ولىّ حميدم .
حضرت ولىّ معبود فرمود كه : راست بنشين و دست خود بشوى و در باب منع من حرف و سخن اى مؤمن حضرت مهيمن مگوى زيرا كه من دوست دارم كه حضرت ربّ العزّت ترا و برادرت را كه متميّز از تو نيست كه دعوى تفضيل و زيادتى بر تو ندارد بيند كه در تغسيل يد تو ميل تحصيل رضاى او تبارك و تعالى دارد و از انجام و انصرام اين كار در خدمت حضرت آفريدگار در جنّت مترجّى و مترقّب ثواب بسيار در روز حساب و شمار است كه آن عبارت از ثواب عدد در برابر أهل دنياست أضعافا مضاعفه و بهمين حساب در ممالك جنّت حضرت ايزد تعالى و تبارك مترصّد ثواب عدد ده برابر أهل جنّت است أضعافا مضاعفه .
چون آن ولىّ ملك العلَّام كلام خير انجام صدق التيام باين محلّ و مقام رسانيد آن مؤمن برخاست و بنشست در آن حال أمير المؤمنين على ( ع ) گفت : يا مؤمن و من ترا قسم ميدهم بجلالت و عظمت قدر من كه تو آن را شناختى ، و قبول نمودى و بتواضع كه من حسبة الله تعالى براى تو كردم تا آنكه تو مجازات از آن يافتى تا آنكه نزديك من آئى و چنانچه اگر قنبر آب بدست تو ميريخت و تو به اطمينان خاطر دست خود را مغسول گردانى زيرا كه ايزد سبحانى ترا مشرّف گردانيد از آنكه من در اين باب خدمت تو كنم .
آن مرد حسب الأمر أمير المؤمنين حيدر آنچه آن سرور حكم بر او فرمود بجان و دل اطاعت نمود بعد از آن دست پيش داشت و آن حضرت آب بدست او ريخت تا آنكه غسل أيدى خود نمود و از آن اشفاق و احسان سر فخر و مباهات از ساير أنبياى روزگار بر آسمان سود . مصرع : زهى سعادت دنيا و دين زهى توفيق .
پس آنگاه آن ولىّ الله ابريق بدست محمّد بن الحنفيه داد و فرمود كه يا
بنىّ اگر اين پسر او بتنهائى بغير رفاقت پدرش بخدمت من حاضر مىشد من آب بدست او ميريختم ليكن حضرت ملك تعالى از مساوات سلوك عزّت و احترام أنام ميان اين و آن هر گاه در يك مقام مجتمع گردند ابا و انكار تمام دارد ، امّا چون من آب بدست پدرش ريختم بايد كه تو آب بدست پسرش ريزى .
محمّد بن الحنفيّه حسب الأمر آن امام البريّه آب بدست پسر آن مرد مؤمن ريخت تا تطهير و غسل دست خود نمود .
بعد از آن آن امام الانس و الجانّ الحسن بن علىّ العسكرى عليهما سلام الملك السّبحان فرمود كه : اى معشر مردمان شرف و عزّت مؤمنان در نزد حضرت واهب بلا امتنان ما فوق الحدّ و الحصر و البيان است .
ذكر بيان احتجاج قايم منتظر صاحب اللَّواء و التّاج محمّد ابن الحسن المهدى المستضيء منه الشّمس و السّراج صلوات الله عليه و على آبائه الطَّاهرين بر أصناف مسلمين در علم دين از سعد بن عبد الله القمّى الأشعرى منقول و مرويست كه گفت من به بليّهء منازعه و مباحثه سختترين نواصب گرفتار گشتم چنانچه يك روزى مناظره ميان من و او بجائى رسيد كه گفت : من اميدوارم كه حضرت قادر عالم تو و أصحاب بلكه شما معاشر روافض را مقطوع الحيات و منخرط در سلك أموات گرداند كه شما قصد مهاجرين و أنصار سيّد الأبرار بطعن و لعن برايشان بواسطهء عدم علم و وقار خود مينمائيد و منكر حبّ سيّد البشر نسبت بهر يك از أصحاب مهاجر و أنصار آن سرور مىشويد و أصلا متنبّه و متّعظ بأحاديث كه در حقّ آن أعيان واقعست نميشويد نه صدّيق در علم و شرف بالاتر از جميع صحابه سيّد الأنام بواسطهء سبقت او در اسلام بود .
آيا نميدانند كه حضرت نبىّ المختار در هنگام توجّه بغار چون براى آن بهترين مهاجر و أنصار ميرسيد با آنكه هيچ أحدى را در آن شب مصاحب و يار نگردانيد او را صاحب و يار غار خود گردانيد بواسطهء آنكه چنانچه براى نفس خود ميترسيد بجهت او نيز ميترسيد .
و ديگر آنكه ميدانست كه او بعد از حضرت نبىّ الرّحمه خليفهء امّت او خواهد بود بواسطهء همان ارادهء حفظ و صيانت نفس او نمود چنانچه همين محافظت نفس أقدس خود فرمود تا بعد از آن حضرت اختلال در دين ايزد لا - يزال پيدا نگردد على عليه السّلام را بجهت همان در فراش خود گذاشت كه ميدانست كه اگر على عليه السّلام مقتول گردد دين نبىّ الأكرم از انتظام نخواهد افتاد و چون رسول بيچون صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بيقين ميدانست كه بوجود أبو بكر دين او منتظم خواهد بود .
و نيز هيچ أحدى از صحابه قايم مقام او نخواهد بود فلهذا او را همراه برد و على را بواسطهء همان گذاشت كه از قتل على عليه السّلام هيچ گونه ترس و خوف بواسطهء دين نداشت .
سعد بن عبد الله القمّى گويد كه : من جواب بسيار بدين كلام بيهنجار براى آن خاكسار بيان و اظهار كردم ساكت و مجاب نگرديد و گفت اى گروه روافض شما ميگوئيد كه اسلام خليفهء اوّلى بعد از اسلام علىّ عليه السّلام بود مرا خبر دهيد كه آيا اسلام ايشان بطوع و رغبت بود يا اسلام ايشان از روى كره و اجبار بحيّز اصدار رسيد من در آن أثر از جواب او احتراز نمودم و با نفس خود گفتم : كه اگر جواب او گويم كه اسلام هر دو از روى كره و اجبار بود خواهند گفت كه در آن وقت أصلا اسلام را قوّت چندان نبود كه بقهر اكراه اسلام آرند
پس من رجوع از آن خصم بر انقطاع كردم و جواب او نگفتم چون حال خود بدان منوال ديدم كاغذ طومار درست كردم و يك چهل و چند مسأله از مسائل غامضه كه جواب آن را نميدانستم در آنجا مكتوب گردانيدم و با خود گفتم كه اين مسايل را بالتّمام بخدمت مصاحب مولاى من يعنى أبى محمّد الحسن بن علىّ العسكرى عليه السّلام كه او أحمد بن اسحاق بود ميبرم تا جواب بر وفق صواب از او بشنوم چون بدر خانهء آن مؤمن يگانه رفتم و طلب او كردم او متوجّه بخدمت امام الهدى كه در سرّ من رأى بود گرديد من چون اين سخن شنيدم بر أثر او روان گشتم و در راه بادراك ملاقات او مستسعد گرديدم و أحوال خود را بالتّمام عرض كردم .
آن مؤمن ايزد مهيمن گفت : با من بسرّ من رأى بخدمت امام البرايا أبى محمّد الحسن العسكرى عليه سلام الله تعالى حاضر شو ما حقايق اين مسايل از آن امام العادل سؤال نمائيم من نيز برفاقت آن مؤمن عزيز روانهء سرّ من رأى گشتم و چون بدر خانهء آن ولىّ بيچون رسيديم اذن دخول به خدمت آن بضعهء رسول طلبيدم ما و آن مؤمن را اذن دادند .
امّا چون داخل دولت سراى آن خير خلق الله تعالى شديم آن حضرت با فرزند ارجمند خود أبو القاسم محمّد بن الحسن العسكرى عليه السّلام نشسته بودند و با أحمد بن اسحق انبان بود كه آن را بكساى طبرى پوشانيده بود و در آنجا يك صد و شصت كيسه از زر طلا بود و كاغذى كه صاحبان مال نام خود ، و كميّت مبلغ كه در آن كيسه هر كسى گذاشته بودند مكتوب بود هر كسى مهر خود بر كيسهء خويشتن نهاده بودند .
چون ما داخل مجلس آن ولىّ ايزد تعالى كه رشك جنّت المأوى بود
شديم و چشم ما بر جمال جهان آراى آن امام البرايا افتاد روى او را مانند ماه شب چهاردهم ديديم و بر ران آن امام الانس و الجانّ پسرى مثل منظرى خورشيد بنظر ما در آمد كه از نور جمال بديع المثال او عالم روشن و از أزهار كثير الأنوارش اين جهان گلشن گشته بود و بر فرق مبارك آن خلاصهء أوصياى رسول ايزد تعالى و تبارك دو گيسوى تافته بود كه طعن برشك ختن ميزد و در نزد آن امام البريّه أنار از طلاى أحمر كه تجلَّى و ترصيع از نگينهاى جواهر ثمينه و درّ و گوهر كرده بودند و يكى از رؤساى بصره آن را برسم هديه بخدمت آن خلاصة البريّه ارسال گردانيده حاضر بود .
و در دست آن امام الأعلم قلم بود كه بآن چيزى بر كاغذى قلمى مينمود و هر گاه كه آن ولىّ الله ارادهء كتابت ميكرد آن پسر دست مبارك او را ميگرفتى و از كتابت بازداشتى .
در آن حال آن برگزيدهء واهب لا يزال آن رمّان را مىانداختى و اشاره به آن پسر كردى كه بزود بيار .
چون آن غلام دست از آن ولىّ ملك العلَّام برداشتى باز آن حضرت مشغول بكتابت گشتى و آنچه خواستى نوشتى .
بعد از آن أحمد بن اسحق فتح كساء نمود و انبان را در پيش آن هادى هر بد و نيكو وضع فرمود .
در آن عصر حضرت الهادى عليه سلام الملك الاكبر نظر فيضگستر به آن پسر نمود و فرمود كه : اى پسر مهر از هدايا و تحف شيعه و موالى تو كه آنها را بشما متحف گردانيدند بردار و آنها را بنظر در آر .
آن پسر گفت : يا مولاى آيا جايز و درخورست كه ايادى طاهره ممتدّ به
هداياى نجسه أموال رجسه گردد ؟ در آن دم آن امام المنتظر القائم عليه السّلام روى بأحمد بن اسحاق وكيل قم آورده گفت :
يا بن اسحق آنچه در جواب دارى بايد كه بيرون آرى تا آنكه حلال آن متميّز از حرام بحكم ايزد علَّام و دين سيّد الأنام گردد .
ابن اسحق بموجب حكم آن ولىّ ايزد خلَّاق صرّه از آن جراب بيرون آورد و در نزد آن حضرت گذاشت .
آن پسر يعنى قايم منتظر فرمود كه : يا ابن اسحق اين كيسه از فلان ابن فلان از محلَّهء فلان قم است و در اين كيسه دويست و شصت دينار است از آن جمله چهل و پنج دينار در اين كيسه از قيمت خانهء كوچكى است كه از ميراث پدر باين كسى كه اين مبلغ را ارسال داشت رسيده آن را فروخته و ثمن را به مصحوب تو يا بن اسحق فرستاد .
و از آن جمله از قيمت هفت ثوب كه بچهارده دينار ابتياع شده در آن كيسه است و از اجرت حوانيت سه دينار نيز در آنجا است .
در آن وقت مولاى ما حسن العسكرى عليه السّلام فرمود كه : اى پسر من راست گفتى اين مرد را بر حرام آنچه درين كيسه است دلالت و ارشاد نمائى پس غلام يعنى امام القائم المنتظر عليه السّلام فرمود كه : در اين كيسه دو هزار دينار است بسكَّهء كه تاريخ آن در سنهء فلان است و نصف نقش آن سكَّه و مهر بر طرف شده و در آنجا سه قطعه از قراضه زر است كه وزن آن يك دانگ و نيم است آنچه در اين صرّه حرامست همين است .
و وجه حرمت آنست كه صاحب صرّه در شهر كذا و سنهء كذا در پيش نسّاج
بافنده كه از جمله جيران او بود يكمن و ربع ريسمان داشت مدّتى آن ريسمان در نزد آن مرد بود تا آنكه دزد آن عزل را دزديد نسّاج بنزد صاحب ريسمان رفته حقيقت حال باو عرض نمود مالك تصديق او ننموده او را غرامت بغزل كه باريكتر از آن بود بمن و نصف فرمود .
بعد از آن همان نسّاج را أمر بنسج ثوب از آن غزل نمود و اين دينار و سه قطعه قراضه از ثمن اين ثوب منسوج از آن غزل است .
پس از آن حلّ عقد و مهر از آن كيسه نمود چنانچه آن خلاصهء اولاد سيّد البشر از حقيقت آن خبردار بود آن دينار و سه قطعه قراضه زر از آن كيسه بدر آمد .
بعد از آن ابن اسحق صرّهء ديگر از تحت آن كساء طبرى بدر آورد همان پسر فرمود كه : اين صرهء از فلان بن فلان از محلَّهء فلانيهء قم است و عين در كيسه پنجاه دينار است ليكن ما را بحكم ايزد مهيمن بىنياز جايز و باساز نيست كه دست بر آن دراز نمائيم .
آن مرد گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ما را بوجه عدم جواز سرفراز و ممتاز ساز .
آن ولىّ قادر كارساز فرمود وجه آنست كه اين دنانير از قيمت گندمست كه مالك اين بشركت و انبازى شخص زراعت كرده چون شريك ضعيف و او قوى بود أخذ حصّه و نصيب خود از كيل كامل نمود و اعطاى نصيب شريك از كيل ناقص بخلاف عدل فرمود .
در آن حال مولاى ما الحسن بن علىّ العسكرى عليه سلام الله تعالى فرمود :
صدقت يا بنىّ .