محسود واقع شدن یوسف، به چاه افتادن یوسف، فروخته شدن یوسف، دست به دست گشتن یوسف، به خانه عزیز مصر افتادن، تا بعد معشوق زن عزیز مصر واقع شدن، بعد امتناع کردن به آن شدتْ و زندان را بر آلودگی ترجیح دادن: قالَ رَبِّ السِّجْنُ أحَبُّ اِلَی مِمّا یدْعونَنی اِلَیهِ[1]، بعد هم چه زندان عالیی که متحمل شده است، زندانی که در آن همنشین با بتپرست و غیر بتپرست و مسلکهای مختلف بوده و همیشه کوشش کرده دیگران را هدایت کند. بعد کمکم کار همین زندانی و همین بَرده فروخته شده، به جایی میرسد که مقدرات مصر در اختیار او قرار میگیرد و همان برادران حاسد محتاج او میشوند. قالَ اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الاَْرْضِ إنّی حَفیظٌ عَلیمٌ. وَ کذلِک مَکنّا لِیوسُفَ فِی الاَْرْضِ یتَبَوَّأُ مِنْها حَیثُ یشاءُ؛ یعنی اینچنین یوسف را بالا بردیم که ]طبق [آن وعده الهی که خداوند اهل تقوا را وارث زمین میگرداند، او را وارث قرار دادیم. نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لانُضیعُ اَجْرَ الْـمُحْسِنینَ رحمت خود را به هرکه بخواهیم میدهیم و اجر نیکوکاران را ضایع نمیگردانیم حتی در دنیا. وَ لاَجْرُ الاْخِرَةِ خَیرٌ لِلَّذینَ آمَنوا وَ کانوا یتَّقونَ[2]این با ایمانها و باتقواها اجر آخرتشان بیشتر است.
آنوقت در آن لحظهای که برادرها با یوسف روبرو میشوند و یوسف به آنها میگوید: «هیچ میدانید شما در گذشته با یوسف و برادرش چه کردید؟» قالوا اَءِنَّک لاََنْتَ یوسُفُ تو یوسفی؟ قالَ أنَا یوسُفُ وَ هذا أخی بله من یوسفم، این هم برادرم است. قَدْ مَنَّ اللهُ عَلَینا خدا بر ما منت گذاشت. إنَّهُ مَنْ یتَّقِ وَ یصْبِرْ فَإنَّ اللهَ لا یضیعُ أجْرَ الْ مُحْسِنینَ[3]. از نظر نتیجهگیری، تمام سوره در همین جمله خلاصه شده: إنَّهُ مَنْ یتَّقِ وَ یصْبِرْ
[1]. يوسف/ 33.
[2]. يوسف / 55 ـ 57 .
[3]. يوسف / 90.
آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 162
فَإنَّ اللهَ لایضیعُ أجْرَ الْ مُحْسِنینَ. فَأمّا مَنْ أعْطی وَ اتَّقی. پاکی میخواهد؛ با لغزیدن به این گناه و آن گناه ]پیمودن راه حق[ امکان ندارد. این حرفها که «آدم باید ایدئولوژی داشته باشد و این مسائل مسائل جزئی است» مزخرف است.
3. اعتقادات صحیح
عمل، بعد تقوا و بعد: وَ صَدَّقَ بِالْ حُسْنی تصدیق کند به نیکوترین. این تصدیق و اعتقاد، امری فطری و عقلی است. «به نیکوترین» یعنی چه؟ یعنی به نیکوترین راهها، به نیکوترین پاداشها، به آن نیکوترینی که مستلزم اعتقاد به خدا و اعتقاد به معاد و اعتقاد به نبوت است، مخصوصا اگر مقصود از این «بالحسنی» نیکوترین وعدهها که مسئله قیامت است باشد؛ چون ایمان به معاد مستلزم ایمان به مبدأ و ایمان به نبوت و ایمان به خیلی چیزهای دیگر است.
حال هر کسی که این سه خصلت را داشت، یعنی در عمل معطی بود نه بخیل، در خلق و خوی باتقوا بود نه فاسد، و در فکر تصدیق داشت «ماجاء به النبی» را، تصدیق داشت دین را، خدا را، پیغمبر را، امام را، معاد را، فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری ما به دنبال این و در نتیجه این، او را میسر میکنیم برای آسانترین. «میسر میکنیم او را» یعنی او را آماده چنین کاری میسازیم. «آماده میسازیم» همان است که عرض کردم که انسان در اثر اینکه عملی را انجام میدهد، منطبق بر همان عمل و آماده برای آن کار میشود. آن کسی که راه حق را در پیش میگیرد، در او ملکه تقوا پیدا میشود و وقتی ملکه تقوا و عدالت پیدا شد آن کاری که برای دیگران سختترین کارهاست برای او خیلی آسان است؛ چون روحش آماده چنین کاری شده است. خودِ کار که همیشه آسان است، چون پیغمبراکرم
فرمود: «من مبعوث شدم بر شریعت سمحه سهله»[1]ولی او هم برای این شریعت سمحه سهله آماده میشود.
وَ أمّا مَنْ بَخِلَ کسی که در نقطه مقابل، بخل بورزد و هرچه هست را برای خودش جمع کند. همان طور که معطی بودن منشأ همه فضائل است، بخل (یعنی خودبینی) ]منشأ همه رذائل است.[ معطی بودن ناشی از این است که انسان خودبین و خودخواه و خودپرست نباشد، و بخیل بودن از خودپرستی و خودخواهی است. شخص بخیل همه چیز را برای خودش میخواهد و میخواهد همه چیز را وسیله برای خودش قرار بدهد.
وَ اسْتَغْنی. «استغنی» را اینجا بعضی از مفسرین این گونه معنی کردهاند: «طلب کند غنا را» و درست هم معنی کردهاند. این نقطه مقابل تقواست. در دنیا چه میخواهد؟ میخواهد پول هرچه بیشتر جمع کند. چیزی را که رعایت نمیکند حدود است، حقوق است، تقواست، پاکی است، که حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کلِّ خَطیئَةٍ[2]پولپرستی مادر و سرِ هر گناه دیگری است.
وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. آن نیکوترین وعدهها یعنی دین را هم تکذیب کند (یکذِّبُ بِالدّینِ[3]). پس در ناحیه عملْ بخیل است، در ناحیه روحْ پولپرست و در ناحیه فکرْ تکذیبکننده. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری او را آسان میکنیم، مهیا و آماده میکنیم برای سختترین کارها. همان که گفتم: سختترین کارها به نظر او آسان میآید چون به دنبال این کارها رفته و آماده برای این کارها شده است؛ ولی کار آسان به نظرش سخت میآید.
إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. راهها مختلف است و انسان در یک راههایی
[1]. كافی، ج 5 / ص :494 لَمْ يُرْسِلْنِی اللهُ بِالرَّهْبانِيَّةِ وَ لكِنْ بَعَثَنی بِالْحَنيفِيَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ.
[2]. كافی، ج 2 / ص 130.
[3]. ماعون / 1.
همین طور میرود و میرود و به حساب خودش هم در حال بالا رفتن است، اما یکمرتبه از آن قله سقوط میکند[1]. آنجایی که از قله سقوط میکند، آیا پولهایی که جمع کرده به دردش میخورد؟ وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی مالش چه فایدهای به حالش دارد آنوقتی که سقوط میکند؟! مقصود از «تَرَدّی» این نیست که واقعا از کوهی سقوط میکند، بلکه این شخص عاقبتش سقوط است ولو اینکه تا لحظه آخر به همین وضعش ادامه دهد. لااقل مرگش برای او سقوط است؛ مردن برای او افتادن از یک قله بسیار مرتفع به یک دره بسیار بسیار عمیق است.
ارائه صراط مستقیم
إنَّ عَلَینا لَلْهُدی. اول عرض کردیم که لازمه إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی این است که خدای متعال به لطف و عنایت خودش آن راهی را که از آن به «صراط مستقیم» تعبیر میشود، به مردم ارائه بدهد و بنمایاند؛ یعنی پیغمبرانی مبعوث کند که راهنمای انسان باشند. چرا انسان در نماز میگوید: «إهْدِنَا الصِّراطَ الْ مُسْتَقیمَ»؟ این إهْدِنَا الصِّراطَ الْ مُسْتَقیمَ متضمن این معناست که انسان موجودی است که امکان رفتن از راههای مختلف را دارد، آنوقت میگوییم: خدایا ما را بر راه راست بدار! وَ إنَّ لَنا لَلاْخِرَةَ وَ الاُْولی دنیا و آخرت مال ماست. ما که هدایت میکنیم، اختیار همه چیز هم با ماست. بنابراین تضمینش هم با ماست، ضامنش هم خودمان هستیم. فَأنْذَرْتُکمْ نارآ تَلَظّی انذار میکنم شما را ای انسانها از آتشی برافروخته. از آن راهها نروید که به آنجا میرسید!
[1]. ]در جلسه بعد استاد درباره اين آيه بيشتر توضيح میدهند.[
لا یصْلیها إلاَّ الاْشْقی به این آتشها نمیرسد (بلکه از نرسیدن بالاتر است: به این آتشها نمیچسبد، یعنی ملازم این آتش نمیشود) مگر شقیترین. انسان هر محرومیتی را برای خودش بدبختی تلقی میکند. مثلا مالش از بین میرود، میگوید بدبخت شدم. آبرویش میریزد، میگوید بدبخت شدم. بچهاش میمیرد، میگوید بدبخت شدم. عضوی از اعضای بدنش از بین میرود مثلا چشمش کور میشود، میگوید بدبخت شدم. درست است، اینها همه بدبختی است، ولی بدبختترین کیست؟ بدبختترینْ آن آدمی است که در نهایت امر کارش به شقاوت کشیده، والّا در مقایسه با او چیزهای دیگر بدبختی نیست.
لایصْلیها إلاَّ الاْشْقی. ألَّذی کذَّبَ وَ تَوَلّی آن که تکذیب کرد و چون تکذیب کرد پشت هم کرد. وَ سَیجَنَّـبُهَا الاْتْقی. اما آنهایی که اتقی هستند، یعنی مصداق «فَأمّا مَنْ أعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْ حُسْنی» هستند، آنها دورکرده میشوند از این آتش برافروخته. ألَّذی یؤْتی مالَهُ یتَزَکی او که معطی است و از مال خود میدهد برای اینکه خود را پاکیزه کند و خود را رشد و نمو بدهد. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
پروردگارا ما را بیامرز، دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، نیتهای ما را خالص بفرما.
تفسیر سوره لیـل
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. فَأمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری. وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی. إنَّ عَلَینا لَلْهُدی. وَ إنَّ لَنا لَلاْخِرَةَ وَ الاُْولی. فَأنْذَرْتُکمْ نارآ تَلَظّی. لایصْلیها إلاَّ الاَْشْقی. ألَّذی کذَّبَ وَ تَوَلّی[1].
چند آیه از این سوره مبارکه را در هفته پیش تفسیر کردیم. امشب باید آیات بعد را تفسیر کنیم با توضیح مختصری راجع به آیات قبلی.
[1]. ليل / 1 ـ 16.
توضیحی درباره آیه «إنّ سَعْیکمْ لَشَتّی»
این سوره مبارکه این طور شروع شد که بعد از سه سوگند، این مطلب با تأکید بیان شد که إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی؛ یعنی همانا، تحقیقا چنین است که کوشش شما پراکنده است. در مورد این «إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی» توضیحی عرض کنم. کلمه «شَتّی» در اینجا به معنی «پراکنده» است. پراکندگی نقطه مقابل تجمع و تمرکز است. مثلا اگر مردمی با هم باشند یعنی کارهایشان متمرکز باشد در یک جهت و به سوی یک هدف، به اینها میگوییم مردم متجمّع. ولی اگر مردمی هرکدامشان تکروی کنند، به آنها میگوییم مردم پراکنده. بنابراین این تعبیر که «کوششهای شما پراکنده است» غیر از این تعبیر است که «کوششهای شما مختلف است». بعضی از مفسرین این طور تفسیر کردهاند که : کوششهای شما مختلف است. «مختلف است» یعنی متنوع است. مانعی ندارد، ولی این مسئله دیگری است و اینجا قرآن میخواهد بفرماید: کوشش شما پراکنده است؛ عیبجویی میکند که چرا باید کوشش شما پراکنده باشد؟!
حال، ما باید این پراکندگی را مقداری توضیح دهیم: گاهی کوشش یک انسان متفرق و پراکنده است و گاهی متمرکز. من به کوشش فکری مثال میزنم. فکر انسان یک منبع و مرکز نیرو برای انسان است. ممکن است انسانی خیلی بااستعداد باشد اما کوشش فکریاش پراکنده باشد؛ یعنی میخواهد در همه رشتهها سری زده باشد، مدتی از عمرش را صرف این علم میکند و مدتی را صرف آن علم و به قول آن ضربالمثل عربی در هر دیگی کفگیری دارد، از هر جایی اطلاعی دارد، اما در واقع از هیچ چیزی هیچ نمیداند؛ یعنی در واقع در هیچ رشتهای متخصص نیست. طبعا این طور اشخاص با اینکه در همه چیز سررشته دارند، ولی متخصصین هیچ علمی آنها را قبول ندارند. شنیدهاید که در میان علما
بعضی جامع بودند؛ یعنی در همه رشتهها وارد بودند[1]، مثل شیخ بهایی. البته شیخ بهایی واقعا هم مرد فوقالعادهای بوده و در همه رشتهها سری داشته است. ادیب بوده، مفسر بوده، ریاضیدان بوده، فقیه بوده، حکیم و فیلسوف بوده، و در همه این رشتهها کتاب نوشته، اما خودش جملهای دارد که میگوید: «غَلَبْتُ عَلی کلِّ ذی فُنونٍ وَ غَلَبَ عَلَی کلُّ ذی فَنٍّ» یعنی با هر آدم ذیفنونی که مثل خودم در همه فنون وارد بود نبرد کردم بر او پیروز شدم، ولی با هر فردی روبرو شدم که متخصص در یک رشته بود شکست خوردم. نتیجه این شده که هیچ ریاضیدانی شیخ بهایی را به عنوان یک ریاضیدان قبول ندارد؛ یعنی اگر بخواهیم مثلا ریاضیات او را با ریاضیات غیاثالدین جمشید کاشانی مقایسه کنیم ]قابل توجه نیست. [همچنین هیچ فقیهی او را به عنوان یک فقیه درجه اول قبول ندارد. فقه او در مقابل فقیه معاصرش مقدس اردبیلی جلوهای ندارد. و نیز هیچ ادیبی و هیچ حکیم و فیلسوفی او را قبول ندارد. اگر در حکمت و فلسفه او را پهلوی معاصرش میرداماد بگذارند، طرف نسبت نیست. مفسرها هم او را قبول ندارند. خلاصه همه چیز میدانسته ولی در هیچ رشتهای متخصص نبوده است.
این، نتیجه پراکندگی فکر انسان است. فکر انسان وقتی که پراکنده شد، به قول امروزیها برآیند و راندمانش کمتر از محصول فکر کسی است که فکرش متمرکز در یک کار باشد. مغز و فکر انسان حکم چرخی را دارد که به گردش درمیآورید. اگر یک چرخ خیلی بزرگ را به گردش دربیاورید، وقتی که در گردش باشد نیروی کمی هم اگر پشت سرش باشد به گردشش ادامه میدهد، اما اگر یکدفعه بخواهید این چرخ را
[1]. البته همه رشتههايی كه در قديم بوده.