بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 11

1 تفسیر سوره الرحمن

« بسم الله الرحمن الرحیم » الحمد لله رب العالمین باری الخلائق الجمعین و الصلوش و السلام علی‌ عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه سیدنا و نبینا و مولانا ابی‌القاسم محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : « بسم‌ الله الرحمن الرحیم 0 الرحمن 0 علم القران 0 خلق الانسان 0 علمه البیان 0 الشمس و القمر بحسبان 0 و النجم و الشجر یسجدان 0 و السماء رفعها و وضع‌ المیزان 0 الا تطغوا فی المیزان 0 و اقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان 0 و الارض وضعها للانام 0 فیها فاکهة و النخل ذات الاکمام 0 والحب ذو العصف و الریحان 0 فبای الاء ربکما تکذبان »[1]سوره مبارکه رحمن است . تنها سوره‌ای است که خود سوره با یکی از اسماء الله آغاز می‌شود ، با اسم مبارک " رحمن " . ما در[1]الرحمن / 1 - . 13


صفحه 12

" « بسم الله الرحمن الرحیم » " بعد " الله " با اسم " رحمن " روبرو می‌شویم . " رحمن " از نظر لغوی مبالغه در رحمت است ، در عنایت‌ وجود و بخشندگی ، و این اسم به غیر خداوند اطلاق نمی‌شود ، بر خلاف بعضی از اسمهای دیگر مثل " رحیم ) ( که ) به غیر خدا هم " رحیم " می‌شود گفت .
در واقع " رحیم " امری است که فی حد ذاته می‌تواند مراتب و درجات‌ داشته باشد که شامل به اصطلاح رحمت امکانی هم بشود ، بمعنی رحمت از آن‌ جهت که منسوب به یک ممکن الوجود است ، و لهذا در قرآن به پیغمبر اکرم‌ " رحیم " اطلاق شده است : " « لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم »"[1]. کلمه‌های " رؤوف " و " رحیم " هم از اسماء الله است ولی از اسمائی است که اختصاص به‌ خداوند ندارد ، یعنی در عین اینکه شأنی از شؤون الهی را بیان می‌کند به‌ غیر خدا هم اطلاق می‌شود ، یعنی رحمت به آن معنی که در " رحیم " هست و رأفت به آن معنی که در " رؤوف " هست به اصطلاح درجه امکانی هم دارد که می‌شود آن را به یک ممکن نسبت داد . ولی " رحمن " به آن معنای " مبالغه‌ای " که دارد ، یعنی آن نهایت درجه رحمت و رحمت شامله‌ای که‌ تمام هستی را در برگرفته است ، مثلا خود پیغمبر هم به تمام وجود خودش‌ مشمول رحمن است ، و هر موجود و مخلوق دیگری . این ( اسم ) به غیر خدا اطلاق نشده است .
اکثریت قریب به اتفاق آیات این سوره مبارکه تذکر و یادآوری نعمتها و آلاء پروردگار است ، و لهذا از یک طرف با لفظ " « الرحمن »" شروع‌ می‌شود ( که ) رحمت است و از طرف دیگر مکرر مانند یک ترجیع بند 31 بار این آیه تکرار شده است : " « فبای الاء ربکما تکذبان »". مخاطب، جن و[1]توبه / . 128


صفحه 13

انس هستند . پس که به کدامیک از نعمتهای الهی تکذیب می‌آورید ، یعنی‌ کدامیک از نعمتهای الهی را می‌توانید انکار کنید ؟ پس اصلا روح و سیاق‌ این سوره تذکر و یادآوری نعمتهاست برای اینکه انسان متنبه و متوجه باشد که نعمتهای الهی را چه ذهنا و فکرا و چه عملا مورد انکار قرار ندهد و همیشه به آن نعمتها توجه داشته باشد . توجه به نعمت ، روح شکر و سپاسگزاری را در انسان به وجود می‌آورد و انسان را بیشتر متذکر خدا می‌کند و بیشتر در صراط عبودیت قرار می‌دهد و از مخالفت و عصیان باز می‌دارد . حال می‌خواهیم ببینیم که این نعمتها را که خدا در قرآن می‌خواهد بشمارد چگونه شمارش می‌کند ؟ در این شمارش کردن‌ها مسلما حسابی در کار است ، ( چون ) خلفت است ، خصوصا که بعد هم همواره صحبت از حسبان و میزان و نظام موجود در کار عالم است و قهرا نمی‌تواند خود قرآن که جزئی از کار پروردگار است از حسبان و نظام خارج باشد ، این هم خودش حسابی و نظامی‌ دارد . ببینیم خدای رحمن که با اسم " الرحمن " خودش با ما مواجه است‌ از چه نعمتی شروع کرده ، نعمت اول ، نعمت دوم ، نعمت سوم ، و چه را بیان می‌کند . بلافاصله می‌فرماید : " « الرحمن علم القران »" خدای رحمن‌ قرآن را آموخت . ضمیر مفعول یا اسم مفعولش هم بیان نشده ( که آیا ) قرآن را به پیغمبر آموخت ؟ قرآن را به وسیله پیغمبر به مردم آموخت ؟ یا قرآن را به پیغمبر و مردم همه آموخت ، و به پیغمبر از طریق وحی و به‌ مردم از طریق پیغمبر ؟ معلوم است که وقتی متعلق ذکر نمی‌شود برای این‌ است که نمی‌خواهد اختصاص بدهد والا می‌توانست بفرماید : " الرحمن علمک‌ القران " رحمن ، تو را ای پیغمبر قرآن آموخت ، چنانکه بعضی جاها داریم: " « و علمک ما لم غ


صفحه 14

« تکن تعلم »"[1]و اگر مقصود فقط مردم می‌بودند ، مثلا می‌فرمود : " علمکم القران " یا " علم الانسان القران " که بعد می‌گفتیم از پیغمبر انصراف دارد . وقتی که ( متعلق ) ذکر نمی‌شود معلوم است که نظر به متعلق‌ خاص نیست . همین طور که بعضی از مفسرین هم گفته‌اند ، در اینجا نمی‌فرماید قرآن را نازل فرمود ، ( می‌فرماید ) قرآن را تعلیم داد ، یعنی‌ اول قرآن را به صورت یک حقیقت موجود فرض‌می‌کند ، که آن حقیقتی که قبلا وجود داشته تنزیلش همان تعلیمش است و تعلیمش مساوی با تنزیلش است .
قبلا گفته‌ایم که از خود قرآن فهمیده می‌شود که قرآن حقیقتی دارد مافوق‌ کلمات و الفاظ و در آن تفصیل[2]و مانند آن وجود ندارد و پیغمبر اکرم‌ یک بار قرآن را به آن صورت به اصطلاح جملی خودش تلقی کرده است و بعد به صورتهای تفصیلی . آنجا که از نزول اجمالی قرآن تعبیر می‌شود با کلمه " انزال " بیان می‌شود : " « انا انزلناه فی لیلة القدر »"[3]تمام‌ قرآن به آن صورت در شب قدر نازل شد ، و آنجا که به تفصیل ، آیه آیه و به صورت الفاظ ( فرود ) می‌آید با کلمه " تنزیل " بیان می‌شود . این‌ نشان می‌دهد که قرآن به عنوان یک حقیقت غیبی - که این الفاظ ، مظاهر و تنزل یافته‌های آن حقیقت غیبی هستند - قبل از پیغمبر وجود داشته و بعد پیغمبر به آن می‌رسد و بلکه قبل ازخلقت عالم و قبل از خلقت انسان وجود داشته است چون یک حقیقت مجرد است .
قرآن از اینجا شروع می‌کند : رحمن ( خدای رحمن ) قرآن را تعلیم داد که‌ همان تعلیمش عین تنزیلش است ( قرآن را به بشر فرود آورد ) . بعد از این است که می‌فرماید : " « خلق الانسان »" . نفرمود : " الرحمن خلق‌[1]نساء / . 113[2]( به معنی فصل بندی )[3]قدر / 1


صفحه 15

الانسان علم القران " با اینکه انسان این طور فکر می‌کند که طبق قاعده‌ باید بگوید که خدای رحمن انسان را آفرید و قرآن را تعلیم داد . از نظر اسلام اگر حساب کنیم اول انسان آفریده می‌شود بعد انسان قرآن و هر چیز دیگر رامی‌آموزد . خلقت انسان بر آموختن انسان قرآن را ، تقدم دارد ، و بلکه به حسابی اگر کسی بگوید که قرآن جز همین الفاظ نیست ) بر خلقت‌ قرآن هم تقدم دارد چون قرآن بعد از اینکه پیغمبر خلق شده و سال چهلم تولد او فرا رسیده است در طول 23 سال خلق شده است . و لی در اینجا تعلیم‌ قرآن بر خلقت انسان مقدم شده است . یک وجه آن - که همه مفسرین قبول‌ دارند - این است که می‌خواهد به این بیان اهمیت فوق‌العاده این نعمت را ذکر کند که این نعمت هدایت به وسیله قرآن ، آنقدر اهمیت دارد که باید قبل از نعمت خلقت ذکر شود . و اما یک وجه دیگر - همین طور که عرض‌ کردم و بعضی از مفسرین گفته‌اند - این است که در اینجا عنایت دیگری است‌ به تقدم وجودی قرآن بر انسان به آن نوع وجودی که غیر از وجود الفاظش‌ است . پس باز اول قرآن خلق شده است و بعد انسان . ولی به هر حال‌ نکته‌ای که برای ما عملا آموزنده است توجه به اهمیت این نعمت بزرگ یعنی‌ نعمت قران است و اهمیت نعمت علم و تعلیم به طور کلی . گو اینکه اینجا تعلیم قرآن ( ذکر شده ) است ولی بالاخره تعلیم است و باب ، علم است .
در سوره " اقرأ " نیز این طور می‌خوانیم : " « اقرأ باسم ربک الذی‌ خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم »"[1]. آنجا هم سخن از خلقت و تعلیم است ولی در آنجا چون‌ سخت از تعلیم قرآن بالخصوص نیست " (« علم الانسان ما لم یعلم "،"علم‌ بالقلم »" قلم را به[1]علق /[5]1


صفحه 16

انسان آموخت ، نوشتن را به انسان آموخت ، انسان را چیزی که نمی‌دانست‌ آموخت ) قهرا خلقت مقدم است بر تعلیم و تعلم ، اول خلقت انسان یاد شده ، بعد تعلیم و تعلم . اما اینجا که سخن از تعلیم قران است ، تشریف‌ و احترام و اهمیت و عظمت قرآن اقتضا کرده است که ترتیب در جهت عکس‌ قرار بگیرد ، اول سخن از تعلیم بیاید بعد سخن از خلقت . " « علمه البیان »" بعد از خلقت انسان نعمت بیان را برای انسان ( ذکر ) می‌کند . " بیان " یعنی ظاهر کردن ، که در اینجا مقصود همان سخن‌ گفتن است . با زبان ، انسان مکنونات ضمیر خودش را ، امور پنهانی که در ضمیرش هست، برای دیگران آشکار می‌کند و آن دیگران برای او آشکار می‌کنند. در سوره " اقرأ " هم سخن از خلقت و تعلیم بود ( « علم الانسان ما لم‌ یعلم ») با این تفاوت که اینجا سخن از تعلیم قرآن است و آنجا خصوص‌ قرآن یاد نشده است . در آنجا یک تعلیم بالخصوص ذکر شده بود ، تعلیم‌ نوشتن ( « علم بالقلم ») ، در اینجا هم بعد از تعلیم قرآن یک تعلیم‌ بالخصوص یاد آوری شده است ، تعلیم سخن گفتن . شاید ما تا کنون به این تکته توجه نکرده‌ایم که اینکه انسان با حیوانها متفاوت است و این همه فاصله دارد به موجب همان استعدادی است که در انسان برای گفتن و نوشتن هست ، یعنی اگر همین یک استعداد را از انسان‌ بگیریم انسان با همه حیوانات فرق نمی‌کند . فلاسفه از قدیم تعبیر خیلی خوبی انتخاب کرده‌اند گو اینکه بعضی شاید نکته‌اش را درست در نمی‌یابند . وقتی می‌خواهند انسان را تعریف کنند ، به‌ " حیوان ناطق " تعریف می‌کنند ، حیوان سخنگو ، با اینکه به قول خودشان‌ می‌خواهند جنس و فصل را بیان کرده باشند ، بعد این سؤال برای افراد مطرح‌ می‌شود که " سخنگویی " مگر چه اهمیتی برای انسان


صفحه 17

دارد که ما آن را به جای فصل انسان بگیریم یعنی به جای " جزء ذات " و " ذاتی " انسان بشماریم ؟ سخن گفتن برای انسان یک عمل است ، مثل‌ خندیدن . همین طور که خندیدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و بر عکس . شاید مثلا پهن ناخن بودن هم از مختصات‌ انسان باشد . پس این چیست که در باب انسان گفته‌اند ؟ بعضی گفتند - و حرفشان درست هم هست - که معنی نطق در اینجا سخن گفتن نیست ، ادراک‌ کلیات است ، یعنی حیوان احساس می‌کند ، درک می‌کند ولی جزئیها یعنی فرد را درک می‌کند . در ذهن حیوان فقط فرد وجود دارد ، مثلا صاحب خودش را می‌شناسد ، آن انسان دیگر را می‌شناسد ، آن خانه را می‌شناسد ، آن خانه دیگر را می‌شناسد ، صد خانه را ممکن است بشناسد ولی از همه اینها نمی‌تواند یک‌ معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل بدهد . انسان‌ ادراک معانی و مفاهیم کلی می‌کند . این درست ، ولی چرا ادراک کلیات را با لفظ " ادراک کلیات " نگفته‌اند ، بالفظ " سخنگو " گفته‌اند ؟ به‌ خاطر ارتباط قطعی‌ای که میان ایندو هست ، یعنی انسان اگرمدرک " کلی " نمی‌بود سخنگو هم نمی‌بود . سخن گفتن فقط این ( حالت ظاهری ) نیست ، طوطی‌ هم ممکن است چهار کلمه‌ای حرف بزند . یک معنی را که انسان احساس می‌کند ، ( اگر فقط بتواند لفظ آن معنی را بگوید ) ، فرض کنید که انسان پدر خودش را می‌بیند ، بعد فقط بتواند لفظ " پدر " را بگوید ، این سخن گفتن‌ نیست . سخن گفتن با ارتباط دادن و نسب برقرار کردن میان معانی و مفاهیم‌ و دیده‌هاست ، می‌گوییم این ایستاده است ، آن نشسته است . است و نیست‌ وقتی که آمد ، هست و نیست اگر آمد ، هست و نیست " جزئی " ندارد ، همیشه در ذهن انسان " کلی " است ، یعنی اگر انسان استعداد ادراک‌ کلیات را نمی‌داشت نمی‌توانست حرف بزند . انسان که حرف


صفحه 18

می‌زند نه از باب این است که جهازات جسمانی انسان با حیوان فرق می‌کند ، یعنی زبان انسان را بر خلاف حیوان طوری ساخته‌اند که بتواند حرف بزند . به زبان مربوط نیست ، به جسم مربوط نیست ، به روح مربوط است . این‌ زبان و دهان و مخارجی که انسان دارد حیوان هم عینا اینها را دارد ولی‌ حیوان که نمی‌تواند حرف بزند به دلیل این است که ادراکش برای سخن گفتن‌ کافی نیست . پس منشأ و ریشه سخن گفتن آن استعداد فطری انسان در ادراک‌ کلیات است . حال این که در قرآن می‌فرماید : " « علمه البیان »" خدا به انسان‌ بیان را ، ظاهر کردن مکنونات ما فی الضمیر خود را آموخت ، بعضی مفسرین‌ گفته‌اند مقصود این است که لغات را خدا وضع کرده است یعنی مشکل انسان‌ فقط این بوده که می‌بایست لغت برایش وضع می‌شد ، خدا قبلا آمده به وسیله‌ انبیاء لغات را وضع کرده است . مثلا لغت عربی ، لغت عبری . لغت فارسی‌ . لغت ترکی را به وسیله پیغمبران وضع کرده و در اختیار انسانها قرار داده است ، این معنی " « علمه البیان »" است ، یعنی خدا واضع لغات‌ است . ( بعد نظریه‌ای هم در علم لغت شناسی در قدیم پیدا شده بود که اصلا واضع لغت خداست به دلیل " « علمه البیان »" . ) البته این نظر را بعضی گفته‌اند ولی نه بعضی که قابل اعتنا باشند . دیگران گفته‌اند اولا معنی " « علمه البیان »" " علمه اللغة " نیست‌ . صحبت در لغت نیست . اگر سخن از لغت می‌بود باز یک حرفی بود . صحبت‌ از سخن گفتن و بیان کردن و استعداد بیان کردن مکنونات خود است . این‌ همان استعدادی است که انسان در ادراک کلیات دارد . پس " خدا به‌ انسان بیان را تعلیم کرده " یعنی در فطرت انسان آن استعداد را نهاده‌ است که بعد منشأ می‌شود برای بیان کردن . این مطلب را دانستیم . این دو نعمت در این دو سوره ذکر شده است یعنی نعمت بیان که‌