموده در نفقات و صلات و احسان و مبرّات آن جماعت در وسعت بيفزائى .


صفحه 193


ذكر بيان احتجاج أبى جعفر محمّد بن على الثّانى عليهما السّلام در نوع بسيار از علوم دينيّه حضرت نبىّ المختار عليه صلوات الملك الجبّار أبو هاشم داود بن القاسم الجعفرى روايت كند كه بحضرت امام المؤتمن ابن أبى الحسن أبى جعفر الثّانى عليه الصّلوة و السّلام گفتم در آيهء كريمه * ( قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ ) * معنى أحد چيست ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه او مجتمع عليه بوحدانيت است جز اين نيست كه حضرت عزّ و جلّ ميگويد : * ( وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ الله ) * با آنكه چنين ميگويند بعد ذلك شريك و صاحب بواسطهء ايزد واهب ثابت ميكنند .
راوى گويد گفتم يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم قول قادر عالم است * ( لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ ) * ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود يا با هاشم أوهام قلوب يعنى آنچه در دلها خطور و عبور كند بغايت رقيقتر از أبصار عيونست زيرا كه تو ادراك هند و سند


صفحه 194


و أكثر بلدان بمشاهده كه هرگز بآن محال داخل نشدى و نديدى بوهم خود مينمائى و آن را ادراك بنظر تو ميسّر نيست و به اوهام قلوب ايزد غفّار مدرك نشود فكيف بادراك أبصار رحيم اللَّطيف مدرك و مبصر گردد .
و نيز از آن حضرت عليه السّلام سؤال نمودند كه آيا ميتوان گفت كه خداى تعالى چيز است ؟
آن امام البرايا فرمود كه : نعم ، آرى كه او را بشرط از حدّ ابطال و حدّ تشبيه بيرون داند و تعريف ذات واحد متعال بحدّ تشبيه و ابطال صحيح نيست چنانچه در علم كلام مشهور است .
و نيز از أبى هاشم الجعفرى مرويست كه گفت : كه من در نزد حضرت أبى جعفر الثّانى عليه الصّلوة و السّلام حاضر بودم كه مردى از آن حضرت عليه السّلام سؤال نمود كه مرا خبر ده از پروردگار تبارك و تعالى كه او را أسماء و صفات در كتاب مستطاب او مذكور است آيا آن أسماء و صفات ذات فايض البركات او است يا نه ؟
آن حضرت فرمود كه : اين كلام مبنى بر دو جهت أوّل آنكه اگر تو ميگوئى كه اين صفات خداست بمعنى آنكه ذو عدد و كثرتست فتعالى الله عن ذلك علوّا كبيرا .
دوّم - آنكه اگر ميگوئى كه اين أسماء و صفات از حضرت عزّ و جلّ هرگز زايل نگردد بدرستى آنچه ما لم يزل است محتمل دو معنى است :
اوّل - آنكه اگر ميگوئى كه لم يزل در نزد او در علم اوست و ايزد تعالى مستحقّ آن صفات است نعم ، چنين است .
ثانى - آنكه لم يزل است و پيوسته صورت و هجاى و تقطيع حروف صفات


صفحه 195


از حضرت عزّ و جلّ زايل نگردد فمعاذ الله از آنكه چيزى با ذات فايض البركات بود كه آن غير او باشد بلكه ذات خداى تبارك و تعالى بود و هيچ خلق نبود پس از آن خلق آنها نمود تا وسيله ميان خدا و ميان خلق ملك تعالى بود و هيچ نبود و بآن صفات خلايق تضرّع بربّ العباد نمايند و بآن عبادت و بندگى او فرمايند و اين صفت ذكر او است و خداى سبحانه و تعالى بود و ذكر نبود و مذكور بذكر خداى تبارك و تعالى قديم لم يزل است و أسماء و صفات مخلوقات خالق الأرض و السّموات است و مرا دو مقصد ما بآن صفات ذات خداى تعالى است آنچنان خدائى كه اختلاف لايق ذات پسنديده صفات او نيست زيرا كه هر چه مؤتلف و مختلف گردد متجزّى است و ذات غنىّ جميل را كثير و قليل نميگويند ليكن ايزد تعالى قديم در ذات است زيرا كه ما سوى واحد متجزّى است و الله تعالى واحد است و متجزّى نيست و متوهّم بقلَّت و كثرت نگردد چه همه متجزّى و متوهّم بقلَّت و كثرت مخلوق است كه دلالت دارد بر وجود خالق كه او را ايجاد نموده باشد .
پس اينكه تو ميگوئى كه خداى تعالى قادر است خبر دادى بآن كه هيچ چيز او را عاجز نتواند گردانيد بلكه قدرت او بر جميع ممكنات مساوى است ، پس باين كلمه تو نفى عجز از ذات حضرت * ( لا إِله إِلَّا هُوَ ) * نمودى و عجز را براى غير او ثابت گردانيده مقرّر فرمودى و نيز قول شما كه ميگوئيد كه خداى تعالى عالم است باين كلمه نفى جهل از ذات حضرت عزّ و جلّ نموده جهل از براى سواى ايزد لم يزل ثابت فرمودى .
پس هر گاه شيئى از أشياء از ذات نفى شده باشد بمعنى آنكه ذات غنىّ واحد در أزل و أبد متّصف بآن صفت نمائيد پس صورت آن شىء منفى و هجا و


صفحه 196


تقطيع آن نيز منفى از حضرت قادر سبحان است بناء على هذا ذات عزّ و جلّ كه لم يزلست لا يزال عالم باشد .
آن مرد گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم پس چگونه ذات سامى واجب تعالى مسمّى بسمع گرديد كه ما پروردگار خود را سميع ميگوئيم .
حضرت أبى جعفر الثّانى عليه السّلام فرمود بواسطهء آنكه آنچه معلوم و مدرك است بر ذات ايزد تعالى و تبارك مخفى و پنهان نيست و ما صفت خداى تعالى بسمع بعقل كه در سراست نمينمائيم زيرا كه بسمع آن از صفات ممكنات است و ذات مقدّس او منزّه است از مكان و همچنين ربّ العالمين را بصير ميناميم زيرا كه هر چه مدرك بأبصار باشد بر ذات ايزد غفّار مخفى و پنهان نباشد از رنگ و شخص يا غير آن و يكطرفة العين ما او را متّصف ببصر و عين ننموديم ، و همچنين او را لطيف ناميديم زيرا كه او عالم است بشيء لطيف مثل پشه و آنچه أخفى از آن بود و موضع تناسل و شهوة و جمع شدن و حدب بر أولاد آن پشه و اقامت بعض اين بعوضه بر بعض ديگر و نقل طعام و شراب براى اولادشان در كوهها و بيابانها در أوديه و قفار يعنى جايى كه آب و گياه بود و محلّ كه آب و گياه نبود بر تمامى حقايق أحوال ايزد متعال عالم و واقف بلكه شاهد و عارف است .
پس ما بهمين دانستيم كه خالق ما لطيف است بلا كيفيّت زيرا كه كيفيّت از براى مخلوق مكيّف است .
همچنين پروردگار خود را قوى ميناميم امّا نه آن قوّت بطش كه معروف است از خلق زيرا كه اگر قوّت خداى تعالى مثل قوّت بطش معروف از خلق بود هر آينه تشبيه ميان خلق و خالق بهم رسد و احتمال زياده و نقصان در


صفحه 197


ذات قادر سبحان نيز لازم است و هر چه ناقص باشد قديم نبود و هر چه قديم نباشد عاجز باشد و حال آنكه قدرت او بايجاد مخلوقات و اختراع مصنوعات ظاهر و بيّن و لايح و مبيّن گرديد .
پس ذات مقدّس پروردگار تعالى و تقدّس را شبيه و ضدّ و كيفيّت و ندّ و نهايت و حد نيست و دل هيچ محرم متحمّل عزّ و جلّ و وهم هيچ فاضل حدّ ذات لم يزل و در ضماير هيچ أحدى از أرباب فضل متصوّر نگردد چه ذات پسنديده صفاتش أعزّ و أجلّ و أتمّ و أكمل از ذات خلق او و سمات بريّت او است تعالى عن ذلك علوّا كبيرا .
از ريّان بن شبيب منقول و مرويست چون مأمون عبّاسى اراده نمود كه دختر خود امّ الفضل را بحضرت ولىّ ايزد علَّام و امام الأنام أبى جعفر محمّد ابن علىّ عليهما السّلام تزويج نمايد همان كه اين خبر بعبّاسيان رسيد جهان روشن در نظر آن طايفه تاريك و سجن گرديد و اين مقدّمه بغايت غليظ ، و مستنكر در نظر آن جماعت بىبصر نمود همگى و تمامى منكر مأمون گشتند و در غيبت و حضور او سخنان بىبنيان فراوان ميگفتند چه ميترسيدند چنانچه أمير ولايت عهد در سابق بپدر بزرگوار آن حضرت أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام منتهى شده بود بعد از تزويج آن حضرت بامّ الفضل بنت المأمون باز آن أمر منتهى بابى جعفر الثّانى عليه السّلام گردد و در آن باب خوض نمودند و أهل بيت و نزديكان مأمون از خويشان و أكثر عبّاسيان بلكه جمعى از - نواصب نيز با آن طايفه اتّفاق نموده بنزد مأمون آمدند و گفتند :
يا أمير المؤمنين ما ترا قسم بذات واهب عالم ميدهيم بر آنكه اين عزم جزم كه در خاطر خطير شما مصمّم گرديد از تزويج ابن الرّضا عليه السّلام زنهار