ذكر بيان احتجاج أبى الحسن علىّ بن محمّد النقى عليه السّلام در چيز از توحيد و غير آن از علوم دينيّه و دنيويّه بر أصناف امم مخالف و بعضى از مؤالف مرويست كه شخصى از حضرت أبى الحسن على النّقى عليه السّلام از توحيد ايزد علَّام سؤال و استعلام نمود .
أبو الحسن عليه السّلام فرمود كه : خداى عزّ و جلّ هرگز از يگانگى زايل نشد و در أزل تنها بود و هيچ چيز با او نبود پس از آن خلق أشياء نمود و بواسطهء نفس أقدس و ذات مقدّس خود اختيار أسماء فرمود و أسماء و حروف با حضرت واحد عليم در قديم بودند و هرگز از او زايل نبودند پس از اينجاست كه نوشته شده كه خداى عزّ و جلّ در أزل موجود لم يزل است .
بعد از آن تكوين و ايجاد آنچه مراد و مطلب خلَّاق العباد بود اراده نمود لا رادّ لقضائه و لا معقّب لحكمه قضا و أمر قادر واحد بهيچ وجه من الوجوه ردّ - نگردد و حكم عالم واهب بعد از ارادهء وقوع أمر در تراخى و معقّب نماند .
أوهام متوهّمين در ذات ربّ العالمين تايه و نظرات طارقين قاصر و واله ، و أوصاف واصفين حقايق صفات كاملهء أرحم الرّاحمين متلاشى و متشابه و أقوال مبطلين مضمحلّ و مكاره از ادراك ذات پروردگار عظيم بواسطهء عجيب شأن و علوّ مكان مهيمن سبحان و حضرت آلهى در موضع و محلّ لا يتناهى است و بمكان كه بچشم اشاره بآن بهيچ وجه من الوجوه نتوان نمود و بعبارت و بيان ذكر آن نتوان فرمود هيهات ، هيهات از جمعى كه ادراك اين سخنان نتوانند نمود .
أحمد بن اسحاق حكايت كند كه من بخدمت حضرت أبى الحسن علىّ بن محمّد التّقى بن علىّ الرّضا عليه سلام الله تعالى چيز نوشتم و از حقيقت رؤيت ربّ العزّت كه ميان امّت بغايت شهرت دارد سؤال نمودم .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : رؤيت جايز و متصوّر نيست مادام كه ميان رائى و مرئى هوائى نبود كه نفاذ بصر مبصر كند و خطوط خيط شعاع بصر بمرئى رساند پس جاى كه هوا منقطع گردد و ضياء معدوم شود البتّه رؤيت صحيح و ممكن نبود زيرا كه در رؤيت اتّصال ضياء ميان رائى و مرئى و أشباه صبورى واجب است و حضرت الله تعالى منزّه از شبه و ضدّ و ندّ است .
بناء عليه ثابت شد كه بر حضرت حقّ سبحانه و تعالى رؤيت بأبصار جايز و سزاوار نباشد زيرا كه أسباب لا بدّ است كه متّصل بمسبّبات بود .
و از عبّاس بن هلال مرويست كه من از حضرت أبى الحسن على النّقى عليه السّلام سؤال از قول خداى عزّ و جلّ * ( الله نُورُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ ) * نمودم .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : حضرت الله تبارك و تعالى هادى - جمعى كه در آسمانها و هادى جمعى در زمينها و هادى كسى است كه اجابت دعوت رسل حضرت عزّ و جلّ نمايد .
در بعضى از روايات آمده كه حضرت أبى الحسن علىّ النّقى عليه السّلام در رساله كه بأهل أهواز شيراز قلمى نمود در هنگامى كه آن جماعت از آن - ولىّ ايزد متعال از جبر و تفويض استعلام و سؤال نمودند و جواب كه آن ولايت مآب در آن باب ارسال فرمود باين مضمون مكتوب و مرقوم بود كه جميع امّت قاطبة اجتماع نمودند بر آنكه أصلا اختلاف ميان امّت نيست كه قرآن حقّ است و هيچ شكّ و ريب در قرآن باعتقاد جميع فرق امّت نيست و ايشان بر اجتماع مصيباند و بتصديق آنچه حضرت ذو الجلال به نبىّ المتعال - ارسال و انزال نمود مهتدى و مثيب و ادراك فيوضات چنان فايز و با نصيباند چنانچه حضرت صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود لا يجتمع امّتى على ضلالة .
پس آن سرور خبر داد كه هر چه امّت بر آن اجتماع نمايند و بعض آن مخالف بعض ديگر نباشد بىشبهه و گمان آن حقّ و عيانست ، پس معنى حديث همين وجه بود كه آن ولىّ ايزد معبود مذكور و بيان نمودند آنچه جهّال امّت و معاندان أهل ملَّت بر وفق و خواهش و رويّت خود تأويل فرمودند و ابطال حكم كتاب حضرت مالك الرّقاب نموده تابع أحكام أحاديث مزوّره و روايات مزخرفه و أهواء مرديه مهلكه كه مخالف نصّ كتاب ايزد وهّاب و بر خلاف تحقيق آيات و أصحاب نيّرات و أحاديث معجز سمات رسالتمآب بود شدند و ما سؤال از حضرت واحد متعال مىنمائيم كه ما را موافق گرداند بصواب ، و هدايت و ارشاد نمايد بآنچه منتج ثواب بود در مرجع و مآب .
بعد از آن ، آن امام الانس و الجانّ عليه سلام الملك المنّان فرمود كه هر گاه كتاب حضرت ايزد وهّاب شاهد بتصديق خبر و تحقيق آن باشد ، و طايفهء از امّت از روى جهل و ضلالت منكر أحكام صدق التيام آيهء كلام ملك علَّام
گشته آن را معارضه بحديث از اين أحاديث مزوره نمودند .
پس بوسيلهء اين انكار آشكار و دفع كتاب مهيمن غفّار آن طايفه أشرار كفّار ضلَّال گرديد و خبر كه تحقيق آن از كتاب ايزد سبحان معروف و بيان و معلوم و عيان گردد آن نيز از جملهء أحاديث مجمع عليه مروى از حضرت النّبى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است .
چنانچه آن پيغمبر جليل القدر فرمود كه :
انّى مستخلف فيكم خليفتين كتاب الله تعالى و عترتى ما أن تمّسكتم بهما لن تضلَّوا بعدى و انّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض .
و اين حديث سيّد البشر بلفظ ديگر از آن سرور نيز در همين معنى نقل و مشتهر است و اين بعينه قول نبىّ صلَّى الله عليه و آله و سلَّم است كه فرمودند انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى أهل بيتى و انّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض أما أنّكم إن تمسّكتم بهما لن تضلَّوا .
پس چون ما آنچه شواهد اين حديث و نصّ بر اين معنى است در كتاب الله ديديم كه موجود و مذكور است مثل قول خداى تعالى * ( إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله وَرَسُولُه وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ ) * .
و أكثر روايات علماء متّفق است كه اين آيه در شأن عاليشأن حضرت أمير المؤمنين على عليه صلوات الله الملك المنّان نازل و عيان گرديد چه آن حضرت عليه السّلام تصدّق انگشترى خود بسائل نمود در حالتى كه آن بندهء خاشع خاضع در نماز ايزد رافع راكع بود لهذا ربّ غفور اين فعل آن حضرت ( ع ) را مشكور گردانيد و انزال و ارسال اين آيهء جلالت پايه در شأن أمير المؤمنين على عليه السّلام و التّحيّه نمود .
پس از آن يافتيم كه حضرت رسالتمآب اين مقدّمه را بر تمامى أصحاب
يعنى ولايت آن ولايتمآب را باين لفظ خاصّ بر عوام و خواصّ بانجام بيان و انصرام رسانيد كه :
من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللَّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه .
و نيز حضرت رسول عزيز صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود : علىّ يقضى دينى و ينجر موعدى و هو خليفتى عليكم بعدى .
و همچنين قول حضرت سيّد المرسلين است در هنگامى كه حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام را بنيابت خود در مدينه بخلافت بگذاشت .
حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام چون تاب مفارقت سيّد الأنام عليه الصّلوة و السّلام نداشت گفت : يا رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا بانساء و صبيان در مدينه حرسها الله عن نوائب الحدثان ميگذارى و خود باقبال و سعادت متوجّه جهاد أهل كفر و ضلالت ميگرديد . هيهات ، هيهات مفارقت شما بر ما بغايت صعب و دشوار و بىنهايت محنت و آزار است .
چون رسول بيچون ميدانست كه أمير المؤمنين على عليه سلام الملك الوهّاب در فراق آن حضرت صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در غايت شدّت و بىتاب و بسيار بسيار در قلق و اضطراب است گفت :
يا علىّ أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هرون من موسى عليه السّلام الَّا انّه لا نبىّ بعدى .
راوى گويد : چون حضرت أبى الحسن علىّ بن محمّد التّقى عليهما - السّلام كلام معجز نظام حقيقت انجام باين مقام رسانيد فرمود كه : ما ميدانيم و بر ما بحكم واجب تبارك و تعالى ظاهر و هويدا گرديد كه كتاب مستطاب ايزد وهّاب شاهد بر تصديق اين أخبار است و اين شواهد محقّق گرديد پس بر امّت اقرار بآن لازم است زيرا كه اين أخبار و أحاديث نبىّ الانس و الجانّ
موافق قرآن و قرآن موافق أخبار رسول آخر الزّمان است و چون ما اين چيزها را موافق كتاب خدا و كتاب خدا را موافق اين أخبار يافتيم همين دليل است بر آنكه ما را اقتدا باين أخبار واجب و لازم است و تعدّى و انحراف و تفريط و اعتساف از آن جايز نيست مگر أهل تمرّد و عناد و أصحاب ظلم و فساد را .
بعد از آن آن ولىّ سبحان فرمود كه : مراد و قصد ما از كلام در جبر و تفويض و شرح و بيان هر يك آنست و اينكه ما بيان اتّفاق قرآن بأخبار و اتّفاق أخبار بقرآن نموديم بواسطهء آنست كه هر گاه هر دو متّفق باشند دليل آنچه ما ايراد و بيان آن نمائيم خواهد بود و قوّت از براى آنچه ما بيان فرمائيم از اين ظاهر و عيان خواهد شد إن شاء الله تعالى .
پس آن امام الخلائق عليه السّلام فرمود كه : در هنگامى كه از حضرت ولىّ الخالق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام سؤال از جبر و تفويض نمودند آن حضرت عليه السّلام فرمود كه :
لا جبر و لا تفويض بل أمر لكن بين أمرين .
در آن حال جمعى از آن ولىّ ايزد متعال سؤال نمودند كه يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم پس آن أمر بچه وجه باشد .
آن حضرت ( ع ) فرمود كه : صحّت عقل و تخليت سرب ، و مهلت در وقت ، و زاد از قبل راحله ، و سبب كه مهيّج فاعل بر فعل باشد .
پس اين پنج چيز تا آن فعل حاصل و مصدر گردد و هر گاه بنده چيزى از صفات خمسه را كم كند البتّه عمل از آن بنده مطرح بحسب واقع خواهد شد و آن فعل كما ينبغى و يليق بحيّز وقوع و تحقيق مصدر نخواهد شد و من از براى هر يك از اين أبواب ثلاثه كه جبر و تفويض و منزلت كه ميان اين منزلتين
است مثل ميزنم كه طالب آن را بمعنى نزديك گرداند و بر او شرح و بحث از آن بغايت سهل و آسان سازد و قرآن ايزد وهّاب بحكم آيات و بتحقيق تصديق بيّنات خود در نزد أولو الألباب شاهد صواب در آن باب بود و با لله العصمة و التّوفيق و منه الاعانة بالتّحقيق في كلّ أمر حقيق .
بعد از آن أبى الحسن علىّ بن محمّد التّقى عليه السّلام فرمود كه : امّا جبر آن قول آن كسى است كه زعمش آن بود كه خداى عزّ و جلّ جبر بندگان خود بر فعل معاصى متّصل نمايد و در آخرت ايشان را بر فعل معصيت عذاب و عقوبت فرمايد و هر قايل بو الفضول كه قايل باين قول نامعقول گردد آن كس ظلم بر ذات الله تعالى و تقدّس و كذب نيز بر واحد مقدّس لازم و ثابت گرداند و ردّ قول خداى تعالى نمايد چنان كه واجب تبارك و تعالى در تنزيه و تقديس ذات أقدس خود فرمايد كه : * ( وَلا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً ) * .
و در محلّ ديگر ميفرمايد كه : * ( بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَأَنَّ الله لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ ) * و مثل اين آيات در اين معنى بسيار است پس كسى را زعم چنان باشد كه بنده مجبور بر معاصى و مقهور بر ملاهى و مناهى است آن عاصى از روى جهل - حوالهء گناه بر آله عزّ و جلّ نمايد و عقوبت بنده را بعد از فعل معصيت جور و ظلم از خداى عالم قياس فرمايد .
مصرع :
زهى تصوّر باطل زهى خيال محال و كسى كه پروردگار خود را ظالم گويد آن شخص كذب بر حضرت ايزد واهب نسبت داده كه از آن كذب منفّر باجتماع امّت پيغمبر صلوات الملك الأكبر كفران بدر لازم آيد از باب عقل و هوش و أصحاب علم و فضل در باب
بندهء مجبور از حضرت ربّ غفور و عقاب او در آخرت بواسطهء فعل نامشكور و تعذيب او بعذاب نامحصور در يوم النّشور چنين مثل زدند كه مردى مالك غلام شد كه آن غلام بغير نفس نافرجام خود مالك هيچ عرض از عروض دار الملام دنيا نيست و مولاى او مطَّلع و عالم بحقايق فقرا و بالتّمام است مع هذا مولا او را أمر نمايد كه ببازار رفته حاجت او را بانجام و انصرام رساند و حال آنكه قيمت آنچه عبد را أمر باحضار آن نمود با آن غلام نباشد و مالك عالم باشد كه حاجت او در جاى محفوظست كه هيچ أحدى در أخذ آن از صاحب و مالكش بدون تسلَّى و رضاى او را بثمن ميسّر و ممكن نيست مع هذا مالك عبد نفس خود را بعدالت در نزد جميع فرق امّت موصوف و مشتهر گردانيده و ذات خود را بحكمت و انصاف و عدم جور و اعتساف شهرت داده بندهء خود را تهديد و وعيد نمايد كه اگر تو از بازار باعدام انصرام حاجت بنزد ما مراجعت نمائى ترا عقوبت برون از حدّ طاقت تو نمايم و آن عبد بعد از وعيد و ابرام ببازار رود و بواسطهء آن أخذ حاجت مالك سعى تمام بانجام رساند ليكن بواسطهء مانع كه او را منع و انصرام و اتيان حاجت بدون ثمن و قيمت نمايد نتواند آن را باتمام رساند و خود قادر به قيمت حاجت نبود بالاخره خائب و بغير نيل مقصد و حاجت بخدمت مالك مراجعت نمايد مولى در همان ساعت بر او غضب كرده عقوبت فرمايد كه چرا بغير انصرام حاجت ما مراجعت نمودى بيقين هر كه مرتكب چنين أمر گردد بيشبهه آن ظالم متعدّى و مبطل با تفريط و تعدّيست و حال آنكه او موصوف است به عدالت و منعوتست بحكمت و نصفت .
و اگر عقوبت مرتكب معصيت و خطيئت نكند لازم آيد تكذيب نفس خود نمايد آيا نه واجب است بر حضرت مالك الرّقاب كه آن عاصى كذّاب را عذاب