أیهَا النّاسُ! إنَّما یجْمَعُ النّاسَ الرِّضا وَ السُّخْطُ، وَ إنَّما عَقَرَ ناقَةَ ثَمودَ رَجُلٌ واحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللهُ بِالْعَذابِ لَمّا عَمّوهُ بِالرِّضا فَقالَ سُبْحانَهُ: فَعَقَروها فَأصْبَحوا نادِمینَ[1].
ایها الناس! مردم آن وقتی که فکر و اندیشه و گرایش و اراده و خواستشان یکی باشد یک واحد شمرده میشوند. خشنودی و خواستنِ یک چیز و ناخشنودی و نخواستنِ یک چیز است که مردم را به صورت یک واحد در میآورد. آنوقت اگر مردمی از نظر خواست و اراده و خشنودی همه یک جور فکر کنند و یک اندیشه داشته باشند، بعد آن اندیشه را یک نفر به مرحله عمل دربیاورد، ]در واقع[ آن یک نفر نکرده، بلکه همه کردهاند؛ چون آن یک نفر نماینده اراده عموم است و خواست عموم را به مرحله عمل درآورده. حال اگر آن کار خوب باشد همه مردم آن کار خوب را انجام دادهاند و اگر آن کار بد باشد باز همه مردم آن کار بد را انجام دادهاند.
پس حضرت میخواهد بفرماید: گاهی اراده فرد اراده فرد نیست، بلکه مظهر اراده جمع است. وقتی یک کار بدی را همه مردم میخواهند انجام شود و همه با یکدیگر همفکر و همرأی هستند، بعد یکی از افراد آن کار را مرتکب میشود، آیا اینجا مجرم همان یک نفر است یا همه مجرماند؟ همه مجرم هستند؛ چون اینجا به اصطلاح امروز اراده جمعی و روح جمعی است که این کار را انجام میدهد نه روح فردی؛ یعنی روح فردی به عنوان یک جزء از روح جمعی این کار را انجام میدهد. حضرت میفرماید: هر وقت این طور باشد همه مردم این کار را کردهاند.
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 199.
بعد ایشان استدلال میکند به همین داستان قوم ثمود و میفرماید: میدانید که ناقه ثمود را یک نفر پی کرد، ولی قرآن نمیگوید «یک نفر پی کرد» بلکه میگوید: «عَقَروها» یعنی همه پی کردند. حضرت روی کلمه «عَقَروها» تأکید دارد. قرآن میفرماید: «فَعَقَروها» همه آن را پی کردند، و حال آنکه یک نفر پی کرده بود؛ چرا؟ چون آن یک نفر خواستِ عموم را انجام داد. این، نکته خیلی جالب عجیبی است که حضرت اینجا بیان فرمودهاند.
در دو آیه قبل هم میفرماید : إذِ انْبَعَثَ أشْقیها. «إنْبَعَثَ» باب انفعال است، یعنی منبعث شد، برانگیخته شد. خود این جمله هم نشان میدهد که این، اراده جمع بود که میخواست این کار انجام شود و این فرد از اراده جمع منبعث شد.
نکته
حال نکتهای که خوب است اینجا از این نکتهای که امیرالمؤمنین فرمود استفاده کنیم این است : ظاهر آیات قبل جنبه فردی داشت: قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکیها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها. رستگار شد کسی که تزکیه نفس کرد و تقوا پیشه کرد، و خائب و خاسر شد کسی که فجور کرد و در نفس و جان خود قلم برد و دسّ کرد. (گفتیم کلمه «مَنْ» بر مفرد و جمع هر دو اطلاق میشود ولی اینجا ظاهر مفرد است.) اما بعد به عنوان مصداق، کار اجتماعی را ذکر میکند؛ یعنی داستان ثمود، که با اینکه یک فرد آن کار را کرد، ولی در واقع کار جمع بود. در مجموع، از آیات این مطلب فهمیده میشود که همان طور که آن فرد رستگار شد که اول جان خود را تزکیه کرد و آن فرد بدبخت شد که در جان خود دسّ کرد، در مورد جامعه هم این مطلب صادق است؛ یعنی آن جامعهای رستگار است که خودش را از
آلودگیهای اخلاقی پاک کند. اگر جامعه از آلودگیها پاک نباشد و از نظر جان و روح و اخلاق آلوده باشد ولو قدرت و ثروت و صنعت پیدا کند، این جامعه در آخر بدبخت است، همان طور که قوم ثمود بدبخت شدند. وصلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان. ما را به حقایق اسلام و قرآن آشنا بفرما. انوار محبت، معرفت، خوف و خشیت خودت در دلهای ما قرار بده. به ما توفیق درک ابتلاها و امتحانات خودت و انجام وظایف خودمان عنایت بفرما.
پروردگارا حاجات مشروعه ما را برآور. ما را و همه مسلمانان را به همه وظایفمان آشنا بفرما. اموات ما، اموات جلسه ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.
تفسیر سوره لیـل
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. فَأمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری. وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی[1].
سوره مبارکه «لیل» است که با سه سوگند شروع میشود. دو سوگند از این سه سوگند تقریبا با دو سوگند از مجموع یازده سوگندی که در سوره شمس بود یکی است، با این تفاوت که در آنجا سوگند به روز بر سوگند به
[1]. ليل / 1 ـ 11.
شب مقدم شده بود و در اینجا سوگند به شب بر سوگند به روز مقدم شده است. شاید جهتش این نکته باشد که انسان خیال نکند که روز برای او نعمت است و شب نقصان و فقر نعمت، بلکه بداند ایندو در کنار یکدیگر، هردو لازم و ضروریاند.
وَ اللَّیلِ إذا یغْشی سوگند به شب آنگاه که فرو میپوشاند، آنگاه که با پرده خود میپوشاند زمین را، فضا را. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی و سوگند به روز آنگاه که جلوهگری میکند، تجلی میکند. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی سوگند به آنچه جنس نر و جنس ماده را آفرید، یا: سوگند به خلقت نر و ماده.
اینجا سوگند خورده میشود به خلقت نر و ماده. در نظام خلقت لااقل در حیواناتِ در سطح بالاتر، ذکورت و انوثت وجود دارد؛ یعنی حیوانات دو جنسی آفریده شدهاند: جنس مذکر و جنس مؤنث، و هرکدام از اینها عهدهدار وظیفهای هستند و مکمل یکدیگرند؛ یعنی اگر هرکدام از اینها به تنهایی میبودند، خلقت قابل ادامه نبود. برای اینکه نوع ادامه پیدا کند، این نظام عجیب (یعنی خلقت مذکر و مؤنث در کنار یکدیگر) وجود دارد.
در این آیه اگر «ما» را مصدریه بگیریم معنی چنین میشود: سوگند به خلقت نر و ماده. و اگر «ما» را موصوله بگیریم معنی چنین میشود: سوگند به آنچه نر و ماده را آفرید.
سؤال
اینجا جای یک سؤال است: آیا موجودی غیر از خدا جنس نر و جنس ماده را آفریده است؟! (هَلْ مِنْ خالِقٍ غیرُ اللهِ[1].) پس چرا اینجا قرآن تعبیر
[1]. فاطر / 3.
به «ما» کرده و تعبیر به «مَنْ» نکرده است؟ مکرر گفتهایم که در زبان عربی «ما» در مورد شیء به کار برده میشود و «مَنْ» در مورد شخص. در مورد شخص و عاقل معمولا میگوییم «کسی که» و در مورد غیر عاقل میگوییم «چیزی که». پس اینجا باید گفته میشد: «وَ مَنْ خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی» یعنی و سوگند به آن کس که آفرید جنس مرد و جنس زن را. چرا اینجا به «آنچه» تعبیر کرده است؟
جواب
قبلا عرض کردهایم که علمای ادب قاعدهای دارند که میگویند: گاهی در مقام اعجاب و تفخیم و تعظیم، در موردی که باید «من» به کار برده شود «ما» به کار برده میشود. اینجا کأنه گوینده میخواهد بگوید: «اصلا من نمیدانم که این چه چیزی هست!». مثل اینکه اگر کسی از جنبه خاصی، مثلا از جنبه زور بازو یا از نظر جمال و زیبایی، فوقالعادگی داشته باشد انسان وقتی میخواهد تعجبش را بیان کند میگوید: «چی هست!». با اینکه این جمله در مورد یک انسان بیان میشود، ولی نمیگوید: «چه کسی هست!» بلکه میگوید: «چی هست!». وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی و ]قسم به[ آن چیز عجیب و آن قدرت عجیب و خارقالعاده که این نظام نر و مادگی را در عالم برقرار کرده است.
اینها سوگند است و همیشه سوگندها برای بیان مطلبی است. باید ببینیم آن مطلبی که برای آن، سوگند یاد شده است چیست. میفرماید: إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی ای انسانها! ای فرزندان آدم! مساعی شما، کوششهای شما، کوشندگیهای شما همانا پراکنده و متفرق و متشتت است.
تفاوت انسان با موجودات دیگر در راه زندگی
اینجا مقدمه کوچکی عرض کنم. انسان با همه موجودات دیگر و حتی با همه جاندارهای دیگر تفاوتهایی دارد که از جمله آنها تفاوت راهی است که در زندگی در آن راه حرکت میکند. میرویم سراغ حیوانات[1]. هر حیوانی به حکم طبیعت و غرایزی که دارد، یک راه زندگی مشخصی دارد و مثل این است که روی ریل حرکت میکند. قطار فقط روی همین دو خط آهن میتواند حرکت کند و نمیتواند ذرهای این طرف یا آن طرف برود؛ میرود تا میرسد به مقصد. حیوانات به حکم اینکه طبیعت و غرایز مشخص و معینی دارند، همه افراد انواعشان از یک راه و از یک مسیر و روی یک خط حرکت میکنند. انسان وقتی نگاه میکند میبیند که همه اسبهای عالم یک جور زندگی میکنند (تا آنجا که به خود این حیوان مربوط است)، همه آهوهای عالم یک جور زندگی میکنند، همه گرگهای عالم هم یک جور زندگی میکنند، همه گربههای عالم هم یک جور زندگی میکنند، همه سگها هم یک جور زندگی میکنند. اصلا طبیعت اسبی یک طبیعت و سرشت خاصی است، همین طور طبیعت سگی و... . در حیوانات کوچکتر هم همین طور است؛ طبیعت پروانهای طبیعت خاصی است و نیز طبیعت مگسی و پشهای و... . انسان نمیتواند در انواع حیوانات، یک نوع را پیدا کند که گروههای مختلف این نوع راههای مختلف و متضادی در زندگی داشته باشند.
اما انسان یک وضع خاصی دارد که این وضع خاص سبب شده است که بعضی از این فلسفههای جدید[2]میگویند: اصلا انسان در میان همه موجودات، موجودی است فاقد سرشت و طبیعت، و بعد خودش
[1]. حيوانات را كه بيان كنيم، مطلب در گياهان و جمادات روشنتر است.
[2]. اگزيستانسياليسم.
برای خودش طبیعت و ماهیت میسازد و خودش به خودش ماهیت میدهد. این مطلب از نظر معارف اسلامی تا حدودی درست است. اینکه انسان بکلی فاقد هر گونه سرشت باشد، از نظر معارف اسلامی غلط است، بلکه قضیه این است که اولا انسان دارای سرشتهای گوناگونِ متضاد است، و ثانیا در عین اینکه دارای سرشتهای گوناگونِ متضاد است، هیچ گونه اجباری به پیروی از یکی از این سرشتها ندارد[1]؛ یعنی به او عقل و ارادهای داده شده است که به حکم آن عقل و اراده میتواند از هرکدام از این سرشتها که بخواهد استفاده کند. آنوقت این سرشتها برای انسان حکم موتورهای متعدد دستگاهی را دارد که در عین حال کلیدش در دست متصدی این دستگاه مکانیکی است؛ یعنی اوست که میتواند یکی را روشن کند و دیگری را روشن نکند، و وقتی که روشن میکند به یکی مثلا بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، یا تعادل را حفظ کند.
در فرهنگ و معارف اسلامی مطلب به این صورت در مورد انسان تعبیر شده است که خداوند متعال انسان را از سرشتهای گوناگون آفرید بدون اینکه انسان را مجبور کرده و به شکلی ساخته باشد که اجبار داشته باشد از سرشتهای خودش پیروی کند. به تعبیر حدیث معروفی که در کافی هست: «خداوند فرشتگان را از عقل محض و نور محض آفریده» و به همین جهت برای آنها امکان کار حیوانی وجود ندارد و نمیتوانند کار حیوانی بکنند؛ فرشته اصلا غریزه حیوانی ندارد و سرشت حیوانی در او نیست. مثلا آیا جبرئیل میتواند عاشق یک زن بشود، یا غذایی و یا یک پست و مقام مادی او را به سوی خودش جذب کند؟! نه، او یک موجود یکطبیعتی و یک سرشتی است و چون یک سرشتی است فقط و فقط به
[1]. وقتی اين سرشتها متضاد است، انسان نمیتواند در آنِ واحد به يك شكل معين تابع همه آنها باشد.