میکرده که آیهای اگر میخواند، حدیثی اگر میخواند، تاریخچهای اگر میگوید، یک ذره در آن کم و زیاد نباشد، حتی روضهای که میخواند، هر جمله از جملههایی که ذکر مصیبت میکند باید در مقاتل معتبر دیده باشد و یک کلمه کم و زیاد نکند. کسانی که منبرش را دیدهاند میگویند حرف این آدم در دلها نفوذ میکرد.
این قسمتی بود که من مخصوصآ خواستم توضیح بدهم که اسلام برای اصلاح جامعه به هردو نیرو معتقد است و هر دو نیرو را قابل استفاده میداند، هم نیروی اندرز و هم نیروی زور. چیزی که هست، این جایی دارد و آن جایی.
موسی (ع) در دربار فرعون
موسی از طرف خدا مأمور میشود اول مثل یک واعظ و اندرزگو با فرعون حرف بزند، مخصوصآ تأکید میشود با زبان نرم ملایم لین: فَقولا لَهُ قَوْلا لَینآ لَعَلَّهُ یتَذَکرُ اَوْ یخْشی. ولی به جای اینکه آب موعظه موسی آتش طغیان فرعون را خاموش کند این آتش شعلهورتر میشود. حالا وقتی که این آتش شعلهورتر شد تکلیف موسی چیست؟ آیا بگوید حالا که نمیشود، رها کنیم، ما کارمان فقط موعظه کردن بود و غیر از موعظه کردن از ما کاری ساخته نیست؟ نه، همین موسی با همین عصای خودش به جنگ فرعون میآید و تخت فرعون را در نهایت امر واژگون میکند. لذا فرمود : فَکذَّبَ وَ عَصی. موسی را تکذیب کرد و عصیان ورزید. میخواهد بگوید تکذیبش نه تکذیب از روی عقیده بود، از روی منفعتپرستی خودش بود. ثُمَّ اَدْبَرَ یسْعی. بعد پشت کرد، کوشش میکرد چکار بکند که این ندای موسی را خاموش کند که در کس دیگر اثر نکند. فَحَشَرَ فَنادی. مردم را جمع کرد و فریاد کرد: اَنـَا رَبُّکمُ الاَْعْلی. من آن مُطاع
بزرگ و خداوندگار بزرگ شما هستم، بالای امر من امری نیست، یک وقت سخنی از یک ربّی، از یک خدایی که خدایی چنین گفته است، گفته نشود، آن خدایی که امر و نهی میکند فقط من هستم و من، و بالاتر از من قدرتی نیست.
فَاَخَذَهُ اللهُ نَکالَ الاْخِرَةِ وَ الاُْولی. خدا او را به نکال، یعنی به یک عقوبتی که اثرش ظاهر بشود، نه تنها عقوبت دنیایی و نه تنها عقوبت اخروی، او را هم به عقوبت دنیوی گرفت هم به عقوبت اخروی. عقوبت اخرویاش که معلوم است، عقوبت دنیویاش هم همین بود که بعد در قضیه درگیری با موسی کارش به آنجا کشید که در دریا غرق شد.
اِنَّ فی ذلِک لَعِبْرَةً لِمَنْ یخْشی. قرآن میفرماید: در این داستان فرعون عبرت و پندآموزی است. کلمه «عبرت» یک کلمه خیلی لطیف و پرمعنایی است. در اصطلاحات فارسی هم آمده است، میگویند از فلان قضیه عبرت بگیر، من از چه عبرت گرفتم، چرا عبرت نمیگیری؟ این «عبرت» چیست؟ عبرت از همان ماده عبور است. گاهی انسان قضیهای را میبیند ولی روی همان قضیه توقف میکند یعنی از آن درس نمیآموزد. پس او عبرت نگرفته، از این عبور نکرده، درسی نیاموخته. ولی یک وقت انسان یک چیزی که میبیند فورآ از آن یک درس میآموزد، فکرش به جای دیگر میرود، یک نتیجه از آن میگیرد، یعنی از این مقدمه عبور میکند به نتیجه. این یعنی عبرت. قرآن میگوید از این داستان عبرت بگیرید یعنی درس بیاموزید، درس منفی از کارهای فرعون و درس مثبت از کارهای موسی. فرعون چه کرد شما آنچنان نباشید، موسی چه کرد شما آنچنان باشید.
پاسخ به کفار زمان پیامبر (ص)
همین که این داستان به آخر میرسد، دومرتبه برمیگردد به اصل محاجّه پیغمبر با کفار زمان خودش که منکر قیامت بودند: ءَ اَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقآ اَمِ السَّماءُ بَنیها.مرتب روی «ما» تکیه میکنند: ما اگر بمیریم مگر دومرتبه زنده میشویم؟ یقولونَ ءَاِنّا لَـمَرْدودونَ فِی الْحافِرَةِ. ءَاِذا کنّا عِظامآ نَخِرَةً. آیا ما بعد از آنکه استخوانهای پوسیده شدیم از نو ساخته میشویم؟ خیلی مهم است که ما دومرتبه خلق و ساخته شویم! قرآن میگوید: جلو چشمتان این آسمانِ به این عظمت، این خلقتِ به این عظمت را ببینید، دیگر این حرفهای مهمل را نزنید. آیا کار خلقت شما شدیدتر و سختتر و دشوارتر است(دشواری با مقیاس فکر بشر) یا این سماء و آسمان، این عالم عِلوی که خدای متعال ساخته است؟ رَفَعَ سَمْکها فَسَوّیها. سقف آسمان را سقف بلندی ساخت، یعنی این عالم میتوانست به این شکل نباشد که امروز هست. اگر به این شکل نبود دیگر انسانی نبود، شب و روزی نبود؛ یعنی اگر تمام فضای بین ما و این ستارگان را یک ماده غلیظی نظیر خاک پرکرده بود، دیگر جانداری نبود. رَفَعَ سَمْکها سقفِ این ساختمان را این اندازه رفیع کرد فَسَوّیها آن را بیاراست، تسویه کرد، یعنی هر چیزی را به اندازه لازم قرار داد و لهذا این نظام عالم به این گونه برپاست.
وَ اَغْطَشَ لَیلَها وَ اَخْرَجَ ضُحیها. نظام شب و روز قرار داد، تاریک کرد شبش را و بیرون آورد روزش را، یعنی اوضاع عالم را طوری کرد که گاهی روز است و گاهی شب، و اگر این روز و شب نبود جاندار و حیاتی نبود، و این کار خداوند متعال دلیل بر حکیم بودن و قادر بودن خالق عالم است.
وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها. بعد از این؛ آیا مقصود این است که در زمان بعد از این؟ یا «بعد از این» یعنی علاوه بر این؟ چون در آیات قرآن،
جای دیگر هم ما داریم که وقتی میگوییم بعد از آن، یعنی علاوه بر آن، مثل: عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنیمٍ[1]. نه این است که اول عتلّ است در زمان بعد زنیم، بلکه عتلّ است و بعلاوه زنیم است. وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها. و بعد از این مطلب، یعنی علاوه بر این، زمین را دَحْو کرد. مقصود از دحو زمین که به «دحوالارض» معروف است چیست؟ معروف همین است که «زمین را دحو کرد» یعنی زمین را منبسط و پهن قرار داد، یعنی به شکلی قرار داد که بشر بتواند بر روی آن زندگی کند، چون زمین نسبت به ما حالت یک جسم مسطح را دارد، اگر قسمتهای مختلف این زمین همه مثل کوهستانها میبود، دیگر برای انسان امکان زندگی نبود. کلمه «دحو» یک معنی دیگر هم دارد و آن معنی غلتیدن و غلتاندن است که چیزی را بغلتانند. عرب به آن چوب بزرگی که با آن توپ را به حرکت درمیآورند یا آن چوب کوچک را میزنند و پرتاب میکنند و به حرکت درمیآورند «مِدْحاة» میگوید. حدیثی است راجع به امام حسین (ع) که کسی گفت: حسین بچه بود و با بچههای دیگر مدحاة بازی میکرد (کانَ یلْعَبُ بِالْمَداحی). اگر چیزی را روی زمین بغلتانند مثل توپی که شما حرکت میدهید که دو حرکت میکند، هم حرکت انتقالی میکند و هم به دور خودش میچرخد، عرب این حرکت را دَحْرَجَه میگوید. آنوقت دَحی یعنی شیئی را به این شکل به حرکت در آورد. عدهای میگویند مقصود از «وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها» این است که علاوه بر این، خدای متعال زمین را مانند آن گویی که با یک مِدحاة آن را به حرکت در میآورند که در همان حالی که حرکت میکند به دور خودش هم میچرخد، زمین را به دحرجه در آورد یعنی به یک حرکت اینچنینی درآورد. و صلّی الله علی
[1]. قلم / 13.
محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان، دلهای ما آماده شنیدن و پند گرفتن از اندرزها و نصایح قرار بده، نیتهای ما را خالص بفرما، حاجات مشروعه ما را برآور، به ما بیداری و تنبه عنایت بفرما، اموات ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.
تفسیر سوره نازعـات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
ءَ اَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقآ اَمِ السَّماءُ بَنیها. رَفَعَ سَمْکها فَسَوّیها. وَ اَغطَشَ لَیلَها وَ اَخْرَجَ ضُحیها. وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها. اَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعیها. وَ الْجِبالَ اَرْسیها. مَتاعآ لَکمْ وَ لاَِنْعامِکمْ. فَاِذا جاءَتِ الطّامَّةُ الْکبْری. یوْمَ یتَذَکرُ الاِْنْسانُ ما سَعی. وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِمَنْ یری[1].
این آیاتی که الآن تلاوت شد در جلسه پیش بعضی از آنها را ترجمه و تفسیر کردیم ولی چون همهاش یک فراز است دوباره آیات را خواندیم. مفهوم کلی این آیات جوابی است به منکران حشر، کسانی که قرآن از آنها نقل فرمود: یقولونَ ءَ اِنّا لَـمَرْدودونَ فِی الْحافِرَةِ. ءَ اِذا کنّا عِظامآ نَخِرَةً[2]. خلاصه جوابی که قرآن کریم میدهد ـ به بیانی که امروز عرض میکنم ـ این است :
[1]. نازعات / 27 ـ 36.
[2]. نازعات / 10 ـ 11.
شدنی و نشدنی نسبت به انسان و خدا
ما انسانها جزئی از این عالم و محکوم به قوانین این عالم هستیم. قدرتها و امکانات ما همه در حدود قوانین این عالم است و بلکه هر قدرتی که ما داریم و هر کاری که ما میکنیم، حداکثرِ هنری که ما به خرج میدهیم این است که از قوهها و نیروها و قوانین موجود مخلوق این عالم استفاده و بهرهبرداری میکنیم. اگر یک نفر باغبان بوستان خیلی زیبایی بتواند بهوجود بیاورد، وقتی که شما در کارش دقت کنید میبینید که تمام هنر او این است که توانسته است از قوهها و عوامل و قوانین موجود در این عالم بهرهبرداری کند، یعنی اینها را بشناسد و در اثر شناختن، از اینها استفاده کند. همین طور آن کسی که یک هواپیما میسازد و به فضا میفرستد؛ او قوهها و نیروها و قوانین این عالم را شناخته و در اثر شناسایی توانسته است از آنچه که وجود دارد استفاده کند.
آنوقت برای ما امر شدنی و امر نشدنی یک معنی خاصی است. امر شدنی امری است که در حدود آنچه که در محیط و امکانات ما وجود دارد شدنی است و امر نشدنی نقطه مقابل آن. مثلا زنده شدن یک مرده ـ یک مرده صد در صد مرده پوسیده خاک شده ـ برای ما یک امر نشدنی است یعنی در حدود شناسایی ما از این عالم و از قوهها و قوانین موجود در این عالم، ما هنوز به قوه و قانونی در این عالم آشنا نشدهایم که بتوانیم با استفاده از آن قوه و قانون یک مرده پوسیده را از نو زنده کنیم. شاید هیچ وقت هم بشر به چنین قدرتی و چنین قانونی دست نیابد. اما این حرفها در زمینه چه کسی درست است؟ در زمینه ما. ولی نسبت به حقیقت و ذاتی که به وجودآورنده کل این عالم است و این عالم را خلق کرده درست نیست. صنع او که مثل صنع ما نیست که مثلا قوه و قانون موجودی را کشف کرده و بعد، از آن قوه و قانون موجود استفاده و عالم
را خلق کرده است؛ بلکه تمام قوهها و قانونها و سنتها بعد از خلق او بهوجود آمدهاند؛ یعنی همه این قانونها، خلقتها، شدنیها و نشدنیهای ما بعد از خلق عالم است، یعنی در زمینه کار اوست. برای ما کار شدنی و نشدنی مربوط است به آنچه که وجود دارد، ولی برای آن که این عالم را خلق کرده و نظامی به این عالم داده است چطور؟ او که دیگر مقهور و تابع این قوانین نیست، او این طور نیست که روزی هم که میخواست عالم را خلق کند، مثل یک مخترع که میخواهد چیزی را اختراع کند مطالعه و تجسس کند ببیند چه نیروها و خاصیتهایی وجود دارد، فلان فلز خاصیتش چیست، هوا چه خصلتی دارد، چه قانونی بر قوه جاذبه حکومت میکند، بعد خودش را تابع اینها قرار بدهد و با استفاده از آنها مصنوعی بسازد.
لهذا منتهای نادانی است که انسان بیاید در مقابل خالق کل این حرفها را بزند که آیا ما بعد از آنکه استخوانهایمان پوسید زنده میشویم؟! ءَ اِذا کنّا عِظامآ نَخِرَةً. جواب میدهد: ءَ اَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقآ اَمِ السَّماءُ بَنیها. کار این خلقت شما که جزئی از اجزاء این عالم است مهمتر است یا خود آسمان (مقصود تمام عالم است چون بعد زمین و غیر آن هم میآید)؟ کأنه میفرماید آیا شما در کارِ جزء تشکیک میکنید، آنهم در مقابل کسی که خالق کل است؟! آسمان را، زمین را، عالم را، شب را، روز را، و در زمین، کوهها و نهرها و حیوانها و گیاهها را به جریان انداخته و به وجود آورده است. این است که این آیات پشت سر یکدیگر آمد، که در آن جلسه قسمتهای زیادی از آن را تفسیر کردیم و به اینجا رسیدیم[1].
[1]. سؤال : در آيه «اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنَّ اللهَ الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ قادِرٌ عَلی اَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ» كلمه «مثل»... استاد : آن غير از اين است، بالاتر است؛ يعنی خدايی كه اينها را خلق كرده مانند اينها را هم میتواند خلق كند تاچه برسد كه بخواهد بشر مردهای را زنده كند.