هست. «رستگاری» از ماده «رَستن» است و «رَستن» یعنی «رها شدن» که از همین ریشه است. در واقع «فلاح» یعنی رها شدن و آزاد شدن از قید مانعها.
معنی تزکیه نفس
اما معنی کلمه «زَکیها» چیست؟ «زَکی» از «تزکیه» است و «تزکیه» با «زکات» یک ریشه دارد. معمولا برای این کلمه دو معنی ذکر میکنند ولی ظاهر این است که این دو معنی هر دو به یک معنی برمیگردد. معنی اول «تزکیه» تصفیه کردن و پاک و پاکیزه کردن است، مثل تطهیر، و وقتی میگویند «تزکیه نفس» مقصودشان صیقل دادن نفس و پاکیزه کردن نفس از آلودگیهاست.
معنی دیگر «تزکیه» تَنْمیه یعنی نموّ دادن و رشد دادن است؛ مثل گیاهی که در اول به صورت برگ ضعیفی است و بعد اگر شرایط و عوامل مساعد باشند تدریجا رشد میکند. پس معنی دوم «تزکیه نفس» رشد دادن، تکامل بخشیدن و از نقص به کمال بردن نفس است.
این دو معنی، مختلف است ولی در بعضی موارد تقریبا لازم و ملزوم یکدیگرند. اگر شما پاکیزه کردن را به یک جماد نسبت بدهید، ]یعنی پاکیزه کردن یک جماد، [این معنی مغایر با رشد و نمو است، مثل این که میگوییم «تطهیر لباس». در مورد لباس یا بدن، تزکیه گفتن غلط است. اما در موجودات زنده و روینده که در مسیر رشد و تکاملاند، آنچه که برای آنها آلودگی و بر ضد و منافی طبیعتشان شمرده میشود، همان چیزهایی است که مانع رشد آنها هم هست. مثلا گاهی زراعت دچار آفت میشود و در آن، علفهای هرزی پیدا میشود که قوه زمین و رطوبت را جذب میکند و مانع رشد زراعت
میشود[1]. یا مثلا گاهی در بدن انسان انگل پیدا میشود. از نظر پزشکی این برای بدن انسان یک آلودگی است و بر ضد بدن است. انگل نمیگذارد بدن آن سلامت و کمال و رشد خودش را داشته باشد، خون یا مقداری از مواد غذایی را که باید به بدن برسد به خودش اختصاص میدهد و روز به روز بزرگتر و بدن ضعیفتر میشود.
پس در موجود زنده پاکیزه کردن مساوی است با رشد دادن؛ چون پاکیزه کردن یعنی مانع رشد را بر طرف کردن، و بر طرف کردن مانع رشد، امری است که در ذات خودش رویاننده و رشدو نمو دهنده است.
پس معنی «تزکیه نفس» صرفا پاکیزه کردن نیست، بلکه پاکیزه کردنی است که مستلزم رشدونمو هم هست. علتْ این است که نفس و روح انسان یک موجود زنده است و در ابتدا موجود ضعیفی است و تدریجا رو به کمال میرود. هر چه نفس در علم و عمل پیشروی کند کاملتر میشود. بنابراین معلوم شد که تزکیه، هم مشتمل بر معنی پاکیزه کردن است و هم مشتمل بر معنی نمو دادن.
معنی «خابَ»
کلمه دیگری که در اینجا داریم کلمه «خابَ» است. «خابَ» از «خیبَة» است که نقطه مقابل «فلاح» است. اگر «فلاح» رستگاری و موفقیت و رهایی است «خیبه» شکست خوردن و درماندن است. کسی که به خیال
[1]. يكی از كارهايی كه لازم است كشاورزها انجام بدهند وجين كردن است كه در خراسان به آن «خوكردن»میگويند. مولوی هم چون بلخی و خراسانی بوده ]در شعرهايش[ كلمه «خو» را آورده. «خوكردن» يعنی كندنو دور ريختن علفهای هرزی كه در زراعت پيدا شده.
خودش کاری میکند برای نجات و رهایی اما نتیجه معکوس میگیرد، به او میگویند «خائب» و «خاسر».
معنی «دَسّی»
اما کلمه «دَسّیها»؛ این کلمه هم جالب است. کلمه «دَسّی» از «دَسَّ» است. «دَسَّ» را وقتی به باب تفعیل ببرند «دَسَّسَ» میشود. ولی در زبان عربی یک قاعده استثنایی هست و آن این است که کلماتی که دو حرف آخر آنها عین یکدیگرند وقتی آنها را به باب اِفْعال یا تفعیل ببرند، چون سنگین میشوند یکی از آن دو حرف را تبدیل به «یاء» میکنند. مثلا «اَمْلَلَ» را «اَمْلَی» و «دَسَّسَ» را «دَسَّی» میکنند. بعد در مواردی که این «یاء» متحرک باشد و ماقبلش مفتوح، طبق قاعده تبدیل به «الف» میشود. مثلا «اَمْلَی» تبدیل به «اَمْلی» و «دَسَّی» تبدیل به «دَسّی» میشود. پس کلمه «دَسّیها» در اصل و ریشه زبان عربی «دَسَّسَها» بوده و تدریجا برای اینکه از ثقلش بیفتد تبدیل به «دَسّیها» شده.
حال «دَسَّ» و «تدسیس» به چه معناست؟ این تعبیر هم در مسئله تهذیب و اصلاح نفس خیلی جالب و پرمعناست. «دَسّ» به معنای داخل کردن یک جنس قلابی در یک جنس اصلی است به طوری که فهمیده نشود و مخفی باشد. فرض کنید کسی یک گندم ]غیر مرغوب[ را با گندم خوب کرمانشاهی به طوری مخلوط کند که کسی نفهمد. به این کار میگویند «دَسّ». این تعبیر در مورد نوشتهها هم به کار میرود. اگر یک نوشته اصلی و حقیقی وجود داشته باشد که متعلق به مؤلفی عالم و دانشمند یا متعلق به امام یا پیغمبر باشد و کلام دیگری را به گونهای در لابلای آن مخلوط کنند که هر کس آن را بخواند خیال کند همه آن متعلق
به مؤلف اصلی است ]به این کار «دَسّ» میگویند.[ این مطلب در کتابها زیاد است، حال به علتها و دلیلهای مختلف.
مثالی از دسّ در روایات منقول از پیامبر اکرم
پیغمبر فرمود: لا سَبَقَ إلّا فی حافِرٍ أوْ نَصْلٍ أوْ خُفٍّ[1]. در سه چیز مسابقه و گروبندی درست است و در غیر آن نه؛ اسب دوانی، تیراندازی و شتردوانی. یکی از خلفا کفتربازی میکرد و به مسابقه میگذاشت[2]. در مجلسی در حضور خلیفه صحبت شد که در چه کارهایی گروبندی جایز است. یکی از محدثین درباری این حدیث را از پیغمبر خواند و کفتربازی را هم اضافه کرد. ظاهرا خود خلیفه برگشت و به او گفت: نامرد! این را به خاطر من اضافه کردی، پیغمبر دیگر این را نگفته بود. به این میگویند «دَسّ».
دسّ در کتابها و تألیفات
اتفاقا در کتابهای ما و بالخصوص در کتابهای پارسی و ایرانی دسّ خیلی زیاد است. یکی از استادهای دانشگاه که خیلی اهل تتبع بود نوشته بود: بیامانتتر از قوم ایرانی در دنیا وجود ندارد؛ این ناسخها هر کتابی استنساخ کردهاند چیزی از خودشان در آن داخل کردهاند.
[1]. وسائل الشيعه، ج 19 / ص 253.
[2]. يزيد ميمون باز بود. الاغ مخصوصی داشت كه خيلی خوب میدويد. ميمونی را هم تربيت كرده بود و به اوالاغ دوانی ياد داده بود. آنوقت بين اين ميمون و افرادی مسابقه الاغ دوانی برگزار میكرد و خيلی هم اصرارداشت كه ميمون ببرد. قهرا آن افراد هم ملاحظه میكردند تا ميمون عزيز خليفه ببرد.
شکایت مرحوم حاج شیخ عباس قمی از نُسّاخ
مرحوم حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) معاصر ما بوده؛ در یک جای مفاتیح دادِ این مرد از دست نساخ بلند است. میگوید: من کتابی را دادهام به شخصی که خطش خوب است تا از روی آن استنساخ کند، ولی خیلی از جاها را مطابق میل خودش عوض کرده؛ مثلا «حمید بن قحطبه» را چون در تاریخ خوانده بوده آدم خیلی بدی بوده، در همه جا تبدیل به «حمید بن قحبه» کرده. این خیانت است و امثال این خیلی زیاد است.
غرضم این است که «دَسّ» این است که در جنس و کالایی یک جنس عوضی و قلابی وارد کنند به طوری که معلوم نشود. حال در این آیه میفرماید: مَنْ دَسّیها، یعنی کسی که در جان خودش عنصر قلابی وارد میکند.
آیا فرد جامعه را میسازد یا جامعه فرد را؟
هر سه قسمتی که عرض شد، احتیاج به توضیح دارد. در مورد قسمت اول در جلسه قبل عرض کردم که «فلاح» رهایی است و انواع آزادیها داریم که همه آنها ضرور و لازم است: آزادی اجتماعی، آزادی سیاسی، آزادی فکری و آزادی معنوی و اخلاقی، که البته آزادی معنوی شامل آزادی فکری هم میشود. قرآن به همه این آزادیها اهمیت میدهد ولی در درجه اول به آزادی معنوی اهمیت میدهد. این همان مسئلهای است که امروز تحت این عنوان مطرح است: آیا فرد بر جامعه تقدم دارد یا جامعه بر فرد؟ آیا جامعه فرد را میسازد یا فرد جامعه را؟ بعضی قائل به تقدم جامعه بر فردند و میگویند: هر کاری میخواهید بکنید از جامعه شروع کنید، اگر جامعه درست شود فرد جبرا درست است و اگر جامعه درست نشود فرد جبرا نادرست است. بنابراین رفتن به سراغ فرد از بیخ
غلط است. اینها رفتن به سراغ اصلاحات اخلاقی را نوعی کار غلط و اضلال و گمراهی تلقی میکنند. عدهای هم اصلا به جامعه کاری ندارند و میگویند: جامعه که چیزی نیست، باید به سراغ فرد رفت و او را اصلاح کرد.
اما در اسلام، هم به اصلاح فرد و هم به اصلاح جامعه ]اهمیت داده شده.[ امر به معروف و نهی از منکر اصلاح جامعه است. اگر جامعه فاسد باشد اصلاح فرد به تنهایی کافی نیست. ولی در عین حال اسلام آن نظریه را که میگوید فقط باید به جامعه پرداخت، نمیپذیرد؛ چون جامعه باید از ناحیه افراد درست شود. عدهای میگویند: «فرد در اصلاح جامعه دخالت ندارد. جامعه یک حرکت جبری دارد که تابع وضع نظام تولیدی است و نظام تولیدی هم تابع ابزار تولید است. ابزار تولید، انسانها را هر طور که خودش اقتضا کند میسازد و انسانها هیچ ارادهای ندارند». ولی این حرف، حرف مزخرفی است.
اصلاح جامعه به وسیله مصلحان
تعلیمات قرآن بر این اساس است که برای فرد در درون جامعه نوعی مسئولیت و شخصیت و اختیار و آزادی قائل است. قرآن میگوید: جامعه خود به خود و با یک حرکت جبری اصلاح نمیشود، بلکه جامعه را باید مصلحها اصلاح کنند. به تعبیر امروز: شخصیتهای مصلح در اصلاح جامعه نقش دارند. این حرف که «شخصیت بینقش است» حرف مفتی است، ولی شخصیت باید صالح باشد تا مصلح شود. این یکی از اصول تعیلمات اسلامی و از اصول فلسفههای اجتماعی اسلامی است.
فطرت
پس اینجا بحث این است: آیا جامعه بر فرد تقدم دارد یا فرد بر جامعه؟ آیا تمام ابعاد وجود فرد را جامعه میسازد، یا فرد به حکم فطرت و به دست توانای خلقت مقداری از پایههای اصلی انسانیتش ساخته شده؟ قرآن دومی را انتخاب میکند و میگوید: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها. فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها. این یعنی فطرت، و به معنای رد نظریهای است که میگوید تمام ابعاد شخصیت انسان را جامعه میسازد. قرآن میگوید: قسمتهای اصلی ابعاد شخصیت انسان در متن خلقت ساخته شده. این حرف عجیبی است.
پس آن نظریه میگفت: «فرد هیچ نقشی ندارد و جامعه یک حرکت جبری میکند. بستگی دارد به این که وضع نظام اقتصادی چگونه باشد، هر نظام اقتصادی افراد را یک طور میسازد». ولی اسلام میگوید: افراد مسئول ساختن جامعهاند. لهذا میگوید: کلُّکمْ راعٍ وَ کلُّکمْ مَسْؤولٌ عَنْ رَعِیتِهِ[1]، و امر به معروف و نهی از منکر را مطرح میکند.
مصلح باید صالح باشد
مسئله بعدی این است که قرآن میگوید: افراد اگر بخواهند مصلح باشند و جامعه را اصلاح و تطهیر و تزکیه کنند[2]، اول باید خودسازی و فردسازی کنند. تا فطرت در کار نباشد خودسازی امکان ندارد. طبق نظریهای که برای فرد هیچ شخصیتی قائل نیست و میگوید باید به جامعه پرداخت، خودسازی محال است. خودسازی طبق نظریه «فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها»
[1]. بحارالانوار، ج 72 / ص 38.
[2]. «يُزَكّيهِمْ» كه در بعضی آيات قرآن آمده، اصلاح جامعه را میگويد. بعضی هم در آيه «وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ»(مدّثّر/4) گفتهاند مقصود اين است كه جامعه خودت را پاكيزه كن.
که در قرآن آمده، درست است.
پس تمام رستگاریها از اینجا شروع میشود: قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکیها. رستگار شد آن که جان خودش را پاکیزه کرد و آلودگیهایش را بر طرف کرد و روح خودش را معنویت داد و رشد و تکامل بخشید.
وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها. اما آن بدبختی که هزار جور اندیشه غلط ضدفطری در جانش رخنه کرده و کتاب نفسش قلم خورده و در کتاب نفسش دست برده است ]خاسر شد. [سند آن وقت اعتبار دارد که در آن دست نبرده باشند و همان طور که از اول تنظیم شده باقی مانده باشد. جان انسان هم اگر آلودگیهای اخلاقی داشته باشد از اعتبار افتاده و وقتی جان از اعتبار بیفتد و صالح نباشد دیگر حق ندارد ادعای مصلح بودن بکند، و جامعه ما چقدر امروز به این درد و اشتباه گرفتار است!
امروز عدهای افکاری دارند که ریشهاش افکار ماتریالیستی غربی است که نه با جهانشناسی اسلامی سازگار است که خدا در آن واقع است و نه با انسانشناسی اسلام سازگار است که روح و فطرت رکنش را تشکیل میدهد، «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها. فَألْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها» رکنش را تشکیل میدهد، و نه با فلسفه اجتماعی اسلام سازگار است که بر این اساس است که جامعه ترکیبی است از افراد ولی افرادْ خودشان قطع نظر از جامعه هویتی دارند و با یک سرمایه الهی وارد جامعه میشوند که آن، فطرت است.
طبق این افکار، انسان به صورت یک ماده خام به این دنیا میآید و هرچه که جامعه به او بدهد و هر طور ظرفش را پر کند پر میشود. پس هر چه هست جامعه است و فرد هیچ نیست. حال که این طور است پس شما یک فکر بیشتر نباید داشته باشید و آن اینکه جامعه را اصلاح کنید. به این افراد تا بگویید: «نماز» میگویند: «این مسئله مهم نیست، به فکر