بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 184

متعال در درون هر کسی یک وجدان قرار داده است، این نور وجدان سو سو می‌زند، منتها هر چه آدم بیشتر گناهکار باشد نور او ضعیفتر و فضا تاریکتر و غبار آلودتر می‌شود. گفت:

حقیقت سرایی است آراسته هوا و هوس گردِ برخاسته

گردها هر چه که زیادتر باشد نور او کمتر است، ولی هست. و گاهی می‌رسد به مرحله‌ای که انسان دچار جنون می‌شود. بسیاری از جنونها نتیجه وجدان معذّب‌شده است.

«بُسر بن اَرطاة» یکی از سردارهای معاویه و آدم بسیار خبیثی است. معاویه او را مأمور کرد که به قلمرو حضرت امیر شبیخون بزند. با یک لشکر جرّار از مرزی نفوذ کردند، رفتند و به هر ده و شهری که می‌رسیدند نه به زنده ابقاء می‌کردند نه به مرده. از جمله به یمن رفتند. عبیدالله بن عباس، پسر عموی حضرت، حاکم یمن بود ولی خودش در یمن نبود. او در خانه دو طفل (دو پسر کوچک صغیر) داشت. در جلو چشم مادرش سر این دو بچه کوچک را برید که ناله‌های این مادر و مرثیه‌ها و نوحه‌سرایی‌هایی که این مادر برای بچه‌های خودش کرده ـکه شعرهایش الآن هست ـ دل سنگ را کباب می‌کند. برگشت به شام. بالاخره هر چه باشد این بُسر هم بشر بود. کم کم آن کارهایی که در آن گرما گرم انجام می‌داد و آن وقت خودش هم شاید درست حس نمی‌کرد، در نظرش مجسم شد. تازه این وجدان در او زنده شد که آخر این چه کاری بود ما کردیم؟ شب و روز در خواب و در بیداری همان بچه‌ها جلو چشمش مجسم بودند که او این بچه‌های بی گناه را کشته؛ آخرش دیوانه شد.

خلبان هیروشیما آخرش دیوانه شد، چرا؟ یک بابایی فقط برای اینکه مافوق دستور داده ]آن جنایت را مرتکب شد.[ دو دولت با همدیگر جنگ دارند، به مردم چه کار؟ به او دستور دادند برو بمب را


صفحه 185

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 186

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 187

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 188

سُم مانند می‌داشت، همین قدر که قلم به دست بشر داده نمی‌شد علم نبود، چون قلم است که می‌تواند فراورده‌ها و مکتسبات بشر را ـ چه مکتسبات علمی و چه مکتسبات فنی ـ برای نسل بعد یادداشت کند و نسل بعد آنچه را که از نسل قبل آموخته است به نسل بعدش برساند. تمام این تمدن و فرهنگ و زندگی اجتماعی انسانی بلکه تمام انسانیت مولود همین سرانگشتها و همین انگشتها با این وضع مخصوص است. قرآن می‌فرماید آن جمع کردن ذرات که چیزی نیست، این سرانگشتها را هم با این‌همه ظرافت بار دیگر تسویه و تعدیل و ترکیب می‌کنیم مثل اولش.

ریشه انکار قیامت

بعد جمله عجیبی هست. چرا انسان منکر قیامت می‌شود و چرا قیامت را استبعاد می‌کند؟ چرا می‌آید این جور مسائل را مطرح می‌کند؟ بدیهی است که طرح این گونه مسائل اصلاً معقول و منطقی نیست که وقتی بحثی را راجع به کل جهان و راجع به خدای جهان مطرح کنند ]انسان انکار یا استبعاد کند.[ این خدایی که جهانِ به این عظمت را آفریده (و تو در یک قسمت کوچکی از جهان قرار گرفته‌ای و همه علم و اطلاعات و معلوماتت از جهان نسبت به آنچه که در جهان هست یک قطره هم در مقابل اقیانوس نیست و اصلاً قابل مقایسه نیست)، خدای جهان که خالق جهان است خبر داده که رستاخیزی هست، دیگر جای این مطلب نیست که یک کسی بیاید بگوید که آیا این کار شدنی است یا نشدنی؟ آخر تو شدنی و نشدنی را با مقیاس قدرت و توانایی و علم خودت می‌گویی. تو حساب کن که این امر با مقیاس ]قدرت و علم خدا شدنی است یا نه. [اگر ـ فرض کنید ـ پیغمبر به عنوان یک بشر می‌گفت که من در ده سال دیگر می‌خواهم مرده زنده کنم، و تو می‌گفتی


صفحه 189

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 190

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 191

قرآن می‌گوید بگذار ما ته دل اینها را بگوییم، چرا سرش را فیلسوفانه تکان می‌دهد و می‌گوید: مگر قیامت شدنی است؟ مگر این استخوانها را می‌شود جمع کرد؟ قصه چیز دیگر است : بَلْ یریدُ الاِْنْسانُ لِیفْجُرَ اَمامَهُ دلش می‌خواهد آزاد باشد، دلش می‌خواهد قیامت دروغ باشد تا هرچه دلش می‌خواهد شلنگ بیندازد، حالا به صورت یک فلسفه ذکر می‌کند که مگر می‌شود؟ ته دلت را بگو. بگو اگر قیامت باشد که من نمی‌توانم هرکاری دلم می‌خواهد بکنم، حقی هست، حسابی هست، رسیدگی هست. دلم نمی‌خواهد حقی و حسابی و رسیدگی‌ای باشد و به تمام جزئیات اعمال انسان برسند. برای اینکه دلش می‌خواهد حساب و کتابی در عالم نباشد شکل فیلسوفانه به قضیه می‌دهد: من می‌گویم منطقاً نمی‌شود چنین چیزی باشد.

بَلْ یریدُ الاِْنْسانُ لِیفْجُرَ اَمامَهُ بلکه مطلب این است که انسان می‌خواهد (می‌گویند اینجا تقدیری هست) قیامتی نباشد؛ دلش می‌خواهد قیامت نباشد نه عقلش حکم می‌کند که قیامت نیست، چرا؟ برای اینکه در آینده‌اش (اَمام یعنی پیش رو، جلو)، در این عمری که باقی مانده یک شکمی از عزا در بیاورد، فجور کند در آینده‌ای که در جلو دارد؛ چون همین قدر که فکر قیامت مطرح شد معنایش این است که دو راه در پیش روی من هست: راه حق، درستی، راستی، سایر صفات حسنه و صفات جمیله ؛ و راه خیانت و جنایت. از این راه اگر بروم خیر و پاداش است، از آن راه اگر بروم مجازات است. خلاصه حساب و کتاب هست. آدمی که دلش نمی‌خواهد حساب و کتاب باشد این حرف را می‌زند.

گناه انفجار است

اینجا کلمه‌ای هست که لازم است آن را توضیح بدهیم. ریشه‌یابی کلمات