بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 255


جنّ آن جماعتند كه حضرت حىّ قيّوم در حقّ ايشان ميفرمايد كه : * ( وَالْجَانَّ خَلَقْناه مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ ) * .
حكايت حضرت أبى محمّد الحسن العسكرى عليه السّلام روايت كند از پدر بزرگوار و آن حضرت از جدّ عاليمقدار خود أبو الحسن الرّضا عليه السّلام و آن امام از پدر خود موسى الكاظم عليه السّلام و آن حضرت از آباى عظام كرام عليه السّلام و ايشان از حضرت سيّد الأوصياء أمير المؤمنين عليه السّلام و آن سرور از حضرت پيغمبر سيّد البشر عليه صلوات الملك الأكبر كه آن حضرت - صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود كه : حضرت آفريدگار ما معاشر انبيا را و معاشر آل محمّد و معاشر أخيار ملائكه مقرّبين را اختيار نمود براى هدايت امّت هر وقت و چون قادر بيچون عالم بود بر آنكه اين أصناف أخيار و طوايف أبرار شغل و كارى كه موجب خروج ايشان از ولايت و اطاعت ربّ العزّت باشد نمينمايند و از طريق عصمت منقطع نميگردند و منضمّ بجمع كه مستحقّ عذاب و عقوبت و سزاوار ايذاء و نقمت باشد نمىشوند فلهذا اين طايفه را اختيار نموده برگزيد .
أبى يعقوب يوسف بن محمّد و أبى الحسن علىّ بن محمّد بن سيّار اين دو راوى گويند كه : ما هر دو معروض رأى أنور فيضگستر آن ولىّ واهب أكبر أبى محمّد الحسن العسكرى عليه سلام الله تعالى گردانيديم كه : در نزد ما چنين روايت است :
كه چون حضرت نبىّ الرّحمه علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و التّحيّه را بر امامت و ولايت امّت منصوص و معيّن گردانيد حضرت الله تعالى و تقدّس ولايت آن حضرت را بر گروه گروه ملائكه عرض نمود هر كه قبول ولايت آن امام


صفحه 256


صاحب سعادت فرمود .
قادر معبود آن كس را معزّز و ممتاز نمود و هر كه ابا از قبول ولايت نمود آنها را واجب تعالى مسخ گردانيد بصفت ضفادع آيا چنين است يا نه ؟ أبى محمّد الحسن العسكرى عليه السّلام فرمود كه معاذ الله از اين جماعت دروغ گويان كه بر ما چيزهاى غير واقع نسبت ميدهند ملائكه عزّ و جلّ ايشان رسل خداى لم يزلاند چنانچه ساير أنبياء خداى تعالى بخلق مبعوثاند .
آيا از أنبياء كفر بخداى تعالى ميسّر و ممكن است يا نه ؟
گفتم : نه آن حضرت ( ع ) فرمود كه : ملائكهء عظام كرام ايزد علَّام نيز بهمين نهج و انجامند .
و باسناد مقدّم متكرّر از أبى يعقوب و أبى الحسن مرويست كه ما هر دو بنزد حضرت حسن بن علىّ أبى القائم صلوات الله عليهم حاضر شديم در آن أثناء بعض از أصحاب آن سرور بخدمت او حاضر شدند و گفتند كه :
يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مردى از برادران ما شيعه به نزد ما آمد و ميگويد كه : مرا جهّال عامّه امتحان بمذهب و تفتيش آن در امامت أئمّه البريّه مىنمايند و مرا قسم ميدهند كه تو شيعه نباشى من در آن أمر متحيّرم كه چه كنم و چگونه از دست آن مستخلص گردم .
من گفتم : او را كه آن طايفه بتو چه ميگويند ؟
گفت : ميگويند كه بگوئى فلان بعد از رسول آخر الزّمان امام خلقان و پيشواى تمامى امّتان است و مرا لا بدّ و ناچار است كه در جواب آنها گويم كه نعم و اگر تصديق بنعم ننمايم مرا چندان زنند كه از جان بفرسايم و چون گويم نعم


صفحه 257


آن جماعت گويند كه : بگو و الله من گفتم : نعم و الله اراده نعم از أنعام شتر و گاو و گوسفند نمودم .
من باو گفتم : كه هر گاه آن طايفه گويند كه بگوى و الله ، تو بگوى ولى يعنى مراست كه اختيار أمر چنين و چنين كنم زيرا كه نواصب را تميزى چندان نيست و هر گاه كه چنين گوئى از ضرر و ايذاء سالم مانى و بدست آن طايفه گرفتار نمانى .
يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم آن مرد گفت : كه اگر نواصب گويند كه هاء الله را محقّق و مبيّن گردان و بگوى و الله در آن حال مرا چه بايد كرد ؟
گفتم : بگوئى و الله وها را مرفوع گردان زيرا كه چونها را مكسور نگردانى آن قسم نيست بايد كه خاطر خود جمع گردانى .
آن مرد رفت و بعد از مدّتى كه رجعت بنزد ما نمود گفت : كه مرا كرّة بعد اخرى با آن جماعت گفتگوى بسيار واقع شد و من بهمان نهج از تو تعليم گرفته بودم ، معمول گردانيدم ، از من قبول كردند و اعزاز و احترام من بسيار فرمودند .
حضرت حسن العسكرى عليه السّلام فرمود كه : تو داخل در سلسلهء جماعتى كه حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم در حقّ ايشان فرمود كه :
الدّالّ على الخير كفاعله .
و صاحبت كه تقيّه كرده است خداى تعالى بعدد هر شيعه از مواليان و محبّان ما كه تقيّه كردند و بعدد شيعهء كه ترك تقيه نمودند يكحسنه در ديوان عمل آن بنده عزّ و جلّ مكتوب و مسجّل گرداند كه أدنى حسنه قطع گناه صد ساله كند و ترا نيز بواسطهء ارشاد و هدايت او باين عمل حضرت عزّ و


صفحه 258


جلّ مثل اين ثواب احسان و عنايت كند .
و باسناد مكرّر از آن امام الجنّ و البشر الحسن العسكرى عليه سلام - الله الأكبر مروى و منقول است كه آن سرور فرمود كه : أعرف و أعلم مردم بحقوق برادران مؤمن در اين دار دنيا كسى است كه قضاء حوائج ايشان كند و در آن باب سعى و اهتمام بجاى آرد آن كس در نزد خداى تعالى و تقدّس أعظم شأن و أرفع مكان خواهد بود و كسى كه در دنيا براى برادر مؤمن تواضع كند آن مؤمن متواضع بيقين در نزد حضرت ربّ العالمين از صدق يقين و از شيعيان حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام خواهد بود حقّا .
پس آنگاه آن ولىّ الله فرمود كه : روزى در مجلس عالى و محفل متعالى آن كعبهء آمال و امانى يعنى حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام دو برادر مؤمن آن حضرت ( ع ) كه پدر و پسر بودند حاضر گشتند در ساعت آن امام الامّه بواسطهء تواضع آن دو مؤمن برخاست و اكرام و احترام تمام ايشان نمود و بر مسند جلوس خود اجلاس فرمود و خود بسعادت و اقبال در پيش روى آن دو مؤمن نشست و با ايشان از روى اشفاق و مهربانى سخن در پيوست بعد از آن أمر باحضار طعام بجهت آن مؤمنان نيكو سرانجام نمود چون قنبر طعام حاضر گردانيد آن حضرت عليه السّلام با ايشان طعام تناول فرمود و چون از أكل طعام فارغ شدند قنبر طشت و ابريق چوبين و منديل لطيف آورده تا آب بدست آن مرد ريزد در آن دم آن امام الامم از جاى برجست و ابريق از دست قنبر گرفت و خواست كه آب بر دست آن مؤمن خاصّ آن ولايتمآب ريزد آن مرد بر خاك غلطيد و گفت : يا أمير المؤمنين ( ع ) فداى تو گردم من راضى نيستم كه خداى مجيد أحد ترا بيند كه خود بسعادت آب بر دست من ريزى كه زيرا كه من محبّ و مريد شما اى


صفحه 259


ولىّ حميدم .
حضرت ولىّ معبود فرمود كه : راست بنشين و دست خود بشوى و در باب منع من حرف و سخن اى مؤمن حضرت مهيمن مگوى زيرا كه من دوست دارم كه حضرت ربّ العزّت ترا و برادرت را كه متميّز از تو نيست كه دعوى تفضيل و زيادتى بر تو ندارد بيند كه در تغسيل يد تو ميل تحصيل رضاى او تبارك و تعالى دارد و از انجام و انصرام اين كار در خدمت حضرت آفريدگار در جنّت مترجّى و مترقّب ثواب بسيار در روز حساب و شمار است كه آن عبارت از ثواب عدد در برابر أهل دنياست أضعافا مضاعفه و بهمين حساب در ممالك جنّت حضرت ايزد تعالى و تبارك مترصّد ثواب عدد ده برابر أهل جنّت است أضعافا مضاعفه .
چون آن ولىّ ملك العلَّام كلام خير انجام صدق التيام باين محلّ و مقام رسانيد آن مؤمن برخاست و بنشست در آن حال أمير المؤمنين على ( ع ) گفت : يا مؤمن و من ترا قسم ميدهم بجلالت و عظمت قدر من كه تو آن را شناختى ، و قبول نمودى و بتواضع كه من حسبة الله تعالى براى تو كردم تا آنكه تو مجازات از آن يافتى تا آنكه نزديك من آئى و چنانچه اگر قنبر آب بدست تو ميريخت و تو به اطمينان خاطر دست خود را مغسول گردانى زيرا كه ايزد سبحانى ترا مشرّف گردانيد از آنكه من در اين باب خدمت تو كنم .
آن مرد حسب الأمر أمير المؤمنين حيدر آنچه آن سرور حكم بر او فرمود بجان و دل اطاعت نمود بعد از آن دست پيش داشت و آن حضرت آب بدست او ريخت تا آنكه غسل أيدى خود نمود و از آن اشفاق و احسان سر فخر و مباهات از ساير أنبياى روزگار بر آسمان سود . مصرع : زهى سعادت دنيا و دين زهى توفيق .
پس آنگاه آن ولىّ الله ابريق بدست محمّد بن الحنفيه داد و فرمود كه يا


صفحه 260


بنىّ اگر اين پسر او بتنهائى بغير رفاقت پدرش بخدمت من حاضر مىشد من آب بدست او ميريختم ليكن حضرت ملك تعالى از مساوات سلوك عزّت و احترام أنام ميان اين و آن هر گاه در يك مقام مجتمع گردند ابا و انكار تمام دارد ، امّا چون من آب بدست پدرش ريختم بايد كه تو آب بدست پسرش ريزى .
محمّد بن الحنفيّه حسب الأمر آن امام البريّه آب بدست پسر آن مرد مؤمن ريخت تا تطهير و غسل دست خود نمود .
بعد از آن آن امام الانس و الجانّ الحسن بن علىّ العسكرى عليهما سلام الملك السّبحان فرمود كه : اى معشر مردمان شرف و عزّت مؤمنان در نزد حضرت واهب بلا امتنان ما فوق الحدّ و الحصر و البيان است .


صفحه 261


ذكر بيان احتجاج قايم منتظر صاحب اللَّواء و التّاج محمّد ابن الحسن المهدى المستضيء منه الشّمس و السّراج صلوات الله عليه و على آبائه الطَّاهرين بر أصناف مسلمين در علم دين از سعد بن عبد الله القمّى الأشعرى منقول و مرويست كه گفت من به بليّهء منازعه و مباحثه سختترين نواصب گرفتار گشتم چنانچه يك روزى مناظره ميان من و او بجائى رسيد كه گفت : من اميدوارم كه حضرت قادر عالم تو و أصحاب بلكه شما معاشر روافض را مقطوع الحيات و منخرط در سلك أموات گرداند كه شما قصد مهاجرين و أنصار سيّد الأبرار بطعن و لعن برايشان بواسطهء عدم علم و وقار خود مينمائيد و منكر حبّ سيّد البشر نسبت بهر يك از أصحاب مهاجر و أنصار آن سرور مىشويد و أصلا متنبّه و متّعظ بأحاديث كه در حقّ آن أعيان واقعست نميشويد نه صدّيق در علم و شرف بالاتر از جميع صحابه سيّد الأنام بواسطهء سبقت او در اسلام بود .


صفحه 262


آيا نميدانند كه حضرت نبىّ المختار در هنگام توجّه بغار چون براى آن بهترين مهاجر و أنصار ميرسيد با آنكه هيچ أحدى را در آن شب مصاحب و يار نگردانيد او را صاحب و يار غار خود گردانيد بواسطهء آنكه چنانچه براى نفس خود ميترسيد بجهت او نيز ميترسيد .
و ديگر آنكه ميدانست كه او بعد از حضرت نبىّ الرّحمه خليفهء امّت او خواهد بود بواسطهء همان ارادهء حفظ و صيانت نفس او نمود چنانچه همين محافظت نفس أقدس خود فرمود تا بعد از آن حضرت اختلال در دين ايزد لا - يزال پيدا نگردد على عليه السّلام را بجهت همان در فراش خود گذاشت كه ميدانست كه اگر على عليه السّلام مقتول گردد دين نبىّ الأكرم از انتظام نخواهد افتاد و چون رسول بيچون صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بيقين ميدانست كه بوجود أبو بكر دين او منتظم خواهد بود .
و نيز هيچ أحدى از صحابه قايم مقام او نخواهد بود فلهذا او را همراه برد و على را بواسطهء همان گذاشت كه از قتل على عليه السّلام هيچ گونه ترس و خوف بواسطهء دين نداشت .
سعد بن عبد الله القمّى گويد كه : من جواب بسيار بدين كلام بيهنجار براى آن خاكسار بيان و اظهار كردم ساكت و مجاب نگرديد و گفت اى گروه روافض شما ميگوئيد كه اسلام خليفهء اوّلى بعد از اسلام علىّ عليه السّلام بود مرا خبر دهيد كه آيا اسلام ايشان بطوع و رغبت بود يا اسلام ايشان از روى كره و اجبار بحيّز اصدار رسيد من در آن أثر از جواب او احتراز نمودم و با نفس خود گفتم : كه اگر جواب او گويم كه اسلام هر دو از روى كره و اجبار بود خواهند گفت كه در آن وقت أصلا اسلام را قوّت چندان نبود كه بقهر اكراه اسلام آرند