بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 12

" « بسم الله الرحمن الرحیم » " بعد " الله " با اسم " رحمن " روبرو می‌شویم . " رحمن " از نظر لغوی مبالغه در رحمت است ، در عنایت‌ وجود و بخشندگی ، و این اسم به غیر خداوند اطلاق نمی‌شود ، بر خلاف بعضی از اسمهای دیگر مثل " رحیم ) ( که ) به غیر خدا هم " رحیم " می‌شود گفت .
در واقع " رحیم " امری است که فی حد ذاته می‌تواند مراتب و درجات‌ داشته باشد که شامل به اصطلاح رحمت امکانی هم بشود ، بمعنی رحمت از آن‌ جهت که منسوب به یک ممکن الوجود است ، و لهذا در قرآن به پیغمبر اکرم‌ " رحیم " اطلاق شده است : " « لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم »"[1]. کلمه‌های " رؤوف " و " رحیم " هم از اسماء الله است ولی از اسمائی است که اختصاص به‌ خداوند ندارد ، یعنی در عین اینکه شأنی از شؤون الهی را بیان می‌کند به‌ غیر خدا هم اطلاق می‌شود ، یعنی رحمت به آن معنی که در " رحیم " هست و رأفت به آن معنی که در " رؤوف " هست به اصطلاح درجه امکانی هم دارد که می‌شود آن را به یک ممکن نسبت داد . ولی " رحمن " به آن معنای " مبالغه‌ای " که دارد ، یعنی آن نهایت درجه رحمت و رحمت شامله‌ای که‌ تمام هستی را در برگرفته است ، مثلا خود پیغمبر هم به تمام وجود خودش‌ مشمول رحمن است ، و هر موجود و مخلوق دیگری . این ( اسم ) به غیر خدا اطلاق نشده است .
اکثریت قریب به اتفاق آیات این سوره مبارکه تذکر و یادآوری نعمتها و آلاء پروردگار است ، و لهذا از یک طرف با لفظ " « الرحمن »" شروع‌ می‌شود ( که ) رحمت است و از طرف دیگر مکرر مانند یک ترجیع بند 31 بار این آیه تکرار شده است : " « فبای الاء ربکما تکذبان »". مخاطب، جن و[1]توبه / . 128


صفحه 13

انس هستند . پس که به کدامیک از نعمتهای الهی تکذیب می‌آورید ، یعنی‌ کدامیک از نعمتهای الهی را می‌توانید انکار کنید ؟ پس اصلا روح و سیاق‌ این سوره تذکر و یادآوری نعمتهاست برای اینکه انسان متنبه و متوجه باشد که نعمتهای الهی را چه ذهنا و فکرا و چه عملا مورد انکار قرار ندهد و همیشه به آن نعمتها توجه داشته باشد . توجه به نعمت ، روح شکر و سپاسگزاری را در انسان به وجود می‌آورد و انسان را بیشتر متذکر خدا می‌کند و بیشتر در صراط عبودیت قرار می‌دهد و از مخالفت و عصیان باز می‌دارد . حال می‌خواهیم ببینیم که این نعمتها را که خدا در قرآن می‌خواهد بشمارد چگونه شمارش می‌کند ؟ در این شمارش کردن‌ها مسلما حسابی در کار است ، ( چون ) خلفت است ، خصوصا که بعد هم همواره صحبت از حسبان و میزان و نظام موجود در کار عالم است و قهرا نمی‌تواند خود قرآن که جزئی از کار پروردگار است از حسبان و نظام خارج باشد ، این هم خودش حسابی و نظامی‌ دارد . ببینیم خدای رحمن که با اسم " الرحمن " خودش با ما مواجه است‌ از چه نعمتی شروع کرده ، نعمت اول ، نعمت دوم ، نعمت سوم ، و چه را بیان می‌کند . بلافاصله می‌فرماید : " « الرحمن علم القران »" خدای رحمن‌ قرآن را آموخت . ضمیر مفعول یا اسم مفعولش هم بیان نشده ( که آیا ) قرآن را به پیغمبر آموخت ؟ قرآن را به وسیله پیغمبر به مردم آموخت ؟ یا قرآن را به پیغمبر و مردم همه آموخت ، و به پیغمبر از طریق وحی و به‌ مردم از طریق پیغمبر ؟ معلوم است که وقتی متعلق ذکر نمی‌شود برای این‌ است که نمی‌خواهد اختصاص بدهد والا می‌توانست بفرماید : " الرحمن علمک‌ القران " رحمن ، تو را ای پیغمبر قرآن آموخت ، چنانکه بعضی جاها داریم: " « و علمک ما لم غ


صفحه 14

« تکن تعلم »"[1]و اگر مقصود فقط مردم می‌بودند ، مثلا می‌فرمود : " علمکم القران " یا " علم الانسان القران " که بعد می‌گفتیم از پیغمبر انصراف دارد . وقتی که ( متعلق ) ذکر نمی‌شود معلوم است که نظر به متعلق‌ خاص نیست . همین طور که بعضی از مفسرین هم گفته‌اند ، در اینجا نمی‌فرماید قرآن را نازل فرمود ، ( می‌فرماید ) قرآن را تعلیم داد ، یعنی‌ اول قرآن را به صورت یک حقیقت موجود فرض‌می‌کند ، که آن حقیقتی که قبلا وجود داشته تنزیلش همان تعلیمش است و تعلیمش مساوی با تنزیلش است .
قبلا گفته‌ایم که از خود قرآن فهمیده می‌شود که قرآن حقیقتی دارد مافوق‌ کلمات و الفاظ و در آن تفصیل[2]و مانند آن وجود ندارد و پیغمبر اکرم‌ یک بار قرآن را به آن صورت به اصطلاح جملی خودش تلقی کرده است و بعد به صورتهای تفصیلی . آنجا که از نزول اجمالی قرآن تعبیر می‌شود با کلمه " انزال " بیان می‌شود : " « انا انزلناه فی لیلة القدر »"[3]تمام‌ قرآن به آن صورت در شب قدر نازل شد ، و آنجا که به تفصیل ، آیه آیه و به صورت الفاظ ( فرود ) می‌آید با کلمه " تنزیل " بیان می‌شود . این‌ نشان می‌دهد که قرآن به عنوان یک حقیقت غیبی - که این الفاظ ، مظاهر و تنزل یافته‌های آن حقیقت غیبی هستند - قبل از پیغمبر وجود داشته و بعد پیغمبر به آن می‌رسد و بلکه قبل ازخلقت عالم و قبل از خلقت انسان وجود داشته است چون یک حقیقت مجرد است .
قرآن از اینجا شروع می‌کند : رحمن ( خدای رحمن ) قرآن را تعلیم داد که‌ همان تعلیمش عین تنزیلش است ( قرآن را به بشر فرود آورد ) . بعد از این است که می‌فرماید : " « خلق الانسان »" . نفرمود : " الرحمن خلق‌[1]نساء / . 113[2]( به معنی فصل بندی )[3]قدر / 1


صفحه 15

الانسان علم القران " با اینکه انسان این طور فکر می‌کند که طبق قاعده‌ باید بگوید که خدای رحمن انسان را آفرید و قرآن را تعلیم داد . از نظر اسلام اگر حساب کنیم اول انسان آفریده می‌شود بعد انسان قرآن و هر چیز دیگر رامی‌آموزد . خلقت انسان بر آموختن انسان قرآن را ، تقدم دارد ، و بلکه به حسابی اگر کسی بگوید که قرآن جز همین الفاظ نیست ) بر خلقت‌ قرآن هم تقدم دارد چون قرآن بعد از اینکه پیغمبر خلق شده و سال چهلم تولد او فرا رسیده است در طول 23 سال خلق شده است . و لی در اینجا تعلیم‌ قرآن بر خلقت انسان مقدم شده است . یک وجه آن - که همه مفسرین قبول‌ دارند - این است که می‌خواهد به این بیان اهمیت فوق‌العاده این نعمت را ذکر کند که این نعمت هدایت به وسیله قرآن ، آنقدر اهمیت دارد که باید قبل از نعمت خلقت ذکر شود . و اما یک وجه دیگر - همین طور که عرض‌ کردم و بعضی از مفسرین گفته‌اند - این است که در اینجا عنایت دیگری است‌ به تقدم وجودی قرآن بر انسان به آن نوع وجودی که غیر از وجود الفاظش‌ است . پس باز اول قرآن خلق شده است و بعد انسان . ولی به هر حال‌ نکته‌ای که برای ما عملا آموزنده است توجه به اهمیت این نعمت بزرگ یعنی‌ نعمت قران است و اهمیت نعمت علم و تعلیم به طور کلی . گو اینکه اینجا تعلیم قرآن ( ذکر شده ) است ولی بالاخره تعلیم است و باب ، علم است .
در سوره " اقرأ " نیز این طور می‌خوانیم : " « اقرأ باسم ربک الذی‌ خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم »"[1]. آنجا هم سخن از خلقت و تعلیم است ولی در آنجا چون‌ سخت از تعلیم قرآن بالخصوص نیست " (« علم الانسان ما لم یعلم "،"علم‌ بالقلم »" قلم را به[1]علق /[5]1


صفحه 16

انسان آموخت ، نوشتن را به انسان آموخت ، انسان را چیزی که نمی‌دانست‌ آموخت ) قهرا خلقت مقدم است بر تعلیم و تعلم ، اول خلقت انسان یاد شده ، بعد تعلیم و تعلم . اما اینجا که سخن از تعلیم قران است ، تشریف‌ و احترام و اهمیت و عظمت قرآن اقتضا کرده است که ترتیب در جهت عکس‌ قرار بگیرد ، اول سخن از تعلیم بیاید بعد سخن از خلقت . " « علمه البیان »" بعد از خلقت انسان نعمت بیان را برای انسان ( ذکر ) می‌کند . " بیان " یعنی ظاهر کردن ، که در اینجا مقصود همان سخن‌ گفتن است . با زبان ، انسان مکنونات ضمیر خودش را ، امور پنهانی که در ضمیرش هست، برای دیگران آشکار می‌کند و آن دیگران برای او آشکار می‌کنند. در سوره " اقرأ " هم سخن از خلقت و تعلیم بود ( « علم الانسان ما لم‌ یعلم ») با این تفاوت که اینجا سخن از تعلیم قرآن است و آنجا خصوص‌ قرآن یاد نشده است . در آنجا یک تعلیم بالخصوص ذکر شده بود ، تعلیم‌ نوشتن ( « علم بالقلم ») ، در اینجا هم بعد از تعلیم قرآن یک تعلیم‌ بالخصوص یاد آوری شده است ، تعلیم سخن گفتن . شاید ما تا کنون به این تکته توجه نکرده‌ایم که اینکه انسان با حیوانها متفاوت است و این همه فاصله دارد به موجب همان استعدادی است که در انسان برای گفتن و نوشتن هست ، یعنی اگر همین یک استعداد را از انسان‌ بگیریم انسان با همه حیوانات فرق نمی‌کند . فلاسفه از قدیم تعبیر خیلی خوبی انتخاب کرده‌اند گو اینکه بعضی شاید نکته‌اش را درست در نمی‌یابند . وقتی می‌خواهند انسان را تعریف کنند ، به‌ " حیوان ناطق " تعریف می‌کنند ، حیوان سخنگو ، با اینکه به قول خودشان‌ می‌خواهند جنس و فصل را بیان کرده باشند ، بعد این سؤال برای افراد مطرح‌ می‌شود که " سخنگویی " مگر چه اهمیتی برای انسان


صفحه 17

دارد که ما آن را به جای فصل انسان بگیریم یعنی به جای " جزء ذات " و " ذاتی " انسان بشماریم ؟ سخن گفتن برای انسان یک عمل است ، مثل‌ خندیدن . همین طور که خندیدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و بر عکس . شاید مثلا پهن ناخن بودن هم از مختصات‌ انسان باشد . پس این چیست که در باب انسان گفته‌اند ؟ بعضی گفتند - و حرفشان درست هم هست - که معنی نطق در اینجا سخن گفتن نیست ، ادراک‌ کلیات است ، یعنی حیوان احساس می‌کند ، درک می‌کند ولی جزئیها یعنی فرد را درک می‌کند . در ذهن حیوان فقط فرد وجود دارد ، مثلا صاحب خودش را می‌شناسد ، آن انسان دیگر را می‌شناسد ، آن خانه را می‌شناسد ، آن خانه دیگر را می‌شناسد ، صد خانه را ممکن است بشناسد ولی از همه اینها نمی‌تواند یک‌ معنی کلی بسازد و با آن کلیات در ذهن خودش قانون تشکیل بدهد . انسان‌ ادراک معانی و مفاهیم کلی می‌کند . این درست ، ولی چرا ادراک کلیات را با لفظ " ادراک کلیات " نگفته‌اند ، بالفظ " سخنگو " گفته‌اند ؟ به‌ خاطر ارتباط قطعی‌ای که میان ایندو هست ، یعنی انسان اگرمدرک " کلی " نمی‌بود سخنگو هم نمی‌بود . سخن گفتن فقط این ( حالت ظاهری ) نیست ، طوطی‌ هم ممکن است چهار کلمه‌ای حرف بزند . یک معنی را که انسان احساس می‌کند ، ( اگر فقط بتواند لفظ آن معنی را بگوید ) ، فرض کنید که انسان پدر خودش را می‌بیند ، بعد فقط بتواند لفظ " پدر " را بگوید ، این سخن گفتن‌ نیست . سخن گفتن با ارتباط دادن و نسب برقرار کردن میان معانی و مفاهیم‌ و دیده‌هاست ، می‌گوییم این ایستاده است ، آن نشسته است . است و نیست‌ وقتی که آمد ، هست و نیست اگر آمد ، هست و نیست " جزئی " ندارد ، همیشه در ذهن انسان " کلی " است ، یعنی اگر انسان استعداد ادراک‌ کلیات را نمی‌داشت نمی‌توانست حرف بزند . انسان که حرف


صفحه 18

می‌زند نه از باب این است که جهازات جسمانی انسان با حیوان فرق می‌کند ، یعنی زبان انسان را بر خلاف حیوان طوری ساخته‌اند که بتواند حرف بزند . به زبان مربوط نیست ، به جسم مربوط نیست ، به روح مربوط است . این‌ زبان و دهان و مخارجی که انسان دارد حیوان هم عینا اینها را دارد ولی‌ حیوان که نمی‌تواند حرف بزند به دلیل این است که ادراکش برای سخن گفتن‌ کافی نیست . پس منشأ و ریشه سخن گفتن آن استعداد فطری انسان در ادراک‌ کلیات است . حال این که در قرآن می‌فرماید : " « علمه البیان »" خدا به انسان‌ بیان را ، ظاهر کردن مکنونات ما فی الضمیر خود را آموخت ، بعضی مفسرین‌ گفته‌اند مقصود این است که لغات را خدا وضع کرده است یعنی مشکل انسان‌ فقط این بوده که می‌بایست لغت برایش وضع می‌شد ، خدا قبلا آمده به وسیله‌ انبیاء لغات را وضع کرده است . مثلا لغت عربی ، لغت عبری . لغت فارسی‌ . لغت ترکی را به وسیله پیغمبران وضع کرده و در اختیار انسانها قرار داده است ، این معنی " « علمه البیان »" است ، یعنی خدا واضع لغات‌ است . ( بعد نظریه‌ای هم در علم لغت شناسی در قدیم پیدا شده بود که اصلا واضع لغت خداست به دلیل " « علمه البیان »" . ) البته این نظر را بعضی گفته‌اند ولی نه بعضی که قابل اعتنا باشند . دیگران گفته‌اند اولا معنی " « علمه البیان »" " علمه اللغة " نیست‌ . صحبت در لغت نیست . اگر سخن از لغت می‌بود باز یک حرفی بود . صحبت‌ از سخن گفتن و بیان کردن و استعداد بیان کردن مکنونات خود است . این‌ همان استعدادی است که انسان در ادراک کلیات دارد . پس " خدا به‌ انسان بیان را تعلیم کرده " یعنی در فطرت انسان آن استعداد را نهاده‌ است که بعد منشأ می‌شود برای بیان کردن . این مطلب را دانستیم . این دو نعمت در این دو سوره ذکر شده است یعنی نعمت بیان که‌


صفحه 19

در سوره رحمن آمده و نعمت قلم که در سوره قلم آمده و دیدیم این هر دو سوره خیلی به یکدیگر نزدیکند . در مجموع ( در این دو سوره ) با تفاوتهایی‌ در پس و پیش بودن و برخی نکات دیگر ، سخن از خلقت انسان و از تعلیم‌ انسان به طور عموم است و سخن از تعلیم بیان است در سوره رحمن و از تعلیم قلم است در سوره قلم . در سوره قلم اهمیت مطلب از این جهت است‌ که اولین سوره‌ای است که بر پیغمبر نازل شده یعنی دیباچه قرآن است که‌ ببینیم قرآن در اولین آیاتی که بر قلب پیغمبر نازل می‌کند چه مطالبی را طرح می‌کند . خلقت را طرح کرده ، تعلیم را طرح کرده است ، قلم را طرح‌ کرده . در سوره رحمن ( که تمام سوره در مقام ذکر نعمتهاست ) ، ( ببینیم‌ ) از چه نعمتی شروع کرده است . باز اینجا می‌بینیم صحبت تعلیم و خلقت و بیان است . این " بیان " و " قلم " دو چیزی است که اگر انسان در اینها دقت‌ نکند شاید مثلا بگوید خدا به انسان فرش داده ، خدا به انسان نعمت بیان‌ هم داده است ، خدا به انسان نعمت خندیدن داده ، نعمت بیان کردن هم‌ داده است . از زمین تا آسمان متفاوت است . اگر بیان و قلم نبود انسان‌ تا دامنه قیامت همان وحشی اولیه بود ، محال بود - به اصطلاح امرو - فرهنگ و تمدن به وجود بیاید ، چون فرهنگ و تمدن محصول تجارب بشر است‌ ، با بیان ، انسان آنچه را که تجربه می‌کند و می‌آموزد ، به همزمانهای‌ خودش منتقل می‌کند ، که قلم هم این خاصیت را دارد . با قلم آنچه که یک‌ نسل آموخته و نسلهای گذشته آموخته‌اند و به این نسل منتقل شده ثبت می‌شود و برای نسلهای دیگر باقی می‌ماند که نسلهای دیگر از آنجا که نسل گذشته‌ رسانده است این بار را به دوش می‌گیرد و حرکت می‌کند و الا اگر بنا بود که هر نسلی ( از نقطه اول شروع