بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 121

آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 121

مقصود از «إذا جَلّیها»

وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها سوگند به روز آنگاه که آشکار می‌کند آن را. در زبان عربی «لیل» یعنی شب و «نهار» یعنی روز. به تمامِ وقتی که خورشید در افق ظاهر باشد می‌گوییم روز. راجع به اینکه مقصود از «آشکار کند آن را» چیست، ممکن است کسی بگوید مقصود این است: آنگاه که خورشید آشکار کند روز را. ولی این وجه با تعبیر آیه جور در نمی‌آید و مفسرین هم آن را ذکر نکرده‌اند، چون ضمیر فاعلی «جَلّیها» مذکر است در حالی که خورشید مؤنث است و همچنین ضمیر مفعولی «جَلّیها» مؤنث است در حالی که نهار مذکر است. اگر این معنی مقصود بود باید می‌فرمود: «جَلَّتْهُ».

اگر بگوییم مقصود این است: روز آشکار می‌کند خورشید را، می‌گویند: «چطور روز خورشید را آشکار می‌کند در حالی که این خورشید است که طلوع می‌کند و روز را آشکار می‌کند؟». پس بنابر هیئت قدیم این معنی هم برای آیه صحیح نیست.

این است که بعضی گفته‌اند ضمیر فاعلی به «نهار» برمی‌گردد و ضمیر مفعولی«ها» به زمین. گو اینکه در اینجا اسمی از زمین برده نشده ولی گاهی مرجع ضمیر، تقدیری است و از قرینه معلوم می‌شود. پس معنی این می‌شود: سوگند به روز آنگاه که زمین را آشکار می‌کند. این وجه هم مقداری زور می‌طلبد.

بعضی از مفسرین جدید در اینجا بیان خوب و جالبی دارند و می‌گویند: همان ظاهر آیه مقصود است؛ یعنی ضمیر فاعلی به «نهار» برمی‌گردد و ضمیر مفعولی به «شمس». سوگند به روز آنگاه که خورشید را آشکار می‌کند. این معنی کاملا منطبق با هیئت جدید است؛ چون هیئت جدید می‌گوید: خورشید در مرکز خودش ثابت است و این زمین است


صفحه 122

که متغیر است. بنابراین زمین روز را به وجود می‌آورد. زمین از مغرب به مشرق در حرکت است. به آن حالت مواجهه هر نیمکره زمین با خورشید می‌گویند روز. پس زمین است که خودش را در مواجهه با خورشید قرار می‌دهد و روز است که خورشید را آشکار می‌کند. این، حرف خوبی است.

ادامه آیات

وَ اللَّیلِ إذا یغْشیها. انسان خیال می‌کند که روز چون نور است خوب است و شب چون ظلمت است بد است، مثل آن فکر ثنوی زرتشتی که هر چه نور جسمانی است خوب است و هر چه ظلمت است بد است. البته بدون شک نور بهتر از ظلمت است، ولی اگر از نظر انسان در نظر بگیریم انسان، هم به نور احتیاج دارد و هم به ظلمت، هم به روز احتیاج دارد و هم به شب، و لهذا قرآن، هم روز را از نعمتها ذکر می‌کند و هم شب را. هنگام شب است که دیگر خورشید و نور نمی‌تابد و اعصاب کمتر تحریک می‌شود و آرام می‌گیرد. وقتی که اعصاب آرام می‌گیرد، برای استراحت کردن بهتر است. چرا انسان در اتاق اگر چراغها را خاموش کند بهتر و زودتر آرام می‌گیرد؟ برای اینکه نور که می‌تابد، در حد خودش یک نوع تحریک اعصاب ایجاد می‌کند. نور برای روز که موقع حرکت و کار است ]خوب است،[ ولی چون انسان به تعبیر قرآن احتیاج به سَکن دارد (وَ جَعَلَ اللَّیلَ سَکنآ)[1]یعنی احتیاج به آرامش و لَخت افتادن و آرام گرفتن دارد به گونه‌ای که هیچ محرکی از بیرون نباشد، شب هم برای او در کنار روز نعمت است.

[1]. انعام / 96.


صفحه 123

سوگند به شب آنگاه که می‌پوشاند خورشید را. پس باز هم شب است که روی خورشید را می‌پوشاند؛ چون شب از زمین پیدا می‌شود و آنگاه شب می‌شود که زمین رویش را از خورشید برگرداند.

معنی «سماء» در قرآن

وَ السَّماءِ وَ ما بَنیها و سوگند به آنچه در بالا هست و آنچه آن را ساخته است. قبلا گفته‌ایم که کلمه «سماء» در عربی با کلمه «آسمان» در فارسی هم‌معنی نیست. و لهذا درست نیست که کلمه «آسمان» را ترجمه کلمه «سماء» بیاوریم ولی چون لغتی نبوده این را آورده‌اند. آسمان یعنی چرخ‌مانند و ترجمه لغتِ فلک است. سماء در قرآن یعنی بالا، بالایی، آنچه که در بالا قرار گرفته. قرآن گاهی به ابر و باران و هر چه که در بالا قرار گرفته «سماء» می‌گوید و حتی به چیزهایی که از نظر معنوی بالا هستند نه از نظر ظاهری.

چرا در آیه تعبیر به «ما» شده است؟

وَ ما بَنیها و آنچه اینها را ساخته است. چرا گفت: «آنچه ساخته است» در حالی که باید بگوید: «وَ مَنْ بَنیها» یعنی آن کسی که ساخته است، چون خدا ساخته است و در مورد خدا باید «کس» به کار برده شود نه چیز؟ «ما» یعنی چیز، و «مَنْ» یعنی کس.

اینجا دو احتمال داده شده. احتمال اول اینکه گاهی در مقام تعجب، از «کس» به عنوان «چیز» اسم برده می‌شود. گاهی انسان به یک انسان عِملاق[1]و قهرمان برمی‌خورد که در جهتی به نظرش یک غول می‌آید،

[1]. ]يعنی غول پيكر.[


صفحه 124

مثلا در فکر یا هوش یا کشتی‌گیری یا هیکل، آنگاه می‌گوید: «چه هست!»، یا به پدر آن انسان می‌گوید: «خدا به تو چه داده!» این در مقام تعجب است. پس در این آیه مقصود از «ما» خداست و آنچه که از اسباب مرموز آفریده است که به موجب آنها نظام این عالم برقرار است.

معنی «طَحوْ»

وَ الاَْرْضِ وَ ما طَحیها و سوگند به زمین و آنچه زمین را گسترانید، یا آنچه که زمین را پرتاب کرد. کلمه «طَحْو» و کلمه «دَحْو» در قرآن در مورد زمین به کار برده شده. در جای دیگر فرمود: وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها[1]. بعضی ایندو را دو لهجه و دو تلفظ از یک لغت دانسته‌اند و بعضی گفته‌اند اینها دو لغت‌اند. بعید نیست که ایندو یک لغت و دارای یک معنا باشند. «دَحْو» و «طَحْو» معانی متعددی دارند. یکی از این معانی «گسترانیدن» است. زمین گرچه در ذات خودش کروی است اما نسبت به انسان و از نظر انسان که در روی زمین راه می‌رود یک بساط گسترده است. معنای دیگر آن «پرتاب کردن» است. عرب به بازی الک‌دولک می‌گوید: مِدْحاة بازی[2]. بعضی می‌گویند: «وَ الاَْرْضِ وَ ما طَحیها» اشاره به آن است که خدای متعال این زمین را به گردش درآورد؛ یعنی همان طور که شیئی را با یک ضربه به حرکت درمی‌آورند زمین هم یک شیء چسبیده به شیء دیگر بود، بعد که جدا شد به حرکت درآمد.

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها سوگند به جانی (نمی‌گوید «به جان» بلکه می‌گوید

[1]. نازعات / 30.

[2]. در اين بازی چوب كوچكی را كه سرش تراشيده و باريك شده با چوب بزرگی پرتاب می‌كنند و اين چوببايد برود و روی حسابی در محل خاصی كه برای آن در نظر گرفته‌اند قرار بگيرد.


صفحه 125

«به جانی») و آنچه این جان را تعدیل و تکمیل کرد و بیاراست؛ یعنی آنچه این جان لازم دارد به آن داد. خلاصه یعنی قسم به جانِ آدمی. تا اینجا نُه سوگند ذکر شده بود: سوگند به خورشید و سوگند به نورِ اولِ روزش، سوگند به ماه، سوگند به روز، سوگند به شب، سوگند به آسمان، سوگند به ساختمان آسمان، سوگند به زمین و سوگند به آنچه زمین را گسترانید یا به حرکت دورانی درآورد. بعد از همه اینها سوگند می‌خورد به جان، که مقصود جان آدمی و روح انسان است، و سوگند می‌خورد به آن قوه و نیرویی که این جان را تعدیل و تکمیل کرد. سوگندهای قبلی سوگند به اموری ـو به قولِ امروز به محیطها و شرایطی ـ بود که خلق شده‌اند تا زمینه برای خلق و پیدایش انسان در روی زمین پیدا شود.

الهام عمومی

فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها. بعد از آنکه آن جان را متعادل کرد، تکمیل کرد و بیاراست، فجور و تقوای او را به او الهام کرد؛ یعنی خدا مستقیما به جان انسان یک سلسله الهامات کرده است. هر جانی درجه‌ای از الهام به او شده است. این الهام، عمومی است و اختصاص به پیغمبران یا اولیای خدا ندارد.

حال چه چیزی به نفس انسان الهام شده؟ این که خوبی چیست و بدی چیست. البته قرآن در اینجا تعبیر به خوبی و بدی نکرده و نباید هم می‌کرد، چون مفهوم خوبی و بدی مفهوم عام و کش‌داری است، بلکه تعبیر به فجور وتقوا کرده. تقوا یعنی پاکی، و فجور همان فسق است و مفهوم انفجار را دارد. خدا پاکی و ناپاکی را به انسان الهام کرده است؛ یعنی انسان بدون اینکه نیازی به معلم و حتی نیازی به پیغمبر داشته باشد، یک چیزهایی را حس می‌کند؛ یعنی در وجدان خودش حس


صفحه 126

آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 126

می‌کند که این، پاکی است و آن، ناپاکی. این امر درس و معلم نمی‌خواهد بلکه فطرت برای آن کافی است. خدا به انسان فطرتی داده که به موجب آن این مقدار را می‌فهمد.

روایتی از امام صادق (ع)

در تفسیر صافی ذیل آیه «وَ مِنْهُمْ اُمِّیونَ لا یعْلَمونَ الْکتابَ إلّا أمانِی»[1]روایتی از امام حسن عسکری (ع) نقل می‌کند که ایشان از جد بزرگوارشان امام صادق (ع) نقل می‌کنند که راوی سؤال می‌کند: «چرا خدا در این آیه جُهّال یهود و بی سوادها و اُمّیها را هم مذمت می‌کند و مورد ملامت قرار می‌دهد؟ اینها که درس نخوانده‌اند و سواد ندارند و به اصطلاح، مردم بسیط و بیچاره‌ای هستند که از اول که متولد شده‌اند جز محیط خودشان چیز دیگری ندیده‌اند. اینها که تقصیری ندارند. افرادی مقصرند که عالم و دانا هستند و حجت بر آنها تمام شده است». جواب امام مفصل است. در قسمتی از جواب می‌فرمایند: اشتباه نکنید! بعضی مسائل هست که هر انسانی اضطرارا آنها را می‌فهمد؛ یعنی معرفت بعضی از امور را خدا اضطرارا در قلب انسان قرار داده است. بعد مثال می‌زنند و می‌فرمایند: این جهّالِ از یهود می‌دیدند که علمایشان آنها را از بعضی امور نهی می‌کنند و بعد جلوی چشمشان همین علما همین امور را مرتکب می‌شوند؛ مثلا به آنها می‌گفتند : ربا نخورید، ولی خودشان ربا می‌خوردند. بعد با همه فسادی که در این علما می‌دیدند باز هم از آنها پیروی می‌کردند. آنگاه امام می‌فرماید: آیا فهمیدن اینکه از کسی که بر خلاف آنچه خودش می‌گوید عمل می‌کند نباید تبعیت کرد، مدرسه رفتن

[1]. بقره / 78.


صفحه 127

می‌خواهد، یا هر کسی به فطرت خودش و به الهام الهی این را می‌فهمد؟

جنایتکارها همیشه اعصاب ناآرامی دارند و گاهی در آخر عمر دیوانه می‌شوند. علت اینکه اکثر این افراد در آخر عمر دچار اختلال می‌شوند این است که خدا در درون انسان نیرویی قرار داده که دائما او را ملامت می‌کند و مانند چکشی دائما از درون بر سرش می‌کوبد. این ناراحتی درونی است که گاهی به دیوانگی یا بیماریهای دیگر منجر می‌شود.

بر عکس، انسانهایی که همیشه از قلبشان الهام می‌گیرند و پاک و متقی هستند، به چهره آنها که نگاه کنید معلوم است که اعصابشان آرامش دارد. علت این است که آن اوّلی با فطرت خودش جنگیده ولی این دومی با فطرت خودش همراهی کرده. خلاصه، خدا به هر انسانی آن اصول اولیه زندگی را الهام کرده است[1]. ای انسان تو چقدر شرافت داری! تو به جایی رسیده‌ای که خدا چیزهایی را به تو الهام کرده است.

جواب قسمهای متوالی این سوره

قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکیها. بعد از این سوگندها که آخرین آنها سوگند به شرافت جان آدمیزاد است که شایسته مُلْهَم شدن واقع شده است که این، بزرگترین قسمهاست، می‌فرماید: رستگار شد آن که جانِ خود را تزکیه کرد. «فلاح» به «رستگاری» ترجمه شده است که ظاهرا ترجمه خوبی است. «رستگاری» از ماده «رَستن» است. «رَستن» یعنی رها شدن از اسارت.

[1]. در سوره بلد هم فرمود: وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ.


صفحه 128

انواع آزادی :

1. آزادی اقتصادی

اینکه در اینجا کلمه «فلاح» را ردیف با تزکیه و معلول تزکیه قرار داده است یک نکته بسیار بزرگ دارد. توضیح اینکه: انسان چندین نوع آزادی در مقابل چندین نوع اسارت دارد. یکی از آزادیهایی که بیشتر مردم می‌شناسند آزادی اقتصادی است. اگر انسان مالک انسان دیگر باشد و آن دیگری رسما مملوک او باشد آن انسانِ مملوک حر نیست بلکه عبد است.

2. آزادی سیاسی

آزادی دیگر که بیشتر در محیطهای سیاسی مطرح است آزادی سیاسی است. اگر مردم از حقوق اجتماعی و سیاسی خودشان برخوردار باشند آزاد هستند. نقطه مقابل این آزادی اختناق و استبداد است.

3. آزادی فکری

نوع دیگر، آزادی فکری است. گاهی بعضی فکرها و عقیده‌ها آزاد نیستند بلکه اسیرند. خدا به انسان فکر، عقل و منطق داده است که قضایا را با این معیار بسنجد. حال اگر انسان این قوه خداداد را کنار بگذارد و به جای منطق چیز دیگری را ملاک قبول یا رد قضایا قرار دهد ]آزادی فکری ندارد. [خدا به انسان عقل داده است و عقل برای انسان معیار قبول و رد مسائل است. اَلَّذینَ یسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعونَ أحْسَنَهُ اُولئِک الَّذینَ هَدیهُمُ اللهُ وَ اُولئِک هُمْ اُولُوا الاْلْبابِ[1]. می‌فرماید :

مؤمنان واقعی کسانی

[1]. زمر / 18.