وساطت و تمرّد و طغيان مرتكب آن فعل عصيان گردند در اين حال نتوان گفت كه مهيمن سبحان داخل در آن فعل و عصيان گردانيد .
آنگاه آن ولىّ الله حضرت آله فرمود : كسى كه ضبط حدود اين كلام بر سبيل درك و استعلام نمود پس او خصم غالب بر مخالف مبرم خود خواهد بود .
از حسين بن خالد مروى است كه من بحضرت امام الانس و الجنّ أبو الحسن الرّضا عليه السّلام گفتم : كه يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مردمان ما را منسوب بقول جبر و تشبيه ميگردانند و ميگويند كه شما قائليد به تشبيه و جبر نسبت بحضرت واحد أكبر بواسطهء أخبار و أحاديث مرويّه از آباى شما أئمّة الأبرار عليهم سلام الله الملك الغفّار .
آن حضرت عليه السّلام در ساعت باقبال و سعادت گفت : يا ابن خالد مرا خبر ده از آن أحاديث و أخبار كه مروى است از آباى عظام كرامم در باب - تشبيه ايزد وهّاب .
آيا روايت كه شما در باب تشبيه و جبر حضرت مهيمن قادر از ساير بشر شنيديد بيشتر است يا أخبار و أحاديث كه من از حضرت پيغمبر عليه صلوات الملك الأكبر در باب عدم تشبيه و جبر براى شما نقل و روايت كردم ؟
گفتم : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بلكه آنچه شما روايت از آن پيغمبر جليل القدر نموديد بيشتر است ؟
آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : پس شما بگوئيد كه رسول خداى تبارك و تعالى قائل بجبر و تشبيه بود .
من گفتم : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم اين قوم ميگويند
كه حضرت نبىّ المحمود در باب جبر و تشبيه ايزد معبود چيزى بيان ننمود و جز اين نيست كه روايت از رسول ( ص ) كنيد .
امام البرايا أبو الحسن الرّضا عليه التّحيّة و الثّناء فرمود كه : پس بايست ميگفتند كه آباى من أئمّه ايزد علَّام عليهم السّلام نيز در باب جبر و تشبيه قادر وهّاب چيزى نفرمودند امّا از آن أعيان مردمان چنين روايت كردند .
پس آنگاه آن ولىّ حضرت آله روى بمن آورده فرمود كه : هر كسى كه قايل تشبيه و جبر خداى تعالى و تبارك گردد بىشبهه و شكّ آن كافر مشرك است و ما از آن جاهل بيرويّت بيزاريم در دنيا و آخرت .
يا ابن خالد وضع أخبار و أحاديث از ما أئمّة الأبرار در جبر و تشبيه ايزد جبّار جماعت خلاف نابكار كه تصغير عظمت خداى جبّار نمودند فرمودند و بر ما آن أحاديث و أخبار موضوعه از روى كذب و افتراء بستهاند پس محبّ ايشان مبغض ما و مبغض ايشان محبّ ما است و موالات با ايشان معادات با ما است و معادات با ايشان موالات با ما است .
وصل بايشان قطع از ما است و قطع از ما وصل با ايشان است و جفا كردن با آنها نيكوئى كردن با ما است و نيكوئى در حقّ ما جفا در حقّ ايشان است ، و اكرام و احترام آن طايفه اهانت و عدم عزّت ما است و اهانت و عدم حرمتشان وسيلهء اكرام و عزّت و احترام ما است .
كسى كه آن طايفه را قبول نمود ما را ردّ فرمود و آنكه ما را قبول فرمود آن جمع مردود را ردّ نمود و هر كه با آن جماعت نيكوئى كرد با ما بدى كرد و كسى كه بآن طايفه بدى نمود با ما نيكوئى فرمود .
و مصدّق ايشان مكذّب ما است و مكذّب ما مصدّق ايشان است و هر كه اعطاء و احسان بآن طايفه نمايند ما را از عطا و احسان محروم فرمايد و هر كه آن جماعت را محروم گرداند بما احسان و عطا نمايد .
يا ابن خالد هر كه از شيعه و محبّان ما است بايد كه آن طايفه را بولايت و نصرت نگيرد ايشان را أصلا بمودّت و دوستى نپذيرد .
ذكر بيان احتجاج أبى الحسن الرّضا عليه صلوات ربّ الأرض و السّماء بر أهل كتاب ايزد تعالى از أصناف يهود و مجوس و نصارى و أهل زبور و صابى و غير ايشان و الزام اين جماعت بتوفيق ايزد منّان از حسن بن محمّد النّوفلى منقول و مروى است كه چون حضرت ولىّ ايزد بيچون أبو الحسن الرّضا عليه السّلام در خراسان بمأمون الرّشيد وارد گرديد در همان هفتهء ورود مأمون الرّشيد بفضل بن سهل أمر نمود كه اجتماع أصحاب مقالات مثل رأس الجالوت و جاثليق و رؤساء صابئين و هربذ أكبر و أصحاب زردشت و نسطاس الرومى و متكلَّمين در يك محلّ نمايد و تمامى اين طوايف را در يكجمع و محضر حاضر فرمايد تا مأمون كلام حضرت أبو الحسن الرّضا ( ع ) با ايشان و كلام ايشان بآن امام الانس و الجانّ در باب مذهب و أديان استماع نمايد .
فضل بن سهل بموجب فرموده عمل نموده و چون بحكم مأمون أصحاب مقالات را فضل در يك محلّ جمع نمود و مأمون را باجتماع ايشان در يك مكان اعلام فرمود .
مأمون گفت : ايشان را بنزد من حاضر گردان فضل بن سهل حسب الأمر مأمون آن جماعت را بمجلس او حاضر گردانيد .
در آن وقت مأمون گفت : كه ما شما را براى كار خير جمع كرديم و دوست داريم ابن عمّم اين مدنى كه درين ولايت بنزد ما آمده شما با او مناظره نمائيد بايد كه صباح بزودى تمام در نزد من حاضر شويد و أحدى از شما از اين أمر تخلَّف ننمايد .
جملگى گفتند سمعا و طاعة ما صبح زود تمام بخدمت تو يا أمير المؤمنين حاضر خواهيم شد .
حسن بن محمّد النّوفلى روايت كند كه ما را حديث و حكايت با حضرت أبو الحسن الرّضاء عليه السّلام بود و با آن حضرت عليه السّلام در تكلَّم بوديم كه ناگاه يا سر الخادم از در در آمد و گفت : يا سيّدى أمير المؤمنين يعنى مأمون الرّشيد بشما از روى شوق تمام سلام فرستاد و ميگويد : كه فداك أخوك برادر فداى تو گردد أصحاب مقالات و أهل أديان مختلفه و آراى متخالفه و متكلَّمين از جميع أهل هر ملَّت صباح زود پيش ما حاضر خواهند بود اگر شما بسعادت و اقبال با ايشان تكلَّم و جدال و مباحثه قيل و قال را دوست داشته باشيد ما را مشرّف گردانيد و اگر از تكلَّم آن طايفهء گمراه مستكره باشيد بايد متحمّل آزار و مشقّت نگرديد و اگر راضى باشيد ما با آن جماعت بمنزل شما بخدمت مشرّف گرديم و اين بر ما بغايت سبك و آسان است .
حضرت أبو الحسن الرّضا عليه السّلام بيا سر فرمود كه : سلام ما بايشان برسانيد و بگوئيد كه اراده و مطلب شما را دانستيم على الصّباح ان شاء الله به نزد شما خواهيم بود .
از حسن بن النّوفلى مرويست كه چون يا سر بواسطهء تبليغ سلام و پيام آن سرور از مجلس بدر رفت آن حضرت بجانب ما ملتفت گرديد و گفت : يا نوفلى تو از أهل عراقى بيشتر رقّة عراقى أصلا غليظ نيست آنچه در پيش تست ابن عمّم همگى و تمامى آنچه بر ما جمع نمود براى چيست ؟ يعنى أهل شرك ، و أصحاب مقالات و بدعت را ؟
من گفتم : فداى تو گردم اراده و امتحان شما در فضل و حال معرفت و كمال دارد و بسيار بسيار خاطرش مصمّم است در آنكه بداند و بشناسد كه حالت شما در چه مرتبه است .
آن حضرت گفت : و الله كه بناء او بر أساس غير وثيق البنيانست و بخداى عالم قسم است كه بناء او بسيار بسيار بد بنيان است .
پس آنگاه آن ولىّ الله فرمود : كه يا نوفلى بناء او در اين باب كدام است ؟
گفتم : يا بن رسول الله بدرستى كه أصحاب كلام و بدع خلاف علماء أهل شرعند و اين بواسطهء آنست كه عالم منكر نگردد الَّا أمر منكر را و أصحاب مقالات و كلام يعنى متكلَّمون و أهل شرك أصحاب انكارند چنانچه اگر بر آن طوايف حجّت آريد بر آنكه خداى تعالى يكيست گويند كه تصحيح وحدانيّت حضرت الوهيّت نمائيد .
و اگر گويند كه حضرت محمّد رسول و فرستاده ايزد تعالى است آن طوايف
گويند كه اثبات نبوّت و رسالت آن حضرت فرمائيد و چون أحدى ارادهء بيان دلايل و حجج بر آن جمعى لجج نمايد آن طايفه بر آن مرد بدل از روى بهت و جهالت سخنان گويند و آن كس اگر دليل ايشان را با حجّت خود باطل كند اين جماعت أصلا استماع دلايل او ننمايند و چندان مغالطه نمايند تا ترك قول خود نمايد ، يا سيّدى و مولاى شما از اين جماعت بر حذر بوده ، جعلت فداك يا خير يا سيّد .
آن سرور صلَّى الله عليه و آله و سلَّم از كلام نوفلى تبسّم نمود بعد از آن فرمود كه : يا نوفلى آيا ميترسى كه آن لئام بوسيلهء لجاجت و ابرام حجّت ناتمام خود را بر ما قطع و اتمام نمايند ؟
نوفلى گويد كه گفتم : لا و الله من در هيچ دم بواسطهء مباحثه و مجادلهء فضل و علم از جهت شما نترسيدم بدرستى كه من از حضرت ذو المنن مترجّى و مترقّبم كه شما را بر آن طايفه وخيم العاقبه مظفّر و منصور گرداند ان شاء الله تعالى .
پس آنگاه آن ولىّ الله تعالى فرمود كه : يا نوفلى آيا ميخواهى بدانى كه در چه ساعت و چه دم مأمون از اين حركت ناملايم پشيمان و نادم گردد ؟
گفتم : نعم يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و آله و سلَّم .
آن حضرت فرمود كه : ندامت مأمون و پشيمانى از اين حركت ناموزون در هنگامى خواهد بود كه استماع احتجاج ما بر يهود و أهل تورات بتورات آن طايفه عاقبت نامحمود و بأهل انجيل بانجيل ايشان و بر أهل زبور بزبور آن جماعت و بر گروه صائبين بعبرانيّت ايشان و بر هرابذه بغارسيّت آن قوم و بر أهل روم بروميّت ايشان و بر أهل هر مقالات بلغات آن طوايف نمايد كه بآن مردم
تكلَّم نمايم .
پس هر گاه كه قطع كلام و لجاجت و ابرام هر صنف آن لئام نمائيم و حجّت آن طايفه يك يك را شكسته مقطوع و ملزم گردانيم بنوعى كه هر يك از أصناف - أهل مقالات از مقالات خود برگشته رجعت بقول من نمايند در آن دم مأمون نادم گشته ميداند كه آن موضع و مكان كه سبيل سلوك در آنست او نه مستحقّ آنست در آن وقت اظهار ندامت و خجالت نمايد و لا حول و لا قوّة الَّا با لله العلىّ العظيم .
چون روز ديگر بأمر خالق أكبر صبح صادق سر از مشرق بدر كرد خورشيد خاور جهان ظلمانى را از كسوت لباس ظلمت عارى ساخته به اضائت و استضائه خود نورانى گرديد .
فضل بن سهل بخدمت آن ولىّ حضرت عزّ و جلّ آمده بعد از عرض تحيّت و نيكو بندگى گفت : جعلت فداك ابن عمّت منتظر قدوم مسرّت لزوم شما است و تمامى قوم در آن مجمع و محضرند شما بسعادت و اقبال در تشريف آوردن آن محالّ چه ميفرمائيد ؟
حضرت امام البرايا أبى الحسن الرّضا عليه السّلام فرمود كه : يا فضل در پيش باش كه من نيز بتوفيق عزّ و جلّ بغير تراخى و مهل بناحيهء شما بآن محلّ ساير مستعجليم .
پس آنگاه آن ولىّ الله وضوء بواسطهء بندگى حضرت آله كرده بعد از آن آن امام الانس و الجانّ شرب سريق نموده و ما را نيز از آن خورانيده ، و از دولت سراى خود بيرون آمد ما نيز با آن ولىّ ايزد عزيز بيرون آمده روانه شديم و چون آن ولىّ خداى بيچون بمجلس مأمون رسيد محفل ديد مملوّ و مشحون