میخکوب نمیشود. و یا فرمود: قرآن ظاهرش زیبا و باطنش ژرفاست[1].
در عیون اخبار الرضا از قول امام رضا علیه السلام نقل شده که از امام جعفرصادق علیه السلام پرسیدند چه سرّی است که قرآن هرچه زمان بیشتر بر او میگذرد و هرچه بیشتر تلاوت میشود بر طراوت و تازگیاش افزوده میگردد؟ امام فرمود: لِانَّ الْقُرْآنَ لَمْینْزَلْ لِزَمانٍ دونَ زَمانٍ وَ لِناسٍ دونَ ناسٍ برای اینکه قرآن تنها برای یک زمان و نه زمان دیگر، و برای یک مردم و نه مردم دیگر، نازل نشده، بلکه برای همه زمانها و همه مردم نازل شده است. فرودآورنده، آن را طوری ساخته است که در هر زمان با وجود همه اختلافهایی که در طرز فکر و در معلومات و وسعت اندیشهها به چشم میخورد، باز هم قرآن بر زمانها و افکار پیشی میگیرد. در عین حال که در هر دوره مجهولاتی برای خوانندگان در بر دارد، اما آنقدر معانی و مفاهیم قابل درک و استناد نیز عرضه میکند که ظرفیت زمانه را اشباع میسازد.
[1]. ظاهِرُهُ انیقٌ وَ باطِنُهُ عَمیقٌ.
این صفحه فاقد متن است
شناخت تحلیلی قرآن
در این بخش میخواهیم به بررسی محتویات قرآن بپردازیم. البته اگر بنا باشد متعرض تکتک موضوعات قرآن بشویم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. این است که ابتدا کلیات را طرح میکنیم و بعد به ذکر برخی از جزئیات میپردازیم.
قرآن درباره بسیاری از مطالب بحث کرده و در این میان روی بعضی از مطالب زیاد تکیه کرده است و روی بعضی دیگر کمتر. از جمله مسائلی که در قرآن مورد بحث قرار گرفته خدای جهان و جهان است. باید ببینیم قرآن خدا را چگونه میشناسد. آیا این شناسایی فیلسوفانه است یا عارفانه؟ آیا به سبک سایر کتابهای مذهبی نظیر تورات و انجیل است یا آنکه شکل مکاتب هندی را دارد؟ و یا اساساً از یک شکل و
شیوه مستقل در شناسایی خدا برخوردار است.
یکی دیگر از مسائل مطرح شده در قرآن، مسئله جهان است. باید بررسی کنیم که دید قرآن درباره جهان چگونه است. آیا خلقت و جهان را عبث و بازیچه میداند یا آن را برحق میداند؟ آیا جریان عالم را بر اساس یک سلسله سنن و نوامیس میداند یا آن را بیقاعده و گزاف میشمارد آن طور که گویی هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست.
از جمله مسائل کلی مطرح شده در قرآن مسئله انسان است. باید نظر قرآن را در مورد انسان تحلیل کرد. آیا قرآن درباره انسان با خوشبینی سخن میگوید یا دید منفی و بدبینانهای نسبت به او دارد؟ آیا انسان را حقیر میشمارد یا برای او کرامت و عزت قائل است؟
مسئله دیگر مسئله جامعه انسانی است. آیا قرآن برای جامعه انسانی شخصیت و اصالت قائل است یا آنکه صرفاً فرد را اصیل به حساب میآورد؟ آیا جامعه از دید قرآن حیات و موت و ترقی و انحطاط دارد یا آنکه همه این صفات تنها درباره افراد صادق است؟ در همین زمینه مسئله تاریخ مطرح میشود و اینکه نظر قرآن درباره تاریخ چیست؟ نیروهای محرک تاریخ از نظر قرآن کدامند و تأثیر فرد در تاریخ تا چه اندازه است؟
مسائل بسیار زیاد دیگری در قرآن مطرح است که در اینجا فهرستوار به چندتای آن اشاره میکنیم. از جمله این مسائل نظر قرآن درباره خودش است و بعد مسئله پیغمبر در قرآن و اینکه قرآن پیامبر را چگونه معرفی میکند، با او چگونه سخن میگوید و ... مسئله دیگر تعریف مؤمن در قرآن و صفات مؤمنین است.
هرکدام از این بحثهای کلی البته شعبهها و شاخههایی دارند. به
قرآن خود را چگونه معرفی میکند؟
در تحلیل محتوای قرآن بهتر است کار را از اینجا شروع کنیم که ببینیم قرآن خودش درباره خودش چه نظری دارد و خود را چگونه معرفی میکند؟ اولین نکتهای که قرآن درباره خود میگوید این است که این کلمات و عبارات، سخن خداست. قرآن تصریح میکند که پیامبر انشاءکننده قرآن نیست بلکه آنچه را که توسط روحالقدس یا جبرئیل به اذن خدا بر او القاء شده است بیان میکند.
توضیح دیگری که قرآن درباره خود میدهد، معرفی رسالتش است که عبارت از هدایت ابناء بشر و راهنمایی آنها برای خروج از تاریکیها به سوی نور است:
کتابٌ انْزَلْناهُ الَیک لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النّورِ[1].
بدون شک یکی از مصادیق این ظلمات، جهالتها و نادانیهاست و قرآن بشر را از این ظلمات به روشنایی علم میبرد. اما اگر ظلمتها تنها در نادانیها خلاصه میشد، فلاسفه هم میتوانستند این مهم را به انجام
[1]. ابراهیم/ 1 [این قرآن کتابی است که ما به تو فرستادیم تا مردم را به امر خدا از تاریکی به سوی نور بیرون بری.]
برسانند، لکن ظلمتهای دیگر وجود دارد به مراتب خطرناکتر از ظلمت نادانی که مبارزه با آن از عهده علم خارج است. از جمله این ظلمتها منفعتپرستی و خودخواهی و هواپرستی است که ظلمتهایی فردی و اخلاقی به حساب میآید و نیز ظلمتهای اجتماعی نظیر ستم و تبعیض. در عربی واژه «ظلم» که معادل فارسی آن همان ستم است، از ماده ظلمت اخذ شده که نشاندهنده نوعی تاریکی اجتماعی و معنوی است.
مبارزه با این ظلمتها بر عهده قرآن و سایر کتابهای آسمانی است. قرآن خطاب به موسی بن عمران میگوید:
... انْ اخْرِجْ قَوْمَک مِنَ الظُّلُماتِ الَی النّورِ[1].
این تاریکی همان تاریکی ستم فرعون و فرعونیان است و نور، نور آزادی و عدالت.
نکتهای که اهل تفسیر به آن توجه کردهاند این است که قرآن همواره ظلمات را جمع میآورد و همراه با «الف» و «لام» که افاده استغراق میکند و شامل همه تاریکیها میشود، حال آنکه نور را مفرد ذکر میکند و معنای آن این است که راه راست یکی بیشتر نیست حال آنکه مسیر انحراف و گمراهی متعدد است. مثلًا در آیةالکرسی میخوانیم:
اللَّهُ وَلِی الَّذینَ امَنوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَی النّورِ وَ الَّذینَ کفَروا اوْلِیاؤُهُمُ الطّاغوتُ یخْرِجونَهُمْ مِنَ النّورِ الَی الظُّلُماتِ[2].
(1). ابراهیم/ 5 [... قومت را از این فضای تاریکی بیرون بکش و به عالم نور برسان.]
[2]بقره / 25
آشنایی با زبان قرآن
مسئله دیگر مسئله آشنایی با زبان قرآن و تلاوت آن است. گروهی میپندارند منظور از تلاوت قرآن، تنها خواندن قرآن به قصد ثواب بردن است بدون آنکه چیزی از معانی آن درک گردد. اینها دائماً قرآن را دوره میکنند اما اگر یک بار از ایشان سؤال شود که آیا معنی آنچه را میخوانید میدانید، از پاسخگویی عاجز میمانند.
خواندن قرآن از این جهت که مقدمهای است برای درک معانی قرآن، لازم و خوب است و نه صرفاً به قصد کسب ثواب.
درک معانی قرآن نیز ویژگیهایی دارد که باید به آن توجه داشت. در یادگیری بسیاری از کتابها آنچه که برای خواننده حاصل میشود یک سلسله اندیشههای تازه است که قبلًا در ذهن او وجود نداشت. در اینجا تنها عقل و قوه تفکر خواننده است که به فعالیت مشغول میشود. در مورد قرآن بدون شک باید آن را به قصد آموختن و تعلیم یافتن مورد مطالعه قرار داد. قرآن خود در این زمینه تصریح میکند:
کتابٌ انْزَلْناهُ الَیک مُبارَک لِیدَّبَّروا ایاتِهِ وَ لِیتَذَکرَ اولُوا
الْالْبابِ[1].
یک وظیفه قرآن یاد دادن و تعلیم کردن است. در این جهت مخاطب قرآن عقل انسان خواهد بود و قرآن با زبان منطق و استدلال با او سخن میگوید. اما بهجز این زبان، قرآن زبان دیگری نیز دارد که مخاطب آن عقل نیست بلکه دل است و این زبان دوم «احساس» نام دارد. آن که میخواهد با قرآن آشنا گردد و بدان انس بگیرد میباید با این دو زبان هردو آشنایی داشته باشد و هردو را در کنار هم مورد استفاده قرار دهد. تفکیک ایندو از هم مایه بروز خطا و اشتباه و سبب خسران و زیان خواهد بود.
آنچه را که ما «دل» مینامیم عبارت است از احساسی بسیار عظیم و عمیق که در درون انسان وجود دارد و گاهی اسم آن را «احساس هستی» میگذارند، یعنی احساسی از ارتباط انسان با هستی مطلق. کسی که زبان دل را بداند و با آن انسان را مخاطب قرار دهد، او را از اعماق هستی و کنه وجودش به حرکت درمیآورد.
آنوقت دیگر تنها فکر و مغز انسان تحت تأثیر نیست، بلکه سراسر وجودش تحت تأثیر قرار میگیرد.
به عنوان نمونهای از زبان احساس، شاید بتوان موسیقی را مثال آورد. انواع مختلف موسیقیها در یک جهت اشتراک دارند و آن سروکار داشتن با احساسات آدمی است. موسیقی روح انسان را به هیجان میآورد و او را در دنیای خاصی از احساس فرو میبرد. البته نوع هیجانات و احساسات ایجادشده بسته به نوع موسیقی تفاوت میکند. ممکن است
[1]. ص/ 29 [کتابی مبارک و عظیمالشأن بر تو نازل کردیم تا مردم در آیاتش تفکر کنند و خردمندان تنبه حاصل کنند.]