بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 204


خواصّ أصحاب را بآن غاليه خضاب كردند .
بعد از آن بسراى عامّه آن كشتى را كشيدند و از آن غاليه سكنهء آن محال را مطيّب و خشبوى گردانيدند .
پس آنگاه سفره كشيدند و مائده گذاشتند جميع مردمان از خواصّ ، و عوام از آن طعام تناول نمودند و هر چه خواستند از آن برداشتند و بعد از آن جوايز و عطايا بخلق الله تعالى بقدر مراتب ايشان از خزانهء مأمون بيرون آمده بطوايف امم از پيش و كم بهمه مردم رسيد و خلايق متفرّق شدند و از خاصّهء ايشان كسى كه سزاوار و لايق آن محفل بود باقى ماند .
در آن هنگام مأمون بحضرت أبى جعفر عليه السّلام گفت : جعلت فداك اگر وقت بيند و صلاح دانند ذكر فقه در امور مفصّله از وجوه قتل صيد محرم از روى احسان و كرم بيان نمائى تا استفاده آن از شما نموده بحقايق وجوه آن صيد محرم واقف و عالم گرديم .
أبو جعفر عليه السّلام بعد از استماع اين كلام فرمود نعم يا أمير المؤمنين هر گاه محرم قتل صيد در حلّ نمايد و آن صيد از كبار ذوات الطَّير بود بر او گوسفند لازم است .
و اگر محرم اين كار در حرم كند بر او جزا مضاعف آن شاتست يعنى : دو گوسفند لازم است .
و اگر صيد تخم در حلّ گذاشته بود و محرم قتل آن نمايد بر او كفّارهء برّه كه از شير مانده باشد لازم است .
و اگر صيد تخم در حرم گذاشته بود و محرم قتل نمايد كفّاره بر محرم برّه و قيمت فرخست .


صفحه 205


و اگر صيد وحشى بود پس محرم اگر قتل حمار وحش نمايد بر او كفّارهء آن بقره لازمست .
و اگر صيد مذبوح محرم شترمرغ بود كفّارهء آن شتر است .
و اگر صيد آهو باشد كفّارهء آن گوسفند است .
و اگر محرم چيزى از اين حيوانات را در حرم ذبح نموده باشد جزا و كفّارهء آن مضاعف صيد حلّ است * ( هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ ) * اين هدى بعد رسيدن كعبه لازمست .
و اگر محرم باحرام حجّ ذبح صيد نمايد كه هدى بر او واجب گردد بايد كه نحر هدى بمنى نمايد .
و اگر محرم باحرام عمره بود نحر هدى بمكَّه كند و كفّاره بر محرم خواه جاهل و عالم مساويست امّا در قتل عمد گناهست و در خطا از قاتل موضوع ، و مرفوعست و كفّارهء سيد بر محرم آزاد بر نفس او لازم است .
امّا كفّارهء عبد محرم بر مالك و سيّد او واجب و لازم است ، و بر محرم صغير بحكم ايزد كبير كفّاره لازم نيست ، و بر محرم كبير كفّاره بموجب أمر ايزد واهب واجبست ، و محرم نادم بقتل صيد خواه در حلّ و خواه در حرم عذاب آخرت از او مرفوع و او از ألم بيغم است ليكن مصرّ بر قتل صيد بحكم حضرت مالك الرّقاب بر او در آخرت عذاب و عقاب است .
مأمون چون استماع جواب بر وجه صدق و صواب از آن ولايت مآب نمود روى بحضرت امام محمّد التّقى عليه السّلام آورده فرمود أحسنت يا أبا جعفر أحسن الله اليك كار نيكو كردى خداى تبارك و تعالى نيكوئى كناد اگر شما صلاح دانيد از يحيى مسأله سؤال كنيد چنانچه او از شما سؤال نمود .


صفحه 206


در آن حال أبو جعفر محمّد التّقى عليه سلام الملك المنّان روى مبارك خود آن برگزيده ايزد تعالى و تبارك بيحيى بن أكثم آورده گفت : يا يحيى از تو چيزى سؤال نمايم .
يحيى گفت : جعلت فداك اين أمر اگر مختار شما بود مرا اباء و انكار نبود اگر مطَّلع و عارف بجواب باشم بخدمت معروض سازم و الَّا از شما استفاده نمايم .
حضرت أبو جعفر عليه السّلام فرمود كه : اى يحيى مرا خبر ده از مردى كه در أوّل روز نظر بزن نمود نظر آن مرد بسوى آن زن بر او حرام بود چون روز بلند گرديد نظر آن مرد بر آن زن حلال شد و چون پيشين شد باز آن زن بر او حرام گرديد و چون وقت عصر شد حلال گرديد و چون وقت مغرب آمد حرام گرديد و چون وقت عشاء داخل شد باز آن زن بحكم ايزد كارساز حلال گرديد و چون نصف شب شد آن زن بر او حرام گرديد و بعد از طلوع فجر بأمر واهب أكبر باز حلال شد حال اين زن چيست و بچه سبب به او حلال مىشود و بر او حرام ميگردد .
يحيى بن أكثم گفت : لا و الله من باين مسأله مهتدى نگشتم و أصلا به وجوه جواب اين سؤال مطَّلع و مخبر نيستم اگر شفقت نمائى و از براى ما افاده فرمائى عين احسان است .
حضرت أبو جعفر عليه السّلام فرمود كه : اين كنيز مرديست كه شخصى أجنبى در أوّل نهار نظر بسوى او نمود اين نظر بر آن أجنبى حرام بود ، و چون روز بلند شد آن كنيز را از مولى او ابتياع نمود پس بر او حلال شد و چون وقت ظهر شد مالك جديد او را آزاد گردانيد پس بر او حرام گرديد و چون وقت


صفحه 207


عصر شد آن معتقه را بعقد دوام بخواست پس بر او حلال شد باز در وقت مغرب او را ظهار كرد بر او حرام شد و چون وقت عشاء آمد كفّارهء ظهار داد بر او حلال گرديد و چون نصف شب شد او را مطلَّقه بيك طلاق گردانيد بر او حرام گرديد ، و بعد از طلوع فجر چون طلاق رجعى بود رجعت نمود پس بر او حلال شد .
راوى گويد كه : در آن زمان مأمون روى بياران و أهل بيت خود ، و خويشان كه در آن مكان حاضر بودند آورده گفت : آيا در ميان شما كسى هست كه اين مسأله را بمثل اين جواب صواب تواند گفت : باين منوال كه سابقا مذكور شد بآن قول عالم و عارف باشد و بآن ترتيب سؤال تواند كرد .
گفتند : لا و الله بخداى عالم قسم است كه أمير المؤمنين در رأى از ما أعلم و أحكم است .
مأمون گفت : ويحكم اين أهل البيت مخصوصند بفضل كه ديديد از ساير خلايق كه هيچ أحدى بآن رتبه و حال و فضل و كمال نرسيدند و صغر سنّ در اين جماعت مانع ايشان از وصول درجهء كمال نيست .
آيا نميدانيد كه حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم افتتاح دعوت به دعاء أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام نمود و على پسر ده ساله بود و قبول اسلام در آن سنّ از أمير المؤمنين على عليه السّلام و حكم باسلام او بآن صغر سنّ فرمود و در سنّ ده سالگى غير أمير المؤمنين على عليه السّلام هيچ أحدى را باسلام دعوت ننمود و حسن و حسين قبل از بلوغ بسنّ شش سالگى بحضرت سيّد العربى النّبىّ الأبطحى بيعت نمودند و حضرت نبىّ صلَّى الله عليه و آله بغير ايشان مبايعت هيچ صبىّ را قبول نكرد باسلام نيز دعوت - صبيان رسول آخر الزّمان نمىنمود چنانچه قرآن و أحاديث هر دو مملوّاند به


صفحه 208


آن .
آيا الحال معلوم شما شد كه علم و فضل اين طايفه چيزيست كه مخصوص است باين قوم و هم * ( ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ ) * و اين سلسلهء رفيعه ذرّيّهء بعض انسان است از بعض آنچه از فضل و كما كه بواسطهء أوّل اين جماعت سارى و جارى بود همان بلا زياده و نقصان بجهت آخر ايشان واقع و عيانست .
حضّار آن مكان همگى گفتند راست گفتى يا أمير المؤمنين و الله كه خلاف در آن نيست .
بعد از آن قوم منصرف و متوجّه منازل خود گشتند و چون روز ديگر خسرو خاورى جهان ظلمانى را از أشعّهء جمال بيهمال خود نورانى گردانيد .
مأمون حكم باحضار مردمان نمود چون خلايق حاضر شدند و زبده و خلاصهء اولاد سيّد المرسلين و امام الثّقلين أبو جعفر محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب سلام الله عليه و عليهم أجمعين نيز آن مجلس را از قدوم مسرّت و ميمنت لزوم خود خلد آئين بلكه رشك روضهء برين گردانيد .
مأمون في الفور بتواضع آن پسنديدهء ربّ غفور از جاى خود برخاست و دست مبارك آن سرور را گرفته بر مسند خاصّ جاى داد و خود نيز بقرب جوار آن ولىّ كردگار قرار گرفت .
در آن أثر قواَّد و حجّاب و خاصّه و عمّال و باقى أصحاب از حضّار آن محفل و مآب شروع در تهنيت مأمون و أبى جعفر عليه سلام الملك الوهّاب نمودند .
در آن حال سه طبق نقره از بنادق مالامال كه از مشك و زعفران خمير كرده بندقها ساخته ميان آنها را خالى كرده رقعه‌ها كه مكتوب بأموال جزيله و عطاياى سنيّه بود و اقطاعات بسيار در جوف آن بنادق گذاشته بودند .


صفحه 209


مأمون حكم فرمود كه : بر خواصّ قوم منشور گردانند و چون آن بنادق به أمر مأمون منتشر گرديد بدست هر كه از آن بندقه در آمده بود چون شكافتند رقعه كه در آنجا بود بيرون آمده آن مبلغ را گرفته بر قوّاد و غير آن منتشر گرداند و عطايا و اقطاعات كه مخصوص هر كس بود بدره‌هاى زر در نزد مردم گذاشتند هر أحدى عطاياى خود برداشتند چون مردمان را منصرف بمنازل و مكان خود نمودند از جوايز و عطاياى آن مجلس أغنيا بودند و از يمن قدوم حضرت محمّد الجواد خلايق شهر نيز از عطايا و جوايز دلشاد شدند زيرا كه مأمون بوسيلهء آن حضرت و اكرام و احترام ايشان صدقات فراوان بر كافّهء مسلمانان نمود ، و پيوسته اكرام أبى جعفر عليه السّلام مىنمود و تعظيم و تكريم قدر آن سرور ميفرمود تا مدّت كه آن امام البريّات در حيات بود و مدام آن امام عليه السّلام مقدّم بر أولاد بر جميع أهل بيت خود ميداشت .
و در روايت آمده كه بعد از آنكه مأمون دختر خود امّ الفضل را بحضرت أبى جعفر محمّد التّقى عليه سلام الله عزّ و جلّ نمود روزى در مجلس خاصّ بر سرير خلافت متمكَّن بود و أبى جعفر عليه السّلام نيز در آن محفل بسعادت و اقبال حاضر بود و يحيى بن أكثم و جمعى كثير از مردم نيز در مجلس بود .
يحيى بن أكثم بحضرت أبى جعفر محمّد التّقىّ عليه سلام الملك العلىّ گفت : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم جعلت فداك چه مىگوئى در خبر كه مرويست از جبرئيل عليه السّلام كه آن پيك ربّ الودود به رسول معبود نزول نمود و فرمود كه : يا محمّد بدرستى كه خداى عزّ و جلّ بشما سلام ميرساند و ميگويد كه : از أبا بكر سؤال نمائى كه آيا از من راضى است يا نه زيرا كه من از او راضيم .
حضرت عليه السّلام فرمود : من منكر فضل أبى بكر نيستم ليكن واجب


صفحه 210


است بر صاحب اين خبر واجب و لازم است أخذ مثال چيزى كه حضرت سيّد البشر در حجّة الوداع بيان نمود نمايد و آن حديث صحيح اينست كه فرمود :
و كثرت علىّ الكذّابه و ستكثر فمن كذب علىّ فليتبوّأ مقعده من النّار .
معنى اين حديث سابقا سمت تحرير يافت .
خلاصهء كلام سيّد الأنام تهديد كذوب لئام است كه دروغ بر آن پيغمبر عاليمقام عليه الصّلوة و السّلام بسته‌اند بدخول نار و سكون * ( دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ - يَصْلَوْنَها وَبِئْسَ الْقَرارُ ) * .
بعد از آن حضرت سيّد الأبرار فرمود كه : هر گاه حديث بشما رسد بايد كه آن حديث را بر كتاب الله عزّ و جلّ و سنّت من عرض كنيد اگر آن حديث موافق كتاب خداى خالق و سنّت من بود آن را فرا گيرد و آنچه مخالف كتاب ايزد وهّاب و سنّتم بود أصلا پيرامون آن نگرديد .
بعد از آن حضرت أبى جعفر عليه السّلام فرمود كه : اين خبر بىشبهه موافق كتاب خداى أكبر نيست زيرا كه حضرت الله تبارك و تعالى فرمود كه :
* ( وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ وَنَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِه نَفْسُه وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْه مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ) * هر گاه حضرت آله به بنده أقرب از رگ گردن بود و آنچه بر نفس هر كس وسوسه كند او عالم بر آن باشد .
پس چون حضرت بيچون عالم برضاء أبى بكر از سخط او نباشد و حقيقت اين أمر بر حضرت ايزد داور مخفى و مستتر باشد تا آنكه واحد متعال سؤال از مكنون سرّ خود نمايد اين در نزد أرباب عقل و حال بغايت بديع بلكه محال است .
پس از آن يحيى بن أكثم گفت : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از حضرت نبىّ الأبطحى منقول و مروى است كه آن مثل أبا بكر و عمر مثل جبرئيل


صفحه 211


و ميكائيل است .
حضرت أبى جعفر محمّد التّقى عليه السّلام فرمود كه : جبرئيل و ميكائيل دو ملك مقرّب ايزد واهباند كه هرگز عاصى درگاه آله نشد و لحظهء از طاعت و بندگى ايزد غنىّ متقاعد نگشتند و أبا بكر و عمر شرك بحضرت واحد قادر آوردند و اگر چه بعد از شرك اسلام و ايمان بخداى تعالى و تبارك آوردند امّا أيّام شرك ايشان أكثر از أيّام اسلام و ايمان ايشان بود .
پس محال است كه نبىّ متعال تشبيه أبا بكر و عمر بجبرئيل و ميكائيل عليهما السّلام نمايد .
يحيى بن أكثم گفت : ايضا در روايت آمده كه حضرت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود كه :
انّ أبا بكر و عمر سيّدا كهول أهل الجنّه در آن باب چه ميگوئى ؟
امام البرايا محمّد التّقى عليه سلام الملك الفعّال فرمود كه اين خبر نيز بىشبهه محال است زيرا كه أهل جنّت بالتّمام جوانان باشند و أصلا كهل يعنى جمعى كه بسنّ كهولت باشند در جنّت أمثال آن طايفه نمىباشند ، و اين خبر را بنو اميّه وضع نمودند زيرا كه خبر مضادّ قول حضرت سيّد البشر است كه در حقّ حسن و حسين عليهما سلام الله الأكبر فرمود كه :
هما سيّدا - شباب أهل الجنّه . يحيى بن أكثم گفت : از حضرت رسول عربى منقول و مرويست كه عمر بن الخطَّاب سراج أهل الجنّه .
حضرت أبو جعفر عليه سلام الملك المتعال فرمود كه : يا يحيى اين نيز محال است بدرستى كه در جنّت ملائكة الله كه همهء آنها مقرّبين و حضرت آدم و محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و جميع أنبياء و مرسلين ساكناند جنّت از أنوار