بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 26

پس " « و النجم و الشجر یسجدان و السماء رفعها و وضع المیزان »" .
در ذیل همین آیه ، حدیثی در تفسیر صافی و تفسیرهای دیگر نقل کرده‌اند که‌ نشان می‌دهد " میزان " محدود به میزان جسمانی نیست بلکه توسعه‌اش از دایرش زندگی بشر و اجتماع بشر هم بیشتر است و همه عالم را فرا می‌گیرد .
اساسا خلقت بر اساس میزان و با یک سنجش معین است . آن حدیث این‌ است که پیغمبر اکرم فرمود : " « بالعدل قامت السموات و الارض » " آسمانها و زمین که بپاست به عدل بپاست و با میزان عدل بپاست ، یعنی‌ اگر ظلم و احجاف و عدم رعایت استحقاقها می‌بود این نظام که شما می‌بینید بر پا نبود .
" « و السماء رفعها و وضع المیزان » " . همه اینها برای چیست ؟ تعبیر خاصی دارد : " « الا تطغوا فی المیزان »" اینکه شما بشرها در میزانها طغیان نکنید ، خلاف عمل نکنید . تعبیر ، خیلی خاص است که انسان‌ اول تعجب می‌کند ، چون " « الا تطغوا فی المیزان »" تفسیر است ( و ) این چه تفسیری است که : « علم القران خلق الانسان علمه البیان الشمس و القمر بحسبان و النجم و الشجر یسجدان و السماء رفعها و وضع المیزان " الا تطغوا فی المیزان »" اینکه شما در سنجش خطا کاری نکنید ، حال اعم از اینکه ( این جمله ) تفسیر همان " وضع المیزان " باشد یا آن طور که من‌ فکر می‌کنم تفسیر جمله‌های قبل هم باشد . این چه نوع تفسیر کردن است ؟ ! تفسیرش عجیب است . کأنه این است که معنی همه اینها چیست ؟ همه اینها یعنی این . " « الشمس و القمر بحسبان و النجم و الشجر یسجدان » " خورشید و ماه با حساب منظم هستند ، گیاه و درخت خدا را دارد سجده می‌کند ، یعنی امر خدای خودش را اطاعت می‌کند ، این آسمان بلندی که قرار داده‌ شده ، این مقیاسها که[1]تفسیر صافی ، ج / 2 ص . 638


صفحه 27

نهاده شده است ، اینها یعنی چه ؟ (نمی‌گوید برای چه ؟) معنی اینها چیست؟ یعنی تو از اینها چه معنایی درک می‌کنی ای انسان ؟ " « الا تطغوا فی‌ المیزان »" معنی همه این حرفها و آنچه تو از همه اینها باید بفهمی این‌ است . روز شهادت حضرت رضا سلام الله علیه است . توسلی به آن وجود مقدس و مبارک ( داشته باشیم ) . این حدیث شریف توحیدی را همه شنیده‌اید ، حدیث سلسلة الذهب یعنی حدیث راوی طلایی . سلسله یعنی رشته در نقل‌ احادیث . راوی مثلا می‌گفت من روایت می‌کنم از احمد ، احمد روایت می‌کرد از محمود ، محمود روایت می‌کرد از خالد ، او می‌گفت از زراره ، او می‌گفت‌ او محمد بن مسلم . تا می‌رسید به امام . اینها را می‌گفتند " سلسله " یعنی سلسله راویان . این حدیثی که می‌خواهم نقل کنم بعدها علمای حدیث‌ اسمش را کذاشتند " حدیث سلسلة الذهب " یعنی حدیث سلسله طلایی ، یعنی‌ حدیث راوی طلایی . این تعبیری است که راویها یعنی دیگران کرده‌اند ، چرا ؟ برای اینکه حدیثی بود که حضرت رضا فرمود این حدیث را من روایت می‌کنم‌ از پدرم موسی بن جعفر و او روایت می‌کند از پدرش جعفر بن محمد ، او از پدرش محمد بن علی ، او از پدرش علی بن الحسین ، او از پدرش حسین بن‌ علی ، او از پدرش علی ، او از رسول‌خدا ، او از جبرئیل ، او از لوح ، او از قلم ( و او ) از خدای متعال . دیگر سلسله‌ای از این طلایی‌تر نمی‌تواند باشد . " طلایی " می‌گویند یعنی دیگر از این بهتر نمی‌شود فرض کرد . این جریان در نیشابور رخ داد و نشان دهنده میزان محبوبیتی است که ائمه‌ اطهار در میان مردم بالخصوص مردم ایران داشتند علی رغم آن همه فعالیتهایی که دستگاه خلافت عباسی داشت عجیب است !


صفحه 28

مأمون به خاطر آن سیاستش - که دیگر وقت نیست درباره آن صحبت کنیم[1]- حضرت رضا را در معنا کرها و به ظاهر طوعا ، و با تجلیل از مدینه‌ حرکت می‌دهد ولی محرمانه دستور می‌دهد که از شهرهایی که در آنجا مراکز شیعیان است عبور ندهید ، از بیراهه‌ها یا از جاهایی بیاورید که شیعه در آن جاها وجود ندارد و مردم علی بن موسی الرضا را نمی‌شناسند . ( حال آن‌ تجلیلهای ظاهری‌اش را ببینید و این نقشه‌های سیاسی زیر پرده را ! ) و لهذا مخصوصا از قم که از مراکز شیعه بود نیاوردند ، از بغداد که مرکز بود و مرکز همه گروهها بود و آمدن حضرت رضا در آنجا ممکن بود حرکتی ایجاد کند عبور ندادند ، از کوفه عبور ندادند ، از بیراهه آوردند ، مثل اینکه باور نمی‌کردند در نیشابور ، یک شهر دور افتاده خراسان ، چنین ولوله‌ای به وجود بیاید . وقتی حضرت را آوردند از نیشابور عبور بدهند مردم نیشابور استقبال عظیمی از ایشان کردند[2].
[1]( علاقه مندان می‌توانند به کتاب سیری در سیره ائمه اطهار علیه‌ السلام مراجه نمایند ) .[2]آن وقت نیشابور مرکز خراسان بوده ، خراسان به اصطلاح جنوبی یا خراسان مرکزی نه خراسان شمالی ( شهرهای ماوراء النهر ) ، و مثل بلخ و بخارا و مرو هم البته شهرهای بزرگی بوده ولی در این قسمت خراسان فعلی‌ مرکز نیشابور بوده است . طوس که همین شهر طوسی است که در چهار فرسخی‌ غرب مشهد است و قبر فردوسی هم آنجاست . دهی ، قصبه‌ای یا شهرکی بوده‌ است و این محل فعلی مشهد اساسا شهر نبده ، دو تا ده کوجک بود : ده " سناباد " که همان جایی است که حضرت در آنجا مدفون هستند و ده " نوغان‌ " که الان هم " محله نوغان " در پایین خیابان مشهد معروف است . خصوصیت تاریخی‌ای که اینجا داشت فقط این بود که هارون در سفر خراسانش‌ به همین جا که رسد مریض شد و نتوانست حرکت کند ، بعد مرضش دوام پیدا کرد و همانجا مرد و در همین سناباد دفنش کردند . می‌دانیم در همین محل‌ حرم حضرت ، در پایین پای حضرت و در واقع در وسط گنبد ، هارون مدفون‌ است و این محوطه و چهار دیواری را به اعتبار قبر &gt


صفحه 29

زن و مرد ، کوچک و بزرگ ریختند به استقبال حضرت . ( شهر بزرگی بود .
) علمای شهر در نهایت خضوع آمدند و آن عالمترین ( مردم ) شهر آمد و گفت‌ این افتخار را به من بدهید که من جلودار شتر حضرت باشم ، غاشیه دار باشم‌ ، یعنی ( افسار شتر را ) به دوش خودش گرفت و گفت این افتخار ساربانی‌ را به من بدهید . این کار را عالمترین و محترم‌ترین مردم شهر نیشابور کرد . مأمورین اجازه توقف نمی‌دادند ، حداکثر این بود که عبور کنند . مردم‌ خیلی مایل بودند حضرت توقفی بکنند ولی مأمورین مسلح اجازه توقف نداشتند ( و می‌گفتند ) عجله‌داریم ، باید برویم ، مأمون منتظر است و اگر تأخیر می‌شود چنین و چنان می‌شود آمدند عرض کردند آقا ! پس ما می‌خواهیم‌ یادگاری از شما داشته باشیم ، در همین عبور ، یادگاری به ما بدهید .
یادگار این است که یک حدیث برای ما&gt هارون طرح و هارون را در وسط خاک کرده بودن یعنی اگر وسط زیر گنبد را ( در نظر ) بگیریم که قسمت پایین پای حضرت می‌شود آن مقبرش هارون است . علت اینکه قبر حضرت رضا در وسط قرار نگرفته و جای " بالا سر " تنگ‌ است همین است . آن وسط ، قبر هارون بود و مأمون خیلی دلش می‌خواست که‌ حضرت رضا را در پایین پای پدرش هارون دفن کنند که آنجا طبق آنچه در احادیث آمده جریانها خارق‌العاده‌ای رخ داد که بعد اجبارا آمدند و حضرت‌ را در بالای سر هارون دفن کردند. اسم این بقعه هم " بقعه هارونیة " بود. دعبل ، شاعر عجیبی است ، به اصطلاح امروز یک شاعر انقلابی است ، که من‌ خیال نمی‌کنم در عصرهای ما جنین شاعرهایی پیدا شده باشند . خودش می‌گفت‌ پنجاه سال است که دار خودم را روی دوشم حرکت می‌دهم ، یعنی پنجاه سال‌ است حرفهایی می‌زند که باید برود سردار . شعرهایی می‌گفت که بنی‌العباس‌ را آتش می‌زد . می‌گفت :قبران فی طوس خیر الناس کلهمو قبر شرهم هذا من العبر

دو تا قبر در طوس ، در یک جا بدترین خلق خدا و بهترنی خلق خدا ، و این عبرت است .

ما ینفع الرجس من قرب الزکی و لاعلی الزکی بقرب الرجس من ضرر

آیا آن پلید هیچ سودی از این پاک می‌برد؟ آیا به دامن این پاک از پلیدی‌ آن پلید گردی می‌نشیند ؟ ابدا . معلوم است که از این شعر آتش می‌بارد .


صفحه 30

روایت کنید ، بگویید که بنویسیم ، این که معروف است دوازده هزار قدلمدان طلا بیرون آمد و از جهت گفتند " سلسلة الذهب " اساسی ندارد .
سلسلة الذهب بودنش به اعتبار همین است که راویان همه ائمه بودند .
آنجا مرکز اهل حدیث بود و بنا شد که حضرت جمله‌ای بفرمایند . نوشته‌اند سر مبارکشان را از آن محمل بیرون آوردند . وقتی که بیرون آوردند " « له‌ ذؤابتان کذؤابتی رسول الله » " گویی مردم پیغمبر را دیدند . ولوله و فریاد مردم بلند شد . بعد فرمود از پدرم شنیدم و او از پدرش و او از پدرش و او از پدرش تا - همنیم طور که عرض کردم - رساند به پیغمبر و لوح و قلم و خدا که فرمود : " « کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی‌ امن من عذابی » "[1]توحید حصن و باروی الهی است . هر کسی که در این‌ حصن وارد شود ( از عذاب من ایمن است ) ، چون اگر انسان در حصن توحید وارد شود دیگر دنبال توحید ( همه چیز هست ) ، همان الف است که دنبالش‌ همه چیز هست . اساس و ریشه است .
[1]متنهی الامال ، ج 2 ، ص . 191


صفحه 31

2 تفسیر سوره الرحمن

« بسم الله الرحمن الرحیم » الحمد لله رب العالمین ... اعوذ بالله من الشیطان الرجیم : « و الارض‌ وضعها للانام 0 فیها فاکهة و النخل ذات الاکمام 0 و الحب ذو العصف و الریحان 0 فبای الاء ربکما تکذبان »[1]( آیات اول سور الرحمن را )[2]خواندیم که سخن از تعلیم قرآن و از خلقت انسان و از تعلیم نطق و بیان و از نظام آسمان و خورشید و ماه و بعد اشاره به درخت وگیاه و امثال اینها بود، در اینجا می‌فرماید: "« و الارض‌ وضعها للانام »" و زمین را خدا برای مردم آفرید. " انام " یک نوع اسم‌ جمع و به معنی مردم است. انام یعنی "الناس" ، یعنی مردم. زمین را خدا برای مردم ( آفرید ) .[3]اینجا دو جهت هست که ما باید به این دو جهت‌ توجه کنیم . یکی این است که بینش یک نفر موحد در عالم خلقت[1]الرحمن / 10 - . 13[2]( افتادگی از نوار است . )[3]( افتادگی از نوار است . )


صفحه 32

همیشه این طور باید باشد که نظامی است در عالم و رابطه‌ای است در خلقت‌ اشیاء ، یعنی اگر زمین شرایط زندگی برایش مساعد است و یک سلسله اموری‌ که برایش مفید است - که ما اسم آنها را " نعمتها " می‌گذاریم - وجود دارد ، اینها یک امر اتفاقی و تصادفی نیست آن طور که مادیین فرضیه‌ می‌سازند که پیدایش زمین صرفا معلول یک تصادف است و هدف و غرض و حکمتی در کار نیست ، بعدهم که شرایط زمین برای زندگی مساعد شده ، این هم‌ معلول تصادف است ، بعد هم که اولین جاندار در روی زمین پیدا شده است‌ این هم باز در اثر یک تصادف است ، بعد این جاندارها هم که تکامل پیدا کرده‌اند تا به انسان رسیده ، این انسان که الان خودش را شریف‌ترین‌ مخلوقات عالم می‌داند باز هم یک امر تصادفی است . درست دقت کنید که‌ آن نتیجة نهایی از نظر انسان چه خواهد شد : انسان در روی زمین آمده بدون‌ آنکه حسابی در کار باشد و آن حساب انسان را به اینجا رسانده باشد ، بلکه‌ همان تصادفات کورکورانه‌ای که رخ داده است و یک مقدار - در جاندارها - تنازعها برای بقا ، کشمکشها و ستیزها و حکومت زور در میان حیوانات که‌ هر که قویتر و زرمندتر بوده باقی مانده ، انسان را به اینجا رسانده است‌ . بنابراین ، این انسانی که امروز ما می‌بینیم ، وجودش معلول یک سلسله‌ تصادفات است و یک سلسله زورمندیهایی که نسلهای گذشته‌اش نسبت به‌ حیوانات دیگر داشته‌اند که توانسته‌اند آنها را از صحنه زندگی بیرون ببرند و بعد خودشان در اینجا باشند . نتیجه چیست ؟ حالا بر چه اساسی باید زندگی‌ کند ؟ حالا هم قهرا نتیجه‌اش همین است ، یعنی اصلا قانون اساسی خلقت همین‌ خواهد بود و بنابراین مبنای زندگی بشر در آینده هم همین باید باشد و غیر از این نمی‌تواند باشد . اینجاست که مسائلی از قبیل انسانیت و شرافت و اخلاق و معنویت ، زیاربش یکجا زده می‌شود ،


صفحه 33

و عجیب این است که عده‌ای می‌خواهند این فلسفه را ترویج کنند و در عین‌ حال بازدم از انسانیت و شرافت و معنویت و نیکی و احسان و صفا و عدالت‌ و از این حرفها بزنند . اینها اصلا باهم جور در نمی‌آید ، یعنی اگر ما آن‌ اصلی را که " اصل علت غائی " نامیده می‌شود نادیده بگیریم یعنی اگر آن‌ " ل " در " « وضعها للانام » " را برداریم ، دیگر انسان نمی‌تواند اساسا وظیفه‌ای داشته باشد . یک وقتی این مثال به نظر آمد : الان انسان کدخدای این عالم است ، یعنی بر همه حیوانات و جاندارهای دیگر پیروز است ، بر دریاها ، صحراها ، گیاهها ، حیوانات و هوا مسلط است . این را شما تشبیه کنید به کدخدای‌ یک ده . این کدخدای یک ده یک‌وقت هست که بازور خودش آمده این منصب‌ و پست را تصاحب و دیگران را مطیع خودش کرده ، و یک وقت هست کدخدایی‌ است که او را برای کدخدایی این ده انتخاب کرده‌اند . اگر کدخدایی را دیگری ( مثلا دولت ) یا دیگر ( مردم ) انتخاب کرده باشند ، مسؤولیت در آنجا معنی دارد چون انتخاب ، مسؤولیت‌آور است . به او می‌گویند تو را برای این ده به عنوان کدخدا انتخاب کرده‌اند ، برای چه ؟ کارهایی را باید انجام بدهی . اگر انتخاب در کار باشد مسؤولیت و وظیفه هم معنی پیدا می‌کند ولی اگر انتخاب در کار نباشد و شخص بازور خودش آمده اینجا را تصاحب و اقتدار کرده ، دیگر کسی نمی‌تواند به او بگوید که تو اکنون‌ مسؤولیتی هم در مقابل این ( امر ) داری . می‌گوید من به بحکم این شمشیر و زور خودم شما را اینجا مطیع کردم . اصلا مسؤولیت برایش معنی ندارد . ما در قرآن راجع به انسان کلمة " اصطفاء " را می‌خوانیم . اصطفاء یعنی‌ انتخاب . خدا انسان را برگزیده است . چون خدا انسان رابرگزیده است ، این " برگزیده " قهرا از جنبه برگزیدگی خودش مسؤولیت هم دارد