بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 183

قرار نداده است.

نکته

قسم به این دو چیز نکته‌ای دارد و آن این است که در اینجا به اوایل روز و طلوع خورشید و به شب سوگند می‌خورد برای اینکه آن حالت پیغمبر که خورشید وحی بر او ظاهر شد و بعد چهره خودش را پنهان کرد، شبیه است به آشکار شدن خورشید ظاهری و جسمانی و بعد، آمدن شب. کأ نّه می‌فرماید: سوگند به ضُحای وحی و طلوع وحی بر تو و سوگند به مخفی‌شدن وحی از تو. در حقیقت، اینجا می‌خواهد این نکته به پیغمبراکرم گفته شود که مسئله زدن برق وحی و بعد نزدن این برق و اینکه مدتی تو منقطع از وحی بمانی ربطی به این مسئله ندارد که خدا تو را شایسته ندیده باشد، رها کرده و مورد غضب قرار داده باشد، بلکه این حسابی دارد؛ همان طور که در عالم ماده و جسمانی اگر خورشید طلوع می‌کند و بعد شب می‌آید، شب علامت غضب نیست بلکه این شب هم در کنار آن روز لازم است، این انقطاع وحی و این شبِ روحی، برای تو امری لازم و ضروری بوده است و باید چنین چیزی واقع می‌شد.

یک نکته روان‌شناسی

از نظر روان‌شناسی جمله‌ای می‌گویند که شاید به اینجا هم قابل تطبیق باشد. جمله عجیبی است؛ می‌گویند: «انسان اسکی را در تابستان یاد می‌گیرد و شنا را در زمستان»، با اینکه عکس قضیه است و انسان در زمستان اسکی‌بازی می‌کند و در تابستان شنا می‌کند. مقصود این است: به طور کلی این یک خصلت روانی برای انسان است که وقتی با کاری مواجه می‌شود ابتدا منطبق بر آن کار و آماده برای آن نیست، ولی اگر


صفحه 184

مدتی این کار را تمرین کند و بعد مدتی تمرین نکند، در خلال مدتی که تمرین نمی‌کند روح در آن باطن خودش، خودش را برای این وارده جدید آماده می‌کند بدون اینکه خود انسان توجه داشته باشد. انسان در زمستان اسکی می‌کند و در تابستان آن را رها می‌کند، ولی خیال نکنید در تابستان حالت روحی‌اش مثل وقتی است که اصلا اسکی نمی‌کرده، بلکه در این بین روحْ خودش را برای این تازه‌وارد آماده می‌کند. نظیر این است که[1]کشوری که مورد هجوم دشمن واقع می‌شود و مدتی می‌جنگد، بعد از جنگ به سرعت خودش را آماده و مجهز می‌کند به طوری که مجهزتر از قبل از جنگ می‌شود. در بدن انسان به حکم اینکه یک موجود زنده است و در روح انسان به حکم اینکه جوهر حیات است، چنین خصلتی هست.

مسئله مواجهه با وحی چنین چیزی است. وحی برای اولین بار در چهل سالگی بر پیغمبراکرم نازل شد بعد از سالها که به اصطلاح دوره تحنّف و عبادت او بوده است. وحیی که بر ایشان نازل می‌شده غیر از وحیهایی است که بر پیغمبران دیگر نازل می‌شده و درجه فوق‌العاده سنگینی ]از وحی[ است، به طوری که اولین باری که وحی بر او نازل می‌شود مثل اینکه می‌خواهد تعادل خودش را از دست بدهد، وقتی به خانه می‌رود مرتب به خدیجه می‌گوید: «مرا بپوشان می‌خواهم استراحت کنم»، گویی بار بسیار بسیار سنگینی روی دوش او گذاشته‌اند. با اینکه این بار، روحی و معنوی است، ولی بار روحی، تن انسان را هم خسته می‌کند.

این مدتی که وحی از پیغمبراکرم منقطع شده بود درست حالت شب

[1]. در مثال مناقشه نكنيد.


صفحه 185

را دارد که دوره آرامش است؛ یعنی حالا مدتی راحتت می‌گذاریم تا خوب پخته و آماده شوی. این امر به معنای بریده شدن وحی از تو نبود، بلکه به این معنا بود که بعد از آن دو سه ضربه وحی که اول بر تو وارد شد و تو را از خود بی خود کرد، مدتی باید آرامش پیدا کنی.

ما وَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی. وقتی که خدا، آنهم خطاب به پیغمبرش، با لحن سوگند حرف می‌زند خیلی بوی عطوفت می‌دهد. لحن این سوره لحن فوق‌العاده عطوفت‌آمیزی است. سوگند به آن وقت روز و سوگند به شب که وقت آرامش است که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد غضب هم قرار نداده است. می‌فرماید: «رَبُّک»؛ همیشه گفته‌ایم در مفهوم «ربّ» پرورش‌دهندگی و تکمیل‌کنندگی است. خدای مربی و مکمل تو، آن خدای پروردگار تو، آن دستی که تو را پرورش می‌دهد، تو را رها نکرده و مورد غضب هم قرار نداده است.

وَلَلاْخِرَةُ خَیرٌ لَک مِنَ الاُْولی. این «لام» در «لَلاْخِرَةُ» علامت تأکید است. یعنی: و البته و صد البته که انجام تو از آغاز تو بهتر است. با قطع شدن وحی این تصور برای پیغمبر پیش آمد که نکند این یک دولت مستعجل بود. به قول حافظ :

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

این وحی خوش درخشید ولی نکند که دولت مستعجل باشد. قرآن می‌فرماید: نه، دولت مستعجل نبود، تو انجامت از آغازت بهتر است، هرچه آغاز خوب بوده پایان از این هم بهتر است.

البته «آخرت» یعنی پایان و انجام، «أُولی» یعنی ابتدا. ممکن است اینجا مطلق ]انجام و آغاز[ مراد باشد که قهرا معنی چنین می‌شود: انجام تو از آغازت بهتر است. قهرا جهان آخرتت هم از دنیایت بهتر است.


صفحه 186

]خلاصه[ هر چه رو به آن طرف بروی برای تو بهتر است. بعید نیست که اینجا مقصود همین معنای اعم باشد.

وَ لَسَوْفَ یعْطیک رَبُّک فَتَرْضی و البته که در آینده خدای تو به تو آنقدر اعطاء کند که تو بدان خشنود گردی. بنابراین بعد از این دو قَسَم سه مطلب آمد: ما وَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی. خدایت تو را رها نکرده، بدان که مورد لطف و عنایت هستی. وَلَلاْخِرَةُ خَیرٌ لَک مِنَ الاْولی. تازه، نه اینکه مورد لطف و عنایت هستی مثل آنچه که بودی، بلکه آخرت از اولت بهتر هم هست؛ یعنی بیش از پیش مورد لطف و عنایت هستی. پس جمله اول می‌خواهد بگوید کماکان از تو عنایت گرفته نشده است، و در جمله دوم روی این مطلب تأکید می‌شود. اما جمله آخر، دیگر مطلب را به نهایت درجه از نظر عنایت می‌رساند: نه فقط خدا تو را رها نکرده است و نه تنها هر چه پیش برود ]عنایت او به تو[ بیشتر از پیش است، بلکه خدا آنقدر تو را مورد عنایت قرار خواهد داد که دیگر تو لبریز شوی؛ کأنه می‌فرماید: به تمام آرزوهایت می‌رسی.

پیغمبراکرم چه آرزویی داشته‌اند؟

حال اینجا این بحث مطرح است که مقصود از اینکه «خدا آنقدر به تو بدهد تا راضی شوی» چیست؟ مسلّم این در زمینه آرزوهای پیغمبر است. پیغمبر چه آرزوهایی داشته است؟ آیا مثلا پول خیلی زیاد می‌خواسته و مقصود آیه این است که خدا آنقدر به تو پول بدهد که از همه میلیاردرهای دنیا پولدارتر بشوی؟! یا مثلا فرزند بسیار می‌خواسته (که عربها بالخصوص این طور بودند) و مقصود آیه این است که خدا به تو صدها پسر و دختر می‌دهد؟! خیر، نه پیغمبر چنین آرزوهایی داشت و نه


صفحه 187

خدا پیغمبرش را این طور مورد عنایت قرار می‌داد. پس مطلب چیست؟

اینجا در اخبار و احادیث مطلبی آمده است و چه نکته عالیی است! و مطلب هم همان است بدون شک، که خداوند از نظر شفاعت آنقدر به تو بدهد که راضی شوی. حال این نکته را توجه بفرمایید! اساس شفاعت هدایت است[1]. پیغمبر از چه کسانی شفاعت می‌کند؟ شفاعت یعنی وساطت و واسطه واقع شدن و سبب واقع شدن. هر کسی که در این دنیا سبب نجات و هدایت کس دیگر شود، در آخرت این هدایت به صورت شفاعت تجسم پیدا می‌کند. یعنی اگر یک نفر به دست شما هدایت شده باشد، در قیامت شفیع او شما هستید. باز اگر شما به دست فرد دیگری هدایت شده باشید، شفیع شما اوست. بعد می‌بینید این رشته‌های شفاعت منتهی می‌شود به یک عالم بزرگ و او شفیع هزارها نفر است. باز ]رشته شفاعت[ آن عالم و هزارها عالم دیگر منتهی می‌شود به یک امام و همه امامها به پیغمبر. آنوقت می‌بینیم که پیغمبر سررشته‌دار همه شفاعتهاست.

وَ لَسَوْفَ یعْطیک رَبُّک فَتَرْضی خدا آنقدر به تو عنایت کند که راضی شوی و آن آرزوی تو (یعنی آرزوی هدایت) برآورده خواهد شد. پس باز می‌خورد به همان ماوَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی. برق وحی زده بود. برق وحی همان برق هدایت بود؛ هدایت دیگران و حتی هدایت خودش. خدا به وسیله وحی آنقدر تو را سبب هدایت بشر قرار بدهد (و در آخرت این هدایتها به صورت شفاعت ظاهر خواهد شد) که خودت راضی شوی؛ یعنی آرزوهایت از نظر هدایت مردم برآورده خواهد شد.

[1]. ما اين مطلب را در كتاب عدل الهی در بحث شفاعت ذكر كرده‌ايم.


صفحه 188

قرآن و آرزوهای پیغمبر

ما باید ببینیم قرآن راجع به دردها، رنجها و آرزوهای پیغمبر چه فرموده. پیغمبر از چه چیزی رنج می‌برده و قهرا چه آرزوهایی داشته؟ در سوره کهف می‌فرماید: فَلَعَلَّک باخِعٌ نَفْسَک عَلی اثارِهِمْ اِنْ لَمْ یؤْمِنوا بِهذَا الْحَدیثِ أسَفآ[1]. از این آیه می‌توان فهمید که پیغمبر از چه چیزهایی رنج می‌برده و آرزوهایش حول چه چیزهایی دور می‌زده. خدا به پیغمبر می‌گوید: تو مثل اینکه داری خودت را تلف می‌کنی به خاطر اینکه اینها هدایت نمی‌شوند و ایمان نمی‌آورند. تو کأ نّه می‌خواهی خودکشی کنی که اینها ایمان نمی‌آورند. پیغمبر این مقدار عنایت و آرزو داشت که مردم هدایت بشوند و از هدایت نشدن آنها رنج می‌برد.

آیه دیگر: لَقَدْ جاءَکمْ رَسولٌ مِنْ أنْفُسِکمْ عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیکمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوفٌ رَحیمٌ[2]پیامبری از خود شما، از جنس خود شما، از میان خود شما به سوی شما آمده است که بدبختیهای شما، دردهای شما، رنجهای شما، مشقتهای شما او را رنج می‌دهد و وقتی که بدبختی شما را می‌بیند رنج می‌کشد. پس اینجا قرآن نشان می‌دهد که رنج پیغمبر از چه چیزی است. حَریصٌ عَلَیکمْ درباره شما حرص دارد. تعبیر عجیبی است. آدمی که حرص مال دنیا پیدا می‌کند، غیر از پول هیچ چیز دیگری نمی‌شناسد. قرآن می‌گوید: این پیغمبر برای هدایت شما حرص می‌ورزد؛ یعنی تمام آرزوهایش در نجات دادن شما تجسم پیدا کرده. بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوفٌ رَحیمٌ نسبت به مؤمنان مهربان است، مترحّم است، رحمت دارد.

این آیات نشان می‌دهد که پیغمبر از چه چیزی خشنود می‌شود و از چه چیزی ناخشنود. پس این وعده که می‌گوید: «ای پیغمبر! خدا آنقدر به

[1]. كهف / 6.

[2]. توبه / 128.


صفحه 189

تو بدهد که خشنود شوی» به این معناست که خدا آنقدر تو را وسیله هدایت و نجات مردم در دنیا قرار خواهد داد (و همان عین وسیله شفاعت واقع شدن در آخرت است) که تو به آرزویت برسی.

امیدوار کننده‌ترین آیه قرآن

در حدیث وارد شده است که أرجی آیةٍ من آیات القرآن این آیه است. راجع به اینکه کدام آیه از آیات قرآن بیشتر امیدوار کننده است، بعضی گفته‌اند این آیه است: قُلْ یا عِبادِی الَّذینَ أسْرَفوا عَلی أنْفُسِهِمْ لاتَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إنَّ اللهَ یغْفِرُ الذُّنوبَ جَمیعآ إنَّهُ هُوَ الْغَفورُ الرَّحیمُ[1].

در حدیث آمده است که أرجی آیه قرآن همین آیه است (یعنی آیه: وَ لَسَوْفَ یعْطیک رَبُّک فَتَرْضی) که خدا به پیغمبر فرموده: آنقدر تو را وسیله برای شفاعت قرار می‌دهیم (گفتیم همان وسیله هدایت واقع شدن است) که تو دیگر خوشحال و خشنود شوی[2].

ادامه آیات

تا اینجا وعده نسبت به آینده بود که مطمئن باش، بعد یکمرتبه عطف به گذشته می‌کند و تذکر می‌دهد: ألَمْ یجِدْک یتیمآ فَآوی. این یک نوع تذکر به گذشته است. اول فرمود: خدا تو را رها نکرده است و دست عنایت او ]بر سر تو [هست و اگر هم وحی مدتی منقطع شده این یک مجالْ دادنی است به تو و روح تو، نه بازگرفتن عنایت. حال به یادش می‌آورد و

[1]. زمر / 53 .

[2]. سؤال : آيا شفاعت فقط برای افراد مؤمن است؟استاد : شفاعت برای هر كسی است كه هدايت شده است. البته شفاعت دو نوع است كه ما در كتاب عدل الهیذكر كرده‌ايم: شفاعت مغفرت و شفاعت هدايت.


صفحه 190

می‌گوید: به گذشته‌ات نگاه کن چگونه همیشه دست عنایت الهی تو را اداره کرده و چگونه لطفش شامل حال تو بوده است. اول می‌فرماید: ألَمْیجِدْک یتیمآ فَآوی آیا یک یتیم بی‌مأوی و بی‌پناهی نبودی و خدا تو را مأوی داد؟!

کودکی پیغمبراکرم

پیغمبر یتیم بود و علاوه بر اینکه یتیم بود، لطیم هم بود. در نصاب می‌گوید: «یتیم بی‌پدر است و لطیم بی‌ابوین». به کسی که پدرش از دستش برود می‌گویند «یتیم» و به کسی که پدر و مادر هر دو از دستش برود می‌گویند «لطیم». پیغمبراکرم هنوز در رحم مادر بود که پدر را از دست داد. وقتی که ایشان به دنیا آمد، طبق معمول آن وقت که فکر می‌کردند ـ و فکر درستی هم بود ـ که بچه‌ها بهتر است در بادیه بزرگ بشوند چون هوای بادیه بازتر و آزادتر و بهتر است، بچه را به حلیمه سعدیه که زن فقیری بود و شوهر خیلی فقیری هم داشت، دادند. کسی به حلیمه بچه‌ای نداد و او وقتی چشمش به حضرت افتاد مثل اینکه جاذبه حضرت او را کشید، حضرت را گرفت. داستانش خیلی مفصل است. حضرت چهار سال در بادیه بود. از شیر این زن خورد و بعد هم که دوره شیرخوارگی تمام شد در همان بادیه با بچه‌های او بازی می‌کرد.

حلیمه جریانهای عجیب زیادی از کودکی حضرت نقل می‌کند. مثلا می‌گوید: او همیشه از پستان راست من شیر می‌خورد و از پستان چپ هیچ وقت شیر نخورد و آن را برای بچه خود من گذاشته بود. اصلا اگر هم گرسنه بود، وقتی از پستان چپ می‌دادم نمی‌خورد. یا می‌گوید: گاهی که در خیمه بود و ناراحت بود و گریه می‌کرد، تا او را بیرون می‌بردم و چشمش به آسمان می‌افتاد آرام می‌گرفت. من تعجب می‌کردم که این چه