بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 35


الحال ذى حيات و موجودى ، پس دانستى كه خود سبب ايجاد نفس خود نشدى و تكوين و ايجاد تو از نفس تو نيست ، و نيز كينونت تو از كسى كه مثل تو بود نخواهد بود زيرا كه تو و مثل تو چون در امكانيّت مشترك و محتاجيد ، علَّت ايجاد خود و ديگرى نتوانند گرديد چون انسان منخرط در سلك عوالم ثمانيه عشر ألف است و حدوث او ثابت شد ، پس حدوث عالم نيز ظاهر و بيّن گرديد و از محمّد بن عبد الله الخراسانى خادم الرّضا ( ع ) مرويست كه از زنادقه شخصى بخدمت امام الأتقياء أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام حاضر شد و در آن حضرت جمعى كثير حاضر بودند در آن أثر آن سرور روى مبارك بآن زنديق كافر آورده گفت : مىبينى كه اگر قول قول شما مىبود و آنچه جمعى ديگر ميگويند آنچنان نميبود آيا نه ما و شما در شرع مساوى و نيك انجامى بوديم و چنانچه أفعال و أعمال شما در عقبى موجب ضرر و وسيلهء دخول سقر است أعمال ما نيز بهمان نهج مضرّ مستمر مىبود و حال آنكه هيچ ضرر براى نماز ما و روزه و اداء زكوات و باقى أفعال مبرّات كه از ما در دار دنيا صادر و سانح گرديد و از اقرار بيگانگى ذات حضرت واجب تعالى و تصديق رسالت سيّد الأنبياء نيز ضرر و نقصان بما نرسيد و نخواهد رسيد .
زنديق چون اين سخن از آن ولىّ حضرت مهيمن شنيد ساكت ، و مبهوت گرديد .
أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا ( ع ) فرمود كه : اى زنديق پس قول حقّ قول ما باشد و آن بنوعى است كه گفته شد در باب نماز و روزه و غيرهما كه در اقامت آنها هيچ نوع ضرر متصوّر نيست بلكه أثر نفع آن بقول ايزد أكبر و حضرت پيغمبر در يوم الحشر بيّن و ظاهر گردد .


صفحه 36


آيا نه شما كه اقدام بر آنها ننموديد هلاك گشتيد و ما نجات از عقوبات يافته مستحقّ ثواب در جنّات شديم .
زنديق گفت : رحمك الله يا أبا الحسن الرّضاء ( ع ) تحديد ذات خداى تعالى كه باعتقاد شما خالق الأشياء است بيان نمائى كه چگونه است و كيفيّت و كميّت ذات كاملهء او بچه اين است ؟
حضرت ( ع ) گفت : ويلك يعنى اى زنديق چاه ويل كه أسفل دركات - درك و مقام عذاب و سبيل است مسكن و موطن تو باد ، كه تو بر آن رفتى غلط و موجب عذاب و سخطست زيرا كه او أين أين است بواسطهء آنكه ذات او بود و أين نبود و او كيف كيف است بجهت آنكه او بود ، و هيچ كيف موجود نبود و او معروف و محدود بكيفوفيّت و شناخت و مشهور باينونيّت نشود و ذات قادر تعالى و تبارك بطريق حواسّ مدرك و قياس او بشىء و بىمقياس متدرّك نگردد به واسطهء آنكه خداى تعالى شىء لا كالأشياست ، يعنى چيزى است نه مشابه و مانند چيزها .
مرد زنديق گفت : آنچه مدرك بحواسّ نگردد اطلاق لفظ شيئيّت و وجود بر آن نتواند نمود .
حضرت أبو الحسن الرّضاء عليه صلوات الله تعالى فرمود كه : ويلك يا زنديق چون عاجزست حواسّ بىأساس تو از ادراك خالق الأفلاك و النّاس منكر ربوبيّت حضرت أحديت او شدى و امّا در وقتى كه حواسّ ما از ادراك ذات واجب تبارك و تعالى عاجز و قاصر گردد بيقين تا زياده‌تر گردد در وجود پروردگار با واجب الوجود بآن كه چيزيست بخلاف أشياء .
زنديق گفت : يا أبا الحسن مرا خبر ده از ذات حضرت مهيمن كه از چه


صفحه 37


وقت ظاهر و بيّن گرديد .
حضرت علىّ الرّضاء فرمود كه : تو مرا خبر ده كه كدام وقت بود كه ذات معبود نبود تا من ترا خبر دهم كه ذات قادر از كدام وقت پيدا و ظاهر گرديد .
آن مرد گفت : دليل بر وجود ذات ايزد علَّام كدام است .
حضرت أبى الحسن الرّضاء ( ع ) فرمود كه : من چون نظر در جسد ، و پيكر خود كردم و دانستم كه مرا بىشبهه و گمان قدرت و توان زيادتى ، و نقصان در عرض و طول و رفع مكان و خير منفعت و فوايد بآن نيست بر من واضح و عيان شد كه اين بنيان را احتياج تمام است به بانى .
پس اقرار بذات واحد سبحانى كردم با آنچه مشاهده آن نمودم از مبصرات از دوران فلك و حركات ايشان و سحاب و علامات و تصريف رياح و آيات و اجراء شمس و قمر و نجوم و ساير مشاهدات و غير اينها از آيات و عجائب كه ديدم دانستم كه تمامى آنها را مقدّر و منشى در كار است .
مرد زنديق گفت : يا أبا الحسن پس چرا حاسّه بصر ادراك ذات واحد أكبر نمينمايد .
حضرت امام المؤتمن أبو الحسن الرّضاء عليه السّلام گفت : تا فرق ميان خلقان و ذات ايزد أكبر ظاهر و عيان گردد زيرا كه خلق واجب تعالى و تبارك بجامهء ابصار ايشان مدرك گردد بخلاف ذات حضرت خالق الأرض و السّموات كه آن أجلّ و أتمّ و أرفع و أعظم از آنست كه مدرك ببصر ذى هيولى و عنصر و محيط توهّم و مضبوط بعقل هيچ عاقل گردد .
زنديق گفت : يا أبا الحسن حدّ حضرت مهيمن براى من نكردى .
أبو الحسن عليه السّلام فرمود كه : هيچ حدّ او را نيست .


صفحه 38


آن مرد گفت : چرا ؟
امام عليه السّلام فرمود كه : هر محدود متناهى است و هر چه احتمال - تحديد دارد متحمّل زياده است ، و هر چه متحمّل زياده باشد نيز متحمّل نقص است و احتمال زياده و نقصان در صفات قادر منّان واقع و عيان نيست پس معبود غير محدود و نه متزايد و نه متناقص و متجزّى بود .
زنديق گفت : مرا خبر ده يا أبا الحسن عليه السّلام از قول شما آنچه گوئيد كه خداى عظيم لطيف و سميع و بصير و عليم و حكيم است و حال آنكه سميع - نيست الَّا باذن و بصير نيست مگر بچشم و لطيف نيست الَّا بعمل و حكيم نيست مگر بصنعت أشياء از روى وفور عقل و ذكا .
أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضاء عليه التّحيّة و الثّناء فرمود كه : لطيف از ما بر جدّ و تعريف صنعت فعل است .
آيا نمىبينى هر گاه شخصى چيزى را نيكو فرا گيرد پس او الطاف در أخذ آن چيز نموده چه آن را خوب و نيكو فرا گرفته از اينجاست و ميگويند فلانى در صنعت عمل بغايت لطيف و بىبدل است فكيف نتوان خالق سبحان را لطيف جليل گفت : كه داخل گردانيد در خلق خلق لطيف جليل و تركيب نمود در حيوانات أرواح ايشان را و خلقت و ايجاد هر جنس را مباين جنس ديگر گردانيد در صفت و صورت بنوعى كه بعض از آن مشابه ببعضى ديگر به هيولى و پيكر نيستند ، پس هر يك از خلقان لطف جداگانه از حضرت ايزد يگانه يافتند چه در تركيب صورت هر خلق قوى و ضعيف و حقير لطف از خالق لطيف حيّز تصدير يافته پس لطيف باشد .
بعد از آن ما نظر بسوى أشجار و حمل آن نموديم از آنچه طيّبهء مأكوله


صفحه 39


هستند از أشجار و از غير مأكوله آن دانستيم كه خالق ما لطيف است ، گفتيم واجب تعالى لطيف است نه مثل لطف خلقان در صنعت ايشان و گفتيم سميع است بواسطهء آنكه أصوات خلايق از عرش أعلاء تا تحت الثّرى بر او غير مخفى بلكه ظاهر و هويداست از مورچه و أكبر از آن در دريا و خشكى بيابان برّ و پوشيده و پنهان نيست و لغات ايشان نيز برو مشتبه بىشبهه و گمان نيست پس از آن گفتيم كه سميع است امّا نه باذن و اينكه گفتيم بصير است امّا نه ببصر زيرا كه أثر مورچه را كه در شب تاريك بر سحماء گذشته باشد مىبيند بر صخره سوداء و دبيب نمله را در شب دجنه مظلمه مىبيند و مضار و منافع آنها را ملاحظه مىكند و شغار و فراخ و نسل آن را در هر مقام و مكان مىبيند پس بواسطهء اين گفتيم كه او بصير است امّا نه بمثل بصارت خلايق .
راوى محمّد بن عبد الله الخراسانى گويد كه : آن مرد از خدمت آن حضرت عليه السّلام دور نشد تا آنكه مسلمان شد و در اين مقام بغير آنچه مذكور گرديد كلام است .
و در خبر ديگر از آن امام الجنّ و البشر مروى و مشتهر است كه حضرت الله تبارك و تعالى مسمّى است بعالم بغير عالم حادث كه بآن دانا به حقايق أشياء گردد بلكه لفظ علم و اطلاق آن بحضرت واحد غفّار استعاره است كه به واسطهء حفظ امور مستقبله و رؤيت و اطَّلاع بر آن بعاريت گرفته‌اند در آنچه بعد آنا فآنا مخلوق و موجود گردد امّا خلق مسمّى بعالم از جهت حدوث علم است بچيزى كه قبل از آن جاهل بود بآن و بسا باشد كه علم خلايق بأشياء از ايشان مفارقت نمايد پس از آن علم بجهل مبدّل گردد و حضرت حقّ عزّ و جلّ مسمّى بعالم است بواسطهء آنست كه هرگز علم ايشان منقلب به جهل


صفحه 40


نگردد ، پس خالق و مخلوق در اسم عالم جامع و مشترك باشند ليكن در تعيين معنى مختلفاند .
و ديگر آنكه خداى تعالى عالم قايم است امّا نه بمعنى انتصاب و راست ايستادن بساق است ، چنانچه همه أشياء قايم بقوايماند ليكن حضرت ايزد مهيمن جبّار اخبار نمود قايمست بجز آن أمر و حافظ و ساعى بانصرام آنست ، چنانچه ميگويند فلان قايم بأمر ما است و خداى عزّ و جلّ قايمست بر همه نفس بآنچه مكتسب هر كس است و نيز عزيز عالم قايم بر كلام همه انامست و قايم به معنى كافى نيز آمده چنانچه گوئى بشخص كه قم بأمر كذا و كذا يعنى بايد كه فلان شغل و فلان عمل بسعى تو كفايت يابد و اختلال بر آن راه نيابد امّا قايم از ما خلق الله تعالى كسى را گويند قايم بساق و منتصب بقوايم بود باتّفاق پس ما جمع اسم نموديم و جمع معنى ننموديم .
و امّا خبير آن كسى را گويند كه هيچ شىء از او پوشيده و پنهان و به معونت از اطَّلاع او بر او نباشد و خبرت براى تجربه و اعتبار بأشياء نيست تا آنكه از تجربه و اعتبار علم براى ذات ايزد جبّار بهم رسد . و اگر آن اعتبار و تجربه بحيّز اصدار نرسد آن علم نيز بهم نرسد زيرا كه هر كرا كارش چنين بود آن جاهل بتعيّن بود و الله تعالى لم يزل و لا يزال خبير از مردمان و مستخبر از أحوال ايشان بالغدوّ و الآصال است ، پس ما جامع اسم خبير با خبرت سميع و بصيريم ليكن مختلف در معنى خبيريم .
و امّا ظاهر كه اطلاق آن بر واحد قادر نمايند نه بمعنى آنست كه ايزد تعالى بر بالاى أشياء بوسيلهء ركوب بر فوق أشياء و قعود بر آنها ظاهر و هويدا گردد بلكه بواسطهء قهر و غلبيّت واجب تبارك و تعالى بر أشياء و تسلَّط قدرت


صفحه 41


بر همگى آنها او را ظاهر گويند مثل آنكه مردى گويد كه : ظهرت على أعدائي و أظهرت على خصمى .
يعنى : ظفر بر دشمن يافتم و حضرت الله تعالى از روى لطف و كرم مرا بر خصمم مظفّر و مكرّم گردانيد ظهور الله تعالى بر أشياء بهمان انجام است و وجه ديگر در معنى ظاهر آنست كه واحد أكبر ظاهر است از براى كسى كه - شناخت ذات او نمايد و بر آن كس مخفى و پنهان نيست بمكان دليل و برهان بر وجود ايزد سبحان در جميع آنچه تدبير و صنعت آن بقدرت كامله و ارادت شامله ظاهر و عيان گردانيد از آنچه مرئى و مبصر صاحب رؤيت و بصر گردد پس كدام أمر ظاهر أوضح و أظهر أمر از خداى تبارك و تعالى جلّ ذكره باشد زيرا كه تو مقدّم بر صنعت و ارادهء او بهر جا كه توجّه كنى نيستى و از آثار خالق خلق منّان در توحيد آنست كه ترا مستغنى از ساير خلقان گردانيد امّا ظاهر در نزد ما خلايق چيزى بارز بنفس و معلوم بمجد هر كس بود پس ما بىشبهه تلبّس با حضرت تعالى و تقدّس جامع و مشترك در اين اسميم ليكن در معنى جامع و شريك نيستيم .
و امّا باطن كه اطلاق از حضرت مهيمن جايز است آن معنى استبطان مر أشياء نيست آن أمر مغور بلكه مستور در آن چيز بود ليكن اگر استبطان براى أشياء بود البتّه آن استبطان از حضرت قادر سبحان بود از روى حفظ و علم و تدبير و حكم مثل قول جاهل بطنته بمعنى خبرته است يعنى من مخبرم از او و عالم بمكنون سرّ او و باطن در پيش خلقان أمر غابر و مستتر در چيزى را گويند ، پس ما در اسم جامع در معنى مختلفيم با حضرت ايزد كريم .
و همچنين است جميع أسماء اگر چه ما موسوم در همه آن نيستيم .


صفحه 42


منقول و مرويست كه در هنگام كه مأمون عبّاسى اراده كرد كه حضرت امام البرايا أبى الحسن الرّضاء عليه التّحيّه و الثّناء را بعد از خود متولَّى أمر خلافت و خليفهء امّت گرداند در آن أثر أمر و حكم بجمع تمامى بنى هاشم در محضرا و نمود چون همگى آن مردم در آن مجمع جمع گشتند مأمون آنچه باعتقاد خود در ضمير مكنون داشت پرده از روى آن برداشت و گفت :
اى بنى هاشم من در خاطر دارم كه حضرت امام الأتقياء أبو الحسن الرّضاء ( ع ) را بعد از خود متولَّى و متصدّى أمر خلافت امّت گردانم .
بنى هاشم حسدى بر آن امام ( ع ) داشتند گفتند عجب است از شما مر جاهل كه أصلا او را در تدبير أمر خلافت اطَّلاع حاصل نيست چون خلافت امّت از روى احسان مكرمت باو عنايت و مرحمت فرمائى رحم بحال امّت آر و اين شغل خطير باو مسپار .
مأمون چون اين كلام از بنى هاشم شنيد گفت : من او را خواهم طلبيد و شما خواهيد ديد و دانست كه جاهل كيست از آنچه سؤال دليل كنند او بر آن دليل واضح و عيان بيان نمايد .
امّا چون آن سرور در آن محضر بعد از طلب مأمون حاضر شد همان كه بنو هاشم را نظر بآن امام جنّ و بشر افتاد گفت : يا أبا الحسن الرّضا عليه السّلام التماس و استدعا از شما آنست كه اين منبر را بنور قدوم سعادت لزوم منوّر گردان و از براى ما انتصاب و بيان علم نماى كه ما عبادت و بندگى واجب تبارك و تعالى بآن علم حقيق كما ينبغى و يليق بر وجه تحقيق بجاى آريم .
آن امام شفيق بعد از صعود منبر مدّتى سر پيش داشت و با هيچ أحدى از مردم تكلَّم ننمود ،