بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 211


و ميكائيل است .
حضرت أبى جعفر محمّد التّقى عليه السّلام فرمود كه : جبرئيل و ميكائيل دو ملك مقرّب ايزد واهباند كه هرگز عاصى درگاه آله نشد و لحظهء از طاعت و بندگى ايزد غنىّ متقاعد نگشتند و أبا بكر و عمر شرك بحضرت واحد قادر آوردند و اگر چه بعد از شرك اسلام و ايمان بخداى تعالى و تبارك آوردند امّا أيّام شرك ايشان أكثر از أيّام اسلام و ايمان ايشان بود .
پس محال است كه نبىّ متعال تشبيه أبا بكر و عمر بجبرئيل و ميكائيل عليهما السّلام نمايد .
يحيى بن أكثم گفت : ايضا در روايت آمده كه حضرت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود كه :
انّ أبا بكر و عمر سيّدا كهول أهل الجنّه در آن باب چه ميگوئى ؟
امام البرايا محمّد التّقى عليه سلام الملك الفعّال فرمود كه اين خبر نيز بىشبهه محال است زيرا كه أهل جنّت بالتّمام جوانان باشند و أصلا كهل يعنى جمعى كه بسنّ كهولت باشند در جنّت أمثال آن طايفه نمىباشند ، و اين خبر را بنو اميّه وضع نمودند زيرا كه خبر مضادّ قول حضرت سيّد البشر است كه در حقّ حسن و حسين عليهما سلام الله الأكبر فرمود كه :
هما سيّدا - شباب أهل الجنّه . يحيى بن أكثم گفت : از حضرت رسول عربى منقول و مرويست كه عمر بن الخطَّاب سراج أهل الجنّه .
حضرت أبو جعفر عليه سلام الملك المتعال فرمود كه : يا يحيى اين نيز محال است بدرستى كه در جنّت ملائكة الله كه همهء آنها مقرّبين و حضرت آدم و محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و جميع أنبياء و مرسلين ساكناند جنّت از أنوار


صفحه 212


اين جماعت مستضىء و مستنير نگرديد پس چون بنور عمر منوّر گردد .
يحيى بن أكثم فرمود كه : يا أبا جعفر از حضرت پيغمبر عليه صلوات الملك الأكبر مرويست كه سكينه ناطق بلسان عمر است .
يحتمل كه واضع اين حديث را مراد از اين كلام كذب التيام چنين باشد كه سكنهء بهشت در هنگام تكلَّم بلسان عمر متكلَّم گردند :
مصراع :
زهى دروغ كه أصلا نميرسد بفروغ .
حضرت أبى جعفر عليه السّلام فرمود كه : من منكر فضل عمر نيستم ، ليكن أبا بكر از عمر فاضلتر بود مع هذا در بالاى منبر پيغمبر جليل القدر ميگفت كه انّ لى شيطانا يعترينى فاذا ملت فسدّدونى .
معنى اين حديث أبا بكر در پيشتر مذكور گرديد هر گاه حال أبا بكر با مزيد فضل نسبت بعمر بدان نهج ممتد و مستمرّ بود پس معلوم است كه حال عمر بچه نوع معيّن و مقرّر خواهد بود .
يحيى گفت : كه يا أبا جعفر از حضرت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرويست كه فرمود اگر من برسالت مبعوث نميشدم هر آينه عمر بنبوّت ، و رسالت مبعوث ميگشت .
چون اين كلام بسمع شريف أبى جعفر عليه السّلام رسيد فرمود كه كتاب الله تعالى كه منزل بحضرت سيّد الورى است أصدق از اين حديث است ، چنانچه الله تبارك و تعالى ميفرمايد : * ( وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ ، وَمِنْكَ وَمِنْ نُوحٍ ) * الآيه . . . .
اى يحيى هر گاه حضرت آله از * ( مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله ) * صلَّى الله عليه و آله و سلَّم أخذ ميثاق و پيمان در أزل نموده باشد پس چگونه ممكن است بدل -


صفحه 213


ميثاق خاتم الرّسل از حضرت عزّ و جلّ بود مع هذا هيچ أحدى از أنبياء عليهم السّلام طرفة العين شرك بحضرت ايزد علَّام نياوردند و بنا بر حديث جدّم سيّد الأنام همگى و تمامى از أصلاب طاهره و أرحام زاكيه بنكاح تولَّد يافته به نبوّت و رسالت مبعوث شدند فكيف مشرك و كسى كه أكثر أيّام حياتش با شرك بخداى تعالى منقضى شده باشد بنبوّت مبعوث گردد .
و ديگر آنكه حضرت رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود كه من نبىّ ايزد بودم و آدم ميان روح و جسد مستمرّ و ممتدّ بود .
يحيى بن أكثم گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مروى است كه حضرت نبىّ ايزد متعال فرمود كه : هيچ وقت حبس وحى بر من نشد الَّا آن كه مرا گمان چنان بود كه البتّه وحى بر عمر الخطَّاب نازل ميگردد .
أبو جعفر امام محمّد التّقى عليه سلام الملك الوهّاب فرمود كه بىشبهه و ارتياب اين نيز محالست زيرا كه حضرت سيّد البشر را شكّ در أمر نبوّت سزاوار و درخور نيست بواسطهء آنكه واجب تبارك و تعالى ميفرمايد كه :
* ( الله يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ ) * رسلا .
پس چگونه ممكن باشد كه نبوّت از آنكه برگزيدهء حضرت عزّ و جلّ بود به كسى كه مشرك بخداى لم يزل بود منتقل گردد ؟
يحيى بن أكثم گفت كه : يا ابن رسول الله عليه السّلام از نبىّ الهاشمى منقول و مرويست كه لو نزل العذاب لما نجا منه الَّا عمر . أبى جعفر محمّد التّقى عليه السّلام فرمود كه : اين نيز محالست زيرا كه حضرت قادر عالم خطاب مستطاب به نبىّ الأكرم نموده ميگويد كه : * ( وَما كانَ الله لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَما كانَ الله مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ) * .
پس ايزد أكبر بحضرت پيغمبر خبر داد كه مادامى كه آن حضرت جليل


صفحه 214


القدر در ميان آن جماعت بسعادت و اقبال اقامت داشته باشد و مادامى كه امّت توبه و انابت و استغفار بربّ العزّت نمايند بر آن جماعت عذاب و مشقّت نباشد .
و از سيّد الزّكى عبد العظيم الحسنى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم منقول و مرويست كه من بحضرت محمّد بن علىّ بن موسى عليهم السّلام گفتم كه : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم من اميدوارم كه تو قائم از أهل بيت محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بوده همان قايم كه زمين را مملوّ گرداند از قسط و عدل بعد از آنكه پيشتر از ظلم و جور پر شده باشد .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : نيست هيچ أحدى از سلسلهء علَّيهء أهل بيت ما الَّا آنكه او قايم بأمر آله و هادى خلق بدين الله است ليكن قايم كه بحكم خداى مهيمن زمين را از أهل كفر و انكار پاك گردانيده آن را مملوّ از قسط و عدل سازد .
او آنچنان كسى است كه بر مردمان ولادت ايشان مخفى و پنهانست هم نام و هم كنيت پيغمبر عليه الصّلوة و السّلام است و آن قائمست كه زمين منتظر قدوم مسرّت و ميمنت لزوم اوست و هر صعب جهان بر آن حضرت بغايت آسان گردد و هنگام خروج و ظهور آن سرور أصحاب او چون بعدد أهل بدر كه آن سيصد و سيزده نفرند رسد .
البتّه آن امام الجنّ و البشر ظاهر گردد و آن جماعت از أقاصى بلاد زمين در مكان كه آن حضرت عليه السّلام بود حاضر گردند و از اينجاست قول خداى تبارك و تعالى * ( أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ الله جَمِيعاً إِنَّ الله عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ) * .
پس هر گاه اين عدد مذكور از أهل اخلاص مجتمع گردند حضرت ايزد أكبر أمر آن خلاصهء أولاد سيّد البشر را بر خلايق ظاهر گرداند و چون به حكم


صفحه 215


حضرت بيچون آن جماعت أهل اخلاص بعقد كامل گردند و آن ده هزار مردند در همان ساعت آن امام الامّه باقبال و سعادت خروج بر أهل كفر ، و ضلالت و ساير أصحاب خلاف و بدعت نموده باذن خداى تعالى ظاهر گردد و پيوسته قتل أعداى خداى عزّ و جلّ نمايد چندان كه حضرت لم يزل از آن زبدهء أولاد سيّد الرّسل از قتل آن كفره راضى گردد .
و عبد العظيم رضى الله عنه گويد كه : من گفتم يا سيّدى چون معلوم آن ولىّ حضرت بيچون گردد كه ايزد بارى از او راضى است ؟
امام الامّه فرمود كه : رضاى واجب تعالى از آن امام الورى عليه السّلام باين نوع ظاهر گردد كه حضرت ربّ العزّت در دل آن حضرت القاء رحمت نمايد تا بر بقاياى امّت مرحمت فرمايد و چون بمدينه سيّد البريّه داخل گردد لات و عزّى را بيرون آورده بسوزاند .


صفحه 216


ذكر بيان احتجاج أبى الحسن علىّ بن محمّد النقى عليه السّلام در چيز از توحيد و غير آن از علوم دينيّه و دنيويّه بر أصناف امم مخالف و بعضى از مؤالف مرويست كه شخصى از حضرت أبى الحسن على النّقى عليه السّلام از توحيد ايزد علَّام سؤال و استعلام نمود .
أبو الحسن عليه السّلام فرمود كه : خداى عزّ و جلّ هرگز از يگانگى زايل نشد و در أزل تنها بود و هيچ چيز با او نبود پس از آن خلق أشياء نمود و بواسطهء نفس أقدس و ذات مقدّس خود اختيار أسماء فرمود و أسماء و حروف با حضرت واحد عليم در قديم بودند و هرگز از او زايل نبودند پس از اينجاست كه نوشته شده كه خداى عزّ و جلّ در أزل موجود لم يزل است .
بعد از آن تكوين و ايجاد آنچه مراد و مطلب خلَّاق العباد بود اراده نمود لا رادّ لقضائه و لا معقّب لحكمه قضا و أمر قادر واحد بهيچ وجه من الوجوه ردّ - نگردد و حكم عالم واهب بعد از ارادهء وقوع أمر در تراخى و معقّب نماند .


صفحه 217


أوهام متوهّمين در ذات ربّ العالمين تايه و نظرات طارقين قاصر و واله ، و أوصاف واصفين حقايق صفات كاملهء أرحم الرّاحمين متلاشى و متشابه و أقوال مبطلين مضمحلّ و مكاره از ادراك ذات پروردگار عظيم بواسطهء عجيب شأن و علوّ مكان مهيمن سبحان و حضرت آلهى در موضع و محلّ لا يتناهى است و بمكان كه بچشم اشاره بآن بهيچ وجه من الوجوه نتوان نمود و بعبارت و بيان ذكر آن نتوان فرمود هيهات ، هيهات از جمعى كه ادراك اين سخنان نتوانند نمود .
أحمد بن اسحاق حكايت كند كه من بخدمت حضرت أبى الحسن علىّ بن محمّد التّقى بن علىّ الرّضا عليه سلام الله تعالى چيز نوشتم و از حقيقت رؤيت ربّ العزّت كه ميان امّت بغايت شهرت دارد سؤال نمودم .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : رؤيت جايز و متصوّر نيست مادام كه ميان رائى و مرئى هوائى نبود كه نفاذ بصر مبصر كند و خطوط خيط شعاع بصر بمرئى رساند پس جاى كه هوا منقطع گردد و ضياء معدوم شود البتّه رؤيت صحيح و ممكن نبود زيرا كه در رؤيت اتّصال ضياء ميان رائى و مرئى و أشباه صبورى واجب است و حضرت الله تعالى منزّه از شبه و ضدّ و ندّ است .
بناء عليه ثابت شد كه بر حضرت حقّ سبحانه و تعالى رؤيت بأبصار جايز و سزاوار نباشد زيرا كه أسباب لا بدّ است كه متّصل بمسبّبات بود .
و از عبّاس بن هلال مرويست كه من از حضرت أبى الحسن على النّقى عليه السّلام سؤال از قول خداى عزّ و جلّ * ( الله نُورُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ ) * نمودم .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : حضرت الله تبارك و تعالى هادى - جمعى كه در آسمانها و هادى جمعى در زمينها و هادى كسى است كه اجابت دعوت رسل حضرت عزّ و جلّ نمايد .


صفحه 218


در بعضى از روايات آمده كه حضرت أبى الحسن علىّ النّقى عليه السّلام در رساله كه بأهل أهواز شيراز قلمى نمود در هنگامى كه آن جماعت از آن - ولىّ ايزد متعال از جبر و تفويض استعلام و سؤال نمودند و جواب كه آن ولايت مآب در آن باب ارسال فرمود باين مضمون مكتوب و مرقوم بود كه جميع امّت قاطبة اجتماع نمودند بر آنكه أصلا اختلاف ميان امّت نيست كه قرآن حقّ است و هيچ شكّ و ريب در قرآن باعتقاد جميع فرق امّت نيست و ايشان بر اجتماع مصيباند و بتصديق آنچه حضرت ذو الجلال به نبىّ المتعال - ارسال و انزال نمود مهتدى و مثيب و ادراك فيوضات چنان فايز و با نصيباند چنانچه حضرت صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود لا يجتمع امّتى على ضلالة .
پس آن سرور خبر داد كه هر چه امّت بر آن اجتماع نمايند و بعض آن مخالف بعض ديگر نباشد بىشبهه و گمان آن حقّ و عيانست ، پس معنى حديث همين وجه بود كه آن ولىّ ايزد معبود مذكور و بيان نمودند آنچه جهّال امّت و معاندان أهل ملَّت بر وفق و خواهش و رويّت خود تأويل فرمودند و ابطال حكم كتاب حضرت مالك الرّقاب نموده تابع أحكام أحاديث مزوّره و روايات مزخرفه و أهواء مرديه مهلكه كه مخالف نصّ كتاب ايزد وهّاب و بر خلاف تحقيق آيات و أصحاب نيّرات و أحاديث معجز سمات رسالتمآب بود شدند و ما سؤال از حضرت واحد متعال مىنمائيم كه ما را موافق گرداند بصواب ، و هدايت و ارشاد نمايد بآنچه منتج ثواب بود در مرجع و مآب .
بعد از آن ، آن امام الانس و الجانّ عليه سلام الملك المنّان فرمود كه هر گاه كتاب حضرت ايزد وهّاب شاهد بتصديق خبر و تحقيق آن باشد ، و طايفهء از امّت از روى جهل و ضلالت منكر أحكام صدق التيام آيهء كلام ملك علَّام