كراهيّت دارد نهى از آن نمايد و از اقدام أمر مثوبت رساند و از نهى عقوبت فرمايد بواسطهء آن استطاعت به بندگان خود عنايت فرمود تا متابع أمر ايزد أكبر گردند و اجتناب و ارتكاب معاصى او نمايند زيرا كه او عادل است و انصاف و حكومت از ايزد جبّار و او بالغ حجّت باعذار و انذار است و اختيار به حضرت كريم السّتّار است از بندگان حضرت خود هر كرا خواهد برگزيده او را مبعوث بخلايق جنّ و انس گردانيد .
و اگر حضرت ايزد داور تفويض امور خود بعباد نمايد هر آينه جايز باشد كه قريش اختيار اميّة بن أبى الصّلت و أبى مسعود الثّقفى نمايند چه باعتقاد خود ايشان اين دو نفر را أفضل از محمّد ميدانستند چنانچه ميگفتند كه : * ( لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ ) * آن طايفه از اين كلام آن دو كس را خواستند چنانچه حقايق تفسير اين آيه در بيان احتجاج سيّد المرسلين صلَّى الله عليه و آله و سلَّم عليهم أجمعين بر منافقين تحرير يافت .
و در خبر آمده كه عباية بن ربعى چون از حضرت أمير المؤمنين على ( ع ) سؤال از استطاعت نمود آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : آيا خلايق مالك - استطاعت و قادر بأفعال طاعت بدون ربّ العزّتاند يا بشفقت مرحمت حضرت واهب العطيّه و بامداد و معاونت او اقدام بر طاعت و عبادت نمايند ؟
عباية ساكت گرديد .
در آن حال آن ولىّ ايزد متعال فرمود كه بگوى يا عباية .
عباية گفت : من چه گويم تا شما به سعادت و اقبال حاضر باشيد أمثال ما مردم را ياراى كلام در اين محلّ و مقام نيست يا أمير المؤمنين علىّ .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه تو مالك استطاعت بطاعت بوسيلهء عنايت
و مرحمت ربّ العزّتى آنچنان خداى كه غير ترا نيز مالك استطاعت به واسطهء بندگى و طاعت خود گرداند .
خلاصهء كلام آنكه آن حضرت عليه السّلام فرمود كه اگر حضرت واهب العطيّه بندگان خود را مالك استطاعت گرداند از اعطاء و احسان اوست و اگر سلب استطاعت و قدرت از ساير بريّت نمايد آن از بلاد قهّاريّت الوهيّت اوست الله تعالى و تبارك مالك چيزيست كه تمليك شما نمود و نيز مالك است آن را كه در تحت تصرّف شما مقدور و مقرّر فرمود .
آيا نشنيدى كه جميع مردمان سؤال حول و قوّت از واهب العطيّه نمايند چنانچه ميگويند كه : لا حول و لا قوّة الَّا با لله .
عبايه گفت : تأويل معنى اين كلمات چيست يا أمير المؤمنين ( ع ) ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه معنى كلام آنست كه حول بما نيست ، از معاصى الله تعالى مگر به عصمت حضرت آله و ما را قوّت طاعت واهب العطايا نيست الَّا بعنايت امداد و اعانت حضرت ربّ العزّت .
چون عبايه اين سخن شنيد برجست و هر دو دست و پاى آن امام الامّه را بوسيد .
بعد از آن ولىّ ايزد سبحان فرمود كه : در قول خداى تعالى * ( وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ ) * .
و نيز در قول عزّ و جلّ : * ( سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ ) * .
و أيضا در قول ايزد أكبر * ( أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ ) * .
و قول الله تعالى : * ( وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّه جَسَداً ) * .
و قول واجب تعالى : * ( فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ ) * .
و قول خداى تعالى كه در بيان أحوال موسى عليه السّلام ميفرمايد كه : * ( إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ ) * .
و قول حضرت ايزد عالم : * ( لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ ) * .
و قول قادر سبحان : * ( ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ ) * .
و قول خداى كريم : * ( إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ ) * .
و قول الله تعالى : * ( لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ) * .
و در محلّ ديگر عزّ و جلّ فرمايد : * ( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّه بِكَلِماتٍ ) * فتاب عليه .
و در جاى ديگر گويد : * ( وَلكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ ) * .
اى عبايه جميع اينها كه در قرآن خداى تبارك و تعالى آمده همگى و تمامى آن بمعنى اختيار است .
پس از آن امام المشارق و المغارب أسد الله الغالب علىّ بن أبى طالب عليه سلام الله الملك الواهب فرمود كه اگر گويند كه حجّت در قول خداى تعالى * ( يَهْدِي مَنْ يَشاءُ ) * * ( يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ ) * و آنچه مشابه اين آيه در اشتباه و خفا بود چيست ؟
ما گوئيم اين آيه را دو معنى مقتضى بر مجاز است .
اوّل - آنكه إخبار قدرت ربّ العزّت باشد و بر هدايت آنكه خواهد و ضلالت كسى كه ارادهء اضلال نمايد و اگر ايزد جبّار جبر بندگان بر هدايت يا ضلالت نمايد هيچ أحدى از خلقان از فعل طاعت مستوجب مثوبت و از عمل معصيت مستحقّ عقوبت نگرديد چنانچه ما شرح و بيان نموديم .
و معنى دوّم آنكه هدايت از حضرت واهب العطيّه شناسا گردانيدن
بندگان بطريق طاعت و اعلام خلقان بطور معصيت باشد چنانچه در قرآن فرمايد كه : * ( أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى ) * .
خلاصهء كلام آنكه هدايت را دو اطلاقست أوّل هدايت عبارت از موصل مطلوبست و اطلاق ثانى هدايت عبارت ارائت طريق يا موصل مطلوبست در اين آيه حمل بر اطلاق معنى ثانى است .
و حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام فرمود كه : هر آيه مشبّهه در قرآن حجّت بر حكم آيات كه أمر بر أخذ و تقليد آن باشد نيست .
و آيات كه خلقان مأمور از حضرت ربّ غفور بأخذ و تقليد باشد آن مثل در قول عزّ و جلّ * ( هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْه آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَأُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَه مِنْه ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغاءَ تَأْوِيلِه ) * .
و در موضع ديگر مهيمن قادر ميفرمايد كه : * ( فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ الله وَأُولئِكَ هُمْ أُولُوا الأَلْبابِ ) * .
آنگاه حضرت عليه السّلام فرمود كه :
يا اولو الالباب وفّقنا الله و إيّاكم لما يحبّ و يرضى و يقرّب لنا و لكم الكرامة الزّلفى و هدانا لما هو لنا و لكم هو خير و أبقى فعّال لما يريد الحكيم الجواد المجيد .
از أبى عبد الله الزّيادى منقول و مرويست كه چون المتوكَّل با لله را زهر دادند نذر كرد كه اگر حضرت شافى على الاطلاق او را شفاء بخشد تصدّق مال بسيار در راه ايزد غفّار نمايد .
بعد از آنكه از آن سمّ مؤلم صحيح و سالم و از آن علَّت صحّت يافت فقها را جمع فرمود و از حدّ مال بسيار كه نذرش بر آن مبلغ قرار يافته بود سؤال
نمود از تصدّق چه مقدار از مال از عهدهء عهد و نذر واحد متعال برائت ذمّت حاصل گردد .
فقها در حدّ مال كثير اختلاف نمودند ، بعضى گفتند كه از تصدّق يك هزار درهم أمير المؤمنين را بيقين برائت ذمّت حاصل گردد .
و بعضى گفتند : كه ده هزار درهم بمستحقّين تصدّق بايد نمود .
و جمعى صد هزار درهم ميگفتند بواسطهء اختلاف فقها متوكَّل را اشتباه تمام بهم رسيد و در آن أمر متحيّر بود .
حسن حاجب گفت : يا أمير المؤمنين اگر من جواب آنچه حقّ و صواب باشد بنزد شما آرم ما را عطا و صله از نزد شما خواهد بود يا نه ؟
متوكَّل فرمود : اگر بحقّ صدق جواب آرى ده هزار درهم بتو دهم و الَّا صد تازيانه زنم .
چون خاطر حسن حاجب از حضرت ولىّ ايزد مهيمن يعنى امام مؤتمن أبى الحسن علىّ النّقى عليه السّلام جمع و مطمئنّ بود كه بعد از استعلام از آن امام الأنام آنچه موافق قول ايزد علَّام و مطابق شرع نبىّ الاكرام محمّد المصطفى عليه الصّلوة و السّلام باشد از آن حضرت استماع خواهد نمود و أخذ صلهء مشروط موعود از متوكَّل بىشبهه و ريب خواهد فرمود فلهذا راضى به شرط گرديد بعد از معاقدهء شرط و عهد حسن حاجب بخدمت ولىّ غنىّ واهب آمده عرض مرام بنزد آن امام عليه السّلام نمود .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : بمتوكَّل بگوى كه تصدّق هشتاد درهم بمستحقّين نمايد بحكم قادر عالم البتّه از عهدهء نذر و شرط بيرون آيد .
في الفور حسن بعد از استماع اين سخن از حضرت أبى الحسن ( ع ) به
سرعت تمام خود را بمتوكَّل رسانيد و هر چه از آن ولىّ ملك العلَّام بعد از استعلام استماع نموده بود بالتّمام معروض گردانيد .
متوكَّل چون خبر شنيد گفت : اى حسن بخدمت حضرت أبى الحسن - مراجعت نمائى و از آن پسنديدهء ايزد متعال علَّت اين كلام استعلام و سؤال فرمائى .
چون حسن حاجب بعد از معاودت بخدمت أبى الحسن على ( ع ) از وجه آن سؤال نمود آن سلالهء سيّد الرّسل فرمود كه خداى عزّ و جلّ خطاب مستطاب بحضرت رسالتمآب فرمود كه : * ( لَقَدْ نَصَرَكُمُ الله فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ ) * الآيه . . .
اى حسن چون ما تعداد مواطن نصرت رسول خداى تبارك و تعالى نموديم آن هشتاد موضع بود .
حسن حاجب در ساعت مراجعت بنزد متوكَّل نمود و آنچه از آن سرور استماع فرموده بعرض رسانيد .
متوكَّل بغايت فرحناك گرديد و ده هزار درهم موعود بحسن حاجب عطا نمود و فقها بعد از استماع دليل أبى الحسن علىّ النّقى عليه السّلام تصديق أقوال آن امام انس و جنّ نموده گفتند : كه * ( ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ [ احتجاج امام هادى ع بر يحيى اكثم و ساير فقها در قتل نصرانى ] از جعفر بن رزق الله منقول و مروريست كه در أيّام خلافت المتوكَّل با لله مرد نصرانى كه فجور بزن مسلمه كرد و او را در محكمهء او حاضر كردند ، همان كه متوكَّل بواسطهء آن عمل مهمل ارادهء اقامت حدود خداى عزّ و جلّ بر آن نصرانى مضلّ نمود در ساعت نصرانى بغير مهل و تأنّى عرض كلمهء طيّبهء شهادت - أشهد أن لا آله الَّا الله و أشهد انّ محمّدا رسول الله نموده مسلمانى اختيار
فرمود .
در آن حال يحيى بن أكثم گفت : يا أمير المؤمنين در اقامت حدود و ترك آن هدم ايمان اين نصرانى نادانست .
و بعضى از فقها گفتند : كه سه حدّ بر نصرانى در شريعت نبىّ العدنان لازم است .
و بعضى از فقها گفتند : يا نصرانى چنين و چنين بايد كرد .
چون متوكَّل ديد كه اختلاف در ميان أهل ملَّت در اقامت حدّ نصرانى به هم رسيد و هر كسى چيزى ميگويد : متوكَّل بدبير خود أمر نمود كه در آن باب كتاب بخدمت أبى الحسن علىّ النّقى عليه السّلام قلمى نمايد و از آنچه در شرع نبىّ الهاشمىّ بر آن نصرانى زانى از حدّ شرعى كه لازم باشد استعلام فرمايد بعد از آنكه كتاب متوكَّل بآن ولىّ عزّ و جلّ رسيد آن حضرت عليه السّلام فرمود كه آنقدر بر نصرانى زانى زنند كه بميرد .
چون يحيى أكثم و باقى فقها مدّعيان علم اين فتوى از آن امام الأنام عليه السّلام شنيدند منكر قول آن امام الاكرم الأعلم گشته گفتند :
يا أمير المؤمنين از أبى الحسن علىّ بن محمّد التّقى عليه السّلام از حقيقت اين حدّ سؤال و استعلام نمايد كه اين حكم او خلاف حقّ است و مطابق كتاب ايزد خالق و موافق سنّت رسول صادق نيست .
متوكَّل حسب الاستدعاء فقها بخدمت آن امام البرايا باين مضمون تحرير و انشاء نمود كه : يا أبا الحسن عليه السّلام فقهاء مسلمين منكر فتواى چنيناند و ميگويند كه أصلا آيه در كتاب ربّ العالمين ناطق بر اين نيست و در شرع سيّد المرسلين صلَّى الله عليه و آله و سلَّم حكم چنين نيامده شما از كجا بر آن نصرانى
زانى ضرب موت واجب ميگردانى ؟
آن خلاصهء أولاد محمّد التّقى عليه سلام الملك السّبحانى در جواب آن طايفه مكتوب گردانيد كه :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * * ( فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِالله وَحْدَه وَكَفَرْنا بِما كُنَّا بِه مُشْرِكِينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ ) * الآيه . . .
متوكَّل چون مطالعهء كتاب أبى الحسن علىّ النّقى عليه سلام الله الوهّاب نمود بعد از توبيخ و سرزنش فقها و باقى منكرين أصحاب در آن باب أمر بضرب نصرانى زانى فرمود كه چندان بزدند تا مرد و جسم خود را بمسكن سفر سپرد .
يحيى بن أكثم چون در حضور متوكَّل الزام كامل از آن ولىّ ايزد عزّ و جلّ يافت زيرا كه مقرّر بعرض متوكَّل از روى عناد و جهل ميگفت كه در باب حدّ نصرانى زانى أبو الحسن عليه السّلام از روى نادانى غلط كرده بواسطهء آنكه حكم خلاف حقّ كه قرآن بر آن ناطق و بسنّت رسول صادق مطابق و موافق ثبت نمود .
بعد از آنكه آن امام الأنام سند و شاهد از كلام ملك العلَّام بر آن دعوى و مرام گذرانيد و أحكام سنّت سيّد المرسلين عليه الصّلوة و السّلام بانجام ، و انصرام رسانيد و يحيى أكثم تيره سرانجام در آن محفل و مقام الزام تمام يافت چنان كه شرمندهء خاصّ و عامّ گرديد در آن أثناء از روى عصبيّت و عناد با عترت و أولاد نبىّ الأمجاد بخاطر فاتر ظلمت مآثر گذرانيد كه چيزى در اين محلّ از او بايد پرسيد كه حلّ بر او مشكل باشد و آن از أحكام شرع سيّد الرّسل نباشد لهذا از آن ولىّ واحد متعال سؤال نمود كه قول خداى تعالى در قرآن * ( سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ الله ) * بحور سبعه را چه نام و كلمات الله كدام