بعضی جامع بودند؛ یعنی در همه رشتهها وارد بودند[1]، مثل شیخ بهایی. البته شیخ بهایی واقعا هم مرد فوقالعادهای بوده و در همه رشتهها سری داشته است. ادیب بوده، مفسر بوده، ریاضیدان بوده، فقیه بوده، حکیم و فیلسوف بوده، و در همه این رشتهها کتاب نوشته، اما خودش جملهای دارد که میگوید: «غَلَبْتُ عَلی کلِّ ذی فُنونٍ وَ غَلَبَ عَلَی کلُّ ذی فَنٍّ» یعنی با هر آدم ذیفنونی که مثل خودم در همه فنون وارد بود نبرد کردم بر او پیروز شدم، ولی با هر فردی روبرو شدم که متخصص در یک رشته بود شکست خوردم. نتیجه این شده که هیچ ریاضیدانی شیخ بهایی را به عنوان یک ریاضیدان قبول ندارد؛ یعنی اگر بخواهیم مثلا ریاضیات او را با ریاضیات غیاثالدین جمشید کاشانی مقایسه کنیم ]قابل توجه نیست. [همچنین هیچ فقیهی او را به عنوان یک فقیه درجه اول قبول ندارد. فقه او در مقابل فقیه معاصرش مقدس اردبیلی جلوهای ندارد. و نیز هیچ ادیبی و هیچ حکیم و فیلسوفی او را قبول ندارد. اگر در حکمت و فلسفه او را پهلوی معاصرش میرداماد بگذارند، طرف نسبت نیست. مفسرها هم او را قبول ندارند. خلاصه همه چیز میدانسته ولی در هیچ رشتهای متخصص نبوده است.
این، نتیجه پراکندگی فکر انسان است. فکر انسان وقتی که پراکنده شد، به قول امروزیها برآیند و راندمانش کمتر از محصول فکر کسی است که فکرش متمرکز در یک کار باشد. مغز و فکر انسان حکم چرخی را دارد که به گردش درمیآورید. اگر یک چرخ خیلی بزرگ را به گردش دربیاورید، وقتی که در گردش باشد نیروی کمی هم اگر پشت سرش باشد به گردشش ادامه میدهد، اما اگر یکدفعه بخواهید این چرخ را
[1]. البته همه رشتههايی كه در قديم بوده.
برگردانید و از طرف دیگر به گردش دربیاورید، چقدر سخت است و چقدر باید نیرو مصرف کنید! فکر انسان وقتی که در یک رشته کار کند خوب کار میکند، ولی وقتی بخواهد در چند رشته کار کند در هیچ کدام از این رشتهها آن طور که باید، خوب کار نمیکند.
مثالی که عرض کردم در فکر بود؛ در صنعت و هنر هم همین طور است. اگر کسی بخواهد به انواعی از صنعتها و هنرها دست بزند، در هیچ صنعت و هنری ترقی نمیکند، برخلاف اینکه فکرش را در یک صنعت یا هنر متمرکز کند. در کار و کسب هم همین طور است. بعضی آدمها به صد نوع کار دست میزنند و آخرش هم چیزی نمیشوند، برخلاف کسی که اولا میفهمد که چه رشتهای انتخاب کند و بعد هم وقتی رشتهای را انتخاب کرد دیگر فکر خودش را به رشتههای دیگر نمیزند.
دنیای تخصص
دنیای امروز دنیای تخصص است. شما شنیدهاید علم امروز ترقی کرده. یکی از رازهای موفقیت علم امروز مسئله تمرکز است؛ یعنی مسئله تخصص و مسئله تقسیم کار. نبوغ علمای امروز از علمای گذشته بیشتر نیست، بلکه متد علمای امروز از علمای گذشته بهتر است؛ یعنی سبک کارشان بهتر است، نه اینکه فوقالعادهتر باشند. یکی از متدهای خوب علم امروز همین مسئله تقسیم کار و رشته تخصصی انتخاب کردن است. در گذشته یک عالم میخواست هم سیاستمدار باشد، هم فیلسوف، هم طبیب و هم ادیب، مثل بوعلی سینا. بوعلی سینا چقدر آدم فوقالعادهای بوده که در همه این رشتهها وارد بود و باز هم طراز اول بود! ولی همین آدم اگر مثلا فقط طب را دنبال کرده بود باور کنید طبیبی میشد که دیگر دنیا نظیرش را سراغ نداشت. این مرد طبیبی است که کتابش تقریبا هزار
سال در مشرقزمین و ششصد سال در مغربزمین یگانه کتاب طبی روزگار بوده. فیلسوف هم بوده، منطقی هم بوده. در عین حال در جلسهای با مرد ادیبی روبرو میشود و آن ادیب به او تکبر میفروشد و میگوید: «تو مرد فیلسوف طبیب، در کار ادبیات مداخله نکن!». به او برمیخورد و میرود مدتی در ادبیات کار میکند و بعد یک کتاب لغت مینویسد و میآورد در مجلسی به همان ادیب میدهد که آن ادیب حیرت میکند.
ولی امروز یک نفر که میخواهد طبیب باشد دیگر فیلسوف و منطقی نیست و ادیب و شاعر هم نمیخواهد باشد. تازه مگر طب یک رشته است؟! دهها رشته برای طب پیدا شده. یکی طبیب گوش و حلق و بینی میشود، یکی طبیب چشم میشود، یکی طبیب اعصاب میشود، یکی طبیب معده میشود، یکی طبیب قلب میشود و همین طور انواع رشتههای تخصصی. و تازه یک نفر که مثلا یک عمر در چشم کار میکند تازه میبیند در چشم هم در یک موضوع خاصش ]متخصص شده.[ اگر هوش این آدم را پای هوش بوعلی سینا بگذارند ممکن است یک صدم بوعلی سینا هوش نداشته باشد، ولی آنچنان در کارش ممحَّض است و متخصص در آن رشته است که موفق میشود در رشته خودش کشفی بکند که بوعلی سینا موفق به آن نشده.
مرحوم آیتالله بروجردی (اعلی الله مقامه) به شیخ طوسی فوقالعاده معتقد بودند. در درس ایشان که بودیم گاهی مسئلهای از شیخ طوسی (رضوان الله علیه) مطرح میشد که همه میدیدند این مرد بزرگ چقدر در این مسئله، سطحی اظهارنظر کرده و این، اسباب تعجب میشد. ایشان میگفتند: تعجب نکنید! اگر عمر شیخ طوسی را تقسیم کنند بر مسائلی که این مرد در مورد آنها فکر کرده، به این مسئله بیشتر از پنج دقیقه وقت
آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 171
نمیرسد، در حالی که شما دو سه شبانهروز در این مسئله کار کردهاید.
ایمان، عامل تمرکز نیروهای انسان و اجتماع
به طور کلی اگر انسان در زندگی ایمان داشته باشد، ایمان برای انسان آرمان و ایدهآل و هدف نهایی است و خاصیت ایمان این است که برای افکار و اندیشهها و آمال و آرزوها و خواستههای انسان یک نقطه مرکزی میشود و همه خواستهها و آرزوها و اندیشهها دور این نقطه مرکزی است. چنین انسانی، به اصطلاح امروز یک انسان مکتبدار است. انسان با ایمان، همه چیز را با مقیاس ایمانش حساب میکند و اگر کاری با ایمانش جور درآمد و به اصطلاح عمل صالح بود، به دنبال آن میرود و الّا نمیرود.
اولین خاصیت ایمان این است که برای انسان آرمان به وجود میآورد و خاصیت آرمان این است که مساعی و کوششهای انسان را از پراکندگی نجات میدهد و تمام وجود انسان و تمام نیروها و فعالیتهای انسان جهت پیدا میکند و رو به یک سو میشود. قُلْ إنَّ صَلوتی وَ نُسُکی وَ مَ حْیای وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ[1]. نمازم، عبادتم، بلکه زندگی و مردگیام، سراسر هستیام، سراسر فعالیتم، سراسر وجودم، همه از آنِ خدا و برای خداست. چنین انسانی، به اصطلاح امروز انسانی میشود تک شخصیتی، نه چند شخصیتی.
انسان به عدد معشوقها و مطلوبهایی که در عالم دارد تعدد شخصیت پیدا میکند. آن شیء را دوست دارد و معشوقش است، قسمتی از وجودش به طرف آن کشیده میشود. محبوب دیگری هم دارد، قسمتی
[1]. انعام / 162.
دیگر از وجودش به طرف آن کشیده میشود. این انسان میشود یک موجود چند شخصیتی، برخلاف آن کسی که یک محبوب و یک هدف دارد و همه چیز را در مسیر آن هدف میخواهد. البته نه اینکه چیز دیگری نمیخواهد، بلکه همه چیز را میخواهد ولی در مسیر آن هدف. چنین آدمی آیا سلامت را میخواهد یا نمیخواهد؟ بله، میخواهد. اما آیا سلامت را برای خود سلامت میخواهد؟ نه، بلکه برای خدمت به هدفش میخواهد. غذا میخواهد؛ غذا را برای چه میخواهد؟ برای اینکه نیرو بگیرد برای هدف و مقصدش. زندگی هم میخواهد، ]اما برای هدفش. [خلاصه همه چیز در مسیر آن هدف قرار میگیرد.
در دعای کمیل، امیرالمؤمنین که امام الموحدین است و غیر از خدا منظور و مقصودی ندارد، این طور میفرماید: یا رَبِّ یا رَبِّ یا رَبِّ! قَوِّ عَلی خِدْمَتِک جَوارِحی وَ اشْدُدْ عَلَی الْعَزیمَةِ جَوانِحی وَ هَبْ لِی الْجِدَّ فی خَشْیتِک وَ الدَّوامَ فِی الاْتِّصالِ بِخِدْمَتِک. پروردگارا! پروردگارا! پروردگارا! به اعضا و جوارح من نیرو عنایت کن، از تو قوّت میخواهم، از تو سلامت میخواهم، از تو نیرو میخواهم (برای چه؟) تا بهتر در راه تو خدمت کنم. تصمیم من را راسختر کن! اراده من را نیرومندتر کن! (در چه راهی؟) باز در راه تو. بنابراین خاصیت ایمان آرمانبخشی است و خاصیت آرمان داشتن تجمع و تمرکز و نجات پیدا کردن از پراکندگی نیروهاست.
حدیث معروفی است[1]که پیغمبراکرم فرمود: هرکسی این توفیق را پیدا کند که تمام همتش یکی بشود، خدا وسیلهای فراهم میکند که همه چیز برایش درست بشود. در دعای کمیل هم میفرماید: یا رَبِّ یا رَبِّ یا
[1]. سعدی اين حديث را در مقدمه مجالس سبعه آورده.
آشنایی با قرآن، ج 13، ص: 173
رَبِّ! أسْئَلُک بِحَقِّک وَ قُدْسِک وَ أعْظَمِ صِفاتِک وَ أسْمائِک أنْ تَجْعَلَ أوْقاتی مِنَ اللَّیلِ وَ النَّهارِ بِذِکرِک مَعْمورَةً وَ بِخِدْمَتِک مَوْصولَةً وَ أعْمالی عِنْدَک مَقْبولَةً حَتّی تَکونَ أَعْمالی وَ أوْرادی کلُّها وِرْدآ واحِدآ. خدایا از تو مسئلت میکنم به عزتت و قدّوسیتت و به عظیمترین صفاتت و اسمائت، که تمام اوقات مرا با یاد خودت آبادان کنی و اینکه علیالاتصال در خدمت تو باشم و اعمال من مقبول درگاه تو باشد ]تا اینکه[ تمام اعمال من و وردهای من یک چیز بشود.
این در فرد بود؛ در جمع هم همین طور است. اگر اجتماع صالح باشد باید همه افراد مانند فرد واحد باشند تا نیروهایشان به سوی یک هدف، متمرکز و متجمّع شود. اگر همه مردم یک ایمان داشته باشند همه نیروهای اجتماعی در آن ایمان جمع میشود و آن وقت است که یک نیروی اجتماعی بسیار عظیم به وجود میآید.
آسانی، نتیجه ایمان و اعطاء و تقوا
این است که قرآن بعد از اینکه از پراکندگی نیروها سخن میگوید، مسئله ایمان و آنچه را که از لوازم ایمان است (یعنی اعطاء و تقوا) به میان میآورد و میفرماید: فَأمّا مَنْ أعْطی اما آن که ببخشد و اعطاء کند. اعطاء در مقابل بخل است. بعضی خیال میکنند برای اینکه وجود خودشان را کامل کنند و بزرگ شوند باید مرتبا جمع کنند و به اصطلاح نَمی ]پس ندهند،[ در صورتی که نظام عالم برعکس است؛ در نظام عالم هرچه شما بخشندهتر باشید بهتر فیض میگیرید. فَأمّا مَنْ أعْطی آن که اعطاء کند. نمیگوید چه چیزی اعطاء کند؛ یعنی اعطای مال کند در جای خود، اعطای علم کند در جای خود، اعطای کمکهای بدنی کند در جای خود. لذا متعلَّق ذکر نکرده
و مقصود مطلقِ اعطاء است.
وَ اتَّقی عظمت الهی را هم همیشه در نظر بگیرد، تقوای الهی داشته باشد. وَ صَدَّقَ بِالْ حُسْنی و به نیکوترین اندیشهها ایمان داشته باشد. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری چنین کسی، کارش را روی غلتک میاندازیم و آماده میکنیم او را برای آسانترین طریقها. پیغمبر فرموده: هر کسی که تمام همتهایش منحصر بشود به یکی، خدا سایر همومش را هم درست میکند[1].
سختی، نتیجه بخل و احساس بینیازی از خدا و بیایمانی
وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی اما آن کسی که برعکس، مرتبا به خود بگیر و به خود بکش است از اینکه فیضی از او به دیگری برسد. باز هم قرآن نمیگوید چه جور فیضی؛ مقصود هر فیضی است. بعضی در مال بخیلاند. خیلی از مردم این جورند. بعضی در علم بخیلاند؛ یعنی یک چیزی را میداند و اگر یک نادان از او بپرسد نمیخواهد بگوید، برای اینکه مبادا او هم مثل من بشود. بخل علم هم مثل بخل مال است، اگر بدتر نباشد. میگویند یکی از علل اینکه ]در گذشته[ پیشرفت علم مشرقزمین کم بود این است که در مشرقزمین خیلی از مردم در علم بخل میورزیدند؛ یعنی اگر کسی چیزی را کشف میکرد به دیگران نمیگفت. کسانی بخیل و ممسک هستند که خودشان را بینیاز از خدا بدانند و ایمان نداشته باشند. آدمی که به خدای جواد بخشنده ایمان داشته باشد، آنچه را که دارد ـ که چیزی نیست و کم است ـ میبخشد و خدا از دریای رحمتش به او میبخشد. لذا پیغمبراکرم فرمود: مَنْ لایرْحَمْ لایرْحَمْ[2]آن که به دیگران
[1]. مكارم الاخلاق، ص 469.
[2]. وسائلالشيعه، ج 3 / ص 282.
رحمت و فیض نداشته باشد فیض الهی هم به او نمیرسد.
این طور اشخاص که همیشه میخواهند در همان پوسته و غشاء خودشان با آنچه شخصا کسب کردهاند زندگی کنند و فکر نمیکنند که باید خودشان را با نظام خلقت هماهنگ کنند تا خدا به آنها مدد برساند و اتکایشان فقط به نیروی فردی و شخصی خودشان است، در سختترین شرایط قرار میگیرند. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْ حُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری. آن بخیل ممسک، آن که خودش را بینیاز میداند، آن که به نیکوترین عقاید و نیکوترین خصلتها و نیکوترین حقایق ایمان ندارد، ما او را هل میدهیم به سوی سختترین کارها؛ یعنی به بنبست میرسد. در آن آیه میفرماید: وَ مَنْ یتَّقِ اللهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجآ. وَ یرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لایحْتَسِبُ[1]. خاصیت تقوا گشایش پیدا کردن کارهاست، و خاصیت بیتقوایی افتادن در مضایق و شداید است.
درجه اول بخل، بخل مالی است. شخص بخیل میگوید: ما که مال و ثروت داریم و از آن استفاده میکنیم و دیگر احتیاجی نداریم. حال قرآن میگوید: وَ مایغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی. وقتی سقوط میکند، میبیند مال و ثروت به دردش نمیخورد و بینیازش نمیکند. اگر گوسفندی سر کوه راه برود و بعد یکمرتبه پرت بشود، این را میگویند «تَرَدّیü»[2]. قرآن چنین انسانهایی را تشبیه میکند به حیوانی که روی بلندی راه میرود و یکمرتبه از آنجا پرت میشود. میگوید: این بدبخت وقتی که حالت تردّی پیدا کند آنوقت میبیند که مال و ثروت به دردش نمیخورد.
[1]. طلاق / 2 و 3.
[2]. در جای ديگر قرآن تعبير «مُتَردّية» آمده است (مائده / 3).