بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 124

مثلا در فکر یا هوش یا کشتی‌گیری یا هیکل، آنگاه می‌گوید: «چه هست!»، یا به پدر آن انسان می‌گوید: «خدا به تو چه داده!» این در مقام تعجب است. پس در این آیه مقصود از «ما» خداست و آنچه که از اسباب مرموز آفریده است که به موجب آنها نظام این عالم برقرار است.

معنی «طَحوْ»

وَ الاَْرْضِ وَ ما طَحیها و سوگند به زمین و آنچه زمین را گسترانید، یا آنچه که زمین را پرتاب کرد. کلمه «طَحْو» و کلمه «دَحْو» در قرآن در مورد زمین به کار برده شده. در جای دیگر فرمود: وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِک دَحیها[1]. بعضی ایندو را دو لهجه و دو تلفظ از یک لغت دانسته‌اند و بعضی گفته‌اند اینها دو لغت‌اند. بعید نیست که ایندو یک لغت و دارای یک معنا باشند. «دَحْو» و «طَحْو» معانی متعددی دارند. یکی از این معانی «گسترانیدن» است. زمین گرچه در ذات خودش کروی است اما نسبت به انسان و از نظر انسان که در روی زمین راه می‌رود یک بساط گسترده است. معنای دیگر آن «پرتاب کردن» است. عرب به بازی الک‌دولک می‌گوید: مِدْحاة بازی[2]. بعضی می‌گویند: «وَ الاَْرْضِ وَ ما طَحیها» اشاره به آن است که خدای متعال این زمین را به گردش درآورد؛ یعنی همان طور که شیئی را با یک ضربه به حرکت درمی‌آورند زمین هم یک شیء چسبیده به شیء دیگر بود، بعد که جدا شد به حرکت درآمد.

وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها سوگند به جانی (نمی‌گوید «به جان» بلکه می‌گوید

[1]. نازعات / 30.

[2]. در اين بازی چوب كوچكی را كه سرش تراشيده و باريك شده با چوب بزرگی پرتاب می‌كنند و اين چوببايد برود و روی حسابی در محل خاصی كه برای آن در نظر گرفته‌اند قرار بگيرد.


صفحه 125

«به جانی») و آنچه این جان را تعدیل و تکمیل کرد و بیاراست؛ یعنی آنچه این جان لازم دارد به آن داد. خلاصه یعنی قسم به جانِ آدمی. تا اینجا نُه سوگند ذکر شده بود: سوگند به خورشید و سوگند به نورِ اولِ روزش، سوگند به ماه، سوگند به روز، سوگند به شب، سوگند به آسمان، سوگند به ساختمان آسمان، سوگند به زمین و سوگند به آنچه زمین را گسترانید یا به حرکت دورانی درآورد. بعد از همه اینها سوگند می‌خورد به جان، که مقصود جان آدمی و روح انسان است، و سوگند می‌خورد به آن قوه و نیرویی که این جان را تعدیل و تکمیل کرد. سوگندهای قبلی سوگند به اموری ـو به قولِ امروز به محیطها و شرایطی ـ بود که خلق شده‌اند تا زمینه برای خلق و پیدایش انسان در روی زمین پیدا شود.

الهام عمومی

فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها. بعد از آنکه آن جان را متعادل کرد، تکمیل کرد و بیاراست، فجور و تقوای او را به او الهام کرد؛ یعنی خدا مستقیما به جان انسان یک سلسله الهامات کرده است. هر جانی درجه‌ای از الهام به او شده است. این الهام، عمومی است و اختصاص به پیغمبران یا اولیای خدا ندارد.

حال چه چیزی به نفس انسان الهام شده؟ این که خوبی چیست و بدی چیست. البته قرآن در اینجا تعبیر به خوبی و بدی نکرده و نباید هم می‌کرد، چون مفهوم خوبی و بدی مفهوم عام و کش‌داری است، بلکه تعبیر به فجور وتقوا کرده. تقوا یعنی پاکی، و فجور همان فسق است و مفهوم انفجار را دارد. خدا پاکی و ناپاکی را به انسان الهام کرده است؛ یعنی انسان بدون اینکه نیازی به معلم و حتی نیازی به پیغمبر داشته باشد، یک چیزهایی را حس می‌کند؛ یعنی در وجدان خودش حس


صفحه 126

آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 126

می‌کند که این، پاکی است و آن، ناپاکی. این امر درس و معلم نمی‌خواهد بلکه فطرت برای آن کافی است. خدا به انسان فطرتی داده که به موجب آن این مقدار را می‌فهمد.

روایتی از امام صادق (ع)

در تفسیر صافی ذیل آیه «وَ مِنْهُمْ اُمِّیونَ لا یعْلَمونَ الْکتابَ إلّا أمانِی»[1]روایتی از امام حسن عسکری (ع) نقل می‌کند که ایشان از جد بزرگوارشان امام صادق (ع) نقل می‌کنند که راوی سؤال می‌کند: «چرا خدا در این آیه جُهّال یهود و بی سوادها و اُمّیها را هم مذمت می‌کند و مورد ملامت قرار می‌دهد؟ اینها که درس نخوانده‌اند و سواد ندارند و به اصطلاح، مردم بسیط و بیچاره‌ای هستند که از اول که متولد شده‌اند جز محیط خودشان چیز دیگری ندیده‌اند. اینها که تقصیری ندارند. افرادی مقصرند که عالم و دانا هستند و حجت بر آنها تمام شده است». جواب امام مفصل است. در قسمتی از جواب می‌فرمایند: اشتباه نکنید! بعضی مسائل هست که هر انسانی اضطرارا آنها را می‌فهمد؛ یعنی معرفت بعضی از امور را خدا اضطرارا در قلب انسان قرار داده است. بعد مثال می‌زنند و می‌فرمایند: این جهّالِ از یهود می‌دیدند که علمایشان آنها را از بعضی امور نهی می‌کنند و بعد جلوی چشمشان همین علما همین امور را مرتکب می‌شوند؛ مثلا به آنها می‌گفتند : ربا نخورید، ولی خودشان ربا می‌خوردند. بعد با همه فسادی که در این علما می‌دیدند باز هم از آنها پیروی می‌کردند. آنگاه امام می‌فرماید: آیا فهمیدن اینکه از کسی که بر خلاف آنچه خودش می‌گوید عمل می‌کند نباید تبعیت کرد، مدرسه رفتن

[1]. بقره / 78.


صفحه 127

می‌خواهد، یا هر کسی به فطرت خودش و به الهام الهی این را می‌فهمد؟

جنایتکارها همیشه اعصاب ناآرامی دارند و گاهی در آخر عمر دیوانه می‌شوند. علت اینکه اکثر این افراد در آخر عمر دچار اختلال می‌شوند این است که خدا در درون انسان نیرویی قرار داده که دائما او را ملامت می‌کند و مانند چکشی دائما از درون بر سرش می‌کوبد. این ناراحتی درونی است که گاهی به دیوانگی یا بیماریهای دیگر منجر می‌شود.

بر عکس، انسانهایی که همیشه از قلبشان الهام می‌گیرند و پاک و متقی هستند، به چهره آنها که نگاه کنید معلوم است که اعصابشان آرامش دارد. علت این است که آن اوّلی با فطرت خودش جنگیده ولی این دومی با فطرت خودش همراهی کرده. خلاصه، خدا به هر انسانی آن اصول اولیه زندگی را الهام کرده است[1]. ای انسان تو چقدر شرافت داری! تو به جایی رسیده‌ای که خدا چیزهایی را به تو الهام کرده است.

جواب قسمهای متوالی این سوره

قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکیها. بعد از این سوگندها که آخرین آنها سوگند به شرافت جان آدمیزاد است که شایسته مُلْهَم شدن واقع شده است که این، بزرگترین قسمهاست، می‌فرماید: رستگار شد آن که جانِ خود را تزکیه کرد. «فلاح» به «رستگاری» ترجمه شده است که ظاهرا ترجمه خوبی است. «رستگاری» از ماده «رَستن» است. «رَستن» یعنی رها شدن از اسارت.

[1]. در سوره بلد هم فرمود: وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ.


صفحه 128

انواع آزادی :

1. آزادی اقتصادی

اینکه در اینجا کلمه «فلاح» را ردیف با تزکیه و معلول تزکیه قرار داده است یک نکته بسیار بزرگ دارد. توضیح اینکه: انسان چندین نوع آزادی در مقابل چندین نوع اسارت دارد. یکی از آزادیهایی که بیشتر مردم می‌شناسند آزادی اقتصادی است. اگر انسان مالک انسان دیگر باشد و آن دیگری رسما مملوک او باشد آن انسانِ مملوک حر نیست بلکه عبد است.

2. آزادی سیاسی

آزادی دیگر که بیشتر در محیطهای سیاسی مطرح است آزادی سیاسی است. اگر مردم از حقوق اجتماعی و سیاسی خودشان برخوردار باشند آزاد هستند. نقطه مقابل این آزادی اختناق و استبداد است.

3. آزادی فکری

نوع دیگر، آزادی فکری است. گاهی بعضی فکرها و عقیده‌ها آزاد نیستند بلکه اسیرند. خدا به انسان فکر، عقل و منطق داده است که قضایا را با این معیار بسنجد. حال اگر انسان این قوه خداداد را کنار بگذارد و به جای منطق چیز دیگری را ملاک قبول یا رد قضایا قرار دهد ]آزادی فکری ندارد. [خدا به انسان عقل داده است و عقل برای انسان معیار قبول و رد مسائل است. اَلَّذینَ یسْتَمِعونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعونَ أحْسَنَهُ اُولئِک الَّذینَ هَدیهُمُ اللهُ وَ اُولئِک هُمْ اُولُوا الاْلْبابِ[1]. می‌فرماید :

مؤمنان واقعی کسانی

[1]. زمر / 18.


صفحه 129

هستند که عقل را معیار قرار می‌دهند، سخنان را می‌شنوند ولی آنها را غربال می‌کنند، خوبها و بهترین را می‌گیرند و باقی را رها می‌کنند؛ یعنی نقّادند، چیزی را بدون دلیل عقل‌پذیر، نه می‌پذیرند و نه رد می‌کنند. قرآن مرتبا تقلید کورکورانه از روش پدران و مادران را می‌کوبد. انسان نه باید کورکورانه سنت‌گرا باشد و نه باید کورکورانه سنت‌شکن باشد. سنت‌شکنی بی‌منطق همان اندازه ضد انسانی است که سنت گرایی بی‌منطق. آدمی که اسیر سنتهای گذشته است نمی‌تواند منطق را ]در تفکرش [دخالت دهد و همچنین آدمی که اسیر موجهای جدید است. برخی وقتی فکر و اندیشه‌ای نو و موجی جدید پیدا می‌شود مانند خسی تحت تأثیر این موج قرار می‌گیرند، گویی اصلا از خودشان اراده‌ای ندارند.

غالبا جوانها خیال می‌کنند پیرها چون سنت گرا هستند آزادی فکری ندارند ولی خودشان چون سنت شکن‌اند آزادی فکری دارند، در صورتی که موج‌گرایی هم مثل سنت‌گرایی است. هر چه بی‌منطق و بی‌معیارِ صحیح باشد چه سنت باشد و چه موج جدید، حماقت است و قرآن هیچ کدام را قبول ندارد. انسان چه در اسارت سنتهای کهن قرار بگیرد و چه در اسارت موجهای جدید، هیچ کدام آزادی نیست. مبنای آزادی در این نوع از آزادی، عقل و فکر و منطق است. هر کس قضایا را با معیار فکر و عقل و منطق، قبول یا رد کرد آزاد فکر است و هر کس این معیار را کنار گذاشت، چه سنت گرا باشد و چه موج گرا، آزاد فکر نیست.

روایتی از امام صادق (ع)

امام صادق فرمودند: اگر یک گردو در دست تو باشد و خودت بدانی که گردوست و همه مردم بپرسند: «این گوهر را از کجا آورده‌ای؟» آیا باید


صفحه 130

باور کنی که واقعا گوهر داری؟! و اگر یک گوهر در دست تو باشد و همه مردم بگویند: «این گردو را از کجا خریده‌ای؟» آیا تو کم کم باید باور کنی که گردو داری؟! مردی با گوسفندی که همراهش بود وارد ده شد. یک عده عیار با هم تبانی کردند که این گوسفند را از دست او در بیاورند. اولی به او رسید و گفت: «این سگ را کجا همراه خودت می‌بری؟». گفت: «مردک! تو دیوانه‌ای؟! این سگ نیست گوسفند است». دومی به او رسید و همان سؤال را پرسید و او هم همان جواب را داد. سومی، چهارمی، پنجمی... و او کم کم باورش شد که همراه خودش سگی را می‌برد. گردن گوسفند را باز کرد و او را رها کرد. آنها هم گوسفند را بردند و خوردند.

انسان نباید تحت تأثیر افکار دیگران باشد به گونه‌ای که گوسفندش را بگویند سگ است و سگش را بگویند گوسفند است و او باور کند. جامعه ما الان این طور شده است. این هم یک نوع آزادی. همه اینها به تعبیر امروز «آزادی» است و به تعبیر قرآن «فلاح» است. «فلاح» یعنی رستگاری و رستگاری از ماده «رَستن» است. «رَستن» یعنی خلاص شدن و آزاد شدن[1].

4. آزادی معنوی

آزادی نوع دیگری دارد ورای همه این انواع و مادر همه اینها و مهمتر از همه اینها و آن آزادی درونی و معنوی یعنی آزادی از قوای حیوانی است. آدمی که اسیر شهوت، غضب، جاه‌طلبی یا اسیر عقده‌های روحی متراکم در وجودش است، به جای اینکه خودش بر وجود خودش حاکم باشد

[1]. با «رُستن» كه به معنای «روييدن» است اشتباه نشود.


صفحه 131

فرمان شهوت و خشم و غضب و عقده‌های متراکم روانی بر او حاکم است. مثلا حرفی که می‌داند نباید بزند ناگهان از دهانش بیرون می‌پرد، چرا؟ چون در وجودش و در درونش چیزهایی هست که بر او حکومت و تسلط دارند. پس او اسیر شهوت و بنده نفس امّاره است؛ یعنی نه تنها اسیر و برده است بلکه پرستش کننده است. پرستش کننده چه چیزی؟ نفس امّاره. أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَویهُ[1].

آزادی معنوی، شرط مفید بودن آزادیهای دیگر

معمولا کسانی که دم از آزادی می‌زنند از همه انواع آزادی حرف می‌زنند الّا نوع آخر. یعنی آدمی که در درونش و از نظر معنوی اسیر است دنبال آزادی سیاسی و آزادی اجتماعی و آزادی فکری می‌رود. این فایده ندارد. تا آزادی معنوی پیدا نشود انواع دیگر آزادی برای انسان فایده ندارد. الان طرز فکری در میان ما رایج شده که اول دنبال آزادی اجتماعی و سیاسی هستیم. قرآن این را قبول ندارد. مردمی که آزادی معنوی نداشته باشند آزادی سیاسی و اجتماعی هم پیدا کنند دوباره دچار اسارت می‌شوند. إنَّ اللهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یغَیروا ما بِأنْفُسِهِمْ[2].

حال این قَسمهای متوالی در آخر چه می‌خواهد بگوید؟ می‌خواهد بگوید: ای بشر! اگر رستگاری می‌خواهی اول این رهایی را در وجود خودت و در درون خودت تحصیل کن. این است معنای آن حدیث معروف که پیغمبر اکرم به عده‌ای که از جنگ برگشته بودند فرمود: مَرْحَبآ بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهادَ الاْصْغَرَ وَ بَقِی عَلَیهِمُ الْجِهادُ الاَْکبَرُ. فَقیلَ: یا رَسولَ اللهِ! مَا

[1]. جاثيه / 23.

[2]. رعد / 11.