میدهد:
وَ اذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما انْزَلَ اللَّهُ قالوا بَلْ نَتَّبِعُ ما الْفَینا عَلَیهِ اباءَنا ا وَ لَوْ کانَ اباؤُهُمْ لایعْقِلونَ شَیئاً وَ لا یهْتَدونَ[1].
به ایشان گفته میشود از دستورات الهی پیروی کنید. میگویند آیا از روشهای پدرانمان دست برداریم؟ آیا اگر پدران و مادران شما شعور نداشتند شما باید جریمه بیشعوری آنها را بدهید؟!
قرآن تأکید میکند که قدمت یک اندیشه نه دلیل کهنگی و غلط بودن آن است و نه موجب صحت و درستی آن. کهنگی در امور مادی راه مییابد اما حقایق هستی هرقدر که زمان بر آنها گذشته باشد کهنه و فرسوده نمیشوند. حقیقتی مثل «انَّ اللَّهَ لایغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یغَیروا ما بِانْفُسِهِمْ» تا دنیا دنیاست پابرجا و استوار و صادق است.
قرآن میگوید باید با سلاح عقل و اندیشه با مسائل روبرو شد؛ نباید عقیدهای درست را به دلیل آنکه دیگران انگ و برچسب به انسان میزنند رها کرد و نباید عقیدهای را به صرف تعلق داشتن به این یا آن شخصیت بزرگ و معروف پذیرفت.
در هر زمینهای باید خود به تحقیق و بررسی در مورد مسائل پرداخت[2].
[1]. بقره/ 170.
[2]. مسئله تقلید از نیاکان یا بزرگان یا مد زمانه و یا رنگ اجتماع که قرآن به شدت از آن نهی میکند نباید با مسئله تقلید از مجتهد اعلم و اعدل که در فقه مطرح میشود و امری واجب و مبتنی بر رعایت تخصص و استفاده از دانش تخصصی است، اشتباه و خلط شود.
عامل مؤثر دیگر در ایجاد خطا که قرآن از آن یاد میکند پیروی از هوای نفس و تمایلات نفسانی و داشتن غرض و مرض است. به قول مولوی:
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
در هر مسئلهای تا انسان خود را از شر اغراض بیطرف نکند نمیتواند صحیح فکر کند؛ یعنی عقل در محیطی میتواند درست عمل بکند که هوای نفس در کار نباشد. داستان معروفی از علامه حلّی نقل میکنند که شاهد مثال خوبی است:
برای علامه حلّی این مسئله فقهی مطرح شده بود که اگر حیوانی در چاه بمیرد و باعث شود که میته نجس در چاه باقی بماند، با آب چاه چه باید کرد؟ اتفاقاً در این هنگام حیوانی در چاه آب خانه علامه حلّی افتاد و او ناگزیر بود برای خود نیز استنباط حکم بکند. در این مورد به دو طریق امکان حکم کردن وجود داشت: اول اینکه چاه را بکلی پر کنند و از چاه دیگری استفاده نمایند و دیگر اینکه مقدار معینی از آب چاه را خالی کنند و از بقیه آب بلااشکال استفاده کنند. علامه حلّی متوجه شد که در مورد این مسئله نمیتواند بدون غرض حکم کند زیرا نفع خود او هم در قضیه مطرح بود. این بود که دستور داد ابتدا چاه را پرکنند و بعد با خیال راحت و بدون فشار وسوسه نفس به صدور حکم و ارائه فتوا پرداخت. قرآن در زمینه تبعیت از هوای نفس اشارات زیادی دارد که به ذکر یک مورد اکتفا میکنم. قرآن میفرماید:
انْ یتَّبِعونَ الَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْانْفُسُ[1].
چیزی غیر از گمان باطل و هوای نفس خود را پیروی نمیکنند.
[1]. نجم/ 23.
این صفحه فاقد متن است
نظر قرآن درباره قلب
شاید نیازی به توضیح نباشد که مقصود از قلب در اصطلاح عرفانی و ادبی، آن عضو گوشتی که در سمت چپ بدن واقع شده و همچون یک تلمبه خون را در رگها جاری میسازد نیست. مثلًا در این تعبیر قرآن: «انَّ فی ذلِک لَذِکری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ»[1]و یا در این تعبیر عرفانی بسیار لطیف حافظ:
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که این شکاری سرگشته را چه آمد پیش
روشن است که منظور از دل و قلب، حقیقتی متعالی و ممتاز است که
[1]. ق/ 37 [در این سخن برای آن که دارای قلب است بیداری و آگاهی وجود دارد.]
بکلی با این عضو بدن تفاوت دارد. و همین طور آنجا که قرآن از بیماری دلها یاد میکند: «فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً»[1]تعریف قلب
پس مقصود از این قلب چیست؟ پاسخ این سؤال را باید در حقیقت وجود انسان جستجو کرد. انسان در عین اینکه موجودی واحد است، صدها و هزارها بُعد وجودی دارد. «من» انسانی عبارت است از مجموعه بسیاری اندیشهها، آرزوها، ترسها، امیدها، عشقها و ... اینها در حکم رودها و نهرهایی هستند که همه در یک مرکز به هم میپیوندند. خود این مرکز دریایی عمیق و ژرف است که هنوز هیچ بشر آگاهی ادعا نکرده که توانسته است از اعماق این دریا اطلاع پیدا کند. فلاسفه و عرفا و روانشناسان هریک به سهم خود به غور در این دریا پرداختهاند و هریک تا حدودی به کشف رازهای آن موفق شدهاند، اما شاید عرفا در این زمینه موفقتر از دیگران بودهاند. آنچه که قرآن «دل» مینامد عبارت است از واقعیت خود آن دریا که همه آنچه که ما روح ظاهر مینامیم رشتهها و رودهایی است که به این دریا میپیوندد. حتی خود عقل نیز یکی از رودهایی است که به این دریا متصل میشود.
قرآن آنجا که از وحی سخن میگوید هیچ سخنی از عقل به میان نمیآورد بلکه تنها سر و کارش با قلب پیامبر است. معنای این سخن این
(1). بقره/ 10 [دلهای ایشان مریض است، پس خدا بر مرض آنها بیفزاید.]
است که قرآن به نیروی عقل و با استدلال عقلانی برای پیامبر حاصل نشده، بلکه این قلب پیغمبر بود که به حالتی رسیده غیرقابل تصور برای ما، و در آن حالت استعداد درک و شهود آن حقایق متعالی را پیدا کرده است. آیات سوره نجم و سوره تکویر کیفیت این ارتباط را تا حدودی بیان میکنند.
در سوره نجم میخوانیم:
وَ ماینْطِقُ عَنِ الْهَوی.
سخنی که او (پیامبر) میگوید ناشی از هوا و هوس نیست.
انْ هُوَ الّا وَحْی یوحی.
نیست مگر وحیی که به او القا شده است.
عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی.
تعلیم کرده او را موجودی سخت و نیرومند.
ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی.
همان ملک مقتدری که به خلقت کامل بر رسول جلوه کرد.
وَ هُوَ بِالْافُقِ الْاعْلی.
و آن در عالیترین افقها بود.
ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی.
وقتی نزدیک شد پس درآویخت.
فَکانَ قابَ قَوْسَینِ اوْ ادْنی.
نزدیک شد به اندازه دو کمان و یا نزدیکتر.
فَاوْحی الی عَبْدِهِ ما اوْحی.
پس وحی کرد به بنده خود آنچه وحی کرد.
ما کذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی[1].
دل آنچه را دید اشتباه نکرد.
قرآن همه اینها را برای این میگوید که نشان دهد سطح این مسائل از حوزه عمل عقل بالاتر است. اینجا سخن از دیدن و اوج گرفتن است.
و یا در آیاتی از سوره تکویر میخوانیم:
قرآن سخن شخص پیامبر نیست، سخن فرستادهای است بزرگوار (یعنی این سخنان را خدای تبارک و تعالی به واسطه فرشتهای به پیامبر القا کرد)، فرستادهای که موجودات بسیاری مطیع امر او هستند. او امین ربالعالمین است. شما چون سخنان او را با عقل خود منطبق نمیبینید او را دیوانه میپندارید. اما اشتباه میکنید.
او دیوانه نیست. او آن فرستاده نیرومند را در افقی آشکار مشاهده کرد. این پیامبر آنچه را از غیب مشاهده کرد در خود نگاه نمیدارد و نسبت به دیگران بخل نمیورزد.
اقبال لاهوری تعبیر لطیفی در این مورد دارد، میگوید: پیامبر آن کسی است که از حقایق لبریز و سرشار میشود و بعد برای سامان دادن زمانه و عوض کردن مسیر تاریخ، آنچه را که بدو رسیده است بیان میکند.
قرآن آنجا که از وحی سخن میگوید و آنجا که از قلب گفتگو میکند، بیانش فراتر از عقل و اندیشه میرود اما ضد عقل و اندیشه نیست. در این مورد قرآن بینشی فراتر از عقل و احساس را بیان میکند که اساساً عقل را بدان راهی نیست و از درک آن عاجز است.
[1]. نجم/ 3- 11.