بستانى .
آن مؤمن چون آن مسائل من بخدمت آن ولىّ ذو المنن رسانيد جواب توقيع بخط مبارك مولاى ما صاحب الزّمان صلوات الله عليه و على آبائه الطَّاهرين بدين مضمون بما رسانيد كه :
امّا آنچه از آن سؤال كردى أرشدك الله و ثبّتك در أمر منكرين من از أهل بيت ما و از بنى أعمام ما كه اقرار بولايت من نمىنمايند بلكه انكار در آن كار ظاهر ميفرمايند .
بدان كه ميان خداى عزّ و جلّ و ميان هيچ أحدى فراق نيست و جميع أفراد انسانى را بازگشت بحضرت قادر سبحانى است هر كه منكر من گردد پس آن كس از من نيست و سبيل سلوك او مثل سبيل پسر نوح است عليه السّلام .
و امّا عمّ من جعفر و پسرش سبيل ايشان همان طريق برادران يوسف عليه السّلام است .
و امّا فقّاع شرب آن حرام است ، و هيچ باك در أكل و شرب شلماب نيست .
و امّا أموال شما را ما قبول نمىكنيم مگر آنكه شما پاك شويد پس هر كه ميخواهد طريق مواصلت ما اختيار كند و آنكه نخواهد از ما منقطع گردد .
آنگاه آن ولىّ الله تلاوت اين آيه كلام الله نمود كه : * ( فَما آتانِيَ الله خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ ) * .
يعنى : هر چه ما اتيان بآن نمائيم براى خداى تعالى يقين آن بهتر از آنست كه شما اتيان و اقدام بآن نمائيد .
و امّا آنچه در باب ظهور فرج قلمى نموديد آن در نزد خداى منّان است
و جمعى كه در آن باب وقت مقرّر ميگردانند بىشبهه و ارتياب آن طايفه كذّاب هستند .
و امّا قول آن كسى كه زعمش چنان باشد كه حسن بن علىّ العسكرى ( ع ) مقتول نيست و برحمت حقّ عزّ و جلّ موصول نشد آن محض كفر و تكذيب و ضلال از طريق ايزد لا يزال است .
و امّا در حوادث واقعه و امور و قضاياى سانحه پس بايد كه رجوع در آن باب بسوى روات حديث ما و أصحاب نمائيد زيرا كه آن أعيان حجّت ما بر شمااند و من حجّت خداى تبارك و تعالى بر جميع برايايم .
و امّا محمّد بن عثمان العمرى پس خداى تعالى از او و از پدرش راضى باد كه از او در پيش بود بدرستى كه او ثقهء من و كتاب او كتاب منست .
و امّا محمّد بن علىّ بن مهزيار الأهوازى حضرت ايزد واهب قلب او را بصلاح آرد و شكّ از دلش زايل گردانيده بالتّمام بردارد .
و امّا آنچه از شما بما رسانيدند ما آن را قبول نميكنيم مگر آنچه پاك و طيّب بود و ثمن مغنّيه حرامست .
و امّا محمّد بن شاذان بن نعيم بدرستى كه او مرديست از شيعيان ما أهل بيت .
و امّا أبو الخطَّاب محمّد بن زينب الأجدع ملعون است و اصحابش نيز ملاعين و مأيوس از رحمت ربّ العالمين و محروم از شفاعت سيّد المرسلين و أئمّة المعصومينند .
زنهار مجالست با أهل مقالات ايشان مكنيد زيرا كه من از آن جماعت بريئم و آباى عظام و أجداد كرامم نيز از أمثال اين طايفه وخيم العاقبه برىء و بيزارند
و امّا آن جماعت كه متلبّس بأموال ما گشتند پس آن كس مال ما را حلال داند و از آن چيز أكل كند بدرستى كه أكل النّيران و در دوزخ تابانست .
و امّا خمس بدرستى كه آن بر شيعهء ما حلال است و آن را تا وقت ظهور أمر ما بر طايفهء شيعه حلال گردانيدند بواسطهء طيب ولادت ايشان و عدم خباثت آن .
امّا ندامت قوم كه در دين خداى تعالى داشتند چون از آن برگشتند و بما رسيدند و اقالت و رجعت نمودند ما نيز اقالهء ايشان نموديم و قبول شكّ و توبهء قوم فرموديم و ما را احتياج نيست بصلهء شاكرين .
و امّا علَّت غيبت كه واقع گردد پس بدرستى كه حضرت عزّ و جلّ ذكره فرمايد كه : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ ) * هيچ أحدى از آباى عظام و أجداد ذوى الاحترام نبود مگر آنكه بيعت طاغى باغى زمان آن حضرت تقيّه در گردن او بود و من بيرون مىآيم در وقت و زمانى كه بيعت هيچ از طاغيان در گردن من نخواهد بود .
و وجه انتفاع امام در غيب من براى سكنهء أقطاع زمين مثل انتفاع آفتاب است در هنگام غيبت آن از انغياب سحاب اگر چه آفتاب در وقت كه سحاب او را پوشاند و شعاع او را پنهان گرداند ظاهر نمينمايد امّا نفع آن بجميع أشياء كه محتاج اليها است ميرساند و اين ظاهر و بيّن است .
و من براى أهل زمين امانم چنانچه ستارگان أمان أهل آسماناند اى شيعيان و مواليان شما من بعد أبواب سؤال از ما لا يعنى در بنديد و متكلَّف نگرديد الَّا بعلم كه كفايت شما كند ليكن در دعاء بتعجيل فرج هر چند پيشتر كنيد بهتر است زيرا كه فرج تمامى شما در آنست و السّلام عليكم يا اسحق بن
يعقوب و على من اتّبع الهدى .
از أبو الحسن علىّ بن أحمد الدّلَّال القمّى منقول و مرويست كه اختلاف ميان جماعت شيعه واقع شد در باب آنكه حضرت مفيض الخير و الجود تفويض أمر بسوى أئمّة المعصومين عليهم السّلام نموده تا آنكه آن أعيان ايجاد خلايق كنند و روزى با ايشان رسانند .
و قوم از همين طايفه ميگفتند كه اين محال است و بر حضرت واجب تعالى مثل اين فعل جايز و روا نيست زيرا كه جسم قادر بر ايجاد و خلق جسم ديگر نيست از او غير خداى عزّ و جلّ از هيچ موجودى ايجاد و خلقت شىء از أشياء متصوّر و متعقّل نگردد .
و قوم ديگر ميگفتند : بلكه خداى عزّ و جلّ أئمّة السّبل را بر آن أمر قادر گردانيد و تفويض أمر بايشان نمود و أئمّه ايجاد خلايق كردند روزى بايشان برسانند .
الحاصل ميان شيعه در اين باب منازعهء بسيار واقع شد بالاخره قايلى بايشان گفت : شما در اين باب چرا رجوع بابى جعفر محمّد بن عثمان نمينماييد و از او سؤال حقيقت اين أحوال نمىكنيد تا آنچه حقّ باشد بر شما واضح و روشن و لايح و مبرهن گردد زيرا كه آن مؤمن را بيقين راه بحضرت صاحب الزّمان عليه سلام الله است همه آن جماعت راضى بمحمّد بن عثمان گشتند و مسأله نوشتند و بنزد او فرستادند از جهت أبى جعفر براى ايشان توقيع آمد بيرون كه در آن مكتوب بود كه :
بدرستى خداى تعالى آنچنان خدائيست كه بذات أقدس خود خلق أجسام و قسمت أرزاق نمود زيرا كه حضرت قادر علَّام جسم نيست و حلول در
جسم نميكند * ( لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ) * .
امّا حقيقت أحوال خير مآل أئمّه يعنى اولياى ايزد متعال عليهم سلام الله الملك الفعّال آنست كه آن أعيان از حضرت قادر منّان سؤال ايجاد خلقان و سؤال ارتزاق ايشان مينمايند مهيمن سبحان بواسطهء ايجاب و مسألت ايشان و اعظام و احترام و عزّت و اكرام آن هدات أنام انجام - مطالب و مرام و مقاصد آن أعيان را بانصرام رساند و دعاى ايشان را به عزّ اجابت مقرون گرداند .
از أبو جعفر محمّد بن علىّ بن الحسين بن بابويه القمى رحمه الله نقل و مرويست كه براى من حديث و حكايت نمود محمّد بن ابراهيم بن اسحاق الطَّالقانى كه من در نزد شيخ أبى القاسم حسين بن روح رضى الله عنه با جمعى كثير حاضر بودم كه از آن جماعت يكى علىّ بن عيسى القصرى بود كه ناگاه مردى هم از آن مجلس بر پاى خاست و روى بشيخ آورده گفت :
يا حسين بن روح آيا علىّ بن أبى طالب عليه السّلام ولىّ ملك العلَّام بود . شيخ گفت : نعم آن مرد گفت : مرا از قاتل على عليه السّلام لعنة الله عليه خبر ده كه آيا آن ملعون دشمن خداى بيچون است يا نه ؟
شيخ فرمود : كه نعم در دم آن مرد گفت : كه آيا جايز است كه حضرت عزّ و جلّ دشمن مفرط خود را بر ولىّ خود مسلَّط گرداند .
شيخ أبو القاسم گفت : از من آنچه بتو ميگويم بشنو و بفهم بدان كه حضرت
واحد ديّان خطاب مردمان بمشاهدة العيان و بمشافهه و محاورهء جوارح و أركان بكلام و سخنان نمىنمايد ليكن حضرت مهيمن جلَّت عظمته از روى كمال شفقت و مرحمت شخصى از أجناس و أصناف بشر كه مثل ايشان باشد ، براى هدايت و ارشاد خلقان مبعوث و مرسل گرداند چه اگر رسل از غير صنف بشر و از صورت ديگر باشد هر آينه اين طوايف امّت را از آن رسل غير صورت و صفت ايشان نفرت فراوان بىشبهه و گمان خواهد بود و اين مردمان قبول أوامر و نواهى آن أنبياء و رسولان نخواهند نمود .
پس چون أنبياء و رسل از حضرت عزّ و جلّ از جنس انسان براى ارشاد و هدايت ايشان آمدند كه أكل طعام در هر صبح و شام و مشى أسواق به واسطهء انجام ضروريّات و انصرام مهام مىنمودند . معشر النّاس بآن أعيان ميگفتند كه شما نيز مثل بشريد ما قبول قول شما در باب نبوّت و رسالت نمينمائيم تا آنكه شما آيات معجزات بر طبق دعوى خود بر ما ظاهر و هويدا گردانيد به شرط كه ما را قدرت اتيان بمثل آن نباشد بلكه از آن عاجز و حيران باشيم در آن دم ما عارف و عالم بر اختصاص شما بر نبوّت و رسالت از حضرت ملك تعالى خواهيم بود نه ما چه ما را قدرت بر اتيان معجزه چنانچه از شما بحيّز ظهور رسيده نيست .
پس حقّ عزّ و جلّ از براى أنبياء و رسل عليهم السّلام معجزات و آيات مقرّر و معيّن گردانيد از ارتكاب و اصدار بمثل آن عاجز و حيرانند و معجزات و آيات أنبياء و رسل بسيار است چنانچه از ايشان كسى است كه بعد از انذار خلقان و اعذار خلقان بايشان قادر سبحان بدعاى آن شيخ انبيا و رسولان اولو العزم طوفان براى غرق طاغيان فرستاد تا هر كه تمرّد و طغيان نمود
غرق گشته و در دوزخ تابان و عذاب گوناگون نيران سوزان و گدازانست .
و از جمله أنبياء و رسل اولو العزم كسى است كه او را در آتش انداختند و آن نيران بر آن پيغمبر عاليشأن چون گلستان پر از سنبل و گل و ريحان شده بر او برد و سلام بحكم ايزد رحيم الرّحمن گرديد .
و بعضى از أنبياء كسى است كه از سنگ خارا ناقه كه پستان آن پر از شير بود ظاهر و عيان گردانيد و تمامى أهل شهر از شير آن ناقه بهرهور بودند .
و نيز از جملهء أنبياء كسى بود كه بحر بحكم ايزد أكبر براى او شكافته شد و چشمههاى آب خوشگوار متفجّر و آشكار گرديد و حضرت واهب قادر عصاء يابس براى معجزهء او اژدها گردانيد تا مكذّبان آن رسول خداى را ويران گردانيد .
و ايضا از جملهء أنبياء اولو العزم كسى بود كه بأمر و حكم واجب الوجود ، ابراى أكمه و أبرص مينمود و إحياء موتى باذن حقّ سبحانه و تعالى ميفرمود و اخبار مردم بأكل و ادّخار آنچه در خانهاى خويش ميكردند مىنمود .
و از جملهء رسل عزّ و جلّ نيز كسى است كه انشقاق قمر براى آن پيغمبر جليل القدر بواسطهء معجزه آن سرور بموجب طلب مشركان مكَّه ظاهر گرديد و بهايم وحشيّه و غيرها مثل گرگ و شتر با آن حضرت نبىّ الأكرم متكلَّم گرديدند و چون آن أنبياء و رسولان اتيان بمثل آن آيات و معجزات بحكم ايزد منّان نمودند و خلايق از امم ايشان در هر زمان عاجز باتيان آنچه پيغمبران آن زمان ظاهر مىنمودند بودند فلهذا بعضى از امم آن أنبياء و رسولان مسلمان ميشدند و بعضى بر همان كفر و عصيان باقى بودند .
و از تقدير حضرت ايزد قدير جلّ جلاله و لطف بيزوال بعباد حضرت قادر متعال و حكمت لا يزال او آنست كه گاهى با اين آيات و معجزات أنبياء و رسل خود را غالب و وقت ديگر مغلوب و منقلب گرداند .
و گاهى قاهرين بر أصناف متمرّدين سازد ، و گاهى أنبياء مقهور گردند و وجه اينكه أنبياء گاه غالب و زمان ديگر مغلوب و گاه قهّاران و گاه مقهورند آن است كه اگر حضرت ذو الجلال در جميع أحوال أنبياء را غالب و قاهر بر تمامى أفراد جنّ و بشر گرداند و ايشان را ممتحن ببلايا و محن نگرداند مردمان ايشان را بخدائى بردارند و بغير خداى عزّ و جلّ أنبياء و رسل را آلهه فرا گيرند .
ديگر آنكه فضل و زيادتى صبر أنبياء و رسولان را در شدايد بلايا و محن بر امم ايشان ظاهر و بيّن گرداند و حضرت قادر ذو المنن أحوال أنبياء و رسل را در بلايا و محن مثل أحوال غير آن أعيان از خلقان گردانيد كه در حال شدّت و محنت و بليّت صابر و در هنگام استظهار بر أعداء و صحّت و عافيت ، جوارح و أعضاء شاكر باشند و در جميع أحوال متواضع و در انقياد امور ربّ غفور بغايت خاضع و خاشعاند نه آنكه متحيّر و سركش و نه متألَّم و مشوّش گردند و خلايق نيز بدانند كه ايشان را مدبّر و خالق است تا عبادت عزّ و جلّ و اطاعت رسل او نمايند و حجّت ربّ العزّت بر آن جماعت كه متجاوز از حدّ شريعة گشتند و ادّعاى ربوبيّت از براى أنبياء و رسل نمودند با عناد خلاف و انكار و عصيان بمعجزات و آيات أنبياء و رسولان ظاهر فرمودند ظاهر گردد * ( لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ ) * .
محمّد بن ابراهيم بن اسحق الطَّالقانى رضى الله عنه گويد كه : من روز