تفسیر سوره شمـس
بسم الله الرحمن الرحیم
وَالشَّمْسِ وَ ضُحیها. وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها. وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها. وَ اللَّیلِ اِذا یغْشیها. وَ السَّماءِ وَ ما بَنیها. وَ الاْرْضِ وَ ما طَحیها. وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها. فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها. قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکیها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها. کذَّبَتْ ثَمودُ بِطَغْویها. إذِ انْبَعَثَ أشْقیها. فَقالَ لَهُمْ رَسولُ اللهِ ناقَةَ اللهِ وَ سُقْیها. فَکذَّبوهُ فَعَقَروها. فَدَمْدَمَ عَلَیهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّیها. وَ لایخافُ عُقْبیها[1].
سوره مبارکه شمس است که باز با سوگند، بلکه با سوگندها آغاز
[1]. شمس / 1 ـ 15.
میشود. این سوره با یازده سوگند متوالی شروع میشود و در قرآن در جای دیگر اینقدر سوگند پشت سر یکدیگر وجود ندارد.
تزکیه نفس، محور این سوره
همیشه یا غالبا هر سورهای، مخصوصا سورههای کوچک، یک محور خاص دارد؛ یعنی مطالب، همه حول یک مطلب اساسی دور میزند. در این سوره این مطلب اساسی که سایر مطالب مقدمه و مؤخره آن است، آن چیزی است که در فرهنگ اسلامی به تبع قرآن به «تزکیه نفس» تعبیر میشود.
توضیح اجمالی اینکه: انسان اندامی و جسمی دارد. این جسم همین است که هر فردی آن را با حواس خودش میشناسد و موضوع علم پزشکی و علم وظائفالاعضاء (فیزیولوژی) است. اعضا و جوارح بدن انسان شناختنی است. اگرچه ]بدن انسان [فوقالعاده پیچیده است و هنوز هم علوم نتوانستهاند ادعا کنند که انسان را حتی از نظر اندام کاملا شناختهاند، ولی تا حدود زیادی شناخته شده است. این بدن از خود سلامت دارد و بیماری دارد، بلکه بیماریها دارد و قهرا سلامتها دارد، تولد دارد و مرگ دارد، رشد و نمو دارد و توقف و انحطاط دارد، پاکیزگی دارد و ناپاکیزگی دارد. اینها را هر کسی میداند. ]یکی را میبینید[[1]کثیف است، متعفن است، آلوده است، یکی دیگر را میبینید که پاکیزه است. یا از نظر طبی یک نفر را میبینید مزاجی معتدل و متعادل دارد و اقسام میزانهایی که در بدن لحاظ میشود، همه در بدن او در حد متعادل است؛ مثلا نبضش، حرکات قلبش، فشار خونش همه در حد متعادل است و
[1]. ]قسمتی از سخن استاد ضبط نشده است.[
همه اعضا و جوارحش سالم است، ]و یک نفر را میبینید که این گونه نیست.[ اینها جنبههای بدنی انسان است. آیا انسان علاوه بر بدن هویت دیگری هم دارد که آن هویت هم از خود پاکیزگی و آلودگی داشته باشد و پاکیزگی و آلودگیاش ماورای پاکیزگی و آلودگی بدن باشد؟ آیا آن هویت دیگر هم رشد و نمو و تکامل دارد و رشد و نمو و تکاملش ماورای رشد و نمو و تکامل بدن است؟ یا نه، انسان ماورای این بدن چیزی نیست، پاکیزگی یعنی پاکیزگی بدن و آلودگی هم یعنی آلودگی بدن و لباس، رشد و نمو یعنی بزرگ شدن جسم، و سلامت و بیماری هم یعنی سلامت و بیماری جسم و اندام؟
پاکیزگی و آلودگی روح
قرآن برای انسان یک هویت روحی و نفسانی ماورای هویت بدنی قائل است و برای آن هویت هم پاکیزگی و طهارت از یک طرف و آلودگی از طرف دیگر قائل است، رشد و نمو و ترقی و تکامل از یک طرف و توقف و انحطاط و سقوط از طرف دیگر قائل است. قرآن آنچه را که مربوط به پاکیزه کردن نفس و دور کردن انواع آلودگیها از نفس باشد «تزکیه نفس» مینامد. بدیهی است وقتی که هویت نفس و روح غیر از هویت بدن شد نوع پاکیزگیاش هم غیر از این نوع پاکیزگی است؛ یعنی وسایلی که با آنها میشود روح را پاکیزه کرد غیر از وسایلی است که با آنها میشود جسم را پاکیزه کرد، اموری که روح را آلوده میکند غیر از اموری است که جسم را آلوده میکند و اصلا دنیایش دنیای جداگانهای است. بدن را با صابون و حمام میشود پاکیزه کرد، ولی آیا روح را هم با صابون و حمام میشود پاکیزه کرد؟ بدن با حمام نرفتن و داخل گرد و غبار رفتن و تماس با اشیای آلوده، آلوده میشود، ولی آیا روح هم با اینها آلوده میشود؟
روح با چیزهای دیگری آلوده میشود. به تعبیر قرآن روح با اِثمها (گناهان) آلوده میشود و این یک آلودگی واقعی برای روح است.
همچنین است رشد و نمو[1]. انسانهایی هستند از نظر بدن خیلی قوی، قویاندام، رشید و پهلوان، ولی از نظر روح کوچک و حقیر؛ یک روح بسیار کوچک در یک بدن بسیار متعادل و بسیار قوی و ورزیده قرار گرفته. و چه بسا افرادی که اندامهای کوچک و حقیری دارند، ولی همراه این بدنهای کوچک روحهای بزرگ، همتهای عالی، ارادههای قوی، عقلهای روشن، صفا و معنویت فوقالعاده وجود دارد. مسئله تزکیه نفس آنقدر مهم است که در اینجا یازده سوگند متوالی برای آن یاد شده است[2]. وَالشَّمْسِ وَ ضُحیها. سوگند به خورشید و روشنایی اول روزِ خورشید.
مقصود از «ضحی»
برای «ضحی» در فارسی تعبیری سراغ ندارم. در زبان عربی هر وقتی از اوقات روز اسم خاصی دارد. مثلا کلمه «صبح» یا «فجر» برای سپیده دم به کار میرود. در فارسی برای وقت ظهر کلمه «نیمروز» را به کار میبریم. اگر نیمروز را به دو قسمت تقسیم کنیم، مثلا اگر روز دوازده ساعتی است آن شش ساعت اول را به دو قسمت تقسیم کنیم ]آن قسمت اول یعنی [آن دو سه ساعت بعد از برآمدن آفتاب ]را «ضُحی» میگویند. [
[1]. به دليل خاصی كه بعدا توضيح میدهم، هر دو را ذكر میكنم، ]هم پاكيزگی و آلودگی روح و هم رشد و نموّروح.[
[2]. ما چون درباره سوگندهای قرآن به تازگی در همين سورههای آخر قرآن كه زياد سوگند دارد بحث كردهايم،ديگر تكرار نمیكنيم.
نمیدانم در فارسی آیا کلمه «چاشت» برای چنین وقتی به کار میرود یا نه.
اینجا قرآن به آن موقع خاص روز قسم میخورد، یعنی به آنوقتی که خورشید در حال ظاهر شدنِ بیشتر است. خورشید در اول طلوع در اثر وضع و محاذات خاصی که با زمین دارد نورش افقی میتابد و قهرا انعکاس نور کمتر است. کم کم شعاعهای نور خورشید شبه عمودی میشود تا آنجا که نیمروز میشود و ]اشعه خورشید[ به منتها درجه از نظر عمودی بودن میرسد. میگویند مردمی که فاصله عرضیشان از خط معدّل النهار از 23 درجه بیشتر نیست در سال دو روز خورشید درست بالای سرشان قرار میگیرد به طوری که اصلا سایه ندارند. ولی در جاهای دیگر ]شعاعهای نور خورشید[ هیچ وقت به حالت عمودی کامل نمیرسد، بلکه به حد خاصی میرسد و بعد دوباره شعاعها مایلتر میشود. از ظهر به بعد ]شدت [تابش کمتر میشود تا نزدیک غروب که خیلی کم میشود. لهذا هوا از صبح تا ظهر رو به گرم شدن است و از ظهر تا غروب رو به سرد شدن و اگر در بعد از ظهر هم هوا خیلی گرم است، به دلیل حرارتهایی است که قبل از ظهر تابیده.
به هر حال ضُحی و آن ربع اول روز، برای انسان بهترین اوقات است چون روز در حال جوانی و برآمدن است و انسان هنوز در اثر کارها خسته نشده و نشاط بیشتری احساس میکند.
مقصود از «آن وقتی که ماه خورشید را دنبال میکند»
وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها سوگند به ماه آنگاه که دنبال میکند خورشید را. برای ماه دو حالت وجود دارد که میتواند مصداق این آیه باشد. شبهای اول ماه، خورشید که غروب میکند اولِ طلوع ماه است. دو سه شب آخر ماه، ماه
آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 120
در محاق و تحت الشعاع است و اصلا دیده نمیشود. شب اول ماه که کمی فاصله ]با افق[ زیادتر میشود قابل رؤیت میشود. شب اول هر ماه، شبی است که ماه خورشید را دنبال میکند؛ یعنی خورشید که غروب میکند ماه ظاهر میشود و بعد پشت سر خورشید ناپدید میشود. ممکن است کسی بگوید: اینجا خدا به چنین منظرهای سوگند یاد کرده. ولی از آنجا که در زبان عربی بر خلاف فارسی ماه شبهای اول اسم خاص دارد و به آن «هلال» میگویند[1]، میتوان گفت مقصود از آیه این معنی نیست.
بنابراین احتمالا مقصود از ماه در این آیه ماه شب چهاردهم است. (البته این احتمال خیلی قوی نیست چون در این آیه کلمه «بدر» به کار نرفته و همان اشکالی که به وجه قبل وارد است، به این وجه هم وارد است.) در شب چهاردهم از این طرف خورشید در مغرب غروب میکند و از آن طرف ماه از مشرق طلوع میکند، به طوری که انسان مخصوصا اگر در جای مرتفع و بلندی باشد دو کره در مقابل خود میبیند که یکی فرو میرود و دیگری ظاهر میشود[2].
شاید بیشتر مفسرین این وجه دوم را ذکر کردهاند. خدا به این منظره عالی قسم میخورد. سوگند به ماه آنگاه که دنبال میکند خورشید را، یعنی در طلوع و غروب، خورشید که غروب میکند ماه از آن کرانه دیگر ظاهر میشود.
[1]. كما اينكه در عربی به ماه شب چهاردهم «بدر» گفته میشود. البته به همه اينها «قمر» هم گفته میشود.
[2]. منوچهری در قصيدهای شب چهاردهمی را كه در منزل محبوبش فرود میآيد اينگونه توصيف میكند: مه وخورشيد را بينم مقابل.
آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 121
مقصود از «إذا جَلّیها»
وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها سوگند به روز آنگاه که آشکار میکند آن را. در زبان عربی «لیل» یعنی شب و «نهار» یعنی روز. به تمامِ وقتی که خورشید در افق ظاهر باشد میگوییم روز. راجع به اینکه مقصود از «آشکار کند آن را» چیست، ممکن است کسی بگوید مقصود این است: آنگاه که خورشید آشکار کند روز را. ولی این وجه با تعبیر آیه جور در نمیآید و مفسرین هم آن را ذکر نکردهاند، چون ضمیر فاعلی «جَلّیها» مذکر است در حالی که خورشید مؤنث است و همچنین ضمیر مفعولی «جَلّیها» مؤنث است در حالی که نهار مذکر است. اگر این معنی مقصود بود باید میفرمود: «جَلَّتْهُ».
اگر بگوییم مقصود این است: روز آشکار میکند خورشید را، میگویند: «چطور روز خورشید را آشکار میکند در حالی که این خورشید است که طلوع میکند و روز را آشکار میکند؟». پس بنابر هیئت قدیم این معنی هم برای آیه صحیح نیست.
این است که بعضی گفتهاند ضمیر فاعلی به «نهار» برمیگردد و ضمیر مفعولی«ها» به زمین. گو اینکه در اینجا اسمی از زمین برده نشده ولی گاهی مرجع ضمیر، تقدیری است و از قرینه معلوم میشود. پس معنی این میشود: سوگند به روز آنگاه که زمین را آشکار میکند. این وجه هم مقداری زور میطلبد.
بعضی از مفسرین جدید در اینجا بیان خوب و جالبی دارند و میگویند: همان ظاهر آیه مقصود است؛ یعنی ضمیر فاعلی به «نهار» برمیگردد و ضمیر مفعولی به «شمس». سوگند به روز آنگاه که خورشید را آشکار میکند. این معنی کاملا منطبق با هیئت جدید است؛ چون هیئت جدید میگوید: خورشید در مرکز خودش ثابت است و این زمین است
که متغیر است. بنابراین زمین روز را به وجود میآورد. زمین از مغرب به مشرق در حرکت است. به آن حالت مواجهه هر نیمکره زمین با خورشید میگویند روز. پس زمین است که خودش را در مواجهه با خورشید قرار میدهد و روز است که خورشید را آشکار میکند. این، حرف خوبی است.
ادامه آیات
وَ اللَّیلِ إذا یغْشیها. انسان خیال میکند که روز چون نور است خوب است و شب چون ظلمت است بد است، مثل آن فکر ثنوی زرتشتی که هر چه نور جسمانی است خوب است و هر چه ظلمت است بد است. البته بدون شک نور بهتر از ظلمت است، ولی اگر از نظر انسان در نظر بگیریم انسان، هم به نور احتیاج دارد و هم به ظلمت، هم به روز احتیاج دارد و هم به شب، و لهذا قرآن، هم روز را از نعمتها ذکر میکند و هم شب را. هنگام شب است که دیگر خورشید و نور نمیتابد و اعصاب کمتر تحریک میشود و آرام میگیرد. وقتی که اعصاب آرام میگیرد، برای استراحت کردن بهتر است. چرا انسان در اتاق اگر چراغها را خاموش کند بهتر و زودتر آرام میگیرد؟ برای اینکه نور که میتابد، در حد خودش یک نوع تحریک اعصاب ایجاد میکند. نور برای روز که موقع حرکت و کار است ]خوب است،[ ولی چون انسان به تعبیر قرآن احتیاج به سَکن دارد (وَ جَعَلَ اللَّیلَ سَکنآ)[1]یعنی احتیاج به آرامش و لَخت افتادن و آرام گرفتن دارد به گونهای که هیچ محرکی از بیرون نباشد، شب هم برای او در کنار روز نعمت است.
[1]. انعام / 96.