ذكر بيان احتجاج أبى جعفر محمّد بن على الثّانى عليهما السّلام در نوع بسيار از علوم دينيّه حضرت نبىّ المختار عليه صلوات الملك الجبّار أبو هاشم داود بن القاسم الجعفرى روايت كند كه بحضرت امام المؤتمن ابن أبى الحسن أبى جعفر الثّانى عليه الصّلوة و السّلام گفتم در آيهء كريمه * ( قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ ) * معنى أحد چيست ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه او مجتمع عليه بوحدانيت است جز اين نيست كه حضرت عزّ و جلّ ميگويد : * ( وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ الله ) * با آنكه چنين ميگويند بعد ذلك شريك و صاحب بواسطهء ايزد واهب ثابت ميكنند .
راوى گويد گفتم يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم قول قادر عالم است * ( لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ ) * ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود يا با هاشم أوهام قلوب يعنى آنچه در دلها خطور و عبور كند بغايت رقيقتر از أبصار عيونست زيرا كه تو ادراك هند و سند
و أكثر بلدان بمشاهده كه هرگز بآن محال داخل نشدى و نديدى بوهم خود مينمائى و آن را ادراك بنظر تو ميسّر نيست و به اوهام قلوب ايزد غفّار مدرك نشود فكيف بادراك أبصار رحيم اللَّطيف مدرك و مبصر گردد .
و نيز از آن حضرت عليه السّلام سؤال نمودند كه آيا ميتوان گفت كه خداى تعالى چيز است ؟
آن امام البرايا فرمود كه : نعم ، آرى كه او را بشرط از حدّ ابطال و حدّ تشبيه بيرون داند و تعريف ذات واحد متعال بحدّ تشبيه و ابطال صحيح نيست چنانچه در علم كلام مشهور است .
و نيز از أبى هاشم الجعفرى مرويست كه گفت : كه من در نزد حضرت أبى جعفر الثّانى عليه الصّلوة و السّلام حاضر بودم كه مردى از آن حضرت عليه السّلام سؤال نمود كه مرا خبر ده از پروردگار تبارك و تعالى كه او را أسماء و صفات در كتاب مستطاب او مذكور است آيا آن أسماء و صفات ذات فايض البركات او است يا نه ؟
آن حضرت فرمود كه : اين كلام مبنى بر دو جهت أوّل آنكه اگر تو ميگوئى كه اين صفات خداست بمعنى آنكه ذو عدد و كثرتست فتعالى الله عن ذلك علوّا كبيرا .
دوّم - آنكه اگر ميگوئى كه اين أسماء و صفات از حضرت عزّ و جلّ هرگز زايل نگردد بدرستى آنچه ما لم يزل است محتمل دو معنى است :
اوّل - آنكه اگر ميگوئى كه لم يزل در نزد او در علم اوست و ايزد تعالى مستحقّ آن صفات است نعم ، چنين است .
ثانى - آنكه لم يزل است و پيوسته صورت و هجاى و تقطيع حروف صفات
از حضرت عزّ و جلّ زايل نگردد فمعاذ الله از آنكه چيزى با ذات فايض البركات بود كه آن غير او باشد بلكه ذات خداى تبارك و تعالى بود و هيچ خلق نبود پس از آن خلق آنها نمود تا وسيله ميان خدا و ميان خلق ملك تعالى بود و هيچ نبود و بآن صفات خلايق تضرّع بربّ العباد نمايند و بآن عبادت و بندگى او فرمايند و اين صفت ذكر او است و خداى سبحانه و تعالى بود و ذكر نبود و مذكور بذكر خداى تبارك و تعالى قديم لم يزل است و أسماء و صفات مخلوقات خالق الأرض و السّموات است و مرا دو مقصد ما بآن صفات ذات خداى تعالى است آنچنان خدائى كه اختلاف لايق ذات پسنديده صفات او نيست زيرا كه هر چه مؤتلف و مختلف گردد متجزّى است و ذات غنىّ جميل را كثير و قليل نميگويند ليكن ايزد تعالى قديم در ذات است زيرا كه ما سوى واحد متجزّى است و الله تعالى واحد است و متجزّى نيست و متوهّم بقلَّت و كثرت نگردد چه همه متجزّى و متوهّم بقلَّت و كثرت مخلوق است كه دلالت دارد بر وجود خالق كه او را ايجاد نموده باشد .
پس اينكه تو ميگوئى كه خداى تعالى قادر است خبر دادى بآن كه هيچ چيز او را عاجز نتواند گردانيد بلكه قدرت او بر جميع ممكنات مساوى است ، پس باين كلمه تو نفى عجز از ذات حضرت * ( لا إِله إِلَّا هُوَ ) * نمودى و عجز را براى غير او ثابت گردانيده مقرّر فرمودى و نيز قول شما كه ميگوئيد كه خداى تعالى عالم است باين كلمه نفى جهل از ذات حضرت عزّ و جلّ نموده جهل از براى سواى ايزد لم يزل ثابت فرمودى .
پس هر گاه شيئى از أشياء از ذات نفى شده باشد بمعنى آنكه ذات غنىّ واحد در أزل و أبد متّصف بآن صفت نمائيد پس صورت آن شىء منفى و هجا و
تقطيع آن نيز منفى از حضرت قادر سبحان است بناء على هذا ذات عزّ و جلّ كه لم يزلست لا يزال عالم باشد .
آن مرد گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم پس چگونه ذات سامى واجب تعالى مسمّى بسمع گرديد كه ما پروردگار خود را سميع ميگوئيم .
حضرت أبى جعفر الثّانى عليه السّلام فرمود بواسطهء آنكه آنچه معلوم و مدرك است بر ذات ايزد تعالى و تبارك مخفى و پنهان نيست و ما صفت خداى تعالى بسمع بعقل كه در سراست نمينمائيم زيرا كه بسمع آن از صفات ممكنات است و ذات مقدّس او منزّه است از مكان و همچنين ربّ العالمين را بصير ميناميم زيرا كه هر چه مدرك بأبصار باشد بر ذات ايزد غفّار مخفى و پنهان نباشد از رنگ و شخص يا غير آن و يكطرفة العين ما او را متّصف ببصر و عين ننموديم ، و همچنين او را لطيف ناميديم زيرا كه او عالم است بشيء لطيف مثل پشه و آنچه أخفى از آن بود و موضع تناسل و شهوة و جمع شدن و حدب بر أولاد آن پشه و اقامت بعض اين بعوضه بر بعض ديگر و نقل طعام و شراب براى اولادشان در كوهها و بيابانها در أوديه و قفار يعنى جايى كه آب و گياه بود و محلّ كه آب و گياه نبود بر تمامى حقايق أحوال ايزد متعال عالم و واقف بلكه شاهد و عارف است .
پس ما بهمين دانستيم كه خالق ما لطيف است بلا كيفيّت زيرا كه كيفيّت از براى مخلوق مكيّف است .
همچنين پروردگار خود را قوى ميناميم امّا نه آن قوّت بطش كه معروف است از خلق زيرا كه اگر قوّت خداى تعالى مثل قوّت بطش معروف از خلق بود هر آينه تشبيه ميان خلق و خالق بهم رسد و احتمال زياده و نقصان در
ذات قادر سبحان نيز لازم است و هر چه ناقص باشد قديم نبود و هر چه قديم نباشد عاجز باشد و حال آنكه قدرت او بايجاد مخلوقات و اختراع مصنوعات ظاهر و بيّن و لايح و مبيّن گرديد .
پس ذات مقدّس پروردگار تعالى و تقدّس را شبيه و ضدّ و كيفيّت و ندّ و نهايت و حد نيست و دل هيچ محرم متحمّل عزّ و جلّ و وهم هيچ فاضل حدّ ذات لم يزل و در ضماير هيچ أحدى از أرباب فضل متصوّر نگردد چه ذات پسنديده صفاتش أعزّ و أجلّ و أتمّ و أكمل از ذات خلق او و سمات بريّت او است تعالى عن ذلك علوّا كبيرا .
از ريّان بن شبيب منقول و مرويست چون مأمون عبّاسى اراده نمود كه دختر خود امّ الفضل را بحضرت ولىّ ايزد علَّام و امام الأنام أبى جعفر محمّد ابن علىّ عليهما السّلام تزويج نمايد همان كه اين خبر بعبّاسيان رسيد جهان روشن در نظر آن طايفه تاريك و سجن گرديد و اين مقدّمه بغايت غليظ ، و مستنكر در نظر آن جماعت بىبصر نمود همگى و تمامى منكر مأمون گشتند و در غيبت و حضور او سخنان بىبنيان فراوان ميگفتند چه ميترسيدند چنانچه أمير ولايت عهد در سابق بپدر بزرگوار آن حضرت أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام منتهى شده بود بعد از تزويج آن حضرت بامّ الفضل بنت المأمون باز آن أمر منتهى بابى جعفر الثّانى عليه السّلام گردد و در آن باب خوض نمودند و أهل بيت و نزديكان مأمون از خويشان و أكثر عبّاسيان بلكه جمعى از - نواصب نيز با آن طايفه اتّفاق نموده بنزد مأمون آمدند و گفتند :
يا أمير المؤمنين ما ترا قسم بذات واهب عالم ميدهيم بر آنكه اين عزم جزم كه در خاطر خطير شما مصمّم گرديد از تزويج ابن الرّضا عليه السّلام زنهار
و الف زنهار اقدام بر اين أمر بىهناء منمائى زيرا كه اين كار شما بر ما به غايت صعب و دشوار است بواسطهء آنكه ما ميترسيم از آنكه أمر خلافت و حكومت كه حضرت ربّ العزّت آن را تمليك ما نموده عنايت فرمود از دست ما بيرون برى و لباس عزّ و كرامت كه خداى تعالى آن را بما پوشانيد انتزاع نمائى و آنچه ميان ما و اين قوم در قديم و جديد ظاهر و پديد است شما خود عالم و عارف و شاهد و واقفيد و خود بسعادت مطَّلعيد كه خلفاء راشدين پيوسته ايشان را دور ميكردند و نميگذاشتند كه بولايت نزديك گردند و دائم اين طايفه را صغير و حقير ميداشتند و ما هميشه بواسطهء عمل شما كه با علىّ الرّضا عليه السّلام در باب اعطاء ولايت عهد در حيرت و وحشت بوديم كه آن أمر بكجا منتهى گردد تا آنكه حضرت كافى المهمّات مهمّ او را از ما كفايت نمود .
الله الله استدعا و التماس آنكه باز ما را بآن غم كه حضرت مهيمن عالم از روى لطف و كرم خلاص و بيغم گردانيده كرّة بعد اخرى ما را بآن بلا مبتلا مكن .
و البتّه رأى خود را از أبن الرّضا عليه السّلام بگردانى و ما و خود را مضطرّ و سرگردان نگردانى بايد كه عدالت در اين باب مرعى دارى و از أهل بيت خود هر كه صلاح دانى اين أمر باو مفوّض گردانى و غير را در اين أمر داخل - نگردانى .
مأمون چون اين سخنان استماع نمود روى بايشان آورده فرمود : امّا آنچه ميان شما و ميان آل أبى طالب است از رشك و حسد شما سبب آنيد اگر شما انصاف پيش آريد اين قوم هر آينه از شما أولى بأمر خلافت و ولايتند .
و امّا آنچه بفعل آمد از قبل من بود بايشان پس بدرستى كه من به
وسيلهء آن قطع رحم نمودم و الحال پناه بحضرت آله ميبرم از مثل آن فعل .
و الله كه من از آنكه حضرت الرّضا عليه السّلام را خليفه گردانيدم پشيمان نيستم و من مكرّر از آن سرور سؤال نمودم كه بآن أمر قيام و اقدام نمايد ليكن آن امام الأنام قبول اين مطلب و مرام ننمود و ابا نمود با آنكه من نفس خود را از آن انتزاع نموده بودم .
آنگاه مأمون تلاوت اين كلام واهب علَّام نمود كه * ( وَكانَ أَمْرُ الله قَدَراً مَقْدُوراً ) * .
بعد از آن گفت : اى ياران من اختيار أبو جعفر محمّد بن علىّ ( ع ) به واسطهء آن نمودم كه او با صغر سنّ بر كافّهء أهل فضل در علم و فضل أعلم و أفضل است و تعجّب من در او باين سبب است و من اميدوارم كه آنچه در باب أبو جعفر عليه السّلام بر من واضح و ظاهر شد نوعى شود كه جميع مردمان عالم و عارف بآن گردند پس بدانند كه من در رأى خود مصيب بودم و آن طايفه در خطا و از حقّ بىنصيب .
ليكن آن جماعت چون مأمون را در باب تزويج امّ الفضل بحضرت أبى جعفر عليه السّلام در غايت ساعى و جاهد يافتند گفتند : يا أمير المؤمنين اين پسر در سنّ صبوت است هر چند شفقت و رأفت شما نسبت باو بيحدّ و نهايت است ليكن او را أصلا معرفت و فقاهت نيست بايد كه او را مهلت دهيد تا - تحصيل أدب و معرفت در هر باب خصوص در أمر شريعت نمايد بعد از آن آنچه در باب او صلاح دانى .
مأمون گفت : و يحكم من بحال اين جوان عارف از شما و ساير مردمانم و ميدانم كه علم تمامى اين أهل بيت الرّسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ، از
حضرت الله تعالى و تقدّس است و موادّ علوم اين طايفه بىشائبه از حىّ قيّوم است و آباى عظام و أجداد كرام او در علم دين و أدب مستغنى از رعاياى ناقصه بلكه در حدّ كمال بودند و اگر خواهيد كه صدق قول ما بر شما ظاهر گردد امتحان أبا جعفر نمائيد تا آنچه من از فضل و حال و علم و كمال از براى شما بيان كردم بر شما نيز ظاهر و بيّن گردد .
گفتند : يا أمير المؤمنين ما باين راضييم كه بنفس خود امتحان او نمائيم بايد كه شما ما و او را بگذاريد تا ما كسى را منصوب و معيّن گردانيم كه در حضرت شما از او از فقه شريعت و علم طريقت سيّد البريّه سؤال نمايد اگر جواب بر وجه صواب از آن سلالهء نبوّتمآب استماع نمائيم ما را اعتراض در أمر آن سرور نخواهد بود و بر عامّه و خاصّه سديد رأى أمير المؤمنين بلكه بر كافّهء مسلمين واضح و لايح خواهد شد و اگر از جواب بر وفق صواب عاجز آيد پس ما او را در معنى خطب در نزد عجم و عرب كفايت نموده باشيم .
مأمون گفت : شما را در امتحان اختيار است هر گاه اراده نمائيد مختار هستيد تمام عبّاسيان و جمعى از ناصبيان بعد از خروج از مجلس مأمون جمع و اتّفاق آراى ضلالت انتهاى خود بر آن نمودند كه يحيى بن أكثم كه در آن زمان أفقه و أعلم از ساير طوايف امم و در آن روز قاضى زمان بود از او مسأله سؤال نمايد و بعد از اتّفاق رأيهاى أكثر آنها بنزد قاضى يحيى آمده التماس و استدعا نمودند كه از أبى جعفر عليه السّلام سؤال مسأله در دين سيّد الأنام نمايد كه آن حضرت جواب آن را نداند و عجز او در نظر خلقان ظاهر و عيان و لايح و درخشان گردد و او را بواسطهء قبول اين أمر موعود بمال وافر و جوايز و عطاياى متكاثره گردانيدند .