بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 147

تفسیر سوره لیـل

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. فَأمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری. وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی[1].

سوره مبارکه «لیل» است که با سه سوگند شروع می‌شود. دو سوگند از این سه سوگند تقریبا با دو سوگند از مجموع یازده سوگندی که در سوره شمس بود یکی است، با این تفاوت که در آنجا سوگند به روز بر سوگند به

[1]. ليل / 1 ـ 11.


صفحه 148

شب مقدم شده بود و در اینجا سوگند به شب بر سوگند به روز مقدم شده است. شاید جهتش این نکته باشد که انسان خیال نکند که روز برای او نعمت است و شب نقصان و فقر نعمت، بلکه بداند ایندو در کنار یکدیگر، هردو لازم و ضروری‌اند.

وَ اللَّیلِ إذا یغْشی سوگند به شب آنگاه که فرو می‌پوشاند، آنگاه که با پرده خود می‌پوشاند زمین را، فضا را. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی و سوگند به روز آنگاه که جلوه‌گری می‌کند، تجلی می‌کند. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی سوگند به آنچه جنس نر و جنس ماده را آفرید، یا: سوگند به خلقت نر و ماده.

اینجا سوگند خورده می‌شود به خلقت نر و ماده. در نظام خلقت لااقل در حیواناتِ در سطح بالاتر، ذکورت و انوثت وجود دارد؛ یعنی حیوانات دو جنسی آفریده شده‌اند: جنس مذکر و جنس مؤنث، و هرکدام از اینها عهده‌دار وظیفه‌ای هستند و مکمل یکدیگرند؛ یعنی اگر هرکدام از اینها به تنهایی می‌بودند، خلقت قابل ادامه نبود. برای اینکه نوع ادامه پیدا کند، این نظام عجیب (یعنی خلقت مذکر و مؤنث در کنار یکدیگر) وجود دارد.

در این آیه اگر «ما» را مصدریه بگیریم معنی چنین می‌شود: سوگند به خلقت نر و ماده. و اگر «ما» را موصوله بگیریم معنی چنین می‌شود: سوگند به آنچه نر و ماده را آفرید.

سؤال

اینجا جای یک سؤال است: آیا موجودی غیر از خدا جنس نر و جنس ماده را آفریده است؟! (هَلْ مِنْ خالِقٍ غیرُ اللهِ[1].) پس چرا اینجا قرآن تعبیر

[1]. فاطر / 3.


صفحه 149

به «ما» کرده و تعبیر به «مَنْ» نکرده است؟ مکرر گفته‌ایم که در زبان عربی «ما» در مورد شیء به کار برده می‌شود و «مَنْ» در مورد شخص. در مورد شخص و عاقل معمولا می‌گوییم «کسی که» و در مورد غیر عاقل می‌گوییم «چیزی که». پس اینجا باید گفته می‌شد: «وَ مَنْ خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی» یعنی و سوگند به آن کس که آفرید جنس مرد و جنس زن را. چرا اینجا به «آنچه» تعبیر کرده است؟

جواب

قبلا عرض کرده‌ایم که علمای ادب قاعده‌ای دارند که می‌گویند: گاهی در مقام اعجاب و تفخیم و تعظیم، در موردی که باید «من» به کار برده شود «ما» به کار برده می‌شود. اینجا کأنه گوینده می‌خواهد بگوید: «اصلا من نمی‌دانم که این چه چیزی هست!». مثل اینکه اگر کسی از جنبه خاصی، مثلا از جنبه زور بازو یا از نظر جمال و زیبایی، فوق‌العادگی داشته باشد انسان وقتی می‌خواهد تعجبش را بیان کند می‌گوید: «چی هست!». با اینکه این جمله در مورد یک انسان بیان می‌شود، ولی نمی‌گوید: «چه کسی هست!» بلکه می‌گوید: «چی هست!». وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی و ]قسم به[ آن چیز عجیب و آن قدرت عجیب و خارق‌العاده که این نظام نر و مادگی را در عالم برقرار کرده است.

اینها سوگند است و همیشه سوگندها برای بیان مطلبی است. باید ببینیم آن مطلبی که برای آن، سوگند یاد شده است چیست. می‌فرماید: إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی ای انسانها! ای فرزندان آدم! مساعی شما، کوششهای شما، کوشندگیهای شما همانا پراکنده و متفرق و متشتت است.


صفحه 150

تفاوت انسان با موجودات دیگر در راه زندگی

اینجا مقدمه کوچکی عرض کنم. انسان با همه موجودات دیگر و حتی با همه جاندارهای دیگر تفاوتهایی دارد که از جمله آنها تفاوت راهی است که در زندگی در آن راه حرکت می‌کند. می‌رویم سراغ حیوانات[1]. هر حیوانی به حکم طبیعت و غرایزی که دارد، یک راه زندگی مشخصی دارد و مثل این است که روی ریل حرکت می‌کند. قطار فقط روی همین دو خط آهن می‌تواند حرکت کند و نمی‌تواند ذره‌ای این طرف یا آن طرف برود؛ می‌رود تا می‌رسد به مقصد. حیوانات به حکم اینکه طبیعت و غرایز مشخص و معینی دارند، همه افراد انواعشان از یک راه و از یک مسیر و روی یک خط حرکت می‌کنند. انسان وقتی نگاه می‌کند می‌بیند که همه اسبهای عالم یک جور زندگی می‌کنند (تا آنجا که به خود این حیوان مربوط است)، همه آهوهای عالم یک جور زندگی می‌کنند، همه گرگهای عالم هم یک جور زندگی می‌کنند، همه گربه‌های عالم هم یک جور زندگی می‌کنند، همه سگها هم یک جور زندگی می‌کنند. اصلا طبیعت اسبی یک طبیعت و سرشت خاصی است، همین طور طبیعت سگی و... . در حیوانات کوچکتر هم همین طور است؛ طبیعت پروانه‌ای طبیعت خاصی است و نیز طبیعت مگسی و پشه‌ای و... . انسان نمی‌تواند در انواع حیوانات، یک نوع را پیدا کند که گروههای مختلف این نوع راههای مختلف و متضادی در زندگی داشته باشند.

اما انسان یک وضع خاصی دارد که این وضع خاص سبب شده است که بعضی از این فلسفه‌های جدید[2]می‌گویند: اصلا انسان در میان همه موجودات، موجودی است فاقد سرشت و طبیعت، و بعد خودش

[1]. حيوانات را كه بيان كنيم، مطلب در گياهان و جمادات روشن‌تر است.

[2]. اگزيستانسياليسم.


صفحه 151

برای خودش طبیعت و ماهیت می‌سازد و خودش به خودش ماهیت می‌دهد. این مطلب از نظر معارف اسلامی تا حدودی درست است. اینکه انسان بکلی فاقد هر گونه سرشت باشد، از نظر معارف اسلامی غلط است، بلکه قضیه این است که اولا انسان دارای سرشتهای گوناگونِ متضاد است، و ثانیا در عین اینکه دارای سرشتهای گوناگونِ متضاد است، هیچ گونه اجباری به پیروی از یکی از این سرشتها ندارد[1]؛ یعنی به او عقل و اراده‌ای داده شده است که به حکم آن عقل و اراده می‌تواند از هرکدام از این سرشتها که بخواهد استفاده کند. آنوقت این سرشتها برای انسان حکم موتورهای متعدد دستگاهی را دارد که در عین حال کلیدش در دست متصدی این دستگاه مکانیکی است؛ یعنی اوست که می‌تواند یکی را روشن کند و دیگری را روشن نکند، و وقتی که روشن می‌کند به یکی مثلا بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، یا تعادل را حفظ کند.

در فرهنگ و معارف اسلامی مطلب به این صورت در مورد انسان تعبیر شده است که خداوند متعال انسان را از سرشتهای گوناگون آفرید بدون اینکه انسان را مجبور کرده و به شکلی ساخته باشد که اجبار داشته باشد از سرشتهای خودش پیروی کند. به تعبیر حدیث معروفی که در کافی هست: «خداوند فرشتگان را از عقل محض و نور محض آفریده» و به همین جهت برای آنها امکان کار حیوانی وجود ندارد و نمی‌توانند کار حیوانی بکنند؛ فرشته اصلا غریزه حیوانی ندارد و سرشت حیوانی در او نیست. مثلا آیا جبرئیل می‌تواند عاشق یک زن بشود، یا غذایی و یا یک پست و مقام مادی او را به سوی خودش جذب کند؟! نه، او یک موجود یک‌طبیعتی و یک سرشتی است و چون یک سرشتی است فقط و فقط به

[1]. وقتی اين سرشتها متضاد است، انسان نمی‌تواند در آنِ واحد به يك شكل معين تابع همه آنها باشد.


صفحه 152

مقتضای همان تک سرشتی بودن خودش عمل می‌کند و او جز جنبه عِلوی و جنبه خدایی، نه چیز دیگری را می‌بیند و نه به چیز دیگری گرایش دارد و نه می‌تواند ببیند و گرایش داشته باشد. لذا جای فرشتگان هم ثابت است: وَ ما مِنّا إلّا لَهُ مَقامٌ مَعْلومٌ[1]. برای فرشتگان بالارفتن ممکن نیست؛ یعنی جایی را ندارند که بالا بروند، هر چه می‌توانند داشته باشند از همان اول داشته‌اند.

حیوان نیز از نظر سرشتهای فطری، تک سرشتی است و حیوان محض است. در او از سرشت مَلَک چیزی وجود ندارد. همان طور که ملک فاقد سرشت حیوانی است حیوان فاقد سرشت ملکی است. این که می‌گوییم «سرشت» واقعا مقصودمان سرشت است، نه اینکه یک تعبیر باشد.

انسان، موجود دو سرشتی

ولی انسان واقعا دو سرشتی آفریده شده است. در انسان واقعا دو سرشت مختلف و متضاد آفریده شده است که اگر انسان خودش را در اختیار هریک از اینها بگذارد او را به یک طرف می‌کشاند. در عین حال به انسان قوه عقل و قوه اراده و قوه انتخاب داده شده است و مثل همان کسی است که بر دستگاهی مسلط است و می‌تواند از این موتورها استفاده کند یا استفاده نکند، یکی را خاموش کند و دیگری را روشن کند، به یکی بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، و یا تعادل برقرار کند.

وقتی که این طور شد، نتیجه این است که انسان برخلاف فرشته و حیوان، این گونه نیست که فقط یک راه داشته باشد؛ چون این بستگی دارد به عقل و اراده و انتخاب خود او که این راه را پیش بگیرد یا آن راه

[1]. صافّات / 164.


صفحه 153

را. این است که: إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. به فرشته و حیوان نمی‌گویند: «إنَّ سَعْیک لَشَتّی» چون راه فرشته و حیوان متفرق نیست؛ ولی به انسان گفته می‌شود: «إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی»؛ برای اینکه یک انسان رو به بالا می‌رود و دیگری درست ضد او می‌خواهد رو به پایین برود، یکی از راست می‌پیچد یکی از چپ و یکی از روبرو می‌رود، یکی روی خط مستقیم می‌رود یکی روی خط منحنی و یکی روی خط منکسر، بلکه یک فرد گاهی به بالا می‌رود، گاهی به پایین، گاهی به راست، گاهی به چپ، گاهی به عقب برمی‌گردد و گاهی به جلو می‌رود. این تشتّت سعی، از مختصات انسان است.

و لهذا این، انسان است که در عین حال نیاز به هدایت و راهنمایی دارد تا به او بگویند: به تو این امکانات متعدد و مختلف و متخالف و متضاد داده شده است، اما این طور نیست که هریک از این راههای ممکن را انتخاب کنی، برای سعادت تو یکنواخت باشد، بلکه در میان این همه راههای ممکن که برای تو وجود دارد یکی راه راست است که راه تو همان است، و راههای دیگر راههای کج است که تو را به مقصد نمی‌رساند. اینکه در آیات بعد می‌فرماید: إنَّ عَلَینا لَلْهُدی[1]، به همین جا می‌خورد. هدایت کردن با ماست؛ حال که انسان را اینچنین آفریده‌ایم، بر عهده ماست که او را از بیرون هم راهنمایی کنیم؛ یعنی همان نبوت. فرشته و حیوان احتیاجی به نبی ندارند، ولی انسان به نبی احتیاج دارد[2]. و لهذا ما پیامبران مبعوث می‌کنیم و کتابهای آسمانی می‌فرستیم تا آن راه

[1]. ليل / 12.

[2]. آن موجودی هم كه خلقتش شبيه انسان است (برخلاف آنچه غالبا توهم می‌شود كه خلقتش شبيه مَلَكاست) و قرآن از آن تعبير به «جنّ» می‌كند، از بيرون احتياج به هدايت دارد.


صفحه 154

مستقیم را از میان راههای مختلف به او ارائه دهند، و تازه راه مستقیم را فقط به او «ارائه» می‌دهند، نه اینکه مجبورش کنند.

حدیثی از پیامبر اکرم

پیغمبراکرم (ص) با اصحاب بزرگوارشان نشسته بودند. اصحاب دیدند ایشان روی زمین خط می‌کشند. اول دو نقطه روی زمین مشخص کردند. بعد یک خط مستقیم از این نقطه به آن نقطه کشیدند و بعد خطهای کج و معوجی ]از این نقطه به آن نقطه[ در اطراف کشیدند. بعد آن خط وسط را نشان دادند و فرمودند: این است راه ما؛ یعنی راههای زیادی وجود دارد، ولی راه ما این است؛ یک راه هست و همین راه را هم باید رفت.

پس اینجا که می‌فرماید وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی، اشاره به ناموسی است در خلقت که همان ناموس شب و روز است. این سایه و روشن‌ها هردو، وجودشان برای پیدایش حیات لازم و ضروری است. اگر همیشه بر زمین به طور یکنواخت آفتاب می‌تابید موجود زنده‌ای نبود و اگر همیشه تاریکی بود باز هم موجود زنده‌ای نبود. تناوب شب و روز است که حیات و جنبشهای حیاتی را به وجود آورده است. علاوه بر این، باز آن حکمت و تقدیر الهی در خلال این جنب وجوش‌ها خلقت نر و ماده را به وجود آورده که حیات از این راه ادامه پیدا کند تا موجودی خلق شود که کاملترین موجودات است و دیگر راهش یک راه باریک معینی که نتواند از آن تخطی کند نیست.

جمادات برای خود طبیعتی دارند. سنگ، طلا، نقره، آب، هوا، نفت، فیروزه، ... هرکدام برای خود طبیعتی دارند. در نباتات و حیوانات هم همین طور است و هر نبات و حیوانی برای خود طبیعتی دارد. همه اینها چون طبیعت معینی دارند راهشان متشتت نیست، بلکه یک راه معین و