
آشنایی با قرآن (13)
تألیف
استاد شهید مرتضی مطهری
تاریخ ثبت : 1391/10/26
ناشر : صدرا
سال نشر : 1390
شماره دیویی : 297/179
شابک : 978-964-7299-70-1
شماره مدرک ملی : 72-1005م
تفسیر سوره اعلـی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین بارئ الخلائق اجمعین و الصلوة و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابیالقاسم محمّد(ص) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. سَبِّحِ اسْمَ رَبِّک الاَْعْلی. اَلَّذی خَلَقَ فَسَوّی. وَ الَّذی قَدَّرَ فَهَدی. وَ الَّذی اَخْرَجَ الْمَرْعی. فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوی[1].
سوره مبارکه سَبِّحِ اسْمَ است. ابتدای این سوره توحید است یعنی این
[1]. اعلی / 1 ـ 5 .
سوره با توحید شروع میشود و در این سوره بیشتر مسئله تذکر به مردم و تبلیغ اسلام و دعوت مردم مطرح است. این سوره با این جمله شروع میشود: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّک الاَْعْلی تنزیه کن نام پروردگار برترت را. در این جمله چهار کلمه به کار برده شده است: تنزیه، اسم، رب، اعلی.
کلمه «اعلی»
کلمه «اعلی» مفهوم «برتر» را میدهد؛ نظیر کلمه «اکبر» یا «اعظم» است که در مورد خدا به کار میبریم. مثلا میگوییم اَللهُ اَکبَرُ یا میگوییم اَلرَّبُّ اَعْلی. «اکبر» اسم تفضیل از «کبیر» است؛ کبیر یعنی بزرگ، و اکبر یعنی بزرگتر. «اعلی» نیز اسم تفضیل از «عالی» است؛ عالی یعنی برین، و اعلی یعنی برترین. منتها در اینجا یک نکته هست که این نکته را در روایات اهل بیت به ما تذکر دادهاند که وقتی ما به خدای متعال «اکبر» یا «اعلی» میگوییم این توهّم برای ما پیدا نشود که خدا را با اشیاء مقایسه میکنیم و در مقایسه با اشیاء او را بزرگتر یا برتر از اینها به حساب میآوریم. اگر ما این جور فکر کنیم دچار یک نوع شرک خفی هستیم. عظمت و کبریایی و علوّ ذات حق به نحوی است که اصلا قابل مقایسه نیست و مقایسه در آنجا معنی ندارد.
حال در مقام مثال عرض میکنم: شما دو شیء محدود را میتوانید با یکدیگر مقایسه کنید؛ هر اندازه هم که یکی از دیگری بزرگتر باشد، اگر محدود باشند باز قابل مقایسهاند. مثلا حجم شیئی که یک سانتیمتر مکعب است با حجم بزرگترین ستارهها که خورشید هم در برابر آن یک ذره حساب میشود، باز قابل مقایسه است، یعنی این یک چندمِ اوست. شما حجم یک اتم را با خورشید یا بزرگترین ستارهها در نظر بگیرید، باز مقایسه هست، یک کسر یک چندم در اینجا هست ولو در مخرج کسر
بسیار صفر بگذارید حتی از اینجا تا خورشید، ولی باز بالأخره مقایسه است و یک چندم شمرده میشود که این یک چندم اوست، چون بالأخره او متناهی است این هم متناهی. میان متناهی و متناهی میشود مقایسه کرد ولو اینکه فاصله اینها آنقدر زیاد باشد که در تصور بشر نمیگنجد و نمیشود گفت یک هزارم یا یک میلیونم یا یک میلیاردم و... بلکه اصلا بشر برای آن عدد ندارد؛ ولی در عین اینکه عدد ندارد، میان اینها یک رابطه مقایسهای هست، یعنی این یک چندم اوست ولو یک چندمی که بشر نمیتواند در خیال خود بگنجاند.
اما میان متناهی و نامتناهی اصلا قیاس کردن غلط است. مثلا اگر ما بگوییم: فضای عالم و ابعاد عالم غیرمتناهی است، بعد یک بُعدی مثلا بعد این اتاق را در نظر بگیریم و بگوییم: بعد این اتاق بزرگتر است یا بعد عالم؟ این یک چندم اوست؟ اگر واقعا ابعاد عالم غیرمتناهی باشد (چون ثابت نیست که غیرمتناهی باشد) اصلا «یک چندم» معنی ندارد. در مورد خداوند حتی از این هم بالاتر است. اصلا در مقابل عظمت پروردگار چیزی به تصور انسان نمیآید که در مقابل او چیزی باشد. این است که به ما فرمودهاند که وقتی میگویید اَللهُ اَکبَرُ، این جور خیال نکنید که خدا بزرگتر است از مخلوقات خودش، یعنی وقتی که مخلوقات را (آن بزرگها مثلا بزرگترین ستارهها را) در مقابل خدا میگذاریم بگوییم خدا از اینها بزرگتر است؛ بلکه بگویید: خدا بزرگتر است از هر چه که من او را به آن توصیف کنم، اَکبَرُ مِنْ أنْ یوصَفَ. من خدا را به هر عظمتی که توصیف کنم باز نتوانستهام او را آنچنان که هست توصیف کرده باشم، باز او را به اندازه فهم خودم توصیف کردهام.
حال، از اینجا شما میفهمید که چرا در نماز این همه ما تسبیح و تنزیه داریم. خود اَللهُ اَکبَرُ هم تسبیح و تنزیه است. در رکوع میگوییم:
سُبْحانَ اللهِ یا: سُبْحانَ رَبِّی الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ. در سجود میگوییم: سُبْحانَ اللهِ یا: سُبْحانَ رَبِّی الاَْعْلی وَ بِحَمْدِهِ. در رکعت سوم و چهارم به جای حمد و سوره میگوییم: سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَکبَرُ، که سُبْحانَ الله و اَللهُ اَکبَر آن تنزیه است. نماز ما با اَللهُ اَکبَرُ که تنزیه است شروع میشود، وارد قرائت میشویم، قرائت میکنیم، خدا را با حمدی که خود او نازل کرده میخوانیم و سورهای را که خود او نازل کرده میخوانیم، بعد باز میگوییم: اَللهُ اَکبَرُ. میرویم به رکوع، بلند میشویم: اَللهُ اَکبَرُ. میرویم به سجود، بلند میشویم: اَللهُ اَکبَرُ. سجود دوم، بلند میشویم: اَللهُ اَکبَرُ. در بندبند نماز اَللهُ اَکبَر آمده. همه، این معناست که من هرکه باشم، هر مقدار عارف باشم ولو پیغمبر باشم، خدا را که توصیف میکنم به اندازه معرفت خودم توصیف میکنم. با اینکه میان توصیف ما خدا را و توصیف پیغمبر خدا را فاصله، غیر متناهی است در عین حال پیغمبر میفرمود: خدایا لااُحْصی ثَناءً عَلَیک اَنْتَ کما أثْنَیتَ عَلی نَفْسِک[1]من نمیتوانم تو را آنچنان که شایسته ذات مقدس توست توصیف کنم، تو آنچنان موصوفی که خودت خودت را توصیف میکنی. بله پیغمبر در وقتی که دیگر از خود بیخود است و او زبان خداست و خداست که دارد از زبان او حرف میزند، توصیف او همان توصیف حقیقی است. این کلمه «اعلی».
اسم «ربّ»
اینجا خدای اعلی با یک اسم خاص یاد شده است و آن اسمِ «ربّ» است. همیشه گفتهایم هر اسمی از اسماء پروردگار یک شأن از شئون او و یک صفت از صفات او را بیان میکند. اسم «ربّ» صفت تکمیل کنندگی،
[1]. مصباح الشريعة با تصحيح سيد جلال الدين محدث، ص 51 .
پرورش دهندگی و تربیت کردن را بیان میکند. با اینکه «ربّ» از ماده «رَبَبَ» است نه از ماده «رَبَی» ولی در اینجا همان معنای «رَبَی» را میدهد: خداوندگار، صاحب اختیار، صاحب اختیاری که آنچه را که در اختیار اوست ]پرورش میدهد[ نه از او استفاده میکند.
همیشه گفتهایم که «ربّ» ترجمه دقیق فارسی ندارد ولی ترجمهای که شاید نزدیک باشد «خداوندگار» است. خداوندگار یعنی صاحب، صاحب اختیار؛ مثل مالک. اما خدا ربّ است، انسان هم نسبت به مملوکهای خودش ربّ و خداوندگار است یعنی صاحب است ولی با این تفاوت که انسان اینچنین صاحبی است که به وسیله آن مملوک، خودش را تکمیل میکند؛ یعنی آنچه که انسان صاحب اوست، او مربی و تکمیلکننده انسان است. انسان اگر مالک ثروت است از ثروت استفاده میکند، این ثروت وسیلهای است برای اینکه او بتواند زندگی کند، ولی «خدا صاحب است» به معنی این است که خدا تربیت کننده و مکمل اشیاء است. «انسان خداوندگار است» یعنی انسان نیازمند به آن چیزی است که خداوندگار آن است و به یک معنا او خداوندگار انسان است، چون این به او نیاز دارد؛ اگر او به این نیاز دارد این هم به او نیاز دارد. اگر انسان یک اتومبیل دارد، به اتومبیل نیازمند است. (احیانا اتومبیل هم به او نیازمند است چون کار میکند، باید روغنش را عوض کند و خرابیهایش را ترمیم کند ولی بیشتر از آنکه اتومبیل به او نیازمند باشد او به اتومبیل نیازمند است.) اگر انسان یک الاغ دارد، بیش از مقداری که الاغ به او نیاز دارد او به الاغ نیاز دارد. این حیوان در یک خوراک سادهای به این نیاز دارد ولی این در کارش خیلی به او نیاز دارد. در واقع انسان خداوندگار هر چه که هست محتاج و نیازمند به اوست و اوست که نیاز این را برطرف میکند. ولی خداوند متعال یگانه ذاتی است که
خداوندِ همه موجودات است در حالی که بینیاز از همه موجودات است و مربی و مکمل همه موجودات است و موجودات نیاز خودشان را به ]وسیله [او رفع میکنند. این، فرق میان ربوبیت و خداوندگاری او و خداوندگاری انسان اشیاء راست. این است که خدا را که میگوییم ربّ، یعنی مربی، مکمل اشیاء، از نقص به کمال برنده اشیاء.
حال اینجا چرا نفرمود مثلا «سَبِّحِ اسْمَ خالِقِک الاَْعْلی یا: رازِقِک الاَْعْلی» فرموده: «ربّ»؟ چون مسئلهای که ذکر میکند مسئله تبلیغ و دعوت مردم است. بعد میخوانیم: فَذَکرْ اِنْ نَفَعَتِ الذِّکری. سَیذَّکرُ مَنْ یخْشی. وَ یتَجَنَّبُهَا الاَْشْقی. اَلَّذی یصْلَی النّارَ الْکبْری. ثُمَّ لا یموتُ فیها وَ لا یحْیی. قَدْ اَفْلَحَ مَنْ تَزَکی[1]. به پیغمبر امر میکند مردم را دعوت کن، مردم را تبلیغ کن، یعنی مردم را تربیت کن. از این جهت است که پیغمبر در اینجا مظهر اسم «ربّ» پروردگار است، به اذن پروردگار مردم را تربیت میکند. این است که کلمه «ربّ» آمده.
کلمه «اسم»
کلمه دیگری که در اینجا داریم کلمه «اسم» است. اسم یعنی نام. مکرر گفته شده است که ما دو جور اسم داریم. یک نوع اسم که معمولا در اسمهای شخصی و اَعلام است، فقط نامگذاری است برای تشخیص، یعنی به معنی اسم هیچ توجهی نیست. این نامگذاریها فقط علامت است برای اینکه وقتی میخواهند ]چیزی را[ به یکدیگر بفهمانند، با آن علامت بفهمانند. وقتی میگویند «تهران» با این اسم، با این علامت[2]، با این لفظ فورا این شهر به یادمان میآید. وقتی میگویند «اصفهان» آن
[1]. اعلی / 9 ـ 14.
[2]. در زبان عربی اينها را «اَعلام» میگويند، جمع عَلَم يعنی علامت.
شهر دیگر به یادمان میآید. اینکه تهران را چرا تهران میگویند و ریشهاش چیست، ]مورد توجه نیست.[ لابد یک ریشهای دارد. ریشهاش هر چه بوده ولی امروز دیگر کسی به آن معنا توجه ندارد. بعضی گفتهاند «ران» به معنی دره است، اینجا یک دهی بوده، میگفتند تهران یعنی تهِ ران، یعنی تهِ آن دره، کمکم اینجا بزرگ شده. من نمیدانم این راست است یا دروغ. یا اگر اسم انسانی را احمد یا محمود یا حسن میگذارند، فقط برای علامت بودن است و الّا گاهی اسمها اصلا ضد مسمّی در میآید. مثل همان مَثَل معروف: غلامهای سیاه که از قدیم میآوردند، خیلی از آنها اسمشان کافور بود. کافور سفید است و آن غلام، سیاه (برعکس نهند نام زنگی کافور).
در اسم گذاری بحثی نیست ولی اسمهای خداوند هیچ کدام از این قبیل نیست، اسمهای خداوند هر کدام به اعتبار معنی آن به خدا گفته میشود. حتی لفظ «الله» هم که عَلَم است با عَلَمهای دیگر فرق میکند. مثلا ما به خدا که میگوییم «رحمن» به اعتبار معنی رحمانیتش میگوییم نه اینکه فقط اسمش را گذاشتهایم «رحمن». همین طور رحیم، علیم، قدیر، حی، سمیع، بصیر، اَلْمَلِک، القدّوس، المهیمن، العزیز، الجبار، المتکبّر، این همه اسمی که داریم ـ که نود و نه اسم از اسماء خدا در خود قرآن آمده است و تازه قرآن نخواسته محدود کند؛ در روایات و ادعیه در حدود هزار اسم برای خدا ذکر شده ـ هر اسمی یک شأنی از شئون الهی را بیان میکند.
پس «اسم» درباره خدا، که میگوییم اسم خدا، یکی به معنی لفظی است که به کار میبریم، و دیگر به معنی آن صفت خدا، صفت خدایی خدا، رحمانیت خدا، رحیمیت خدا. بعد ببینیم این «اسم» که در اینجا آمده مقصود اسم لفظی است یا مقصود از «اسم» خود صفت است؟.