ذكر بيان احتجاج سيّد الأجلّ علم الهدى المرتضى أبى القاسم عليّ رضى الله عنه بر أبى العلاء المعرّى در جواب آنچه معرّى از آن سيّد عالم سؤال نمود بمرموز در هنگامى كه أبو العلاء المعرّى بخدمت سيّد المرتضى قدّس الله روحه مشرّف شده بود امّا چون معرّى با آن سيّد عالم در مذهب شريك و ذى سهيم نبود روى با ايشان آورده گفت : قول شما در كلّ چيست ؟
سيّد گفت : آنچه قول شما در جزء است .
معرّى گفت : قول شما در شعرى چيست ؟
سيّد گفت : آنچه قول شما در تدوير است .
معرّى گفت : قول شما در عدم انتها بچه وجهست ؟
سيّد فرمود : آنچه قول شما در تحيّز و ناعور است .
معرّى گفت : قول شما در سبع چيست ؟
سيّد گفت : آنچه قول شما بر زايد برى بر سبع است .
معرّى گفت : قول شما در أربع چيست ؟
سيّد گفت : آنچه قول شما در واحد و اثنين است .
معرّى گفت : قول شما در مؤثّر چيست ؟
سيّد گفت : آنچه قول شما در مؤثّرات است .
معرّى گفت : قول شما در نخستين چيست ؟
سيّد گفت : آنچه قول شما در سعدين است .
أبو العلاء المعرّى بعد از استماع اين أجوبهء مر موزه مبهوت گشت و أصلا قدرت بر سؤال و جواب در هيچ باب نداشت .
بعد از آن سيّد گفت : نزد من هر ملحد ملهد است .
أبو العلاء المعرّى گفت : أيّها السيّد الأجلّ من أين أخذتها .
سيّد گفت : اين اسئله و أجوبه از كتاب خداى عزّ و جلّ آيهء كريمهء سورهء مباركهء لقمان در هنگام نصيحت فرزند ميفرمايد كه * ( يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِالله إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ) * .
چون أبو العلاء المعرّى اين جوابهاى كافى شافى از آن سيّد عالم گرامى استماع نمود از آن مجلس سامى برخاسته راه خود برداشت .
در آن أثر آن سيّد أجلّ أكبر روى بمحضر آورده فرمود كه اين مرد الحال از پيش ما غايب و غير حاضر شد من بعد در اينجا حاضر نخواهد شد زيرا كه او مدّتى است اين مقدّمات مرموز را مركوز ضمير و پيش نهاد خاطر خطير ساخته در محافل و مجالس أهل نواصب باين كلمات مستظهر و مفتخر بود كه مرا
بحث بسيار و مجادله بيشمار است بأرباب سبعيه شنيعه است چون الحال آنچه در خاطر داشت گفت و جوابش شنيد .
در آن زمان بعضى از علماء تقيّان در آن محلّ حاضر بودند از شرح مرموزات استفهام و استعلام نمودند .
سيّد رضى الله عنه فرمود كه : أبو العلاء از من سؤال از كلّ نمود كلّ در نزد او قديم است و مشير است بعالمى كه آن را كبير خوانند .
پس بمن گفت : كه قول شما در عالم كبير چيست آيا قديمست يا نه ؟
من جواب و سؤال او بدين وجه دادم كه آنچه قول شما در جزء است به واسطهء آنكه جزء در پيش ايشان محدث است و جزء متولَّد از عالم كبير گردد و اين جزء عالم صغير است در پيش ايشان .
و مرا دم از اين كلام در جواب أبو العلاء آن بود كه اگر چه حدوث عالم صغير بصحّت و ثبوت رسيد پس شما آنچه اشاره بآن نموديد اگر صحيح باشد آن نيز محدث است البتّه زيرا كه جزء از جنس كلّ است بر زعم ايشان و شيء واحد و جنس واحد در نزد أرباب معرفت و حال و أصحاب فضل و كمال جايز نيست كه بعضى آن قديم و بعضى حادث باشد بىشبهه و گمان چنانچه عيان و ظاهر است .
اما شعرى كه ارادهء استعلام أحوال او نمود ارادهء او آن بود كه خواست كه بيان كند كه شعرى از كواكب سيّارات نيست پس من باو گفتم : كه امّا قول شما در تدوير و دوران چيست ارادهء من آن بود ميان فلك در تدوير و دوران در شعرى هيچ گونه قدح و ضرر بر قول ما ندارد .
امّا عدم انتهاء كه معرّى ذكر كرد ارادهء ايشان بود ذكر كند كه عالم منتهى
گردد او را نهايت نيست چنان كه او را بدايت نيست بواسطهء آنكه قديم است من او را اعلام نمودم كه تحيّز و تدوير در نزد من صحيحست و اين هر دو دلالت بر انتهاء عالم دارند .
و امّا سبع كه معرّى بيان كرد ارادهء نجوم سبعهء سيّارات نمود كه در پيش ايشان آنها ذوات الأحكاماند و مناط أحكام نجومى بر سيّارات است چنانچه أرباب نجوم در كتب خويش ذكر كردند .
من گفتم : كه كلام شما باطل و ناتمام است زيرا كه مدار اينها بر زايد برى است كه در او تحكَّم است و اين حكم منوط و مربوط است باين نجوم سيّارات سبعه كه در پيش ايشان زحل و مشترى و مرّيخ و عطارد و شمس و قمر و زهره است نيست چنانچه در محلّ و مكان خود مذكور است .
و امّا أربع كه معرّى ذكر كرد ارادهء طبايع أربع نمود من در جواب او گفتم كه قول تو در طبيعت واحدهء نار چيست كه از آن دابّه متولَّد گردد كه جلد آن دستهاى مردمان را بد بوى و نتن گرداند بعد از آن آن جلد را در آتش اندازند پس زهومان آن محترق گردد و آن جلد صحيح و سالم باقى ماند زيرا كه حضرت آفريدگار آن دابّه را از آتش آفريد و آتش آتش را محروق و بيكار نگرداند چنانچه عقل در اين كار حاكم بيّن و آشكار است و اين أمر از حضرت مريد كردگار عجيب و بديع نيست بواسطهء آنكه قادر عزيز از برف نيز كرم بسيار خلق و آشكار گردانيد و برف را بىگزاف يك طبيعت است بخلاف آب در دريا كه در آن محلّ بحكم حضرت عزّ و جلّ آب را در آنجا دو طبيعت است ماهى و ضفادع و مار و سلاحف و نبات الماء بسيار از او متولَّد و آشكار گردد و مذهب معرّى و رأى او آنست كه حيوانات برّى و بحرى حاصل و موجود نشود الَّا الطَّباع أربع ، پس
اين قول متناقض است با آن امّا مؤثّرى كه پيش او زحل چونست مرا از آن پرسيد من گفتم قول تو در مؤثّرات بأسرها چيست ارادهء من از اين سخن آن بود كه اگر گويد كه همه مؤثّراتاند خواه حادث و خواه قديم پس مؤثّر قديم چگونه مؤثّر باشد در أمر حادث .
امّا سؤال او از نخستين ارادهء او آن بود كه آن دو نحس سعد متولَّد گردد حكم آن چيست من باو گفتم كه قول تو در سعدين چيست اگر از اقتران اين سعدين ميان ايشان بيرون آيد اين حكم است كه خداى عزّ و جلّ باطل گردانيد تا آن كسى كه ناظر مصنوعات مهيمن قادر باشد برو بيّن و ظاهر گردد كه أحكام بتقدير ايزد علَّام متعلَّق المسخّرات نيست بلكه منوط باراده و مشيّت ملك العلَّام است زيرا كه شاهد عقل بىشبهه شهادت ميدهد كه :
هر گاه عسل و سكَّر مجتمع گردند از اجتماع اين دو جنس با هم دبس شكر حاصل نشود و اين دليل تامّ بر بطلان قول ناتمام ايشان است .
امّا قول من در باب آنچه گفتم كه هر ملحد ملهد است ارادهء من ازين كلام صدق التيام آن بود كه بيان كنم كه هر ظالم مشرك است زيرا كه در لغت عرب هر گاه مردى از طريق دين و آئين حضرت ربّ العالمين و منكر شريعت سيّد المرسلين باشد آن بيدين بيقين بيرون از شرايع دين مبين است و آن كس را ملحد گويند چنانچه عرب گويد ألحد الرّجل اذ اعدل من الدّين .
يعنى : چون شخصى از دين بيرون شد عرب او را ملحد گويد و چون كسى ظلم كند و بر مؤمنى ستم روا دارد عرب او را ظالم و ملهد گويد و از اينجا است كه عرب گويد : ألهد الرّجل اذا ظلم و بر هر عارف نكتهدان ظاهر و
عيان است كه هر ملحد ظالم است زيرا كه آنچه ملحد ميان مردمان متداولست كسى را گويند كه منكر دين نبوى ما باشد و چون آن كم نام خمول از طريقت سيّد الشّريعة عدول نمايد بىشبهه آن غاوى دين رسول از أعيان ظلوم و جهول خواهد بود بلكه اسّ الرّئيس جماعت ظالمين .
پس أبو العلاء المعرّى چون دانست كه مرا مطلب چيست گفتم : * ( يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِالله إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ) * .
ذكر بيان احتجاج السّيّد المرتضى قدّس الله روحه در تعظيم و تقديس أئمّه ما عليهم صلوات الله تعالى بر ساير برايا ، الَّا حضرت سيّد الأنبياء صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بطريق كه هيچ أحدى راه بآن طريق ممجّد از آن سيّد موحّد سبقت در بيان آن نيافته و آن را ذكر كرد در رسالهء از مصنّفات خود كه موسوم است برسالهء باهره در بيان أحوال خير مآل عترت طاهره چنانچه در آن رساله فرمود كه :
از جملهء آنچه كه نيز دلالت بر تقديم أئمّهء دين و تعظيم ايشان بر ساير مخلوقين دارد آنست كه حضرت ربّ العالمين اعلام و دلالت ما بر معرفت ايشان چنانچه فرمود كه : معرفت شما بائمّهء الأنام عليهم السّلام مثل معرفت شما بحضرت ملك العلَّام است و ايمان و اسلام بذو الجلال و الاكرام و جهل
باين أعيان مثل جهل بحضرت ايزد سبحان و شكّ در ذات كامل الصّفات رحيم الرّحمن است و اين بىشبهه و گمان سبب كفر و عصيان و وسيلهء خروج از شيوهء اسلام و ايمان است و اين منزلت براى أئمّهء اثنا عشر عليهم سلام الله الملك الاكبر معيّن و مقرّر است و بغير از پيغمبر ما عليه صلوات الله تعالى و بعد از آن حضرت أمير المؤمنين حيدر ( ع ) و أئمّه از أولاد اين دو سرور براى هيچ بشر معيّن و مقرّر نشد و من بعد نيز نخواهد شد .
فلهذا معرفت أئمّهء اثنا عشر بر جميع خلقان از انس و جانّ واجب و لازم و از فروض متحتّم گرديد و معرفت غير ايشان بر ما واجب و لازم نيست زيرا كه ما را معرفت نبوّت أنبياى ما تقدّم از آدم صفى تا عيسى بن مريم أصلا بر ما واجب و لازم نيست بواسطهء آنكه شناختن أنبياى سابقين شرط در دين و آئين ما نيست و معرفت ايشان بسيار دخل در تكاليف ما در اسلام و ايمان ندارد پس معرفت پيغمبران سابقين بر ما واجب نباشد .
امّا بر ما اثبات آنچه ادّعاى آن بدليل و برهان نموديم يعنى معرفت أئمّهء دين عليهم السّلام بىشبهه و گمان لازم و عيان است .
و آنچه ما ذكر كرديم كه معرفت ايشان از جملهء اسلام و ايمان است دليل آن اجماع شيعهء اماميّه است بر آن و اجماع ايشان حجّت است بنا بر ثقه و صحّت قول معصوم كه عقل دلالت بر وجود او در همهء زمان دارد و از جملهء ايشان و از زمرهء آن أعيان است و ما دلايل بسيار اين طريقت در مواضع بيشمار از كتب خود نقل كرديم و استيفاى آن دلايل در أجوبهء مسايل تبّانيّات در كتاب نصرة از آنچه منفردند بآن جماعت شيعهء اماميّه در مسائل تقيّه خاصه شرح و بيان آن كما كان نموديم .