میکند و فحش میدهد. به آرامی رد میشوم میگویم مقصودش من نبودم. این را هجرت جمیل میگویند. هم از آن کنار میرود برای اینکه نمیخواهد پرده دریده بشود ]و هم عکسالعمل خشونتآمیزی نشان نمیدهد.[
شما گاهی روی یک حسابی، روی یک مصلحتی، خصوصآ ]درباره عمل [کسی که به سرنوشت او علاقهمند هستید، خودتان را کنار میکشید. مثلا میبینید که فرزندتان نسبت به شما یک کاری میکند یا یک حرف
ناشایستهای میزند. اگر به روی او بایستید این پرده دیگر دریده میشود. شما خودتان را به نشنیدن میزنید برای اینکه نمیخواهید این پردهای که میان شما و او هست دریده بشود. خودتان را کنار میکشید، دوری میگزینید ولی به یک شکل زیبایی. انگار چنین چیزی نبوده و نشنیدهاید، بعد هم به روی خودتان نمیآورید. این معنای وَ اهْجُرْهُمْ هَجْرآ جَمیلا است: از آنها دوری بگزین و به روی خودت هم نیاور، برای اینکه بعد بتوانی اینها را باز نصیحت کنی، ارشاد کنی، راهنمایی کنی.
تکذیبکنندگان صاحب نعمت
تا اینجا ضمیرها به صورت جمع است یعنی همه مشرکین؛ اختصاص به یک گروه معین نداده است. همین قدر فرمود: وَ اصْبِرْ عَلی ما یقولونَ به آنچه میگویند صبر کن وَ اهْجُرْهُمْ هَجْرآ جَمیلا به نحو زیبایی از آنها دوری بگزین. طبقه خاصی را اختصاص نداد: همه این کفار، مشرکین، مخالفین. در میان اینها مرد هست زن هست، غنی هست فقیر هست، ارباب هست غلام هست، بالادست هست زیردست هست. اما بعد یک طبقه بالخصوصی را مورد توجه قرار میدهد، دیگر نمیگوید «هُمْ» بلکه یک گروه معینی را ذکر میکند: ذَرْنی وَ الْمُکذِّبینَ اُولِی النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلیلا مرا
رها کن[1]با این تکذیب کنندگانِ صاحبان نعمت، این دارندگانِ همه چیز که نعمتهای الهی را پیش خود گرد آوردهاند. این دیگر در مقام خشم و غضب است: آنها را به من وابگذار، من را رها کن با آنها.
این «مرا رها کن» ضمنآ اشاره به این نکته هم میتواند باشد که پیغمبراکرم در همان حالتِ وَ اذْکرِ اسْمَ رَبِّک وَ تَبَتَّلْ اِلَیهِ تَبْتیلا که حالت انقطاع به پروردگار و حالت دعا و تضرع و ملتجی شدن به او و استمداد از اوست،
میدانیم که همیشه برای مردم دعا میکرد و از خدای متعال خیر و رحمت و برکت و هدایت میخواست. و میدانیم که حتی در جنگ بدر که شِقاق آنها به اوج مطلب رسیده است و در جنگ اُحد بالخصوص که حتی از جنگ بدر بدتر شده: هفتاد نفر از صحابه پیغمبر را کشتهاند، عموی پیغمبر را شهید کردهاند و پیشانی و دندان خود ایشان را شکستهاند، در همان حال دیدند پیغمبر اکرم همین حالت تبتّل و انقطاع را پیدا کرده و دستهایش را بالا گرفته است و به خدای خودش عرض میکند: اَللّهُمَّ اهْدِ قَوْمی فَاِنَّهُمْ لایعْلَمونَ خدایا این قوم مرا هدایت کن؛ جاهلند، نمیدانند. باز پیغمبر هدایت آنها را میخواهد.
«ذَرْنی» ممکن است اشاره به این باشد که اصلا درباره اینها دیگر با من سخنی نگو، دعایی درباره اینها نکن، نظیر آنچه که به نوح گفتند: ای نوح! چرا درباره پسرت داری از ما چیز میخواهی، نگو، او دیگر قابل اینکه تو درباره او دعا بکنی نیست.
پس ممکن است کلمه ذَرْنی اشاره به این باشد که درباره اینها دیگر از من چیز نخواه، اینها به مرحلهای رسیدهاند که دیگر قابل هدایت نیستند، اما چه کسانی؟ تکذیب کنندگانِ صاحب نعمت. چرا این
[1]. «مرا رها كن» تعبير به اصطلاح لغوی آن است، يعنی به من واگذار كن.
تکذیب کنندگانِ صاحب نعمت را اختصاص داده است؟ برای اینکه ما در بسیاری از آیات گذشته که تفسیر میکردیم این مطلب بود که قرآن کریم سرمنشأ تکذیبها و انحرافها و گمراهیها را طبقهای میداند که نام اینها را مترفین میگذارد، یعنی غرقشدگان در نعمت و رفاه. اینها هستند که هیچ نوع آمادگی برای شنیدن سخن حق ندارند. دیگران را هم اینها گمراه میکنند. مخصوصآ در سوره مؤمن که داستان فرعون بالخصوص مطرح است و آیات زیادی هست، قرآن کریم این موضوع را مفصل بیان کرده و ما هم بحث کردیم، دیگر تکرار نمیکنیم[1]. و لهذا اینجا که مسئله تهدیدِ به عذاب هست، تا آنجا که مسئله امر به صبر و تحمل و خویشتنداری و امر به هجرتِ
زیباست، به طور کلی و به همه میفرماید. ولی بعد یک گروه خاصی را مورد توجه قرار میدهد. کأنه این گروه خاص مشمول غضب من هستند، که اینها همان سران قریش بودند.
تاریخ هم تأیید میکند که همه این گربهرقصانیها را سران قریش میکردند. ابوسفیان که بود؟ یک مکذّب اولی النعمة. ابوجهل که بود؟ یک مکذّب اولی النعمة. ولید بن مغیره که بود؟ یک مکذّب اولی النعمة. عتبة بن ربیعه که بود؟ یک مکذّب اولی النعمة. شیبه که بود، آن دیگری که بود؟ آنها که به تعبیر قرآن رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیفِ[2]میکردند همینها بودند.
وَ مَهِّلْهُمْ قَلیلا مدت کمی به اینها مهلت بده؛ یعنی مدت کمی صبر کن که ما به حساب اینها رسیدگی خواهیم کرد. آیا مدت کم یعنی در همین دنیا؟ بسیاری از اهل تفسیر گفتهاند مقصود همین است یعنی طول نخواهد کشید که اینها در همین دنیا (اشاره به قصه بدر است) به کیفر
[1]. ]نوار تفسير سوره مؤمن توسط استاد شهيد، در دست نيست.[
[2]. قريش / 2.
اعمال خودشان میرسند. و اگر مقصود آخرت باشد که به طریق اولی چنین چیزی هست. ولی ظاهرش این است که مقصود همین دنیاست. «وَ مَهِّلْهُمْ قَلیلا» یعنی در همین دنیا، و علاوه بر این دنیا در آن جهان هم ]کیفر برای اینها[ هست.
اِنَّ لَدَینا اَنْکالا وَ جَحیمآ. وَ طَعامآ ذا غُصَّةٍ وَ عَذابآ اَلیمآ. این علاوه است: آنها را به ما واگذار، ما در نزد خود برای اینها عذابهای سختی داریم، اَنکال داریم، قیدها و زنجیرها داریم. این قیدها و زنجیرها همان قید و
زنجیرهایی است که در دنیا اینها خود به دست و پای خود بستهاند که در آنجا تجسم پیدا میکند. وَ جَحیمآ آتش برافروخته داریم. وَ طَعامآ ذا غُصَّةٍ طعامی آنجا برای اینها داریم گلوگیر.
معنی غصّه
غُصَّة که الآن هم ما در فارسی به معنای غم و اندوه به کار میبریم معنی اصلیاش اندوه نیست چیز دیگر است. اگر انسان غذایی بخورد (شاید در آشامیدن آب هم همین جور باشد) که در گلویش گیر کند، گلوگیر بشود، عرب این را غَصَص یا غُصَّة تعبیر میکند. از این تعبیرات زیاد داریم. عرب، اندوه را از آن جهت غصه میگوید ]که گویی چیزی در گلوی انسان گیر کرده است.[ این البته اصطلاح است، خیال هم نمیکنم اصطلاح قدیمی باشد، اصطلاح جدید است، یعنی مثلا در عصر قرآن من الآن یادم نیست که به این معنایی که امروز ما کلمه غصه را به کار میبریم یعنی غم و اندوه، در تعبیرات اصلی عربی (قرآن، حدیث یا زبان شعرای آن زمان) آمده باشد، بلکه بعدها در زبان فارسی به این معنا شده. الآن هم خیال نمیکنم اگر به یک عرب اصیل کلمه «غصه» را بگویند او این معنایی را که فارسیزبانها میفهمند بفهمد. ولی این معنا که در فارسی
آمده است به اعتبار این است که وقتی انسان اندوه خیلی زیادی داشته باشد، حالتی که احساس میکند شبیه حالت کسی است که چیزی در گلویش گیر کرده است، نه بیرون میآید نه فرو میرود. میگویند بغض گلویش را گرفته. کأنه چیزی گلویش را قرص گرفته، منتها از داخل فشار میدهد. ولی عرض کردیم معنی اصلی «غصّه» غذایی است که در گلو گیر کند، نه بیرون آوردنی باشد نه تورفتنی.
منصور دوانیقی درباره حضرت صادق (ع) ]چنین سخنی دارد. [منصور خیلی آدم خبیثی است و فوقالعاده هم باهوش و زیرک و سیاستمدار. امام صادق طوری رفتار کرده بودند که او میگفت من درماندهام درباره این چه
بکنم. میگفت: «هذَا الشَّجَلُ مُعْتَرَضٌ فِی الْحَلْقِ» برای من مثل استخوانی است که در گلو گیر کرده، نه بیرون میآید نه میشود آن را فرو برد. یعنی من را در یک وضعی قرار داده که نمیتوانم زندهاش نگه دارم و نمیتوانم بکشمش، مرا بیچاره کرده. روش امام صادق یک چنین روشی بود که او را در یک چنین محذوری قرار میداد، میگفت درماندهام درباره این چه کار بکنم، درست حالت استخوانی را پیدا کرده که در گلو گیر میکند.
وَ طَعامآ ذا غُصَّةٍ وَ عَذابآ اَلیمآ در نزد ما برای اینها طعامهای گلوگیر و عذابهای دردناک آماده است یوْمَ تَرْجُفُ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ آن روزی که زمین و کوهها مضطرب میشوند و تکان میخورند و کوهها مانند تپههایی از شن نرمِ متحرک است: وَ کانَتِ الْجِبالُ کثیبآ مَهیلا.
تشبیه به داستان موسی و فرعون
تا اینجا درباره اینها به شکل مُغایب صحبت میفرمود، یکمرتبه خود اینها مخاطب قرار میگیرند ـکه ممکن است فقط همان مکذبین مخاطب
باشند و ممکن است عموم؛ و فرق نمیکند، اگر مکذبین هم باشند به اعتبار این است که اینها رؤسا هستندـ رو میکند به آنها، قرآن خودش مستقیم با اینها حرف میزند: اِنّا اَرْسَلْنا اِلَیکمْ رَسولا شاهِدآ عَلَیکمْ کما اَرْسَلْنا اِلی فِرْعَوْنَ رَسولا. فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذآ وَبیلا. ای مردم! ای مکذبین اولی النعمة! ما به سوی شما فرستادهای فرستادیم، پیامبری فرستادیم آنچنان که به سوی فرعون فرستادیم؛ یعنی داستان موسی و فرعون دارد تکرار میشود؛ چون آنها این داستان را اجمالا از یهودیها شنیده بودند و کما بیش باخبر بودند. جمله «اِنّا اَرْسَلْنا اِلَیکمْ رَسولا شاهِدآ عَلَیکمْ کما اَرْسَلْنا اِلی فِرْعَوْنَ رَسولا» به معنی این است که به هوش باشید، توجه داشته باشید داستان فرعون و موسی دارد تکرار میشود، یعنی شما
الآن در آن موقعیت فرعونی قرار گرفتهاید، فرعون هم مثل شما یک مکذب اولی النعمة بود. او هم به دلیل اینکه همه چیز داشت اینگونه شد. همین ثروتها و مکنتها و قدرتها او را فرعون کرد و او را مکذِّب کرد، شما هم عینآ چنین وضعی را دارید، و شما سرنوشتی بهتر از او پیدا نمیکنید. در واقع کأنه مطلب این است که شما هرچه بخواهید باشید باز هم انگشت کوچکه فرعون هستید، داستان فرعون و موسی است که دارد تکرار میشود. آنها آن روز باور نمیکردند که داستان فرعون و موسی است. مگر فرعون در زمان خودش باور میکرد که یک موسی با برادرش به شکل دو تا چوپان، همه سرمایهشان دو تا عصای چوبی باشد، بعد کاخ فرعونی را این دوتا چوپانوش واژگون کنند؟ اینها هم باورشان نمیآمد.
قرآن میگوید تاریخ دارد تکرار میشود. فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذآ وَبیلا فرعون از فرمان پیامبر خدا سرپیچی کرد، ما او را گرفتیم و چه سخت هم گرفتیم، یعنی درباره شما همین تکرار میشود. این قرینه است بر اینکه جمله «ذَرْنی وَ الْمُکذِّبینَ اُولِی النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ
قَلیلا» اشاره به همان داستان بدر است، چون وضع اینها را به وضع فرعون تشبیه میکند و فرعون، هم در دنیا خدا او را گرفت و هم در آخرت برای او عذابی دردناک آماده کرده بود؛ یعنی شما نیز در همین دنیا مغلوب رسول ما خواهید شد و در آن دنیا هم وضعتان روشن است. و لهذا اینجا میفرماید : فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذآ وَبیلا. فرعونِ با آن قدرت، با آن عظمت، آن مکذب اولی النعمه بزرگ، آن بت بزرگ، ما او را گرفتیم گرفتن بسیار سختی. این دنیایش بود. فَکیفَ تَتَّقونَ اِنْ کفَرْتُمْ یوْمآ یجْعَلُ الْوِلْدانَ شیبآ. این تازه صد در دنیایش است، آن هزار در آخرتش را ببینید دیگر چه خواهد بود! یعنی این که دنیایش است آخرتش دیگر واویلاست! چگونه شما فرار خواهید کرد و پرهیز خواهید کرد و خود را
نگه خواهید داشت اگر به کفرتان باقی بمانید، از روزی که سختیهای آن روز بچهها را پیر میکند؟! البته مقصود این نیست که در آنجا بچهها عملا پیر میشوند. در لسان عرب این مطلب هست، در فارسی هم کم و بیش شاید باشد که وقتی میخواهند بگویند مصیبت خیلی دردناک است میگویند ای آقا! یک شدتی، یک مصیبتی گرفتار شدیم از آن مصیبتهایی که جوان را پیر میکند و پیر را به گور میکشاند.
سخن امیرالمؤمنین (ع)
عین همین تعبیر در نهجالبلاغه هست. در خطبه شقشقیه که حضرت آن درددل خودشان را ذکر میکنند از مسئله غصب خلافت و اینکه بعد از پیغمبر با من چه کردند، میفرماید: اَما وَ اللهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ اَبِی قُحافَةَ، وَ اِنَّهُ لَیعْلَمُ اَنَّ مَحَلّی مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحی: ینْحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ، وَ لا یرْقی اِلَی الطَّیرُ. به خدا سوگند پسر ابوقحافه خلافت را مانند یک پیراهن به تن
کرد پیراهنی که از او نبود. جامهای که از او نبود بلکه از دیگری بود غاصبانه به تن کرد. جاهلانه هم نبود که نمیدانست و اشتباه کرده بود؛ خیر، اشتباه نکرده بود: وَ اِنَّهُ لَیعْلَمُ خوب هم میدانست اَنَّ مَحَلّی مِنها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحی میدانست که در این کارخانه، در این آسیا (در قدیم مهمترین کارخانهها که مردم میفهمیدند یک آسیا بود) آن محوری که این سنگ باید دور او بچرخد منم. این را خوب میدانست. اشتباهی نبود. ینْحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ وَ لا یرْقی اِلَی الطَّیرُ. او علی را خوب میشناخت، میدانست علی آن کوه بلندی است که از دامن آن کوه سیل (یعنی سیل علوم) میریزد و قلهاش آنچنان مرتفع است که هیچ مرغی نمیتواند به آن قله برسد. همه اینها را میدانست.
فَسَدَلْتُ دونَها ثَوْبآ وَ طَوَیتُ عَنْها کشْحآ وَ طَفِقْتُ اَرْتَإی بَینَ اَنْ اَصولَ بِیدٍ جَذّاءَ اَوْ اَصْبِرَ عَلی طَخْیةٍ عَمْیاءَ. در چنین شرایطی من هم دامن کشیدم، خودم را کنار کشیدم، فکر کردم با دست خالی و تنها با اینها مبارزه کنم و یا اینکه بر این مصیبت صبر کنم، خویشتنداری کنم؛ دیدم صبر کردن و خویشتنداری کردن به عقل نزدیکتر است: فَرَأیتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلی هاتا اَحْجی.
فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَینِ قَذی وَ فِی الْحَلْقِ شَجآ (آن تعبیر استخوانِ در گلو را ایشان هم به کار بردهاند) صبر کردم در حالی که مانند کسی بودم که خار در چشمش فرو رفته باشد و استخوان در گلویش گیر کرده باشد و نتواند اینها را خارج کند. اَری تُراثی نَهْبآ یهْرَمُ فیهَا الْکبیرُ وَ یشیبُ فیهَا الصَّغیرُ[1]وضعی داشتم، در یک ناراحتیای به سر میبردم، از آن ناراحتیهایی که آدم بزرگ را هَرِم و درهم کوفته میکند و جوان را پیر
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 3.