بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 60

باشند و ممکن است عموم؛ و فرق نمی‌کند، اگر مکذبین هم باشند به اعتبار این است که اینها رؤسا هستندـ رو می‌کند به آنها، قرآن خودش مستقیم با اینها حرف می‌زند: اِنّا اَرْسَلْنا اِلَیکمْ رَسولا شاهِدآ عَلَیکمْ کما اَرْسَلْنا اِلی فِرْعَوْنَ رَسولا. فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذآ وَبیلا. ای مردم! ای مکذبین اولی النعمة! ما به سوی شما فرستاده‌ای فرستادیم، پیامبری فرستادیم آنچنان که به سوی فرعون فرستادیم؛ یعنی داستان موسی و فرعون دارد تکرار می‌شود؛ چون آنها این داستان را اجمالا از یهودیها شنیده بودند و کما بیش باخبر بودند. جمله «اِنّا اَرْسَلْنا اِلَیکمْ رَسولا شاهِدآ عَلَیکمْ کما اَرْسَلْنا اِلی فِرْعَوْنَ رَسولا» به معنی این است که به هوش باشید، توجه داشته باشید داستان فرعون و موسی دارد تکرار می‌شود، یعنی شما

الآن در آن موقعیت فرعونی قرار گرفته‌اید، فرعون هم مثل شما یک مکذب اولی النعمة بود. او هم به دلیل اینکه همه چیز داشت این‌گونه شد. همین ثروتها و مکنتها و قدرتها او را فرعون کرد و او را مکذِّب کرد، شما هم عینآ چنین وضعی را دارید، و شما سرنوشتی بهتر از او پیدا نمی‌کنید. در واقع کأنه مطلب این است که شما هرچه بخواهید باشید باز هم انگشت کوچکه فرعون هستید، داستان فرعون و موسی است که دارد تکرار می‌شود. آنها آن روز باور نمی‌کردند که داستان فرعون و موسی است. مگر فرعون در زمان خودش باور می‌کرد که یک موسی با برادرش به شکل دو تا چوپان، همه سرمایه‌شان دو تا عصای چوبی باشد، بعد کاخ فرعونی را این دوتا چوپان‌وش واژگون کنند؟ اینها هم باورشان نمی‌آمد.

قرآن می‌گوید تاریخ دارد تکرار می‌شود. فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذآ وَبیلا فرعون از فرمان پیامبر خدا سرپیچی کرد، ما او را گرفتیم و چه سخت هم گرفتیم، یعنی درباره شما همین تکرار می‌شود. این قرینه است بر اینکه جمله «ذَرْنی وَ الْمُکذِّبینَ اُولِی النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ


صفحه 61

قَلیلا» اشاره به همان داستان بدر است، چون وضع اینها را به وضع فرعون تشبیه می‌کند و فرعون، هم در دنیا خدا او را گرفت و هم در آخرت برای او عذابی دردناک آماده کرده بود؛ یعنی شما نیز در همین دنیا مغلوب رسول ما خواهید شد و در آن دنیا هم وضعتان روشن است. و لهذا اینجا می‌فرماید : فَعَصی فِرْعَوْنُ الرَّسولَ فَاَخَذْناهُ اَخْذآ وَبیلا. فرعونِ با آن قدرت، با آن عظمت، آن مکذب اولی النعمه بزرگ، آن بت بزرگ، ما او را گرفتیم گرفتن بسیار سختی. این دنیایش بود. فَکیفَ تَتَّقونَ اِنْ کفَرْتُمْ یوْمآ یجْعَلُ الْوِلْدانَ شیبآ. این تازه صد در دنیایش است، آن هزار در آخرتش را ببینید دیگر چه خواهد بود! یعنی این که دنیایش است آخرتش دیگر واویلاست! چگونه شما فرار خواهید کرد و پرهیز خواهید کرد و خود را

نگه خواهید داشت اگر به کفرتان باقی بمانید، از روزی که سختیهای آن روز بچه‌ها را پیر می‌کند؟! البته مقصود این نیست که در آنجا بچه‌ها عملا پیر می‌شوند. در لسان عرب این مطلب هست، در فارسی هم کم و بیش شاید باشد که وقتی می‌خواهند بگویند مصیبت خیلی دردناک است می‌گویند ای آقا! یک شدتی، یک مصیبتی گرفتار شدیم از آن مصیبتهایی که جوان را پیر می‌کند و پیر را به گور می‌کشاند.

سخن امیرالمؤمنین (ع)

عین همین تعبیر در نهج‌البلاغه هست. در خطبه شقشقیه که حضرت آن درددل خودشان را ذکر می‌کنند از مسئله غصب خلافت و اینکه بعد از پیغمبر با من چه کردند، می‌فرماید: اَما وَ اللهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ اَبِی قُحافَةَ، وَ اِنَّهُ لَیعْلَمُ اَنَّ مَحَلّی مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحی: ینْحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ، وَ لا یرْقی اِلَی الطَّیرُ. به خدا سوگند پسر ابوقحافه خلافت را مانند یک پیراهن به تن


صفحه 62

کرد پیراهنی که از او نبود. جامه‌ای که از او نبود بلکه از دیگری بود غاصبانه به تن کرد. جاهلانه هم نبود که نمی‌دانست و اشتباه کرده بود؛ خیر، اشتباه نکرده بود: وَ اِنَّهُ لَیعْلَمُ خوب هم می‌دانست اَنَّ مَحَلّی مِنها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحی می‌دانست که در این کارخانه، در این آسیا (در قدیم مهمترین کارخانه‌ها که مردم می‌فهمیدند یک آسیا بود) آن محوری که این سنگ باید دور او بچرخد منم. این را خوب می‌دانست. اشتباهی نبود. ینْحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ وَ لا یرْقی اِلَی الطَّیرُ. او علی را خوب می‌شناخت، می‌دانست علی آن کوه بلندی است که از دامن آن کوه سیل (یعنی سیل علوم) می‌ریزد و قله‌اش آنچنان مرتفع است که هیچ مرغی نمی‌تواند به آن قله برسد. همه اینها را می‌دانست.

فَسَدَلْتُ دونَها ثَوْبآ وَ طَوَیتُ عَنْها کشْحآ وَ طَفِقْتُ اَرْتَإی بَینَ اَنْ اَصولَ بِیدٍ جَذّاءَ اَوْ اَصْبِرَ عَلی طَخْیةٍ عَمْیاءَ. در چنین شرایطی من هم دامن کشیدم، خودم را کنار کشیدم، فکر کردم با دست خالی و تنها با اینها مبارزه کنم و یا اینکه بر این مصیبت صبر کنم، خویشتنداری کنم؛ دیدم صبر کردن و خویشتنداری کردن به عقل نزدیکتر است: فَرَأیتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلی هاتا اَحْجی.

فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَینِ قَذی وَ فِی الْحَلْقِ شَجآ (آن تعبیر استخوانِ در گلو را ایشان هم به کار برده‌اند) صبر کردم در حالی که مانند کسی بودم که خار در چشمش فرو رفته باشد و استخوان در گلویش گیر کرده باشد و نتواند اینها را خارج کند. اَری تُراثی نَهْبآ یهْرَمُ فیهَا الْکبیرُ وَ یشیبُ فیهَا الصَّغیرُ[1]وضعی داشتم، در یک ناراحتی‌ای به سر می‌بردم، از آن ناراحتیهایی که آدم بزرگ را هَرِم و درهم کوفته می‌کند و جوان را پیر

[1]. نهج‌البلاغه، خطبه 3.


صفحه 63

می‌کند. مقصود این نیست که زمانش خیلی طولانی بود، بلکه شدتش خیلی زیاد بود.

اینجا که قرآن می‌فرماید: «آن روزی که کودک را پیر می‌کند» از آن جهت است که انسان اگر غم و غصه‌اش زیاد باشد زود پیر می‌شود یعنی آثار پیری مخصوصآ سفیدی مو زودتر ظاهر می‌شود و شکستگیهای دیگر. قیامت چنین روزی است.

اَلسَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کانَ وَعْدُهُ مَفْعولا. روزی است که آسمان درهم ریخته و از هم شکافته می‌شود. وعده خداست،

وعده خدا انجام‌شدنی و تخلف‌ناپذیر است. اِنَّ هذِهِ تَذْکرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلا. اینها که ما گفتیم همه تذکره است، تذکر است، یادآوری است، حالا هرکس که خود می‌خواهد راهی به سوی پروردگار خودش باز کند باز کند؛ یعنی همه اینها که ما گفتیم تذکر و یادآوری و پند بود، حالا هرکسی خود می‌داند. نظیر آیاتی است که در جاهای دیگر، قرآن می‌فرماید که ما انسان را هدایت کردیم، دیگر بعد به خود انسان مربوط است که این راه را برود یا آن راه، بین خودش و خدا رابطه‌ای برقرار کند یا رابطه‌ای برقرار نکند، که آن راهی که انسان به سوی پروردگار در پیش می‌گیرد همان ایمان به پروردگار و ایمان به رسول پروردگار و عمل به دستورهای پروردگار است. و بعضی گفته‌اند که اینجا بالخصوص اشاره است به قسمتهای اول سوره که یا اَیهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّیلَ اِلّا قَلیلا. هرکس می‌خواهد، به این وسیله راهی به سوی پروردگار خودش باز کند، یعنی با پیوند با خدا، با عبادت خدا، با شب‌خیزی‌ها، با ذکر خدا بردن‌ها، با تبتّلها و امثال اینها.

ت

چون روز دوم ماه محرم است باید توسلی و ذکر مصیبتی بشود.


صفحه 64

ورود امام حسین (ع) به سرزمین کربلا

مطابق آنچه که تواریخ نوشته‌اند در روز دوم محرم بود که وجود مقدس اباعبدالله الحسین وارد سرزمین کربلا شد. این کاروانی که از روز هشتم ذی‌الحجه از مکه حرکت کرده بود، روز دوم محرم یعنی بعد از 24 روز ـ و اگر فرض کنیم که ماه ذی‌الحجه 30 روز تمام نبوده است بعد از 23 روز ـ به سرزمین کربلا رسیدند. به آنجا که رسیدند خود حضرت فرمود که اینجا پایین بیایید. البته مقدمه‌اش را شنیده‌اید: وقتی که ایشان به مرز عراق آمدند ]با لشکر حر بن یزید ریاحی مواجه شدند[ اگرچه آن وقت عراق کشور جداگانه‌ای با حجاز نبود چون

همه جزء قلمرو یک کشور بود ولی از نظر استانها و حکومتها عراق در قلمرو حکومت عبیدالله زیاد بود و حجاز در قلمرو حکومت او نبود. او بعد از آنکه آن تسلط را پیدا کرد و کوفه را زیر نفوذ خودش گرفت و جناب مسلم را شهید کرد، نگهبانان و مأموران زیادی به مرزهای عراق فرستاده بود که هرگاه حسین بن علی وارد عراق شد او را تحت‌الحفظ بگیرید و نزد من بیاورید. حرّ بن یزید ریاحی یکی از سرداران عبیدالله است. او را با هزار سوار مأمور کرده است و حرّ از شجاعترین و دلاورترین و بهترین فرماندهان کوفه به شمار می‌رود که ضرب‌المثل شجاعت است. دو سه روز قبل از جریان ورود به کربلا، روز بسیار گرمی است، نزدیک ظهر است، ابا عبدالله در حالی که با اصحاب خودشان دارند می‌آیند، به یکی از منازل بین راه که می‌رسند یکی از اصحاب ناگهان یک فریاد الله اکبر می‌کشد به علامت تعجب. دیگران می‌پرسند: الله اکبر چه بود؟ می‌گوید من با این سرزمین آشنا هستم، از آن دور، خیلی دورها، علائمی می‌بینم شبیه باغستان، مثل اینکه شاخه‌های درختی پیدا باشد. اینجا که چنین چیزی وجود نداشته. به او می‌گویند که بیشتر دقت کن، وقتی او و دیگران بیشتر دقت می‌کنند


صفحه 65

می‌گویند اشتباه کرده‌ای، درخت و باغ کجاست؟! آنها سوارند که دارند می‌آیند، پرچمهای آنها و سرهای اسبهای آنهاست که از دور به نظرت می‌آید که اینها درخت است. معلوم بود قضیه چیست؛ چون خبر شهادت مسلم هم قبلا اعلام شده و به آن حضرت رسیده بود.

آنجا کوهی بود به نام ذی‌حَثم در طرف دست چپ، حضرت فرمود که به طرف این کوه بروید که در آنجا پشتتان به کوه باشد تا از یک طرف امنیت داشته باشید. به سرعت خودشان را کشیدند، آنها هم با سرعت بیشتر خودشان را رساندند. تا اینها رسیدند آنها هم رسیدند. حرّ به دستور عبیدالله زیاد خیلی به سرعت رانده و آمده است، وسط روز اسبها و مردهایش همه تشنه هستند. در منزل پیش، اباعبدالله دستور داده‌اند که هرچه مشک

هست، مشک ذخیره هم هرچه دارید، همه را آب کنید و بر این اسبها و شترهایی که یدک می‌کشید بار کنید و بیاورید. چندین برابر احتیاج خودشان آب برداشتند. حرّ و افرادش رسیدند، از وضع قیافه‌ها و اسبهای اینها پیدا بود که همه‌شان تشنه هستند. اباعبدالله فرمود: به اینها آب بدهید، هم به مردشان هم به اسبشان، اینها را سیراب کنید. ظرفهایی که معمولا با خودشان داشتند همه را بیرون آوردند، ظرفهای تغارمانند، مرتب مشکها را در آنها خالی کردند و دادند این اسبها خوردند و با یک ظروف دیگری انسانها را سیراب کردند.

حضرت خودشان بر این کار نظارت می‌کردند. مردی می‌گوید من اسبم را آوردم آب بدهم، تا اسب یک نفس آب خورد خواستم اسب را ببرم، فرمود: نه، نگه دار، اسب خسته است، در حال خستگی نمی‌تواند یک نفس آب بخورد، بگذار دو نفس سه نفس آب بخورد تا حیوان سیراب بشود. دیگری می‌گوید من خودم می‌خواستم آب بیاشامم، خواستم از سر یک مشک آب بیاشامم، دستور داد که این سر مشک را


صفحه 66

بگیر و تا کن تا کوچک بشود که خوب بتوانی بیاشامی. می‌گوید من نتوانستم، بلد نبودم، نفهمیدم چه کار باید بکنم، خود ایشان پیاده شدند، درِ مشک را باز کردند، بعد پیچاندند و تاب دادند، کوچک شد به طوری که جلو دهان که می‌گرفتی به راحتی می‌شد آب بخوری. در واقع به دست خودشان مرا سیراب کردند.

ظهر بود (یا همان جا ظهر شد). حضرت رو کرد به حرّ و فرمود: وقت نماز است، من می‌خواهم با اصحابم نماز بخوانم، شما هم لابد می‌خواهید نماز بخوانید، برو با اصحابت نماز بخوان. اینجا این مرد عرض کرد: یابنَ رسولِ الله! ما با شما نماز می‌خوانیم، به شما اقتدا می‌کنیم. بسیار خوب. نماز خواندند. نماز اول را که خواندند، حضرت در بین صلاتین برای مردم صحبت کردند، جریان و اوضاع را گفتند. گذشته را گفتند، وضع خودشان

را گفتند، وضع امویها را گفتند، حکومت یزید را گفتند، مخصوصآ به وضع عراق اشاره کردند، به دعوتی که عراقیها کرده بودند و نامه‌های زیادی که فرستاده بودند. فرمود: من از پیش خود که نیامده‌ام، یک خرجین پر از نامه الآن همراه من است. اینها دوازده هزار یا هجده هزار نامه فرستاده بودند. در واقع کأنه سخن این است: اگر من نمی‌آمدم، آیا شما و تمام مردم دنیا مرا ملامت نمی‌کردید که تقصیر خود حسین بن علی بود؟ عراقی که اینچنین آمادگی خودش را اعلام می‌کند، تمام این مردم، تمام قبایل، سران قبایل، کوچک و بزرگ نوشته‌اند باغهای ما آماده است، سرزمینهای ما آماده است، شمشیرهای ما آماده است برای نصرت و یاری تو، اگر اباعبدالله نمی‌آمد مسلّم تا انتهای تاریخ مردم می‌گفتند عراقیها بیچاره‌ها آمادگی خودشان را اعلام کردند، حسین بن علی نیامد، العیاذبالله تقصیر او بود که نیامد. یعنی شما اتمام حجت کامل بر من کردید، من آمدم حالا چه می‌گویید؟ آیا از دعوت خودتان


صفحه 67

پشیمان شده‌اید؟ حرّ گفت: والله من جزو آنها نیستم، من نامه‌ای را امضا نکرده‌ام. فرمود: تو امضا نکرده‌ای مردمت امضا کرده‌اند. آن خرجین را بردار بیاور نامه‌ها را نشان بده. او اظهار بی‌اطلاعی کرد: من خبر ندارم، دیگران بوده‌اند، من جزو امضاکنندگان نیستم. فاصله شد برای وقت فضیلت عصر، و نماز عصر را خواندند. حضرت به مؤذن خودشان که مردی بود به نام «مسروق» فرمودند: اذان بگو. اذان گفت و نماز عصر را هم آنجا خواندند.

پیشنهاد حرّ

حالا موقع حرکت است. او می‌خواهد دستور خودش را اجرا کند. امام فرمود که حالا تو چه می‌گویی، حرفت

چیست؟ گفت: من مأمورم، مأموریتی دارم باید انجام بدهم. مأموریتت چیست؟ من باید شما را تحویل عبیدالله زیاد بدهم. فرمود که تو می‌خواهی مرا تحویل عبیدالله بدهی؟! دنبال تو بیایم که مرا تحویل عبیدالله بدهی؟! بله. فرمود: هرگز، اِذَنْ وَ اللهِ لا اَتَّبِعُک هرگز من دنبال تو راه نمی‌افتم برای این کار بیایم. جسارت کرد گفت: «اِذَنْ و اللهِ لا اَدَعُک» به خدا قسم من هم تو را رها نخواهم کرد. باز تکرار کرد فرمود: اِذَنْ وَ اللهِ لا اَتَّبِعُک. باز او گفت: به خدا رهایت نخواهم کرد. دو سه بار که این جمله‌ها را تکرار کردند فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، چه می‌گویی تو با من؟ باز اینجا آن رگی که از نجابت در این مرد بود ]بروز کرد،[ گفت: یا اباعبدالله (یا: یابن رسول الله، هر تعبیری، من یادم نیست) غیر از شما هرکسی اگر مرا اینچنین دشنام می‌داد و می‌گفت مادرت به عزایت بنشیند من هم شبیه آن را می‌گفتم ولی من چنین جسارتی به شما نمی‌کنم، چیزی عرض نمی‌کنم. بعد خود او پیشنهاد کرد: یابن رسول الله حالا بیایید یک کار دیگری بکنیم. به کوفه