مغرب بجاى آرى جايز است .
سؤال : بعضى از برادران مؤمن كه ما را معرفت تمام بحال آن انامست آن طايفه را ضيعهء جديدهء است معموره در جنب ضياع خرابهء سلطان در آن حصّه است واقع است و گاهى وكلاى سلطان حصّهء ايشان را بزارعان بكرايه و اجارت ميدهند و بسا باشد كه عمّال سلطان أصحاب ضيعهء جديده را در هنگام كه ارادهء زراعت آن بحدودها نمايند مانع گردند .
و اگر بجماعت باجاره دهند مردم سلطان نميگذارند و گويند تا ضيعهء سلطان مزروع نشود ما أحدى را نميگذاريم كه مزارع شما را مزروع گردانند و چون ضياع سلطان در جنب ضياع مؤمنان داشت بوسيلهء آنكه خراب ، و ويران است و آن محلّ را قيمت نيست زيرا كه قريب به بيست سال است ، كه خراب گشته مع هذا سلطان در شراى آن ضيعهء غير معمور تحرّج مينمايد و ميگويد كه اين حصّه الحال در تحت تصرّف وكلاى ما است از همين ضيعه است كه در تصرّف برادران شما است بلكه أكثر حدود مزارع كه در تصرّف اخوان شما است متعلَّق بسر كار ما است كه در سابق از حكَّام زمان بوقف گرفته الحال تعلَّق بما گرفته و آن مكان بواسطهء تسلَّط سلطان وقت مزروع نگردد ، و اگر أحيانا أرباب ضياع جديد في الجمله زراعت كنند همگى و تمامى آن غلات را به سركار سلطان انتقال نمايند .
آيا جايز است كه ما ابتياع و شراى آن حصّه از سلطان نمائيم زيرا كه اگر آن محلّ بشراى ما در آيد صلاح بحال ضيعهء جديده و ضياع قديمه بهم رسد بلكه باعث عمارت هر دو ضياع بوسيله ابتياع او شود .
جواب : آن ضيعه جايز الابتياع نيست زيرا كه بيع و شراى ملك از صاحب
و مالك لازم است .
سؤال : از مردى كه استحلال و ظنّ محاش عورت خود نمود بخوف آنكه مبادا فرزند بهمرسد بعد از زمانى چند آن عورت پسر زائيد آن مرد پسر را قبول نكند و شكّ در الحاق ولد باو دارد زيرا كه زراعت بموضع حرث ننمود و در موضع قبل نكرد ولد ملحق باو نگردد بلكه آن فرزند را نسبت بمادرش دهد و چون در آن شكّ دارد آن فرزند را بنفس خود مخلوط نميگرداند .
پس اگر بر آن مرد واجب باشد كه او را نسبت بخود دهد و مخلوط گرداند و مثل ساير فرزندان خود شمارد پس چنان كند و اگر جايز بود چيزى از مال خود كمتر از حصّه و نصيب ولد صحيح آنست جدا گرداند آن مرد نيز چنان كند .
جواب : استحلال مرد با امراهء خود از وجوه جواز و حلال بىشبهه جايز و حلالست .
چون سائل مكرّر التماس جواب از مشروح از آن سؤال بوضوح نمود تا معرفت در أمر ولد براى او حاصل گردد و از حضرت واهب العطايا سؤال و دعا بجهت بقاء و دوام ذات خجسته صفات آن خاتم أوصياء عليه سلام الله تعالى نمود .
سؤال : آنكه حدّ خداى تعالى بر او واجب شد بواسطهء حلال دانستن و طى محاش امرأهء و مواقعه نمودن با أهل خود هر چند از آن كس فعل شنيع بظهور آمد ليكن ما جواب و سؤال او بواسطهء مراعات حقّ الخدمهء پدرش داديم و از او راضى شديم بوسيلهء آنچه از ما تعليم گرفت از ضروريّات أمر دين و از خوبى نيّت او .
ما واقف حال او شديم بواسطهء مخاطبت و سؤال او بچيزى كه او را نزديك
گرداند بخدايتعالى از امرى كه از او سانح و واقع گشته و او بعد از استعلام از آن عمل شنيع برگشته چه از آن عمل حضرت عزّ و جلّ و نبىّ خاتم الرّسل و اولياى أئمّة السّبل راضى نمودند و ما از ايزد تبارك و تعالى سايل و ملتمسيم كه مسايل و مطالب او از آنچه مأمول و مسئول او باشد از هر چيز عاجل و آجل آن بنده حضرت لم يزل را بآن واصل و متواصل گرداند و أمر دين و دنياى او را از آنچه محبوب و مرغوب او باشد و صلاح كار خود در آن داند او را بآن فايز و بهرهمند سازد انّه ولىّ قدير و بالاجابه حقيق جدير .
و نيز بآن حضرت صلوات الله عليه در سنهء سيصد و هشت هجريّه مكتوب مرقوم گردانيد ، و از حقايق ديگر كه بر آن مؤمن نيكو سير مشكل بود سؤال بدين منوال نمود كه :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * :
أطال الله بقاك و أدام عزّك و سعادتك و أتمّ نعمته عليك و زاد في - احسانه اليك و جميل مواهبه لديك و فضله عندك و جزيل قسمه لك و جعلنى من السّوء كلَّه فداك ، پس از آن سؤال اين مسائل نمود كه :
يا ابن رسول الله بعضى از مشايخ و عجايز كه ما را معرفت تمام بحال آن جماعت كرام است الحال مدّت سى سال بلكه بيشتر است كه نماز واجبى و يوميّه سنّتى ميگذارند و روزهء ماه شعبان بسنّتى ميگيرند و روزهء ماه رمضان ميدارند .
بعضى از أصحاب حديث ما روايت كردند بر آن مؤمنان كه صوم شما معصيت است .
امام العباد جواب داد كه فقيه ميگويد كه روزه در آن أيّام چند تا پانزده
روز نگاهدارد بعد از آن قطع روزه ميكند الَّا آنكه روزه را بر سه روز ثانية متّصل ميگرداند بنا بر حديث آن نعم شهر القضاء رجب .
سؤال : از أحوال مردى كه او در محلَّى ساكن باشد كه در آنجا برف بسيار باشد و اگر خواهند از آنجا نقل بمحلّ ديگر كند بواسطهء خوف نتواند و بسا باشد كه در مكانى كه برف بسيار بود اگر كسى در بالاى آن بايستد چون زمين مساوى السّطح نيست محتمل است كه آن كس با برف بيكبار از آن مكان ساقط گردند آن مرد بواسطهء همين حال حيران و مضطرب أحوال باشد و در آن هيچ مكان مساوى بهم نرسد كه هر چند برف بسيار باشد مثل پلاس بآن كه نمدى بر بالاى برف آنجا اندازد و لگدكوب نموده در بالاى آن ايستاده نماز فريضه مضيقه را بجاى آرد .
آيا جايز است كه نماز فريضهء واجبه را در آن محلّ ترك كنيم يا مهما أمكن در آن محلّ نماز فريضه را بگذاريم و ما در أيّام بسيار اين كار كرديم و نماز را در آنجا گزارديم ، آيا بر ما اعادهء آن نماز لازم است يا نه ؟
آن ولىّ ايزد وهّاب جواب فرمود ، كه در وقت ضرورت و شدّت بذريعهء * ( لا يُكَلِّفُ الله نَفْساً إِلَّا وُسْعَها ) * نماز كه در آن مكان مؤدّى گشته صحيح است و هيچ باك نيست .
سؤال : از حال مأموم كه در هنگام تأديه ركوع بامام ملحق شود و به بامام ركوع بجاى آرد آيا آن ركعت براى آن مأموم محسوب گردد و بعد از فراغ امام از نماز آيا بر مأموم امام نيمهء آن نماز لازمست يا نه ؟
بعضى از أصحاب ما فرمودند كه : اگر مأموم تكبيرة الرّكوع از امام بشنود اعتماد و اعتداد بآن ركعت نماز ننمايد و حساب نكند .
جواب : اگر بامام در وقت تسبيح ركوع ملحق گردد اگر چه يك تسبيح - باشد اعتماد و اعتداد آن ركعت كند هر چند استماع تكبيرة الرّكوع ننمايد .
سؤال : از حال مردى كه نماز ظهر را مؤدّى گرداند و داخل نماز عصر شود و دو ركعت فريضه عصر را نيز بجاى آرد در آن وقت بخاطرش رسد كه فريضهء ظهر دو ركعت را بجاى آورده در اين صورت چه ميكند ؟
جواب : آنكه اگر در ميان اين دو نماز ازو حدث حادث گشته باشد كه به آن قطع نماز شود مصلَّى اعادهء هر دو نماز ظهر و عصر كند و الَّا اگر از او حدث حادث نشده باشد كه موجب قطع نماز باشد اين دو ركعت را تتمّهء دو ركعت فريضهء ظهر كند كه بنسيان از او ترك شده حساب كند بعد از آن نماز عصر را به جاى آرد .
سؤال : از حال أهل جنّت آيا سكنهء آن مكان مسرّت نشان را بعد از دخول جنان و تزويج حور عين و استخدام رضوان بحكم حضرت رحيم رحمان از ايشان أولاد و فرزندان بتوالد و تناسل حاصل و عيان گردد ؟
جواب : تمشيت و أهمّيت بمنّت و أمر و قضاء ربّ العزّت زمان جنّت را حمل ولادت و مشقّت طلق زائيدن نيست چه خون حيض و نفاس و مشقّت طفوليّت شايسته و التباس از وساوس شيطان خنّاس است و در جنّت آنچه مشهى غسل و استلذاذ أعين هر كس است بحكم ايزد تعالى و تقدّس معيّن و مؤسّس است .
چنانچه مصدوقه قرآن لازم الاذعان مخبر و محكى است بر آن : * ( وَفِيها ما تَشْتَهِيه الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْيُنُ ) * .
پس هر گاه مؤمن اراده و خواهش ولد كند حضرت ايزد مهيمن خلق ولد
بدون حمل و ولادت بهمان صورت كه آن مؤمن نيكو سيرت ارادت نمود في الفور خالق معبود موجود گرداند چنانچه خلقت آدم عليه السّلام براى عبرت و اظهار صنعت خود فرمود .
سؤال : از حال مردى كه تزويج عورت بمهر معيّن نمايد تا به مدّت مشخّص معلوم و هنوز از مدّت چيزى باقى باشد آن مرد آن مدّت را بآن عورت بخشد و آن عورت در حيض باشد باين سبب كه بيشتر از آنكه مدّت را شوهر باو بخشد در آن حال چون حيضش آمده باشد چون در أثناى حيض مدّت به او بخشيده بعد از آنكه از حيض پاك گردد آيا جايز است كه مرد ديگر بمبلغ و مدّت معلومين آن زن را تزويج كند يا آنكه تا استقبال حيض ديگر صبر كند ؟
جواب : غير حيضه داخله تا استقبال حيض ديگر صبر كند زيرا كه أقلّ مدّت عدّت يك حيضه تامّه و طهر است و پيشتر از آن عقد بر او جايز نيست .
سؤال : از كسى كه مبروص باشد يا صاحب فالج بود آيا شهادت أمثال اين جماعت مقبول گردد يا نه ؟
بدرستى كه در نزد ما روايت كردند كه أمثال اين طايفه امامت أرباب أصحّاء نميتوانند نمود ؟
جواب : اگر أمراض ايشان حادثى و عارضى باشد شهادت ايشان جايز و عيان است و اگر در هنگام ولادت با آن أمراض تو أمان باشند شهادت آن جماعت جايز و رخصت نيست .
سؤال : آيا جايز است كسى را جدّهء عورت در خانه او باشد او تزويج به دختر پسر آن عورت كند يا نه ؟
جواب : گفت كه آيا نهى از آن فعل باشد يا نه جواب داد كه نهى از -
أمثال آن اشكال در حديث رسول آخر الزّمان و در قرآن لازم الاذعان مرقوم و عيان است .
سؤال : مردى دعوى هزار درهم بر مردى نمود و بر طبق دعوى خود اقامه شهود عدول فرمود .
بعد از آن همان مرد مدّعى دعوى بهمان مدّعى عليه بمهر و نشان او ظاهر سازد كه پانصد درهم ديگر سواى هزار درهم سابق بر ذمّه او دارد و أيضا همان مرد دعوى سيصد درهم ديگر و تمسّك بمهر و نشان ظاهر كند بعد از آن دعوى دويست درهم بمهر و تمسّك ديگر از همان مدّعى عليه سابق بيرون آرد و آنچه در اين سه دفعه دعوى نمايد او را شهود عدول بر وفق و طبق دعوى باشد امّا زعم مدّعى عليه آنست و اين تمسّكات و أسانيد كه در دست مدّعى است داخل و مفصّل تمسّك هزار درهم است و گويد كه همين يك هزار درهم از تو به دفعات ثلث بمن رسيد و زياده ازين چيزى واصل من نشد .
آيا بر مدّعى عليه يك هزار درهم بموافق زعم او لازم است يا آنكه هر چه مدّعى اقامت بيّنه و شهود نمايد بر مدّعى عليه واجب و لازم گردد و در أسناد ، و تمسّكات أصلا استثناء نباشد و صكوك ظاهر همگى و تمامى بر وجه صحّت و حجّت باشد در اين صورت جواب وجه تمسّكات بالتّمام واجب و لازم باشد .
جواب : بر مدّعى عليه يك هزار درهم لازم است يك مرتبه از او أخذ ، و استيفاء مينمايند زيرا كه شبهه در اين هزار درهم نيست بواسطهء آنكه شهود عدول بر لزوم دراهم دراهم الف دو مرتبه بر مدّعى عليه گواهى دادند يك مرتبه مجمل و مرتبهء دوّم مفصّل بنوعى كه در تمسّكات مرقوم بود چنانچه بيّن و ظاهر است امّا الف آخر كه شهود آن بمراتب ثلثه اقامت شهادت نمودند
بر اشتغال ذمّه مدّعى عليه بآن بر سبيل تفصيل تحمّل كه اين الف ثانيه مفصّل الف أولى باشد لهذا مدّعى عليه ردّ يمين دو هزار درهم دوّم بر مدّعى نمايد پس اگر بر طبق دعوى خود قسم ياد كند استيفاى حقّ خود نمايد و اگر نكول كند حقّ او ساقط گردد .
سؤال : از خاك قبرى كه با ميّت در قبر ميگذارند آيا جايز است كه بگذارند يا نه ؟
جواب داد خاك را با ميّت در قبرش گذارند ، و با حنوط مخلوط گردانند ان شاء الله تعالى .
سؤال : در نزد ما مروى است و منقول از حضرت امام الخلائق جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام كه آن ولىّ امام الخالق عليه السّلام در كفن فرزند خود اسماعيل رحمة الله عليه نوشت كه : أشهد أن لا آله الَّا الله و نشهد انّ محمّدا رسول الله صلَّى الله عليه و آله آيا ما را نيز جايز است كه اقتداء و اقتفاء بايشان نموده أكفان خود را بطين قبر يا بغير آن بنويسيم .
جواب اين فعل جايز است .
سؤال : آيا جايز است كه مرد تسبيح بخاك قبر يا بغير آن گويد و در آن فعل أيّام فعل بحكم حضرت عزّ و جلّ أجر و ثواب است ؟ يا نه جواب : تسبيح بخاك قبر گويد زيرا كه تسبيح بهيچ چيز أفضل از تسبيح بخاك قبر آن ولىّ ايزد داور نيست .
و از فضيلت آن خاك است كه اگر مسبّح در تسبيح نسيان كند و يا سبحه را بغير تسبيح در دست بگرداند ملائكه كرام بأمر حضرت ملك العلَّام براى او -