هداياى نجسه أموال رجسه گردد ؟ در آن دم آن امام المنتظر القائم عليه السّلام روى بأحمد بن اسحاق وكيل قم آورده گفت :
يا بن اسحق آنچه در جواب دارى بايد كه بيرون آرى تا آنكه حلال آن متميّز از حرام بحكم ايزد علَّام و دين سيّد الأنام گردد .
ابن اسحق بموجب حكم آن ولىّ ايزد خلَّاق صرّه از آن جراب بيرون آورد و در نزد آن حضرت گذاشت .
آن پسر يعنى قايم منتظر فرمود كه : يا ابن اسحق اين كيسه از فلان ابن فلان از محلَّهء فلان قم است و در اين كيسه دويست و شصت دينار است از آن جمله چهل و پنج دينار در اين كيسه از قيمت خانهء كوچكى است كه از ميراث پدر باين كسى كه اين مبلغ را ارسال داشت رسيده آن را فروخته و ثمن را به مصحوب تو يا بن اسحق فرستاد .
و از آن جمله از قيمت هفت ثوب كه بچهارده دينار ابتياع شده در آن كيسه است و از اجرت حوانيت سه دينار نيز در آنجا است .
در آن وقت مولاى ما حسن العسكرى عليه السّلام فرمود كه : اى پسر من راست گفتى اين مرد را بر حرام آنچه درين كيسه است دلالت و ارشاد نمائى پس غلام يعنى امام القائم المنتظر عليه السّلام فرمود كه : در اين كيسه دو هزار دينار است بسكَّهء كه تاريخ آن در سنهء فلان است و نصف نقش آن سكَّه و مهر بر طرف شده و در آنجا سه قطعه از قراضه زر است كه وزن آن يك دانگ و نيم است آنچه در اين صرّه حرامست همين است .
و وجه حرمت آنست كه صاحب صرّه در شهر كذا و سنهء كذا در پيش نسّاج
بافنده كه از جمله جيران او بود يكمن و ربع ريسمان داشت مدّتى آن ريسمان در نزد آن مرد بود تا آنكه دزد آن عزل را دزديد نسّاج بنزد صاحب ريسمان رفته حقيقت حال باو عرض نمود مالك تصديق او ننموده او را غرامت بغزل كه باريكتر از آن بود بمن و نصف فرمود .
بعد از آن همان نسّاج را أمر بنسج ثوب از آن غزل نمود و اين دينار و سه قطعه قراضه از ثمن اين ثوب منسوج از آن غزل است .
پس از آن حلّ عقد و مهر از آن كيسه نمود چنانچه آن خلاصهء اولاد سيّد البشر از حقيقت آن خبردار بود آن دينار و سه قطعه قراضه زر از آن كيسه بدر آمد .
بعد از آن ابن اسحق صرّهء ديگر از تحت آن كساء طبرى بدر آورد همان پسر فرمود كه : اين صرهء از فلان بن فلان از محلَّهء فلانيهء قم است و عين در كيسه پنجاه دينار است ليكن ما را بحكم ايزد مهيمن بىنياز جايز و باساز نيست كه دست بر آن دراز نمائيم .
آن مرد گفت : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ما را بوجه عدم جواز سرفراز و ممتاز ساز .
آن ولىّ قادر كارساز فرمود وجه آنست كه اين دنانير از قيمت گندمست كه مالك اين بشركت و انبازى شخص زراعت كرده چون شريك ضعيف و او قوى بود أخذ حصّه و نصيب خود از كيل كامل نمود و اعطاى نصيب شريك از كيل ناقص بخلاف عدل فرمود .
در آن حال مولاى ما الحسن بن علىّ العسكرى عليه سلام الله تعالى فرمود :
صدقت يا بنىّ .
اى پسرك من راست گفتى .
آنگاه آن ولىّ الله فرمود كه : يا بن اسحاق اين كيسهها را بار كن و ببر و بأصحاب و ملَّاك اينها رسان و اگر شما را كوفت پيدا شود البتّه وصيّت به تبليغ اين أموال بصاحبان مال نمائى كه ما را حاجت باين أموال نيست .
بعد از آن ، آن سرور فرمود كه : جامهء آن عجوز را بنزد من آر .
أحمد بن اسحاق گفت : كه آن جامه را در مكان مأمون گذاشته بودم و تا حال طلب و اظهار آن خاتم الأوصياء نبىّ المختار أصلا آن را بخاطر نداشتم كه در كجا گذاشتم .
چون أحمد بن اسحاق رفت تا آنكه آن جامه به خدمت اين امام الامّه حاضر سازد در آن أثر مولاى من أبو محمّد الهادى عليه السّلام بسوى من نظر كرد و فرمود كه :
يا سعد : ترا چه چيز باين صوب آورد ؟
گفتم : فداى تو گردم مرا أحمد بن اسحاق مشتاق شما مولى گردانيد .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : آن مسائل كه بواسطهء سؤال آن باين محالّ آمدى چه شد ؟
گفتم : سيّدى و مولاى ، اى سيّد و مولاى من مسائل به حال خود هست .
در آن حال آن ولىّ ملك متعال فرمود كه : آن را از قرّت عين من سؤال كن و ايماء بآن پسر يعنى قايم آل محمّد نمود .
في الفور آن پسنديدهء ربّ غفور گفت : از هر چه خواهى سؤال كن .
گفتم : اى مولاى من و پسر مولاى من روايت از حضرت سيّد البريّه به ما
رسيد كه آن نبىّ المختار طلاق زوجات طاهرات خود را بدست أمير المؤمنين حيدر كرّار مقرّر گردانيد .
چنانچه بعد از وفات آن بزرگوار عايشه در جنگ جمل با لشكر بسيار به حرب حيدر كرّار غير فرّار آمد ، آن ولىّ حضرت آفريدگار قبل از حرب و پيكار با عايشهء وقار رسولى بنزد او ارسال داشت و پيغام باين نهج براى دفع فساد كه بحركت او اشتداد يافت داد كه :
اى عايشه تو أهل اسلام را در مهلكه انداختى بغشّ و عذرى كه پيدا ساختى و أولاد خود را در موضع هلاك ساكن گردانيدى بجهالت و نادانى و خود چنين أمر ناپسند را پسنديدى بايد كه از اين حركت و فعل شنيع و عمل بىتوقيع ممتنع و منزجر گشته توبه و رجعت بحضرت ربّ العزّه نمائى و الَّا من ترا طلاق دهم و از سلسلهء أزواج طاهرات نبىّ صاحب اللَّواء و المعراج اخراج كنم .
يا مولى مرا از معنى اين طلاق مخبر و مطَّلع گردان كه بچه عنوان و بچه بيان است كه آن رسول فيّاض ايزد منّان تفويض حكم آن بآن امام الانس و الجانّ گردانيد ؟
آن حضرت يعنى قايم آل نبىّ المختار فرمود كه : خداى تعالى و تقدّس شأن نساء نبىّ المقدّس را معظَّم و مكرّم و بشرف امّهات المؤمنين مختصّ در اين عالم گردانيده بود .
روزى خطاب مستطاب بحضرت ولايتمآب نموده كه : يا أبا الحسن اين شرف براى نسوان باقى و مستدام است مادامى كه ايشان بر طاعت ملك العلَّام ثابت و بر دوام باشند .
و اگر عاصى امر اله و منكر تو اى ولىّ الله گردند يعنى بر تو خروج كرده از خانهاى خود بيرون آيند هر آينه هر كه باشد او را طلاق داده از سلسلهء أزواج من اخراج كن .
آن حضرت قبول نمود و در وقتى كه عايشه باغواى جمعى با لشكر ببصره آمد حضرت أمير المؤمنين حيدر عليه السّلام بعد از اتمام حجّت بر عايشه او را طلاق داده از زوجيّت حضرت نبىّ الرّحمه صلَّى الله عليه و آله و سلَّم اخراج و از شرف امّيت المؤمنين اسقاط و استخراج نمود .
سعد بن عبد الله گويد كه : من در آن حال گفتم : يا بن رسول الله مرا خبر ده از فاحشهء بيّنه كه آن اگر از زن صادر و سانح گردد شوهرش را ميرسد كه او را در أيّام عدّه از خانه خود اخراج نمايد .
آن خلاصه و زبدهء أولاد سيّد البشر الامام القائم المنتظر عليه سلام الملك الأكبر فرمود كه :
آن فاحشه مساحقه است و سحق عبارت از آنست كه دو زن با هم جمع شوند و چون اين عمل از زنى صادر گردد بر او رجم لازم آيد و آن زنا نيست زيرا كه اگر زنا از زنى واقع شود او واجب الرّجم نشود بلكه حدّ شرعى كه عبارت از صد تازيانه است بر او لازم گردد .
و اگر بعد از اقامت حدّ كسى ارادهء تزويج آن عورت نمايد أحدى را منع او از عقد بواسطهء ضرب حدّ نرسد ليكن اگر آن مساحقه كرده باشد رجم بر او واجب گردد و سنگسار كردن خزى و خوارى است و آن كسى را كه خداى بارى أمر بسنگسار او نمود پس حكم بخزى و خارى او فرمود و بناء عليه هيچ أحدى را نزديكى باو روا نبود .
بعد از آن سؤال از آن پسنديدهء واهب متعال نمودم كه قول خداى تبارك و تعالى به پيغمبر خود موسى عليه السّلام در هنگام صعود بجبل طور خطاب مستطاب فرمود كه :
* ( فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً ) * .
مرا خبر ده كه مراد از خلع نعل چه بود بدرستى كه فقهاء فريقين و علماء طرفين ميگويند كه : موسى عليه السّلام كه نعلين مأمور بخلع آن از حضرت ربّ العالمين گرديد آن پوست ميته بود .
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : هر كسى كه قايل باين قول گرديد آن كس افترى بموسى عليه السّلام نمود او بىشبهه و ارتياب جاهل از رتبهء موسى و نبوّت آن رسالتمآب خواهد بود زيرا كه اين أمر خالى از دو خطيّه نيست :
اوّلى ، آنكه آيا صلاة موسى عليه التّحيّة و الثّناء در آن نعلين جايز بود يا نه ؟
اگر موسى عليه السّلام را صلاة در آن جايز و عيان بود پس موسى ( ع ) را لبس آن نعلين در آن وادى مقدّس نيز جايز باشد زيرا كه آن نعلين بيقين طاهر و مقدّس بود .
خطيّهء ثانيه ، آنكه اگر نماز موسى عليه السّلام در آن جايز نباشد مع هذا موسى ملبّس آن باشد لازم آيد كه موسى عليه السّلام حلال از حرام نشناسد و آنچه نماز و بندگى حضرت بىنياز در آن جايز و با ساز باشد و آنچه نماز در آن رخصت و جايز نباشد نداند و اين كفر است .
گفتم : يا بن رسول الله مرا از تفسير و تأويل اين آيهء جلالت پايه مخبر و مطَّلع گردان كه از حقايق آن بغايت متحيّر و نادانم .
حضرت أبو القاسم الحجّة بن الحسن عليهما السّلام فرمود : كه موسى نبىّ عليه السّلام بوادى مقدّس آمد مناجات بحضرت مجيب الدّعوات نمود كه يا ربّ انّى أخلصت لك المحبّة و غسلت قلبى عمّن سواك .
أمّا چون آن رسول بيچون را محبّت بأهل او از حدّ و حصر افزون بود حضرت ملك تعالى فرمود كه :
اخلع نعليك يعنى حبّ أهل خود را اگر با ما محبّت - دارى از خاطر خود بيرون كن و مودّت آنها را از دل خود نزع نمائى چون در محبّت ما دعوى اخلاص ميكنى كه دل بمحبّت غير ما مايل و بما سواى ما مشغول و معطَّل شدى .
من گفتم : يا بن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مرا خبر از تأويل كهيعص ده .
و آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : اين حروف از أخبار غيبست كه حضرت علَّام القيّوم بنده خود زكريّا عليه السّلام را بر آن أمر غيب مطَّلع گردانيد .
بعد از آن آن قصّه بر آن حضرت سيّد الأنبياء محمّد المصطفى صلوات الله عليه و آله وانمود كرد و حقيقت اين خبر بدين نهج منقول و مشتهر است كه چون زكريّا عليه السّلام أوصاف حميده و نعوت پسنديدهء آل عبا از كتب سماويّه ديده و شنيده بود و مطَّلع باسماى آن أعيان نبود .
از حضرت معبود سؤال تعليم أسماء خمسه نمود ايزد بيزوال و أمين وحى جبرئيل عليه سلام الله المتعال را بنزد آن پيغمبر با اقبال ارسال نمود و او را باسماى اولياى حضرت ذو الجلال اعلام فرمود .
پس زكريّا را در هنگام تذكَّر أسماى محمّد و علىّ ( ع ) و فاطمه و حسن ( ع ) حزن و غم و كرب و ألم بغايت كم ميشدى و از أنواع مكروهات منجلى و متسلَّى
گشتى .
و چون باسم حسين عليه السّلام رسيدى مختنق ميشدى و از كثرت عبرت و دمعت عين بسيار بسيار متألَّم و حزين گشتى و دل تنگ شدى .
روزى آن نبوّت پناهى مناجات بحضرت الهى نمود كه خدايا چراست كه من در وقت تذكَّر أسماى أربع از أنواع غموم و از جميع هموم تسلَّى مىيابم و چون متذكَّر بنام نامى حسين بن على عليه السّلام ميشوم چشمم پر آب و سوز دل و اضطراب بسيار بهم ميرسد ؟
حضرت ملك تعالى آن نبىّ الله را از قصّهء حسين و شهادت آن سيّد الشّهداء در كربلا خبر داد .
پس فرمود كه :
كهيعص كاف نام كربلا و هاء اشاره بهلاكت عترت طاهره و يا ، يزيد كه ظالم حسين عليه السّلام است و عين عطش حسين و أصحاب و صاد صبر آن ولىّ ايزد أكبر است .
چون زكريّا عليه السّلام اين أحوال امام المظلوم عليه السّلام از حضرت ملك العلَّام استماع نمود تا سه روز سر عجز و نياز با كمال سوز و گداز بسجده بىنياز گذاشت و أصلا سر برنداشت و مردم را در اين سه روز بنزد خود راه نداد و در گريه و بكاء و حزن و عنا بودى و مرثيه و مناجات بحضرت مجيب الدّعوات نمود كه :
الهى أتفجّع خير جميع خلقك بولده . الهى أتنزل بلوى هنه الرزيّة بفنائه .
الهى أتلبّس عليّا و فاطمه ثياب هذه المصيبة . الهى أتحلّ كربة هذه المصيبة بساحتهما .
و چون آن نبىّ بيچون از اين مناجات بحضرت مجيب الدّعوات فارغ