در جای دیگر میفرماید: فَقالوا أنُؤْمِنُ لِبَشَرَینِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدونَ[1]. یعنی قوم موسی و هارون عبادت کنندگان و بندگان ما هستند. در اینجا مقصود این است که اینها اسیر دست ما هستند، نه اینکه برده ما هستند. در نهجالبلاغه هم این تعبیر زیاد است.
پس فک رقبه اختصاص به آزاد کردن برده رسمی ندارد، بلکه آزاد کردن مردم از اسارت یک جبار هم فک رقبه است. مورد دیگری که مفسرین برای فک رقبه ذکر کردهاند و مورد صحیح و درستی هم هست، این است: انسان نوعی بندگی و بردگی دارد که از همه اینها خطرناکتر است و آن بندگی نفس است. أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَویهُ[2]. قرآن هر هواپرستی را بنده مینامد. اگر کسی بتواند انسانی را اصلاح و هدایت کند و از هواپرستی به حقپرستی بیاورد، فک رقبهای کرده است؛ یعنی این هم یکی از مصادیق فک رقبه است. همه اینها رهایی دادن انسان از بردگی و بندگی است و مشمول آیه «فَک رَقَبَةٍ» میشود. میفرماید: ای انسان! تو آن عقبه و گردنه را طی نکردی، چون به هیچ فک رقبهای دست نزدی.
ادامه آیات
أوْ إطْعامٍ فی یوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ تو آن گردنه را طی نکردی چون گرسنهای را سیر نکردی. لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ ای انسان! تو تا در دنیا هستی باید در متن زحمتها باشی، آن زحمتهایی که تو را به سعادت میرساند؛ تو باید گردنههایی را طی کنی تا به سعادت برسی. اینها به عنوان مثال است: أوْ إطْعامٍ فی یوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ اطعامی و سیر کردنی در یک روزگار سختی و
[1]. مؤمنون / 47.
[2]. جاثيه / 23.
گرسنگی.
این روزگار گرسنگی همیشه هم وجود دارد، در زمان حاضر هم وجود دارد. الان آمارها نشان میدهد که در همین دنیایی که در قسمتهایی از آن مازاد آذوقهها را به دریا میریزند و مانع میشوند کشاورزانِ خودشان کشاورزی کنند، در حدود هفتصد میلیون نفر زندگی میکنند که شاید یک دهم غذایی را که مورد نیاز آنهاست ندارند[1].
یتیمآ ذا مَقْرَبَةٍ ]اطعام[ یک یتیم خویشاوندی. أوْ مِسْکینآ ذا مَتْرَبَةٍ یا یک فقیر خاک نشینی، آن که سر و کارش با خاک است. اینها گردنههایی است که باید عبور کنید. ای انسان! تو از این گردنهها عبور نکردهای، پس چه میگویی؟! «متربة» از «تُراب» است. «ذا متربة» یعنی صاحب خاک. در زبان عربی به چیزی که ملازم با چیزی است میگویند «صاحب آن» یعنی همراه آن. در فارسی این معنا را با یای نسبت بیان میکنیم. مثلا میگوییم «خاکی»، یعنی خاک نشین. عرب همین معنا را با کلمه «ذا» یا «صاحب» بیان میکند. «ذا متربة» یعنی آدمی که سر و کارش با خاک است، یعنی باید روی خاک زندگی کند. به فقیر وقتی خیلی فقیر شد، میگویند مسکین، خاک نشین.
یک فکر انحرافی
بعد قرآن مطلب عجیبی ذکر میکند. در زمان ما به اصطلاحِ امروزیها یک فکر خَلقی پیدا شده که میگویند: انسان هر کاری برای خودش و هوای نفسش بکند غیر خدایی است و هر کاری برای مردم و خلق بکند خدایی است. بنابراین مؤمن کسی است که برای مردم کار کند ولو خدا را قبول
[1]. عكسهای اينها را در روزنامهها میبينيم؛ اسكلتهايی مرده، بچههايی با سرهای بزرگ و گردنهای باريك ودستهايی كه ذرهای گوشت ندارد!
نداشته باشد و کافر کسی است که برای خود کار کند ولو خدا را هم بشناسد. دین و پیغمبر و خدا و تعلیمات، همه اینها دائر مدار این دو کلمه است: کار را برای خود بکنی یا برای خلق. ایمان به خدا مقدمهای است برای ]کار برای خلق.[ اگر کار را برای خود بکنی، گرچه خدا و پیغمبر را هم قبول داشته باشی هیچ فایدهای ندارد، اما اگر کار را برای مردم بکنی به آن مقصد و هدف اصلی رسیدهای. عمده هدف است ولو وسیله را نداشته باشی. خُذِ الْغایاتِ وَ اتْرُک الْمَبادی.
آنهایی که این گونه فکر میکنند و به قول خودشان خلقی کار میکنند میگویند: ما با ماتریالیستهای منکر خدا که خلقی کار میکنند، در یک صف هستیم و اگر بهشتی در کار باشد و ما به بهشت برویم آنها هم با ما در بهشت هستند ولو خدا را قبول نداشته باشند. ولی مردمی که خلقی کار نمیکنند همه اهل جهنماند خواه خدا را قبول داشته باشند خواه قبول نداشته باشند[1].
جایگاه ایمان
حال قرآن اینجا چه میگوید؟ قرآن قبول دارد که اگر انسان برای خود کار کند از عقبه عبور نکرده و باید از عقبه که همان «فَک رَقَبَةٍ. أوْ إطْعامٌ فی یوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ...» است عبور کند، ولی قبول ندارد که اگر کسی فک رقبه کرد یا گرسنهها را اطعام کرد و دائما دوید و کار کرد، چه ایمان داشته باشد چه نداشته باشد ]به مقصد رسیده است.[ اینجاست که قرآن میفرماید: ثُمَّ کانَ مِنَ الَّذینَ آمَنوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ. بعد از همه این حرفها خیال نکن که اگر خلقی کار کردی دیگر کار تمام شده.
[1]. ]اين تفكر، تفكر «سازمان مجاهدين خلق ايران» و «گروه فرقان» بود.[
شرطش این است که ایمان داشته باشی. ایمان فقط وسیله نیست، بلکه هدف است و بزرگترین هدف است. آن کس که برای خود کار میکند یک بت را میپرستد، و آن کس هم که خدا را نمیشناسد و برای مردم کار میکند بت دیگری را میپرستد، چون او مردم را میپرستد، هیچ فرقی نمیکند. انسان باید خدا را بپرستد و اگر هم برای مردم کار میکند برای خدا کار کند؛ یعنی راه خدا از میان مردم میگذرد. راه خدا از کنار مردم نمیگذرد. ادیانی نظیر مسیحیت میگویند: «راه خدا از کنار مردم میگذرد، مردم را رها کن، راه خدا از کنار است»، عدهای میگویند: «راه خدا راه مردم است و اصلا مردم خودشان مقصدند نه راه»، ولی اسلام میگوید: راه خدا از میان مردم میگذرد. پس مغرور نشو و نگو «من که فک رقبه کردهام دیگر چه احتیاجی به ایمان دارم!». پس اساس، ایمان است.
وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ. پس باید از افرادی باشد که ایمانشان قرص و محکم است، اما این هم کافی نیست؛ ]همچنین[ باید از افرادی باشد که با یکدیگر تعاون دارند و مرتب یکدیگر را به صبر و مقاومت و خویشتنداری و به رحمت و مهربانی وصیت و سفارش میکنند.
مقصود از اصحاب المیمنه
اُولئِک أصْحابُ الْمَیمَنَةِ. «مَیمَنَة» از «یمین» نیست، بلکه از «یمن» است چون نقطه مقابلش «مَشْئَمَة» است که از شومی است. «یمن» یعنی برکت. تعبیر عجیبی است! قرآن میگوید: آن یاران برکت و یمن؛ یعنی وجودهای مبارک[1]. وجود مبارک یعنی وجود برکت خیز و خیر خیز؛
[1]. ما هم در اصطلاح خودمان میگوييم: «وجود مبارك چطور است؟».
مثل زمین پر برکت که مرتبا محصول میدهد.
قرآن میگوید: انسانهای با یمن و برکت خیز و پر برکت انسانهایی هستند که در عمل آنچنان باشند و در ایمان اینچنین. اگر انسانی ایمان داشته باشد و عمل نداشته باشد، یا عمل داشته باشد و ایمان نداشته باشد، وجود مبارک نیست. وجودهای مبارک آنهایی هستند که هر دو را با هم داشته باشند، یعنی هم ایمان و هم عمل. غیر آنها وجودهای نامبارکاند که انسان آرزو میکند خدا مثلش را زیاد نکند و ریشهاش را قطع کند، چون خیر و برکتی در آن نیست. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره شمـس
بسم الله الرحمن الرحیم
وَالشَّمْسِ وَ ضُحیها. وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها. وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها. وَ اللَّیلِ اِذا یغْشیها. وَ السَّماءِ وَ ما بَنیها. وَ الاْرْضِ وَ ما طَحیها. وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها. فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها. قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکیها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها. کذَّبَتْ ثَمودُ بِطَغْویها. إذِ انْبَعَثَ أشْقیها. فَقالَ لَهُمْ رَسولُ اللهِ ناقَةَ اللهِ وَ سُقْیها. فَکذَّبوهُ فَعَقَروها. فَدَمْدَمَ عَلَیهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّیها. وَ لایخافُ عُقْبیها[1].
سوره مبارکه شمس است که باز با سوگند، بلکه با سوگندها آغاز
[1]. شمس / 1 ـ 15.
میشود. این سوره با یازده سوگند متوالی شروع میشود و در قرآن در جای دیگر اینقدر سوگند پشت سر یکدیگر وجود ندارد.
تزکیه نفس، محور این سوره
همیشه یا غالبا هر سورهای، مخصوصا سورههای کوچک، یک محور خاص دارد؛ یعنی مطالب، همه حول یک مطلب اساسی دور میزند. در این سوره این مطلب اساسی که سایر مطالب مقدمه و مؤخره آن است، آن چیزی است که در فرهنگ اسلامی به تبع قرآن به «تزکیه نفس» تعبیر میشود.
توضیح اجمالی اینکه: انسان اندامی و جسمی دارد. این جسم همین است که هر فردی آن را با حواس خودش میشناسد و موضوع علم پزشکی و علم وظائفالاعضاء (فیزیولوژی) است. اعضا و جوارح بدن انسان شناختنی است. اگرچه ]بدن انسان [فوقالعاده پیچیده است و هنوز هم علوم نتوانستهاند ادعا کنند که انسان را حتی از نظر اندام کاملا شناختهاند، ولی تا حدود زیادی شناخته شده است. این بدن از خود سلامت دارد و بیماری دارد، بلکه بیماریها دارد و قهرا سلامتها دارد، تولد دارد و مرگ دارد، رشد و نمو دارد و توقف و انحطاط دارد، پاکیزگی دارد و ناپاکیزگی دارد. اینها را هر کسی میداند. ]یکی را میبینید[[1]کثیف است، متعفن است، آلوده است، یکی دیگر را میبینید که پاکیزه است. یا از نظر طبی یک نفر را میبینید مزاجی معتدل و متعادل دارد و اقسام میزانهایی که در بدن لحاظ میشود، همه در بدن او در حد متعادل است؛ مثلا نبضش، حرکات قلبش، فشار خونش همه در حد متعادل است و
[1]. ]قسمتی از سخن استاد ضبط نشده است.[