بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 164

همین طور می‌رود و می‌رود و به حساب خودش هم در حال بالا رفتن است، اما یکمرتبه از آن قله سقوط می‌کند[1]. آنجایی که از قله سقوط می‌کند، آیا پولهایی که جمع کرده به دردش می‌خورد؟ وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی مالش چه فایده‌ای به حالش دارد آنوقتی که سقوط می‌کند؟! مقصود از «تَرَدّی» این نیست که واقعا از کوهی سقوط می‌کند، بلکه این شخص عاقبتش سقوط است ولو اینکه تا لحظه آخر به همین وضعش ادامه دهد. لااقل مرگش برای او سقوط است؛ مردن برای او افتادن از یک قله بسیار مرتفع به یک دره بسیار بسیار عمیق است.

ارائه صراط مستقیم

إنَّ عَلَینا لَلْهُدی. اول عرض کردیم که لازمه إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی این است که خدای متعال به لطف و عنایت خودش آن راهی را که از آن به «صراط مستقیم» تعبیر می‌شود، به مردم ارائه بدهد و بنمایاند؛ یعنی پیغمبرانی مبعوث کند که راهنمای انسان باشند. چرا انسان در نماز می‌گوید: «إهْدِنَا الصِّراطَ الْ مُسْتَقیمَ»؟ این إهْدِنَا الصِّراطَ الْ مُسْتَقیمَ متضمن این معناست که انسان موجودی است که امکان رفتن از راههای مختلف را دارد، آنوقت می‌گوییم: خدایا ما را بر راه راست بدار! وَ إنَّ لَنا لَلاْخِرَةَ وَ الاُْولی دنیا و آخرت مال ماست. ما که هدایت می‌کنیم، اختیار همه چیز هم با ماست. بنابراین تضمینش هم با ماست، ضامنش هم خودمان هستیم. فَأنْذَرْتُکمْ نارآ تَلَظّی انذار می‌کنم شما را ای انسانها از آتشی برافروخته. از آن راهها نروید که به آنجا می‌رسید!

[1]. ]در جلسه بعد استاد درباره اين آيه بيشتر توضيح می‌دهند.[


صفحه 165

لا یصْلیها إلاَّ الاْشْقی به این آتشها نمی‌رسد (بلکه از نرسیدن بالاتر است: به این آتشها نمی‌چسبد، یعنی ملازم این آتش نمی‌شود) مگر شقی‌ترین. انسان هر محرومیتی را برای خودش بدبختی تلقی می‌کند. مثلا مالش از بین می‌رود، می‌گوید بدبخت شدم. آبرویش می‌ریزد، می‌گوید بدبخت شدم. بچه‌اش می‌میرد، می‌گوید بدبخت شدم. عضوی از اعضای بدنش از بین می‌رود مثلا چشمش کور می‌شود، می‌گوید بدبخت شدم. درست است، اینها همه بدبختی است، ولی بدبخت‌ترین کیست؟ بدبخت‌ترینْ آن آدمی است که در نهایت امر کارش به شقاوت کشیده، والّا در مقایسه با او چیزهای دیگر بدبختی نیست.

لایصْلیها إلاَّ الاْشْقی. ألَّذی کذَّبَ وَ تَوَلّی آن که تکذیب کرد و چون تکذیب کرد پشت هم کرد. وَ سَیجَنَّـبُهَا الاْتْقی. اما آنهایی که اتقی هستند، یعنی مصداق «فَأمّا مَنْ أعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْ حُسْنی» هستند، آنها دورکرده می‌شوند از این آتش برافروخته. ألَّذی یؤْتی مالَهُ یتَزَکی او که معطی است و از مال خود می‌دهد برای اینکه خود را پاکیزه کند و خود را رشد و نمو بدهد. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...

پروردگارا ما را بیامرز، دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، نیتهای ما را خالص بفرما.


صفحه 166

تفسیر سوره لیـل

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. فَأمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری. وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی. إنَّ عَلَینا لَلْهُدی. وَ إنَّ لَنا لَلاْخِرَةَ وَ الاُْولی. فَأنْذَرْتُکمْ نارآ تَلَظّی. لایصْلیها إلاَّ الاَْشْقی. ألَّذی کذَّبَ وَ تَوَلّی[1].

چند آیه از این سوره مبارکه را در هفته پیش تفسیر کردیم. امشب باید آیات بعد را تفسیر کنیم با توضیح مختصری راجع به آیات قبلی.

[1]. ليل / 1 ـ 16.


صفحه 167

توضیحی درباره آیه «إنّ سَعْیکمْ لَشَتّی»

این سوره مبارکه این طور شروع شد که بعد از سه سوگند، این مطلب با تأکید بیان شد که إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی؛ یعنی همانا، تحقیقا چنین است که کوشش شما پراکنده است. در مورد این «إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی» توضیحی عرض کنم. کلمه «شَتّی» در اینجا به معنی «پراکنده» است. پراکندگی نقطه مقابل تجمع و تمرکز است. مثلا اگر مردمی با هم باشند یعنی کارهایشان متمرکز باشد در یک جهت و به سوی یک هدف، به اینها می‌گوییم مردم متجمّع. ولی اگر مردمی هرکدامشان تک‌روی کنند، به آنها می‌گوییم مردم پراکنده. بنابراین این تعبیر که «کوششهای شما پراکنده است» غیر از این تعبیر است که «کوششهای شما مختلف است». بعضی از مفسرین این طور تفسیر کرده‌اند که : کوششهای شما مختلف است. «مختلف است» یعنی متنوع است. مانعی ندارد، ولی این مسئله دیگری است و اینجا قرآن می‌خواهد بفرماید: کوشش شما پراکنده است؛ عیب‌جویی می‌کند که چرا باید کوشش شما پراکنده باشد؟!

حال، ما باید این پراکندگی را مقداری توضیح دهیم: گاهی کوشش یک انسان متفرق و پراکنده است و گاهی متمرکز. من به کوشش فکری مثال می‌زنم. فکر انسان یک منبع و مرکز نیرو برای انسان است. ممکن است انسانی خیلی بااستعداد باشد اما کوشش فکری‌اش پراکنده باشد؛ یعنی می‌خواهد در همه رشته‌ها سری زده باشد، مدتی از عمرش را صرف این علم می‌کند و مدتی را صرف آن علم و به قول آن ضرب‌المثل عربی در هر دیگی کفگیری دارد، از هر جایی اطلاعی دارد، اما در واقع از هیچ چیزی هیچ نمی‌داند؛ یعنی در واقع در هیچ رشته‌ای متخصص نیست. طبعا این طور اشخاص با اینکه در همه چیز سررشته دارند، ولی متخصصین هیچ علمی آنها را قبول ندارند. شنیده‌اید که در میان علما


صفحه 168

بعضی جامع بودند؛ یعنی در همه رشته‌ها وارد بودند[1]، مثل شیخ بهایی. البته شیخ بهایی واقعا هم مرد فوق‌العاده‌ای بوده و در همه رشته‌ها سری داشته است. ادیب بوده، مفسر بوده، ریاضیدان بوده، فقیه بوده، حکیم و فیلسوف بوده، و در همه این رشته‌ها کتاب نوشته، اما خودش جمله‌ای دارد که می‌گوید: «غَلَبْتُ عَلی کلِّ ذی فُنونٍ وَ غَلَبَ عَلَی کلُّ ذی فَنٍّ» یعنی با هر آدم ذی‌فنونی که مثل خودم در همه فنون وارد بود نبرد کردم بر او پیروز شدم، ولی با هر فردی روبرو شدم که متخصص در یک رشته بود شکست خوردم. نتیجه این شده که هیچ ریاضیدانی شیخ بهایی را به عنوان یک ریاضیدان قبول ندارد؛ یعنی اگر بخواهیم مثلا ریاضیات او را با ریاضیات غیاث‌الدین جمشید کاشانی مقایسه کنیم ]قابل توجه نیست. [همچنین هیچ فقیهی او را به عنوان یک فقیه درجه اول قبول ندارد. فقه او در مقابل فقیه معاصرش مقدس اردبیلی جلوه‌ای ندارد. و نیز هیچ ادیبی و هیچ حکیم و فیلسوفی او را قبول ندارد. اگر در حکمت و فلسفه او را پهلوی معاصرش میرداماد بگذارند، طرف نسبت نیست. مفسرها هم او را قبول ندارند. خلاصه همه چیز می‌دانسته ولی در هیچ رشته‌ای متخصص نبوده است.

این، نتیجه پراکندگی فکر انسان است. فکر انسان وقتی که پراکنده شد، به قول امروزیها برآیند و راندمانش کمتر از محصول فکر کسی است که فکرش متمرکز در یک کار باشد. مغز و فکر انسان حکم چرخی را دارد که به گردش درمی‌آورید. اگر یک چرخ خیلی بزرگ را به گردش دربیاورید، وقتی که در گردش باشد نیروی کمی هم اگر پشت سرش باشد به گردشش ادامه می‌دهد، اما اگر یکدفعه بخواهید این چرخ را

[1]. البته همه رشته‌هايی كه در قديم بوده.


صفحه 169

برگردانید و از طرف دیگر به گردش دربیاورید، چقدر سخت است و چقدر باید نیرو مصرف کنید! فکر انسان وقتی که در یک رشته کار کند خوب کار می‌کند، ولی وقتی بخواهد در چند رشته کار کند در هیچ کدام از این رشته‌ها آن طور که باید، خوب کار نمی‌کند.

مثالی که عرض کردم در فکر بود؛ در صنعت و هنر هم همین طور است. اگر کسی بخواهد به انواعی از صنعتها و هنرها دست بزند، در هیچ صنعت و هنری ترقی نمی‌کند، برخلاف اینکه فکرش را در یک صنعت یا هنر متمرکز کند. در کار و کسب هم همین طور است. بعضی آدمها به صد نوع کار دست می‌زنند و آخرش هم چیزی نمی‌شوند، برخلاف کسی که اولا می‌فهمد که چه رشته‌ای انتخاب کند و بعد هم وقتی رشته‌ای را انتخاب کرد دیگر فکر خودش را به رشته‌های دیگر نمی‌زند.

دنیای تخصص

دنیای امروز دنیای تخصص است. شما شنیده‌اید علم امروز ترقی کرده. یکی از رازهای موفقیت علم امروز مسئله تمرکز است؛ یعنی مسئله تخصص و مسئله تقسیم کار. نبوغ علمای امروز از علمای گذشته بیشتر نیست، بلکه متد علمای امروز از علمای گذشته بهتر است؛ یعنی سبک کارشان بهتر است، نه اینکه فوق‌العاده‌تر باشند. یکی از متدهای خوب علم امروز همین مسئله تقسیم کار و رشته تخصصی انتخاب کردن است. در گذشته یک عالم می‌خواست هم سیاستمدار باشد، هم فیلسوف، هم طبیب و هم ادیب، مثل بوعلی سینا. بوعلی سینا چقدر آدم فوق‌العاده‌ای بوده که در همه این رشته‌ها وارد بود و باز هم طراز اول بود! ولی همین آدم اگر مثلا فقط طب را دنبال کرده بود باور کنید طبیبی می‌شد که دیگر دنیا نظیرش را سراغ نداشت. این مرد طبیبی است که کتابش تقریبا هزار


صفحه 170

سال در مشرق‌زمین و ششصد سال در مغرب‌زمین یگانه کتاب طبی روزگار بوده. فیلسوف هم بوده، منطقی هم بوده. در عین حال در جلسه‌ای با مرد ادیبی روبرو می‌شود و آن ادیب به او تکبر می‌فروشد و می‌گوید: «تو مرد فیلسوف طبیب، در کار ادبیات مداخله نکن!». به او برمی‌خورد و می‌رود مدتی در ادبیات کار می‌کند و بعد یک کتاب لغت می‌نویسد و می‌آورد در مجلسی به همان ادیب می‌دهد که آن ادیب حیرت می‌کند.

ولی امروز یک نفر که می‌خواهد طبیب باشد دیگر فیلسوف و منطقی نیست و ادیب و شاعر هم نمی‌خواهد باشد. تازه مگر طب یک رشته است؟! دهها رشته برای طب پیدا شده. یکی طبیب گوش و حلق و بینی می‌شود، یکی طبیب چشم می‌شود، یکی طبیب اعصاب می‌شود، یکی طبیب معده می‌شود، یکی طبیب قلب می‌شود و همین طور انواع رشته‌های تخصصی. و تازه یک نفر که مثلا یک عمر در چشم کار می‌کند تازه می‌بیند در چشم هم در یک موضوع خاصش ]متخصص شده.[ اگر هوش این آدم را پای هوش بوعلی سینا بگذارند ممکن است یک صدم بوعلی سینا هوش نداشته باشد، ولی آنچنان در کارش ممحَّض است و متخصص در آن رشته است که موفق می‌شود در رشته خودش کشفی بکند که بوعلی سینا موفق به آن نشده.

مرحوم آیت‌الله بروجردی (اعلی الله مقامه) به شیخ طوسی فوق‌العاده معتقد بودند. در درس ایشان که بودیم گاهی مسئله‌ای از شیخ طوسی (رضوان الله علیه) مطرح می‌شد که همه می‌دیدند این مرد بزرگ چقدر در این مسئله، سطحی اظهارنظر کرده و این، اسباب تعجب می‌شد. ایشان می‌گفتند: تعجب نکنید! اگر عمر شیخ طوسی را تقسیم کنند بر مسائلی که این مرد در مورد آنها فکر کرده، به این مسئله بیشتر از پنج دقیقه وقت


صفحه 171

آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 171

نمی‌رسد، در حالی که شما دو سه شبانه‌روز در این مسئله کار کرده‌اید.

ایمان، عامل تمرکز نیروهای انسان و اجتماع

به طور کلی اگر انسان در زندگی ایمان داشته باشد، ایمان برای انسان آرمان و ایده‌آل و هدف نهایی است و خاصیت ایمان این است که برای افکار و اندیشه‌ها و آمال و آرزوها و خواسته‌های انسان یک نقطه مرکزی می‌شود و همه خواسته‌ها و آرزوها و اندیشه‌ها دور این نقطه مرکزی است. چنین انسانی، به اصطلاح امروز یک انسان مکتب‌دار است. انسان با ایمان، همه چیز را با مقیاس ایمانش حساب می‌کند و اگر کاری با ایمانش جور درآمد و به اصطلاح عمل صالح بود، به دنبال آن می‌رود و الّا نمی‌رود.

اولین خاصیت ایمان این است که برای انسان آرمان به وجود می‌آورد و خاصیت آرمان این است که مساعی و کوششهای انسان را از پراکندگی نجات می‌دهد و تمام وجود انسان و تمام نیروها و فعالیتهای انسان جهت پیدا می‌کند و رو به یک سو می‌شود. قُلْ إنَّ صَلوتی وَ نُسُکی وَ مَ حْیای وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ[1]. نمازم، عبادتم، بلکه زندگی و مردگی‌ام، سراسر هستی‌ام، سراسر فعالیتم، سراسر وجودم، همه از آنِ خدا و برای خداست. چنین انسانی، به اصطلاح امروز انسانی می‌شود تک شخصیتی، نه چند شخصیتی.

انسان به عدد معشوقها و مطلوبهایی که در عالم دارد تعدد شخصیت پیدا می‌کند. آن شیء را دوست دارد و معشوقش است، قسمتی از وجودش به طرف آن کشیده می‌شود. محبوب دیگری هم دارد، قسمتی

[1]. انعام / 162.