این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
سُم مانند میداشت، همین قدر که قلم به دست بشر داده نمیشد علم نبود، چون قلم است که میتواند فراوردهها و مکتسبات بشر را ـ چه مکتسبات علمی و چه مکتسبات فنی ـ برای نسل بعد یادداشت کند و نسل بعد آنچه را که از نسل قبل آموخته است به نسل بعدش برساند. تمام این تمدن و فرهنگ و زندگی اجتماعی انسانی بلکه تمام انسانیت مولود همین سرانگشتها و همین انگشتها با این وضع مخصوص است. قرآن میفرماید آن جمع کردن ذرات که چیزی نیست، این سرانگشتها را هم با اینهمه ظرافت بار دیگر تسویه و تعدیل و ترکیب میکنیم مثل اولش.
ریشه انکار قیامت
بعد جمله عجیبی هست. چرا انسان منکر قیامت میشود و چرا قیامت را استبعاد میکند؟ چرا میآید این جور مسائل را مطرح میکند؟ بدیهی است که طرح این گونه مسائل اصلاً معقول و منطقی نیست که وقتی بحثی را راجع به کل جهان و راجع به خدای جهان مطرح کنند ]انسان انکار یا استبعاد کند.[ این خدایی که جهانِ به این عظمت را آفریده (و تو در یک قسمت کوچکی از جهان قرار گرفتهای و همه علم و اطلاعات و معلوماتت از جهان نسبت به آنچه که در جهان هست یک قطره هم در مقابل اقیانوس نیست و اصلاً قابل مقایسه نیست)، خدای جهان که خالق جهان است خبر داده که رستاخیزی هست، دیگر جای این مطلب نیست که یک کسی بیاید بگوید که آیا این کار شدنی است یا نشدنی؟ آخر تو شدنی و نشدنی را با مقیاس قدرت و توانایی و علم خودت میگویی. تو حساب کن که این امر با مقیاس ]قدرت و علم خدا شدنی است یا نه. [اگر ـ فرض کنید ـ پیغمبر به عنوان یک بشر میگفت که من در ده سال دیگر میخواهم مرده زنده کنم، و تو میگفتی
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
قرآن میگوید بگذار ما ته دل اینها را بگوییم، چرا سرش را فیلسوفانه تکان میدهد و میگوید: مگر قیامت شدنی است؟ مگر این استخوانها را میشود جمع کرد؟ قصه چیز دیگر است : بَلْ یریدُ الاِْنْسانُ لِیفْجُرَ اَمامَهُ دلش میخواهد آزاد باشد، دلش میخواهد قیامت دروغ باشد تا هرچه دلش میخواهد شلنگ بیندازد، حالا به صورت یک فلسفه ذکر میکند که مگر میشود؟ ته دلت را بگو. بگو اگر قیامت باشد که من نمیتوانم هرکاری دلم میخواهد بکنم، حقی هست، حسابی هست، رسیدگی هست. دلم نمیخواهد حقی و حسابی و رسیدگیای باشد و به تمام جزئیات اعمال انسان برسند. برای اینکه دلش میخواهد حساب و کتابی در عالم نباشد شکل فیلسوفانه به قضیه میدهد: من میگویم منطقاً نمیشود چنین چیزی باشد.
بَلْ یریدُ الاِْنْسانُ لِیفْجُرَ اَمامَهُ بلکه مطلب این است که انسان میخواهد (میگویند اینجا تقدیری هست) قیامتی نباشد؛ دلش میخواهد قیامت نباشد نه عقلش حکم میکند که قیامت نیست، چرا؟ برای اینکه در آیندهاش (اَمام یعنی پیش رو، جلو)، در این عمری که باقی مانده یک شکمی از عزا در بیاورد، فجور کند در آیندهای که در جلو دارد؛ چون همین قدر که فکر قیامت مطرح شد معنایش این است که دو راه در پیش روی من هست: راه حق، درستی، راستی، سایر صفات حسنه و صفات جمیله ؛ و راه خیانت و جنایت. از این راه اگر بروم خیر و پاداش است، از آن راه اگر بروم مجازات است. خلاصه حساب و کتاب هست. آدمی که دلش نمیخواهد حساب و کتاب باشد این حرف را میزند.
گناه انفجار است
اینجا کلمهای هست که لازم است آن را توضیح بدهیم. ریشهیابی کلمات
ضمناً به روان شناسی دینی کمک میکند، یعنی به مفاهیم دینی یک مفهوم خاص روان شناسی میدهد. ببینید کارهای بد را قرآن چه مینامد؟ در یک درجهاش میگوید کفر. در یک درجه میگوید فسق یا فسوق و یا میگوید فجور. اما کفر به معنی پوشاندن است چون کفر به عقیده مربوط میشود. کافر از آن جهت کافر گفته میشود که حقیقتی را درک میکند ولی رویش را میپوشاند، برخلافش عقیده دیگری را اظهار میدارد. روی حقیقت را میپوشاند. فسق و فجور ـ که در مورد عمل گفته میشودـ معانی نزدیک به یکدیگر دارند. اصل فسق این است: مثلاً در مورد میوهها یا گیاههایی که پوستی دارند و بعد پوست را میشکافند و میخواهند از آن بیرون بیایند، عرب این را فَسَقَ اطلاق میکند. فجور همان ماده فَجر و انفجار و شکافتن است.
مطلبی را در بعضی از کتابهایی که بر اساس روان شناسی است خواندم، نوشته بود که هر خطایی و هر گناهی برای انسان، اگر انسان خوب دقت کند، نوعی انفجار است. مثل دیگی که در آن مقداری آب باشد و درش کاملاً بسته باشد و منفذی نداشته باشد، بعد زیرش آتش کنند و بعد یکدفعه منفجر بشود؛ یعنی یک عملی که (من نمیدانم چه تعبیر بکنم غیر از خود انفجار) گویی وجود انسان را میشکافد. یک وقت انسان یک کار آگاهانه میکند. مثلاً حرف میزند؛ بخواهد حرف بزند میزند، نخواهد حرف نمیزند. یا نگاه میکند؛ بخواهد نگاه کند میکند بخواهد نگاه نکند نمیکند. ولی گاهی شما دیدهاید که انسان حتی در حرف زدن و بیشتر در خندیدن یا گریستن به ]حالت انفجار میرسد [.انسان گاهی تحت تأثیر یک موضوعی میخواهد خیلی شدید گریه کند، بعد به زحمت خودش را حفظ میکند و نگه میدارد. یک وقت میبینید بی اختیار به اصطلاح معروف بغضش ترکید. این کأنه یک حالت